<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عسل خانوم </title>
<link>http://asal24.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 27 Nov 2009 20:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;مجددا نوشت:&lt;/STRONG&gt;آخه مادر من این چه کاریه کردی؟؟؟؟لباس‌هات رو گذاشتی که اون سرویس آرکوپل من رو بیاری؟؟؟؟آخه مامان جان این چه کاریه...الان اگه به هر دلیلی‌ نشه بارهای باقی‌ مونده رو فرت کرد می‌خوای اینجا لخت بگردی؟؟؟&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/zn959k0w232ua8mlmqh5.gif&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;(ای همسری خدا اون موبایلت رو بترکونه که انقدر به من خبر‌های جور واجور ندی)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..........................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بعدا نوشت:&lt;/STRONG&gt;همین الان با همسری حرف زدم،فرودگاه بودن،آخرین خبر ارسالی‌ از مامان و بار و بندیلش،جلوی فرش رو گرفتن و گفتن سنگینه و ۷۰۰ هزار تومن پول اضافه بار می‌شه،گذاشتن فردا برن ببینن می‌شه فرتش کنن یا نه؟؟؟؟؟؟من فرشم رو می‌خوام&lt;IMG title=&quot;tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.&quot; height=29 alt=&quot;tantrumsmiley.gif : 39 par 29 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/tantrumsmiley.gif&quot; width=39&gt;&lt;STRONG&gt;،&lt;FONT size=4&gt;آه و واویلا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;..........................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من تصمیم گرفتم فرودگاه نرم آخه مامانم از پشت اسکایپ منو تهدید به مرگ کرد،گفت مگه  نبینمت تیکه تیکت می‌کنم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/p7977cujr38iyymsu8.gif&quot;&gt;.میگم مامان جون فدای این همه احساس قلنبه شدت برم ،چی‌ شده که می‌خوای این همه بنده نوازی کنی‌؟؟؟میگه اعصاب ندارم‌ها خوشمزگی نکن.از رو نمیرم میگم درد و بلات بخوره تو سرم چی‌ شده؟؟؟میگه با خالت نشستیم بارهام رو بستیم ده تا شتر می‌خواد فقط اینا رو به فرودگاه برسونه.میگم مامان همسری هم ماشین میاره...میگه کلی‌ اضافه باره ازم قبول نمیکنن...میگم مامان جان اون سرویس آرکوپال کوفتی رو نمی‌خوام بذار باشه اون خودش ۱۲ کیلوه(دقیق میدونم چون موقع آمدن خودم می‌خواستم بیارمشون وزنش زیاد بود منصرف شدم)میگه نه.اونا لازمه،یادگاری جهازته.میگم مامان جان جهاز من که تیکه تیکه شد رفت خونه مردم...میگه نه میارمشون...میگم بذار همسری که میومد بیارتش اون که باری نداره...میگه بسه انقدر رو اعصابم نرو خودم میدونم چی‌ کار کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میگم مامان،مامان همسری هم کلی‌ واسه دختری سوغاتی داره می‌فرسته...میگه ایییییییییییییییییییی&lt;IMG title=&quot;gaah.gif : 37 par 41 pixels.&quot; height=41 alt=&quot;gaah.gif : 37 par 41 pixels.&quot; src=&quot;http://vadrouilles.moto.free.fr/smileys/gaah.gif&quot; width=37&gt; نههههه جا نیست دیگه.واجبه بیارمشون؟؟؟؟میگم مامان رابطهٔ من تازه با این زن خوب شده واسه ۳ تا دونه اسباب بازی‌ خرابش نکن...مامان میگه عسل قطع کن برو از جلوی چشمم دور شو الان حوصلت رو ندارم...میگم مامان استرس سفر گرفتتت...جملم تموم نشده مامان قطع کرده.دلم ضعف میره بیاد اینجا حسابی‌ بغلش کنم و ماچ مالیش کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنگ میزنم به همسری...میگم نمیدونی الان با مامان چت می‌کردم چقدر بار داشت...صدای مامانش از ناکجای اتاق که من نمیبینم میاد که با خنده میگه تازه قدر یه چمدون هم اینجا بار هست...به همین دلیل من فرودگاه نمیرم مامان منو لحظه ورود قیمه قیمه میکنه من میدونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز از صبح شستم و سابیدم و خرید کردم و تو دلم ترانه‌‌های بند تنبونی خوندم و کیفور بودم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/bss9tzq4orcwljhp3ku9.gif&quot;&gt;.کمی‌ نگران مامان هستم با این همه باری که داره میاره.تازه فکر کنم خالم هم چند تا تیکه وسیله واسه س*هی*ل فرستاده باشه،سماور برقیش رو که مطمئنم.فردا ساعت ۱۰ صبح به وقت ایران مامان میپره و ۱۲:۳۰ به وقت وین اینجاست.منم میرم فرودگاه حتی اگه به قیمت کشته شدنم به دستهای مهربون مامان تموم بشه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شب این خالم که اینجاست از اسکایپ بهم زنگ زده،میبینم که یل*دا(دختر کوچیکش که ۱۲ سالشه)نشسته کنارش.حرف آمدن مامان می‌شه.میگه تو باید خودت بیای‌ ما صندلی‌ ماشین برای بچه نداریم،پلیس ببینه دردسر میشه.یه دفعه یلدا میگه هورا خاله آر*ز*و داره میاد...خالم میگه خیلی‌ خوشحال نباش میدونی‌ که خاله آ*ر*ز*و که میاد تا ۱ هفته نمی‌شه دور و برش آفتابی شد...میبینم این خالم هم اخلاق مامان من که چقدر شوک سفر میگیرتش دستشه...باز با این حال هیچ کدوم اینا باعث نمی‌شه برای فردا خونهٔ دلم رو چراغونی نکنم&lt;IMG src=&quot;http://myup.ir/images/30m1uxj1cfz45vyzvp6p.gif&quot;&gt;.من امشب پره استرسم اما خیلی‌  هم خر کیفم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;...........................................................................................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتهاست که دیگه تو پستهام اسمایلی نمیگذارم اما امشب می‌طلبید.به قول یکی‌ از بچه‌های وبلاگستان پستی که توش اسمایلی باشه یعنی‌ حال نویسندش خوبه.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 20:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه شنبه امتحان یک چهارم تاریخ داشتم،شب قبلش هم دختری لطفش رو به من تموم کرده بود و تا ساعت ۳ صبح بیدار بود،خوابش میومد ها.هی‌ چشم و دماغش رو میمالید و نق میزد اما حاضر نبود بره روی تخت و به شغل شریف شیر خوردن مشغول بشه،میدونست شیر خوردن همانا و لا لا کردن همانا.به قول همسری البته دندت نرم میخواستی قبلا درست رو بخونی.خونده بودم،یه دور روش رو خونده بودم ولی‌ اون چیزی که برام مهم بود و باعث میشد نتونم تمرکز کنم این بود که واقعاً نمیدونستم امتحان دادن با یک زبان دیگه چه طوریه؟خلاصه صبح دخترمون رو فرستادیم مهد و خودمون هم راهی‌ کلاس شدیم.ساعت اول جغرافی داشتم که لیدا هم نیومده بود سر کلاس مونده بود خونه درس بخونه و دیر تر میومد.استاد هی‌ درس میداد من هی‌ تاریخ میخوندم...خلاصه ساعت بعد شد و لیدا اومد و سابینه(استاد آلمانی‌ و تاریخ)اومد.مثل همیشه شیک و مهربون و  زیبا،کلا پیرزن بسیار بسیار دوست داشتنی هستش سابینه،من که شخصاً عاشقش هستم،کلا من عاشق سیستم درسی‌ اینجا شدم و خیلی‌ تاسف میخورم به اون مدلی‌ که ما تو ایران می‌زنیم تو سرمون...به هر حال...سابینه اومد و اول بسم الله یه لیستی از کیفش در آورد و گفت این نمرهای‌ امتحان یک چهارم آلمانیه که دادش میز جلو که دست به دست بره عقب و همه نمرهاشون رو ببینن.اولین میز هم اون ۲ تا دختر یمنی‌ها نشسته بودن،البته رانیا رو میدونم یمنیه شاید اون یکی‌ نباشه اما زبان اونم عربی‌ هستش اینه که همیشه با هم میشینن.فکر کنم یه ۲۰ ثانیه صبر کردم ببینم لیست رو میدن عقب یا نه دیدم نه خیر...ثانیه ۲۱ بود که گفتم رانیا می‌شه لیست رو بدی عقب؟؟؟رانیا با تعجب برگشت من رو نگاه کرد...که یعنی‌ وا دختره خل&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt;...ولی‌ لیست رو داد...گفت این خطرناکه الان میپره منو واسه یه لیست می‌کشه... لیدا هم پای منو نیشگون گرفت که بمیری عسل خوب ۳۰ ثانیه صبر کن بنده خدا اسمش رو پیدا کنه لااقل...سابینه هم یه لبخند معنی‌ دار بهم زد که یعنی‌ دخترم شما احیانا ۶ ماهه متولّد نشدی؟؟؟اما...لیست که دستم رسید دیدم به به به هم من و هم لیدا نمرهٔ ۲ گرفتیم که یعنی‌ خوب و این به این معنی‌ هستش که اگه من ۲ تا امتحان دیگه رو هم ۳ و یا بالای ۳ بگیرم از امتحان آخر که من یک بار شرکت کردم و رد شدم معاف میشم...بعدش سابینه جون یه دفعه رفت روی تخت نوشت که کلاسها تا دوشنبه دیگه تعطیل چون من خروسک گرفتم...البته قسمت آخر رو نگفت ها...من و لیدا گفتیم‌ای ول و دستمون رو کوبیدیم به هم که یه دفعه دیدیم استاد داره به گلوش اشاره می‌کنه که یعنی‌ صدام در نمیاد و مریضم ما هم خیلی‌ شرمگین شدیم که از مریضی استاد خوشحال شدیم و لبخندمون رو خوردیم اما در یه جایمان همچنان عروسی‌ بود.امتحان بد نبود اما خوب هم نبود.تجربه شگفت انگیزی بود امتحان تاریخ دادن با زبان بیگانه من که هر چی‌ بلد بودم نوشتم که البته خیلی‌ هم نبود و پا شدم که برم دیدم لیدا همین طوری داره مینویسه.جامدادیش هم پره تقلب رو میز هم که قبل کلاس نوشته بود...قبل از کلاس هم گفت اگه خواست جا به جا کنه تو بلند بشو من اینجا نوشتم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صبح رفتم اداره مهاجرت دنبال پرونده همسری...اسمش رو زد توی کامپیوتر و گفت داره روش کار می‌شه و چهار شنبه بیا تا بهت بگم دقیقا دست کی‌ هست و بری مستقیم با خودش حرف بزنی‌...اینم از این...البته میدونم انتظار تا ۶ ماهه طبیعی‌ هستش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عصری هم س*هی*ل زنگ زد حالم رو بپرسه.الهی که دختر خالش قربونش بره بسکه این پسر ماهه.خدا حفظش کنه.با اینکه از من ۱ سال کوچیک تره اما نسبت به من حس مسئولیت داره.یه وقتایی میگه من تا شوهرت نیاد خیالم از بابت تو راحت نمی‌شه.حالا خودش هم بی‌چاره همش ۱۰ ماهه زودتر از من اومده ها...اینجا انفورماتیک میخونه و توی یه رستوران سرویس هست.تو ایران مهندس کامپیوتر بود.پسر خیلی‌ ماهیه از اونایی‌ که نسلشون رو به انقراضه.داره دوست دخترش رو از ایران میاره اینجا...برای همین میگم پسر خوبیه...این مدت اینجاست و از دختره دوره اما دریغ از اینکه دست از پا خطا کنه.کلی‌ دوندگی کرد تا برای دختره هم پذیرش بگیره و بعدش مدارکش برای ویزا رو جور کنه و حالا هم که بیاد خوب با هم زندگی‌ خواهند کرد...ایشالا خدا هر دوتاشون رو برای هم حفظ کنه که هیچی‌ مقدس تر از ۲ تا قلب عاشق نیست...هم زمان با شوهرم پروندش رو داده سفارت حالا قرار شد ۴شنبه که میرم یه سراغی هم از پرونده ما*نا بگیرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و اما میرسیم به بحث بسیار شیرین مامانم داره میاد و از این حرفا...احساس می‌کنم یه عمر کنیزی کردن به مادرم بدهکارم بسکه به گردنم حق داره.دلم می‌خواد دستش که نه پاهاش رو ببوسم می‌خواد بیاد خونم رو روشن کنه.قلبم انگار تحمل این همه خوشی‌ رو نداره و هر لحظه در حال شکافتن هست از هیجان.مامان داده پرده های خونه ایرانم رو به اندازه پنجرهای اینجا برام درست کردن،داره برام یه فرش نه متری ماشینی میاره،سرویس آرکوپالم رو داره میاره و خلاصه چیزایی‌ که ایران جا گذاشتم و اومدم رو میاره.برای دختری هم ۲ تا عروسک خریده که چند شب پیش داشت تو چت نشونم میداد که دختری دیدشون و اومد چسبید به مانیتور که بدشون به من و دهان من صاف شد تا حواسش رو پرت کنم که یادش بره چی‌ دیده.اون یکی‌ مامانم هم(نمی‌خوام بگم مادر شوهرم واقعاً الان دیگه اون یکی‌ مامانمه)برای دختری یه خروار لباس و دوا و اسباب بازی‌ گرفته...همش دختری پس من چی‌؟منم بی‌ صبرانه منتظر اون ماهی‌‌های سفید شکم پر شده هستم که شوهری میگه هر کدوم اندازه کوسه هستن...به به...به همه گفتم شنبه شب شام بیان اینجا که این ماهی‌ ناز نازی رو دور هم بخوریم...فکر کنم همه بیان جز سهیل که گفت تا ۱۱ سر کار هستش.به بهار هم اس‌ام‌اس میزنم میدونم نمیاد و از دستم دلخوره اما من بهش میگم.به خدا دوستش دارم‌ها اما الان سؤ تفاهم شده منم، نمیدونم چطوری درستش کنم اینه که به  کلّ بی‌ خیال شدم...آخ خدایا یعنی‌ باور کنم مامان داره میاد؟یعنی‌ ۱ شنبه که بیدار بشم اینجاست و کنارم خوابیده؟یعنی‌ شنبه شام با هم هستیم؟خدایا چی‌ کار کردم که مستحق این همه لطف تو شدم؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شکر شکر شکر...نماینده خدا رو زمین داره میاد...&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مادرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 15:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایهالناس خاک غربت خانه نیست......مرغ آزادی دگر در لانه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من دلم در حسرت یک آشناست.....خانه اما دست صاحب خانه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منکه گفتم خاک غربت خانه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اهل ویرانهٔ ایرانم من....می‌ روم روزی نمی‌‌مانم من&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاک من بویش گلاب قمصر است....عطر آن بهتر ز مشک و عنبر است&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خاک باران خورده‌اش بوی‌ بهشت...هر خزانش با بهار هم بستر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;زیبا شیرازی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Nov 2009 19:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجرای آشنایی من و آقای همسر</title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#336699&gt;&lt;STRONG&gt;دست همه دوستان که دانسته و با پای خودشون افتادن تو تله درد نکنه.والا من این پست رو فقط واسه خاطره خنده و شوخی‌ و البته عکسها خصوصی کرده بودم اینه که عکسها رو که بر داشتم پسورد رو هم حذف کردم.&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;ماجرا از اینجا شروع میشه که یک روزی درست ۱ هفته بعد از بازگشت شکوهمندانه ما به ایران،من رفتم خونه یکی‌ از دوستای‌ مامانم،این خانوم خیلی‌ خیلی‌ زن خوبیه و ماجرایی داره زندگیش واسه خودش.وقتی‌ که بچه بوده پدرش میمیره و مادرش این و برادرش رو می‌فرسته پیش پدربزرگشون که درویش بوده تو اردبیل و خانقاه داشته...میگن خیلی‌ شیخ بزرگی‌ بوده.بعدش زری خانوم که بزرگ می‌شه و خیلی‌ هم ترگل ورگل بوده با یک آقای خلبانی‌ ازدواج میکنه این آقا رو میفرستن که بره آمریکا دوره ببینه فکر می‌کنم ۱ سال بعد از ازدواجشون.اینا هم با هم می‌رن آمریکا،یک روز هواپیما آقاهه سقوط میکنه تو دریا و جنازه ش هم هرگز برنمیگرده.زری خانوم هم ۷ سال لباس سیاه میپوشه اما همش منتظر بوده که شوهرش برگرده.عاشقش بوده گویا بد فرم.بعد از هفت سال فامیل میگن زری جان شما جوونی‌،خوشگلی‌ برو شوهر کن...زن یک آقایی میشه ۱۷ سال هم زن اون آقا بوده اما بچه دار نمیشده.آقاهه گویا بد نبوده  اما فامیل آقا چوبی نمی‌‌مونه که در آستین این زری خانوم نکرده باشن سر بچه.اینا هم می‌رن و یک دختری رو که ۷ ساله بوده و بچه یک خانواده پر جمعیت بوده که به تازگی والدینش مرده بودن رو میارن بزرگ کنن.نمیدونم دقیقا بچه چند وقت با اینا بوده.۲ سال؟۳ سال؟اما به هر حال آقا بنای ناسازگاری میذاره که من بچه خودم رو می‌خوام و دختره هم که هیچ جور با اینا اخت نمیشده حتا بعد از این همه مدت...بچه رو پس میدن به فامیلش و زری خانوم طلاق میگیره...آقا هم فورا زن میگیره و ۲ تا دختر پشته هم میارن.خاله زری آخر چت کردن بود تو اینترنت دنبال دوست پسر که نه...دنبال عشق میگشت...طفلک خیری از زندگیش ندیده بود اما واقعاً زن خوبی‌ بود و بیشتر از اون که دوست مامان باشه دوست من بود.خلاصه ناهار رفتم خونه‌اش و از هر دری سخنی شد.یه دفعه گفته یه جای جدید واسه چت پیدا کردم که محیطش محدود تر از یاهو هستش و ادمهاش بهترن و از این حرفا.اون موقع یادتون باشه چت واقعاً مد بود.یعنی‌ کرمش بدجور بین همه افتاده بود.خلاصه اسم این سایت ادیگو بود.خودش واسه من یه  آی دی ساخت و تموم شد و رفت...شب ما برگشتیم خونه و رفتیم که این یافته جدید را بیازماییم...هنوز آنلاین نشده.یکی‌ پیغام داد اسم آی دیش وروجک بود&lt;STRONG&gt;.(کنجکاوتون&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;نمیکنم،وروجک همین همسری فعلی‌ ماست)&lt;/STRONG&gt;مقداری چت کردیم و بعد از ۲ هفته چون چت کردن در این سایت خیلی‌ راحت نبود چت خود را به مسنجر انتقال دادیم.البته اینطوری هم نبود که دوست شده باشیم.میگم اون موقع چت کردن مد بود.هر شب آنلاین میشدیم میدیدیم طرف هم هست سلامی‌ میکردیم و تمام.آی دی یاهو من خیلی‌ خلوت بود چون من اگه از کسی‌ خوشم نمیومد زود ایگنورش می‌کردم یا اگه طرف رو تا ۲ هفته دیگه نمی‌دیدم اسمش رو از لیست پاک می‌کردم.خلاصه یه شب که حوصلم سر رفته بود اومدم تو یاهو و دیدم تو لیست خلوت من فقط همسری آنلاین.سلام کردم و چون می‌خواستم مشتاق بشه و چت کنه چون حوصلم سر رفته بود کمی‌ لحنم رو ملایم کردم و سلام گرمی‌ باهاش کردم.یهو توهم آلن دلن بودن همسری ما رو برداشت و فرمود عسل خانوم من فکر کنم شما از من خوشت آمده باشه من در کنار دوستای‌ دیگم با تو هم چت می‌کنم...منو میگی‌...بدون یک جمله اضافی موس رو بردم روی گزینه ایگنور و همسری به لیست مختومه‌ها پیوست&lt;STRONG&gt;(البته الان همسری به کلّ&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;منکر اینه که این رو گفت و میگه از خودت در میاری).&lt;/STRONG&gt;هیچی‌ دیگه ۱ ماهی‌ گذاشت و من دیدم هر بار که آنلاین میشم یک نفر هی‌ به من پیغام میده که منو می‌شناسی‌.آی کله جّد و آبأت...مگه من علم غیب دارم؟؟؟دیگه کار من و طلا بهترین دوست دانشگاهم شده بود بشینیم گزینه‌های ممکن رو بررسی‌ کنیم ببینیم این کیه...دو زار هم به همسری شکم نمیبرد چون همسری هم واسه من مثل هزاران نفر دیگه بود که یه روزی باهاشون چت کرده بودم،یعنی‌ اصلا هیچ جای زندگیم نبود که بخوام فکر کنم شاید این اون باشه.تا این که یک بار که آنلاین بودم آقا اومد و گفته من فلانی‌ هستم منم خیلی‌ خونسرد گفتم اهه...من اون آیدیت رو ایگنور کردم.خلاصه چت ما دوباره شروع شد اما من این بار مراقب بودم به این بچه پر رو زیاد رو ندم آخه یه کم غد و خود شیفته بود.خوب گوگولی بود اون موقع‌ها همش ۲۱ سالش بود،شایدم یه کم کمتر.همسری تو دنیای مجازی یک چراغ بود تو لیست من که اگه گاهی روشن بودیم هم زمان سلام و علیکی میکردیم نه اون میگفت این شماره من زنگ بزن نه من می‌گفتم...این وسط من در دنیای بیرون به دنبال دوست پسر هی‌ قرار میگذاشتم و ۱ هفته دوست میشدم و خوشم نمیومد و ایگنور مینمودم.تا اینکه تو اردیبهشت ماه همسری گفته عسل خانوم این شماره من اگه خواستی‌ زنگ بزن...شماره موبایل بود.واسه چی‌ باید پول بیخود میدادم؟واسه چی‌ اصلا باید زنگ میزدم؟گفته بود اگه می‌خوای خوب منم نمی‌‌خواستم...منم زنگ نزدم.تا اینکه یک بار آنلاین شدم دیدم آف زده که شما دختر‌ها همه مثل هم هستید و چرا زنگ نمیزنی و از این حرفها&lt;STRONG&gt;(همسری الان&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;این ماجرا رو هم انکار میکنه البته)&lt;/STRONG&gt; هنوز آف رو کامل نخوانده بودم که آنلاین شد و مخ ما رو گرفت به کار که زنگ بزن.حالا منت هم نمیکشید‌ها بسکه غد بود.میگفت من فقط می‌خوام صدات رو بشنوم وگرنه من خودم تو کار یه دختره هستم به اسم پریا و از این حرفا...کلا از همون ابتدا همسری بشر پر رویی بود.خرداد ماه بهش زنگ زدم...اوه اوه اوه صداش یه طوری بود که به اسب شاه میگفت یابو.انگار ملت رو از بالای برج میلاد میدید.تلفن زدنهای من هر یکی‌ ۲ هفته ادامه داشت اما نه اون از من شماره می‌خواست نه من میدادم.تا اینکه ایشون فرمودن ببینیم هم دیگه رو عسل خانوم منم گفتم من دنبال دوست پسر نمیگردم...اونم که غد گفته نه من می‌خوام ازت زبان آلمانی یاد بگیرم وگرنه منم دنبال دوستی‌ نیستم.گفتم باشه من ساعتی‌ هزار میگیرم بهت درس میدم.قرار شد ۱ بار هم دیگه رو ببینیم و بعدش تصمیم بگیریم.دانشگاه من میدون امام حسین بود مجتمع ولیعصر.من هر تابستان کلاس میگرفتم.۲۲ تیر ماه بود،شبی‌ که فرداش قرار داشتیم.داشتیم با هم چت میکردیم که همسری گفته عسل خانوم واست یه سورپرایز دارم.گفتم چیه‌؟گفته میلت رو باز کن.دیدم یه ایمیل فرستاده.قبلش بگم که من عاشق گربه‌ها هستم و اون موقع هم ۲ تا بچه گربه تو خونه داشتم.ایمیل رو باز کردم و دیدم خوب عکس چند تا گربه ناز نازی.اون موقع هم که اینترنت‌ها همه کارتی بود و سرعت افتضاح یه ۱ ساعتی‌ طول کشید تا عکسها باز شد هر چی‌ صفحه رو می‌کشیدم پایین تر چشمم بیشتر گرد میشد.چون طرز تهیه سوپ گربه در چین بود.مراحل سلاخی با پخت و پز همون گربه‌های ناز نازیه عکس اول...صفحه رو بستم و رفتم سراغ تلفن.تا همسری گوشی رو برداشت گفتم زنگ زدم بگم قرار کنسله.گفته چرا؟گفتم برو میلی‌ رو که فرستادی دوباره ببین.رفته بود دیده بود و اومد تو یاهو منت کشی که من همون عکس اول رو دیدم گربه هست گفتم واسه تو فوروارد کنم نکه تو گربه دوست داری و این حرفها...۲۳ تیر ماه.سه شنبه روزی ساعت ۱:۳۰ توی خیابون وصال جلوی سینما عصر جدید قرار گذاشتیم.ساعت ۳ هم دانشگاه کلاس تنظیم خانواده داشتم.رسیدم به خیابون وصال جلوی بیمارستان نمیدونم چی‌ چی‌...۱۰ دقیقه دیر شده بود.موبایل هم که نداشتم رفتم از تلفن بیمارستان به موبایل همسری زنگ زدم که من دارم میام نری ها!پرسید چطوری بشناسمت؟گفتم من یه مانتوی مشکی‌ تنمه با یه روسری سفید.گفته اهه همین الان یکی‌ با این مشخصات اومد.گفتم آره خودمم برو جلو&lt;STRONG&gt;(نمکدون).&lt;/STRONG&gt;رسیدم جلوی سینما اما هر چی‌ نگاه کردم آثاری از مردی که مشکوک به این باشه که همسریه نبود.یه ۵ دقیقه‌ای هاج و واج نگاه کردم که ای بابا پسره خل و چل ما رو گذاشت سر کار.که دیدم از اون دسته خیابون جلوی جیگرکی یک بشری با نیش باز دست تکون میده.نگو ناقلا رفته بوده قایم شده بوده که اگه نپسندید فرار کنه.رفتیم طرفه هم و من دیدم ماشاالله قد ۲ متر...اولین جمله من این بود:تو چرا انقدر قد بلندی؟یه تی‌ شرت مشکی‌ پوشیده بود با شلوار جین.کلا خیلی‌ معمولی‌ بود.رفتیم کافی‌ شاپ دنج که نزدیک کانون زبان هست.بستنی سفارش دادیم و من در کمال پر رویی دستم رو بردم و بیسکوییت روی بستنی همسری رو برداشتم برای خودم.ساعت شد ۲:۳۰ منم باید میرفتم که به کلاسم برسم.تا دمه پمپ بنزین سره خیابون اومد و هی‌ تو گوش من خوند که قرار بعدی کی‌ باشه؟منم گفتم قرار بعدی چیه‌؟یادت رفته من دنبال دوست پسر نیستم.گفت نه منم منظورم همون قرار واسه درس خوندن بود.گفتم بذار ببینم کی‌ وقت می‌کنم خبرت می‌کنم.اونم لحظه آخر گفت میدونی‌ چیه‌؟تو از تصوره من خیلی‌ خیلی‌ بهتر و زیبا تر بودی .من هم قند تو دلم آب شد...خسته شدم دیگه...خوب اینم از داستان آشناییمون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;چیه‌ چرا اینجوری نگاه می‌کنید؟گفتم داستان آشناییمون رو تعریف می‌کنم نگفتم که کلّ ماجرای دوستیمون رو تعریف می‌کنم.فقط همین رو هم بگم که ما ۱ ماه بعد از این قرار یعنی‌ بعد از برگزاری ۵ جلسه درسی‌ به مقام دوست پسر دختری نائل امدیم.مکان کلاس هم پارک اندیشه بود.در مجموع ۱۰۰۰۰ تومن هم از همسری پول گرفتم و بعدش قلبم رو قسطی در مراحل مختلف بهش فروختم.آهان اینم بگم که شمارم رو ۲ ماه بعد از اینکه رسما دوست شدیم بهش دادم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 21:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب بعد از اینکه انشاالله و تعالی دختری به خواب عمیقی فرو برود بنده یک عدد پست می‌گذارم همراه با چند تا عکس از خودم و همسری در مسافرت عید امسال.در این پست به مسایلی چون تعریف خاطره آشنایی من و همسری میپردازیم.خصوصی هم میگذاریم.البته از این شیوه خصوصی به عنوانه تله استفاده مینماییم تا ببینیم چند نفر ما را میخوانند همین ولی‌ برای قدردانی از دوستانی که به دام میافتند عکس هم می‌گذارم که دسته خالی‌ از وبلاگ ما برنگردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسری بعد نود و بوقی سر زده به وبلاگ من...میگه ۹۱ کامنت؟چه خبره؟میگم عکس گذاشته بودم...سکوت...میگه آخه این درسته؟...میگم از کی‌ تا حالا درست و غلط کارهای من رو تو تعیین میکنی‌؟...خند‌ش میگیره...میگه بسکه تو خری...اول خندم میگیره...بعدش گریه می‌کنم...من شوهرم رو می‌خوام.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 16:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;مادرم میاد.تاج سرم میاد.همیشه مامان برام بهترین و قویترین بوده و هست.الگوی یک زن واقعی‌ رو مامان به من نشون داد نه فاطمه زهرا شونصد سال پیش.مامان هرگز زن ضعیفی نبوده و نیست.چه اون موقع که دختر‌ها رو ۱۶ سالگی شوهر میدادند و چه امروز که دنیا کلی‌ متحول شده.مامان بزرگترین خواهر بود اما دیرتر از همه ازدواج کرد(به جز این خالم که اینجاست) سربازی رفته و سالها پیش توی دانشکده افسری کامپیوتر خونده.۲۷ سالگی ازدواج کرده و پا به پای پدرم حتی بیشتر از اون کار کرده و کار کرده و کار کرده.من و برادرم رو به دندون کشیده و پا به پای ما اومده.خاطره خوب ازش فراوان دارم.نمیدونم دقیقا چند سالم بود که کتاب کنراد_پسرک کارخانه‌ای چاپ شد اما بهترین شبها همون شبها بود که مامان بلند بلند کتاب رو برای من و برادرم میخوند.دنبال خواسته ما تا کوه قاف میدوید چون مادرمون بود و مادر بهترین پناهگاه یه بچست حتی وقتی‌ که اون بچه خودش بچه داشته باشه.خونه یکی‌ از خالهم به خونه ما خیلی‌ دور بود،اونایی که ستاره خانوم رو میشناسن،منظورم خونه مامان ستاره خانوم.الان دقیقا یادم نیست بچه که بودم زیاد اونجا می‌رفتیم یا نه باید از ستاره خانوم بپرسم اما خوب یادمه وقتی‌ از اونجا برمیگشتیم دیر وقت بود. خیلی‌ دیر وقت بود.من و برادرم صندلی‌ عقب پیکان جوانان بابام مینشستیم هنوز ماشین از کوچه بیرون نپیچیده من میومدم جلو توی بغل مامانم گلوله میشودم.اون حس خوب هنوز زیر دندونمه وای که چه بوی خوبی‌ میداد مانتوی مشکیش،بویه امن مادر میداد،آرزوهای من به ندرت موافق میلش بود آخه من سرکش بودم و اون اگر چه از دسته من حرص میخورد اما بهترین بود همیشه علیرغم میلش با من اومد.هر کجا که من رفتم اومد و پشتم رو خالی‌ نکرد.همیشه بهترین بود.۱۷ سالم بود که مامان تصمیم گرفت منو بفرسته اتریش می‌خواست آینده‌ای رو بهم بده که خودش آرزوش رو داشت،آزادی و برابری...با من اومد که منو اینجا بذاره و بره من اما زودتر از خودش برگشتم...گفتم من شوهر می‌خوام و بچه.اینجا به درد من نمیخوره.من حق برابر نمی‌خوام من خونه خودم رو می‌خوام...مامان دیوونه شد یه عمر سعی‌ کرده بود به من چی‌ یاد بده و من چی‌ شده بودم.مامان اینجا ماند و تو ناباوری من برگشتم ایران...مادر بهت زده من ۳ هفته بعد از من برگشت و تا ۲ ماه فقط نشست جلوی شومینه خونه و به دختری فکر کرد که چی‌ براش میخواسته و چی‌ شده...دانشگاه رفتم و ۴ ماه بعد از برگشتنم مرد زندگیم رو دیدم...مادرش مخالف بود،زنگ زد خونمون و هر چی‌ دلش خواست به مامان گفت مادرم هیچی‌ نگفت صبورانه گوش کرد میدونست من این پسر رو می‌خوام به خاطر خواسته من پا رو غرورش گذاشت،بعد‌ها با همسری ازدواج کردم با هیچی‌ که همسری نداشت و با خانواده‌ای که طردش کردن و باز مامان پا رو دلش گذاشت و روی آرزوهش خط کشید واسه یکدون دختری که خیلی‌ کله شق بود...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان می‌تونم ۱۰۰۰ تا خط دیگه بنویسم که من چی‌ بودم و تو چه کردی...اما نیازی نیست من میدونم،خدا هم میدونه تو بهترین مامان دنیا بودی.حالا داری میای تا بازم نشونم بدی که پشتم هستی‌ که مواظبم هستی‌ که می‌تونم روت حساب کنم.دیگه چی‌ می‌تونم از خدا بخوام؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خواسته و نخواسته خدا از هر چیزی بهترینش رو بهم داد.بهترین مادر بهترین پدر...بهترین شوهر...اصلاح می‌کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt;...بهترین شوهر و خانواده همسر رو بهم نداد اما یکی‌ از خوبترینهاش رو بهم داد...عجیبه پارسال از خانواده همسرم متنفر بودم و امسال دلم واسه زنی‌ تنگه که یه روز بدترین چیزها رو بهم نسبت میداد.ادامها عوض میشن.کی‌ شب می‌شه مادر شوهرم زنگ بزنه؟هر شب زنگ میزنه. دلم واسش تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم نره اینم بگم خدا بهترین بهترین و بازم بهترین بچه دنیا رو هم به من داد.خدا نعمتش رو به من تموم کرده.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 15:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نقص فنی‌ بلاگفا گویا بر طرف شده اما من نمیرسم کامنتهای قبلی‌ رو جواب بدم.دوباره از این پست شروع می‌کنم کامنت جواب میدم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز جواب مثبت ویزای مامانم اعلام شد.۷ آذر ماه،۱۰ روز دیگه،این موقع‌ها مامانم کنارم نشسته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خدایا شکرت.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 13:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;
&lt;P&gt;جشن لاترنه:&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img98.com/images/klv97jvdksv1hw9ipjft.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/hrkwtq6lddc0wlbzbz4.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/te9154cggjuzb5woo1r8.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.img98.com/images/ozc2nxoj4gzvc5mm9ktu.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 18:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;می‌خوام کامنتها رو جواب بدم ها،اما همش یه پیغام میاد که هی‌ میاد و میاد و میاد و هر چی‌ هم که یوزر پسورد میدم بازم میاد.واگر نه من به قولم پایبندم.به محض درست شدنه اوضاع هستم در خدمتتون&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;عکس بازی‌ تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 20:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چرا اینجا مینویسم.میدونم که فقط می‌خوام بنویسم و این رو از روی شونه هام بذارم پایین.من دختره جناب سرهنگ...که همیشه لب تر کرده و براش آماده شده دارم دنباله کار میگردم .ایران که بودم بابام همیشه میگفت  کار کردن مال مرده.حتی وقتی‌ من و همسری ازدواج کردیم و شدیدا از نظر مالی تحت فشار بودیم پدرم گفت من بهت پول میدم که نری سره کار...همیشه متنفر بود از کار کردنه من.منو برای لایه پره قو می‌خواست بابای نازنینم.وقتی‌ از ایران میومدم بیرون گفت بابا جون غصه هر چی‌ رو خواستی‌ بخور اما غصه پول رو نخوری ها.هر وقت پول خواستی‌ فقط بگو...وقتی‌ این خونه رو اجاره کردم قرار شد اجارش رو اونا بدن تا من دست به پولی‌ که آوردم نزنم یکی دو باری هم پول فرستاد( همسری هم فرستاد‌ها نامردی نشه اسمی ازش نبرم) اما بعدش هی‌ یورو گرون و گرون تر شد و گفتن نداره همه می‌دونن که پول ایران به لعنت خدا هم نمیارزه چه برسه به اینکه بخواد خرج یکی‌ تو اروپا رو بده.من همیشه به پدرم تکیه داده بودم همیشه روی پای توانمنده اون و مادرم ایستاده بودم.همیشه اونا بودن و من تو سایشون لم داده بودم اما همین حمایت‌هاشون باعث شد همیشه از کار کردن بترسم همیشه شأن خودم رو بالا تر از اونی بدونم که به کار فکر کنم...البته طرز فکر و فرهنگ ایرانی‌ هم بی‌ تقصیر نیست که کار رو عار میدونه مگه اینکه بگن برو رئیس جمهور شو اون وقت شاید بره روش فکر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماه پیش مامانم زنگ زد گفت عسل ۱۰۰۰تا برات بفرستیم؟پرسیدم یورو چند شده؟گفت ۱۴۳۰ تومن.مخم سوت کشید...گفتم نه نمی‌خوام.پول دارم بذار شاید ارزونتر شد.حالا یورو شده ۱۴۶۰ تومن و همین طور داره گرون و گرون تر می‌شه.درسته که خانواده من دستشون به دهنشون میرسه اما سر گنج هم ننشستن و پول فرستادن اینجا براشون کار راحتی‌ نیست.دروغ چرا پول منم فقط برای ۲ ماه آینده کافیه.چون درست نیمی از پولمون رو گذاشتم ایران که همسری با خودش بیاره و باقی‌ پول اینجا خرج دانشگاه و پول پیش خونه و خرید وسایل زندگی‌ و لباس و خورد و خوراک  ماهانه شد و می‌شه.هزینهای زندگی‌ اینجا کم نیست مخصوصا وقتی‌ خانواده باشی‌.هر ماه پول ۱۰۰۰تا چیز از حسابت کم می‌شه.تلفن...اینترنت...بیمه...مهد کودک...مالیات داشتن اینترنت کابلی...موبایل و...۳ روز تمام روش فکر کردم.حالت تهوع گرفتم...رفتم کنار دانوب نشستم و به جریان آب خیره شدم و فکر کردم...از زوره فشار عصبی استفراغ کردم...فکر کردم برگردم ایران...اما نه تصمیم گرفتم بمونم و از صفر شایدم زیر صفر شروع کنم به این امید که یه روزی دخترم بخنده و از ۱۰۰ شروع کنه.(عین آدم نمیتونم باشم که الان هم دارم گریه می‌کنم)برام راحت نیست.سوسول نیستم.شاید هم هستم.حقیقت اینه که ما اجازه کار کردن نداریم.ما فقط اینجا میتونیم درس بخونیم و ۴۰ ساعت توی ماه کار کنیم اونم تو جاهایی‌ مثل رستوران و اینطور جاها...تازه همین ۴۰ ساعت هم وقتی‌ می‌تونیم کار کنیم که رسما دانشجو بشیم و چون من الان دارم کالج میرم فقط می‌تونم سیاه کار کنم.تو سایت دانشگاه وین معمولا همیشه پره آگهی‌ هست از کسانی‌ که دنبال کسی‌ میگردن که براشون کار کنه و دانشجو باشه. آگهی‌‌ها ممکن هر جوری باشه از پرستاری بچه بگیر تا گارسونی و یا فروشندگی.به هر حال کارهایی‌ مثل فروشندگی و پیش خدمتی فعلا شامل من نمی‌شه چون من هنوز اجازه کار ندارم و اگه مامور کنترل بیاد دردسر می‌شه واسه کسی‌ که به کسی‌ که اجازه کار نداره کار بده.ولی‌ ساله دیگه که دانشجو بشم اون وقت می‌تونم. معمولا وقتی‌ با اجازه کار ۴۰ ساعت در ماه میری سر کار بیشتر کار میکنی‌ اما خوبیش اینه که وقتی‌ مامور کنترل بیاد میگی‌ من تازه الان اومدم و هنوز ۴۰ ساعتم پر نشده اما فعلا...در حالی‌ که داشتم شر شر برای غرور و ساعتهایی که باید از بچم بزنم اشک می‌ریختم به چند تا از آگهی‌ دهنده‌ها که پرستار بچه و یا پرستار معلول میخواستن ایمیل زدم و شماره دادم.نمیدونم باید خجالت بکشم که اینا رو تعریف کردم یا نه؟نمیدونم این به این معنی که من شخصیتم لگد مال شده یا نه...قلبم که خیلی‌ درد داره اما مجبورم...۵۰۰ یورو اینجا پول اجاره خونه من اما برای خانوادم تو ایران ۸۰۰ هزار تومن خیلی‌ پوله و من اجازه ندارم اینو از پدر و مادرم بخوام(همسری هم هست‌ها ولی‌ اونا خودش تا چند وقت دیگه میاد اینجا و حساب نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه جوری خجالت می‌کشم که پرستار بچه بشم یا برم رستوران ظرف بشورم...۲ تا دوست ایرانی‌ دارم توی کالج.نه ۳ تا دارم اما الان می‌خوام حرف ۲تاشون رو اینجا نقل کنم یکیشون دختره و اون یکی‌ پسره...جفتشون تو رستوران سیاه کار می‌کنن یکیشون غذا میبره دمه خونه مردم و اون یکی‌ ظرف میشوره.امروز داشتم عر میزدم و از شخصیت لگد مال شدم حرف میزدم وقتی‌ این ایمیل‌ها رو زدم اونا با عصبانیت گفتن یا چمدونت رو ببند و دسته بچت رو بگیر و برو ایران و آویزون بابا مامانت شو که بازم واست زندگی‌ درست کنن یا بمون و بپذیر که هر کسی‌ که اولش میاد اینجا حالا یه کم بالا و پایین تا ۵،۶ سال وضعیتش همینه.تو دلم گفتم مرده شور دلداری دادنتون رو ببره. کلاس رو ول کردم و رفتم کناره آب هی‌ قدم زدم و عر زدم بعدش آروم شدم و قبول کردم که سعی‌ کنم بپذیرم که فرهنگ دماغ سر بالای ایران رو باید فراموش کنم و تن بدم به صفر شدن تا یه روزی جانانه از آزادی و زندگیم لذت ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از شما چه پنهون اما هنوزم برام سخته و از تصور خودم تو همچین مشاغلی...بگذریم&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 18:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
