<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عسل خانوم </title>
<link>http://asal24.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 18:22:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدونم چرا اینجا مینویسم.میدونم که فقط می‌خوام بنویسم و این رو از روی شونه هام بذارم پایین.من دختره جناب سرهنگ...که همیشه لب تر کرده و براش آماده شده دارم دنباله کار میگردم .ایران که بودم بابام همیشه میگفت  کار کردن مال مرده.حتی وقتی‌ من و همسری ازدواج کردیم و شدیدا از نظر مالی تحت فشار بودیم پدرم گفت من بهت پول میدم که نری سره کار...همیشه متنفر بود از کار کردنه من.منو برای لایه پره قو می‌خواست بابای نازنینم.وقتی‌ از ایران میومدم بیرون گفت بابا جون غصه هر چی‌ رو خواستی‌ بخور اما غصه پول رو نخوری ها.هر وقت پول خواستی‌ فقط بگو...وقتی‌ این خونه رو اجاره کردم قرار شد اجارش رو اونا بدن تا من دست به پولی‌ که آوردم نزنم یکی دو باری هم پول فرستاد( همسری هم فرستاد‌ها نامردی نشه اسمی ازش نبرم) اما بعدش هی‌ یورو گرون و گرون تر شد و گفتن نداره همه می‌دونن که پول ایران به لعنت خدا هم نمیارزه چه برسه به اینکه بخواد خرج یکی‌ تو اروپا رو بده.من همیشه به پدرم تکیه داده بودم همیشه روی پای توانمنده اون و مادرم ایستاده بودم.همیشه اونا بودن و من تو سایشون لم داده بودم اما همین حمایت‌هاشون باعث شد همیشه از کار کردن بترسم همیشه شأن خودم رو بالا تر از اونی بدونم که به کار فکر کنم...البته طرز فکر و فرهنگ ایرانی‌ هم بی‌ تقصیر نیست که کار رو عار میدونه مگه اینکه بگن برو رئیس جمهور شو اون وقت شاید بره روش فکر کنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ماه پیش مامانم زنگ زد گفت عسل ۱۰۰۰تا برات بفرستیم؟پرسیدم یورو چند شده؟گفت ۱۴۳۰ تومن.مخم سوت کشید...گفتم نه نمی‌خوام.پول دارم بذار شاید ارزونتر شد.حالا یورو شده ۱۴۶۰ تومن و همین طور داره گرون و گرون تر می‌شه.درسته که خانواده من دستشون به دهنشون میرسه اما سر گنج هم ننشستن و پول فرستادن اینجا براشون کار راحتی‌ نیست.دروغ چرا پول منم فقط برای ۲ ماه آینده کافیه.چون درست نیمی از پولمون رو گذاشتم ایران که همسری با خودش بیاره و باقی‌ پول اینجا خرج دانشگاه و پول پیش خونه و خرید وسایل زندگی‌ و لباس و خورد و خوراک  ماهانه شد و می‌شه.هزینهای زندگی‌ اینجا کم نیست مخصوصا وقتی‌ خانواده باشی‌.هر ماه پول ۱۰۰۰تا چیز از حسابت کم می‌شه.تلفن...اینترنت...بیمه...مهد کودک...مالیات داشتن اینترنت کابلی...موبایل و...۳ روز تمام روش فکر کردم.حالت تهوع گرفتم...رفتم کنار دانوب نشستم و به جریان آب خیره شدم و فکر کردم...از زوره فشار عصبی استفراغ کردم...فکر کردم برگردم ایران...اما نه تصمیم گرفتم بمونم و از صفر شایدم زیر صفر شروع کنم به این امید که یه روزی دخترم بخنده و از ۱۰۰ شروع کنه.(عین آدم نمیتونم باشم که الان هم دارم گریه می‌کنم)برام راحت نیست.سوسول نیستم.شاید هم هستم.حقیقت اینه که ما اجازه کار کردن نداریم.ما فقط اینجا میتونیم درس بخونیم و ۴۰ ساعت توی ماه کار کنیم اونم تو جاهایی‌ مثل رستوران و اینطور جاها...تازه همین ۴۰ ساعت هم وقتی‌ می‌تونیم کار کنیم که رسما دانشجو بشیم و چون من الان دارم کالج میرم فقط می‌تونم سیاه کار کنم.تو سایت دانشگاه وین معمولا همیشه پره آگهی‌ هست از کسانی‌ که دنبال کسی‌ میگردن که براشون کار کنه و دانشجو باشه. آگهی‌‌ها ممکن هر جوری باشه از پرستاری بچه بگیر تا گارسونی و یا فروشندگی.به هر حال کارهایی‌ مثل فروشندگی و پیش خدمتی فعلا شامل من نمی‌شه چون من هنوز اجازه کار ندارم و اگه مامور کنترل بیاد دردسر می‌شه واسه کسی‌ که به کسی‌ که اجازه کار نداره کار بده.ولی‌ ساله دیگه که دانشجو بشم اون وقت می‌تونم. معمولا وقتی‌ با اجازه کار ۴۰ ساعت در ماه میری سر کار بیشتر کار میکنی‌ اما خوبیش اینه که وقتی‌ مامور کنترل بیاد میگی‌ من تازه الان اومدم و هنوز ۴۰ ساعتم پر نشده اما فعلا...در حالی‌ که داشتم شر شر برای غرور و ساعتهایی که باید از بچم بزنم اشک می‌ریختم به چند تا از آگهی‌ دهنده‌ها که پرستار بچه و یا پرستار معلول میخواستن ایمیل زدم و شماره دادم.نمیدونم باید خجالت بکشم که اینا رو تعریف کردم یا نه؟نمیدونم این به این معنی که من شخصیتم لگد مال شده یا نه...قلبم که خیلی‌ درد داره اما مجبورم...۵۰۰ یورو اینجا پول اجاره خونه من اما برای خانوادم تو ایران ۸۰۰ هزار تومن خیلی‌ پوله و من اجازه ندارم اینو از پدر و مادرم بخوام(همسری هم هست‌ها ولی‌ اونا خودش تا چند وقت دیگه میاد اینجا و حساب نیست)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه جوری خجالت می‌کشم که پرستار بچه بشم یا برم رستوران ظرف بشورم...۲ تا دوست ایرانی‌ دارم توی کالج.نه ۳ تا دارم اما الان می‌خوام حرف ۲تاشون رو اینجا نقل کنم یکیشون دختره و اون یکی‌ پسره...جفتشون تو رستوران سیاه کار می‌کنن یکیشون غذا میبره دمه خونه مردم و اون یکی‌ ظرف میشوره.امروز داشتم عر میزدم و از شخصیت لگد مال شدم حرف میزدم وقتی‌ این ایمیل‌ها رو زدم اونا با عصبانیت گفتن یا چمدونت رو ببند و دسته بچت رو بگیر و برو ایران و آویزون بابا مامانت شو که بازم واست زندگی‌ درست کنن یا بمون و بپذیر که هر کسی‌ که اولش میاد اینجا حالا یه کم بالا و پایین تا ۵،۶ سال وضعیتش همینه.تو دلم گفتم مرده شور دلداری دادنتون رو ببره. کلاس رو ول کردم و رفتم کناره آب هی‌ قدم زدم و عر زدم بعدش آروم شدم و قبول کردم که سعی‌ کنم بپذیرم که فرهنگ دماغ سر بالای ایران رو باید فراموش کنم و تن بدم به صفر شدن تا یه روزی جانانه از آزادی و زندگیم لذت ببرم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از شما چه پنهون اما هنوزم برام سخته و از تصور خودم تو همچین مشاغلی...بگذریم&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 18:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;اینم چند تا عکس از مهد کودک دختری.البته عکسها تازه
نیستن و مال اولین هفته‌ای هست که دختری میرفت مهد اما به هر حال دیدنش
خالی‌ از لطف نیست.بعضی‌ از دوستان این عکس رو از قبل دیدن حالا یا توی
فیس بوک یا جای دیگه اونا به بزرگی خودشون ببخشن که عکس‌ها تکراری هستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.img98.com/images/wrcyti0913d81lk2pg.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.img98.com/images/un3w3d9dy3pgxe48peyy.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src=&quot;http://www.img98.com/images/c9w2bopkdi7kphmumb4m.jpg&quot; /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;هر چی‌ کامنت بی‌ جواب بود جواب دادم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز دیگه اینجا latarn fest هستش.من دقیقا نمیدونم مفهوم این جشن چی‌ می‌تونه باشه اما جویس مامانه جیدن برام توضیح داد که این جشن نماد اومدنه پاییز و بچه‌ها فانوس میگیرن دستشون و می‌رن دوره کلیسا راه می‌رن.به زبون خودمون بابا جان شگون داره.خلاصه مهد کودک ما رو برای این جشن دعوت کرده اما قبلش هم باید می‌رفتیم برای جوجه کوچولوها که دارن اولین جشن latarn رو به طوره رسمی‌ برگزار می‌کنن فانوس درست میکردیم.بچهای گروه‌های دیگه که سنشون بیشتره خودشون فانوسشون رو درست کردن اما گروه قرمز که دختری اما عضوشه بچه‌های ۱ تا ۲ ساله هستم و ۱ ثانیه یک جا بند نمیشن چه برسه به اینکه بشینن فانوس درست کنن.خیلی‌ دلم می‌خواست دوربین میبردم و از جلسهٔ دیروزمون عکس مینداختم.۱۵ نفر مامان و بابا به علاوهٔ پولت و الیزابت دور میز کوچولوها نشسته بودن.کلی‌ مداد شمعی‌ و آبرنگ و کاغذ رنگی‌ جلومون پخش و پلا بود و واقعاً صحنه دیدنی‌ بود.یه میز هم اون طرف بود که روش چیپس و پفک و کیک چیده بودن واسه پذیرایی‌ که دختری و دو نفر دیگه از بچه‌ها از پای اون میز تکون نخوردن مگه زمانی‌ که دیگه خوراکی روش باقی‌ نمونده بود.خیلی‌ خوش گذشت و تجربه جالبی‌ بود برام ولی‌ حالا منتظرم ببینم این جماعت پوشاک به پا که  مثل پنگوئن راه می‌رن و زبون آدم حالیشون نیست و هی‌ باید افسارشون رو بگیری که چپ و راست نرن چطوری میخوان فانوس بگیرن دستشون و ردیف راه برن و به پاییز خوش آمد بگن؟من البته واقعاً نمیدونم الان محیط مهد کودک‌ها تو ایران چطوره؟چون من آخرین باری که با مهد کودک سر و کار داشتم ۱۹ ساله پیش بوده که خودم میرفتم و محیطش گند بود و خیلی‌ دیکتاتوری بود حالا الان رو نمیدونم.ولی‌ واقعاً جای همچین چیزایی‌ که من اینجا میبینم خیلی‌ خیلی‌ تو مهد کودک‌های ما خالی‌.نه البته من اجازه قضاوت ندارم چون تجربه جدیدی ندارم شاید الان مهد‌ها خیلی‌ بهتر از تصور من باشن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان سه روز که دختری با عروسکش السی با هم می‌رن مهدکودک و الیزابت دیروز میگفت خیلی‌ روی دختری تاثیر خوبی‌ داشته.میگفت موقع دست شستن هم السی ( همون عروسک مذکور) رو با خودش  میبره.دختری الان دقیقا ۲ ماه که میره مهد کاملا حس می‌کنم که الان دیگه زبان آلمانی‌ رو بیشتر میفهمه یا حداقل دیگه اونطوری عصبیش نمی‌کنه.حتی چند تا کلمه  به آلمانی‌ یاد گرفته که این واقعاً خوشحالم میکنه.نمی‌خوام خودم رو گول بزنم و بگم من بچم رو طوری بار میارم که فرهنگ و زبانه خودش رو بشناسه.حقیقت اینه که دختر من سالها بعد به جشن latarn بیشتر از شبه یلدا احساس خواهد داشت و درخت کریسمس براش خوشایند تر خواهد بود تا سفره هفت سین همین حالاش هم وقتی‌ من بهش میگم ...خداحافظی کن دستش رو مثل اتریشیها خم می‌کنه به جای اینکه مثل ما تکون بده و میگه بابای...چاو.به هر حالا این سرنوشته آدم هست وقتی‌ کشورش رو ترک میکنه بچش اونجوری بزرگ می‌شه که یا می‌خوای یا نمی‌خوای...ولی‌ در هر صورت ایرانی‌ نمیشه دیگه.ناراحت نیستم.خوشحال هم هستم تصور داشتن یه دختر جسور و آزاد و مستقل قند تو دلم آب میکنه هر چند که بهای داشتنش به فراموشی سپردن بخشی یا تمامی‌ ارزشهایی باشه که من باهاش بزرگ شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامانم داره میاد پیشم.انقدر میمونه تا همسری بیاد و متعلقاتش رو تحویل بگیره...حالا اینکه گفتم داره میاد خودش مال ۱ تا ۲ ماه دیگست ولی‌ به هر حال...یه وقت هم اگه تو این فاصله ویزای همسر جانم بیاد مامان جانم دیگه نمیاد.همین&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تینا جان&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;پری جون&lt;/STRONG&gt; موفقیتتون رو تبریک میگم اساسی فقط خدا به من رحم کنه که حالا شما ۲ تا یه مدال افتخار هم به سینتون میزنید و می‌افتید به جون کامنت دونی من...البته نه دیگه شما الان اسم و رسم به هم زدید و دیگه افتخار نمیدید...به هر حال...بفرمائید شیرینی برنده شدنتون...&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://www.img98.com/images/xi88vggnenez0xdb97h1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوباره قاطی‌ کردم.از هرچی‌ اتریش و وین هست حالم به هم میخوره.زندگیم چی‌ شده؟تمام شب چهار چنگولی کپه مرگم رو می‌گذارم و تا صبح جم نمیخورم تا این تخت وامانده جیر جیر نکنه بچه از خواب بیدار بشه.ساکنه قبلی‌ اینجا هم که معلوم نیست رو این تخت چه غلطی میکرده که تخت کلا به رحمته خدا رفته و تا مگس روش میشینه میگه جیررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.صبح پا میشم و صبحونه دختری رو میدم و خونه رو مرتب می‌کنم مسواک میزنم تو این فاصله ۲ دقیقه‌ای دختری مجددا خونه رو ریخته به هم دوباره جمع می‌کنم.لباس میپوشم از اتاق میام بیرون اه از نهادم بلند می‌شه بازم خونه ریخته پاشیده هست.باز جمع می‌کنم لباسهای دختری رو تنش می‌کنم ساعت ۸:۳۰ از خونه می‌زنیم بیرون.هوای صبح اینجا سرده اصلا هوا اینجا کلا سرده.دختری هم که سرتق عین بچگی‌ خودم چه دهنی از من سرویس کنه بزرگ که بشه.هر کاریش می‌کنم کلاه سرش نمیگذره که سرش نچاد.هر چند که از بعد از  برفی که اینجا بارید هر روز مریض بوده.قدم زنان در حالی‌ که دارم کالسکه رو هل میدم میرم تو ایستگاه اتوبوس 26A.اتوبوس میاد سوار میشیم درست ۳ تا ایستگاه بعد جلوی DONAU ZENTRUM پیاده میشم و میرم سمت مهد کودک دخترم.توی رختکن لباس هاش رو عوض می‌کنم و عروسکش السی رو میدم بغلش و میریم سمت اتاقش.الیزابت یا پولت میان تحویلش بگیرن.گریه میکنه نمیخواد بره.زار میزنه.اول صبح حالم رو میگیره.بالاخره میگیرنش.خداحافظی می‌کنم و میرم.به دره خروجی‌ نرسیده صدای گریه قطع شده.حتما نشسته داره بازی‌ میکنه.می‌خوام برگردم ببینمش اما نمی‌شه ریسک کرد ممکنه بازم منو ببین و اون وقت ساکت کردنش مصیبته.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرم تو ایستگاه U BAHN یه روزنامه HEUTE برمیدارم و منتظر میشم تا مترو بیاد.میاد.درش باز می‌شه.عادت کردم.اولها اینجا سوار مترو که میشدم فکر می‌کردم الان دارم آپولو هوا می‌کنم.اگه جا خالی‌ باشه می‌شینم کنار پنجرهٔ اون سمتی‌ که وقتی‌ از ALTE DONAU میگذریم منظره رودخونه رو با قوهای روش ببینم.مترو میره و من روزنامه می‌خونم.تیتر‌ها رو نگاه می‌کنم و مثل ایران دنبال حوادث می‌گردم.ایستگاه SCHWEDEN PLATZ قطار رو عوض می‌کنم و U4 رو میگیرم و میرم VORSTUDIUM.برنامه همیشه اینه.میرسم به ایستگاه.پیاده میشم.راه می‌افتم.از جلوی اون فروشگاه هندی رد میشم بعدش یه کباب ترکی فروشی که بزرگ رو شیشه  نوشته حلال.میرسم به ساختمون مدرسه.جلوش یه فروشگاه ZIEL PUNKT هست.میرم تو فروشگاه.بویه گند میده.بویه نون و میوه با مواد شوینده قاطی‌ شده.یه آب میوه میگیرم به اندازه بشکه که تا عصر که کلاس دارم کوفت کنم.میرم صندوق حساب کنم.لجم میگیره.جمعیت مثل قطار صف کشیده فقط یه صندوق کار میکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از پلها میرم بالا دره کلاس رو باز می‌کنم دوست ایرانیم نیومده.کتاب هام رو پرت می‌کنم رو میز و دره بطری رو باز می‌کنم یه نفس نصف شیشه رو مینوشم.هنوز به دخترم فکر می‌کنم.تو ذهنم خودم رو قانع می‌کنم که کلاس آخر رو نمونم و برم دنبال دخترم.کم کم بچه‌ها میان.همه ملیتی بینمون هست.مغول،ترک،ایتالیایی‌،عرب و ...استاد میاد.خاک بر سره کلاسهای ایران...اینجا واقعاً لذت میبرم از درس خوندن.حالا نه از خوندنش اما کلاس هیجان داره و خسته نمیشی‌...۲تا کلاس آخر رو میپیچونم و میرم سمت مهد کودک.همون مسیر رو برمیگردم.وارد مهد میشم به اتاق گروه دختری که میرسم لایه در رو باز می‌کنم دختری انگار منتظره تا صدای در میاد نگاه میکنه منو می‌بینه شروع می‌کنه به زار زار گریه کردن.می‌خواد وجدان منو خط خطی‌ کنه.مربیش میاد توضیح میده...صبحانه نخورده...ناهار فقط سوپ خورده...نخوابیده...با کمی‌ تغییر، برنامه همیشه همینه...سوار 26A میشم و میرم سمت خونه.جلوی فروشگاه HOFER پیاده میشم.هر روز گذاره من به اینجا میافته.یا تن ماهی‌ میگیرم.یا کالباس.یا نون.یا ذرت.هر روز برنامه همینه...به خونه که میرسیم دختری سریع میره رو تخت میخوابه یعنی‌ شیر می‌خوام...شیر می‌خوره و میخوابه.ساعت ۴ یا ۵ عصر.یه ضرب میخوابه.ظهر نخوابیده و خسته هست میخوابه تا ۴ صبح.تا خوابش تکمیل بشه بعدش بیدار می‌شه.دیگه نمیخوابه.منم باید خواب آلود و منگ باهاش بیدار بشم.هر روز برنامه همینه...بهش صبحانه میدم و جمع جور می‌کنم...تا همسری بیاد همین بساطه.عملا من و دختری زمانی‌ با هم نداریم...اگه شوهرم بود لااقل ظهر از مهد می‌‌اوردش اون وقت عصر که من میومدم...آخ چقدر دلم خانواده می‌خواد...&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 18:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-174.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;آخ دارم دیوونه  میشم.چرا چهره امیر جوادی فر از جلوی چشمم کنار نمیره؟چرا چشمم پر از تصویر دختری که سفید پوشیده و داره خودش رو با گریه می‌کشه؟امروز همه مدت آهنگ سر اومد زمستان رو زمزمه می‌کردم.ناخود آگاه.&lt;STRONG&gt;گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;دیروز اینجا ساعت رو یک ساعت کشیدن عقب.آخ که امروز کلی‌ صبح وقت داشتم تا در فراغ خیال آماده بشم...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;فکر کردم حرفی‌  برای گفتن دارم اما ندارم...حرفم نمیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,153,51); TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نه خارم نه خاشاک...من آروم نگیرم...رای خود را پس بگیرم...سر اومد زمستون...اگر هم بمیرم...گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...من ایستاده‌ام تا رای خود را پس بگیرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;میدونی‌ چی‌ دردناکه؟مرگ فرزند آدم چیزیه که تا آخر عمر میسوزونتت.داغش هرگز  کم نمیشه اما اونی که دیوونه میکنه منو به عنوانه یه مادر.تصور درد کشیدن فرزندم قبل از مرگشه.تصور زجر کشیدنشه که آتیشم میزنه.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;عجیبه...امیر جوادی فر ۱ سال از من کوچکتر بوده پس نمیتونه حتی جای فرزند من باشه اما مادر که میشی‌...میشی‌ مادر همه فرزندان خاکت حتی اگه اون فرزند مرد جوونی‌ باشه مثل امیر...دلاور مرد سرزمینم...پسرم...&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,153,51); TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;millenium city و donau zentrum دارن بساطه درخت کریسمس علم می‌کنن.به چه بزرگی‌.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 17:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=174</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-174.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-173.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب  الوعده وفا.قول داده بودم راجع به اینکه چطوری از ایران اومدم بیرون بنویسم.یعنی‌ چند نفری خصوصی پرسیده بودن چطوری می‌شه از ایران اومد بیرون؟من نمیدونم چی‌ باید بگم.من فقط می‌تونم بگم خودم چطوری اومدم بیرون.امیدوارم به دردتون بخوره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اونایی‌ که وبلاگ من رو درست خونده باشن حتما می‌دونن که من با ویزای دانشجویی اومدم اینجا.برای گرفتن همچین ویزایی باید اول از یه دانشگاه توی اتریش (من فقط راجع به کشوری میدونم که الان توش هستم) پذیرش بگیری.یعنی‌ این دانشگاه باید رسما اعلام کنه که به شما یه جا میده برای مثلا ترم آینده...مدارکی که شما لازم دارید برای دریافت پذیرش گواهی دیپلم و پیش دانشگاهی و ریزه نمره‌های سه سال دبیرستان و ۱ سال پیش دانشگاهی هست.و مهمترین مدرک گواهی اشتغال به تحصیل برای دانشگاه.یعنی‌ یه برگ که گواهی کنه که شما توی ایران دانشجو هستید.من شخصاً برای جور کردنه این مدرک کنکور سراسری شرکت کردم اما مال دانشگاه آزاد هم قبول هست و حتی من اینجا بچه‌هایی‌ رو دیدم که گواهیشون مال علمی‌ کاربردی یا پیام نور بوده.اونا هم قبوله فقط یه گواهی که نوشته باشه شما دانشجو هستید همین...مدارک باید به زبان آلمانی‌ ترجمه بشه و توسط قوه قضاییه و وزارت امور خارجه تایید بشه که این کار‌ها رو خود دارالترجمه میکنه.بعدش باید مدارک ترجمه شده رو ببرید سفارت اتریش تا براتون تایید بکنن.ازتون نزدیک ۱۰۰ هزار تومن میگیرن(بستگی به قیمت یورو داره) و ۱ هفته بعد مدارکتون آماده هست.والا من مدارک رو فرستادم برای خالم و اون برای من برد دانشگاه برای همین من نمیدونم چطوری می‌شه بدون اینکه آشنا داشته باشی‌ اقدام کنی‌ چون من شخصاً یه ناقصی‌ تو مدارکم بود که اگه اینجا آشنا نداشتم که دنبالش بره همه چی‌ هیچ و پوچ میشد اما خوب اینم بگم هستن اینجا کسانی‌ که کسی‌ رو نداشتن اما تقاضا دادن و قبول هم شده منتها من نمیدونم چطوریه.بعد از اینکه مدارک بررسی‌ شد و شما پذیرش گرفتید باید یک سری مدارک رو آماده کنید و به همراه پذیرش که براتون فرستاده می‌شه ببرید سفارت اتریش در ایران.مدارک هم بسته به مجرد بودن و یا متاهل بودن یه کوچولو متفاوته اما چیز مهمی‌ نیست...شناسنامه و کارت پایان خدمت و سند ازدواج و...که باید ترجمه بشه و ترجمش باید داده بشه به سفارت.مجرد بودن یا متاهل بودن هیچ کدوم نه حسن و نه عیب.شما باید به ازای هر نفری که تقاضای ویزا داره میده یه حسابه بانکی‌ باز کنید که توش معادله ۸۰۰۰ یورو پول باشه.مثلا من و دخترم با هم ۱۶۰۰۰ تا گذاشتیم.حساب یا می‌تونه تو بانک اتریش باز بشه که خالم برای من و به اسم من اینجا حساب باز کرد و یا میتونید توی ایران یه حساب ارزی تو بانک پارسیان یا هر بانک دیگه‌ای باز کنید بعد باید از بانک یه تایدیه بگیرید که خود بانک یه برگ رسمی‌ به زبان انگلیسی بهتون میده.والا تا اینجا موضوع قابل حله و جور کردن این مدارک سخت نیست اما سفارت از شما یه گواهی محل سکونت می‌خواد که من اینو دیگه واقعاً نمیدونم اگه آشنا نداشته باشید چطوری میخواید جور کنید.برای من خالم گواهی نوشت که من و دخترم پیش اون زندگی‌ خواهیم کرد.اینطوری هم نیست که هر کسی‌ بتونه گواهی سکونت بده.اینجا چک می‌کنن که به ازای هر ۱ نفر ۱۰ متر باید فضا باشه یعنی‌ یه خانواده ۴ نفری توی خونه ۵۰ متری نمی‌تونن واسه یکی‌ دیگه گواهی سکونت بدن...به هر حال همه این مدارک که جور شد تحویل سفارت میدید و ۳ ماه طول میکشه تا ویزاتون حاضر بشه.اگه همه مدارکتون کامل باشه ممکن نیست بهتون ویزا ندن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مینو جان سوال شما رو من درست نمی‌فهمم.اگه درست فهمیده باشم شما منظورتون اینه که آیا دولت ایران میذاره زن و شوهر با هم از ایران خارج بشن یا نه؟درسته؟؟؟؟؟؟بله عزیزم اصلا به دولت ایران ربطی‌ نداره که شما چطوری میخواید برید بیرون.مجردی یا خانوادگی.اون کشور میزبان هست که باید دید قبول میکنه یا نه؟مثلا در مورد من سفارت به من گفت من نمیتونم هم زمان برای شوهرم هم تقاضا بدم چون شانس خودمم میاد پایین باید اول خودم میامدم و یه سری مدارک حاضر می‌کردم بعد همسرم درخواست میداد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عسل جان من هر چی‌ میدونستم گفتم امیدوارم جوابت رو داده باشم.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;.........................................................................................................................................&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز یه کیلیپ خیلی‌ دردناک توی فیس بوک دیدم در مورده &lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot;&gt;شهید&lt;/SPAN&gt; امیر جوادی فر&lt;/STRONG&gt;.قلبم پاره پاره شد و گریه‌ام گرفت.جیگرم سوخت وقتی‌ پدرش خم می‌شه و عکسش‌ رو میبوسه&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(0,204,0)&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;نه خارم نه خاشاک...&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;منم&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; مرد بی‌ باک&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;STRONG&gt;...تنم پاره پاره شد از ضربه‌های مرد سفاک...من آروم نگیرم...اگر هم بمیرم...من ایستاده‌ام تا رای خود را پس بگیرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;خدا رحمتش کنه.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دخترم من تو رو از آتیش کشیدم بیرون که بالیدنت رو ببینم.تو خاکی که وطنه من نیست اما میدونم وطن تو میشه.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=173</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-173.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-172.aspx</link>
<description>&lt;strong style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;کامنت جواب دادم برید بخونید حالش رو ببرید.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 13:54:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=172</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-172.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-171.aspx</link>
<description>
&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;رد شدم.الان هم ۱ هفته هست عین بچه آدم دارم میرم سر کلاس هام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فیتیله اینجا دوشنبه تعطیله.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;خونه ما در وین:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i33.tinypic.com/2q80vmq.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i35.tinypic.com/2a8q4b6.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i35.tinypic.com/11lif4k.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i38.tinypic.com/20zxzcx.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=171</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-171.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-170.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب به سلامتی‌ همسری مدارکش رو تحویل سفارت داد و من یه خورده خیالم راحت شد.حالا یه دو هفته دیگه میرم اداره مهاجرت پیگیری می‌کنم ببینم پروندش در چه حال؟دلم شور می‌زنه با اینکه مدارکش همه کامل بودن اما هی‌ میگم نکنه پروندش دست یه آدم عوضی‌ بیفته؟اون زنی‌ که به من و دختری اون طوری سریع و راحت ویزا داد رو یه بار وقتی‌ رفتم کارت اقامتم رو بگیرم و مدارک همسری رو نشونش بدم دیدم زن خیلی‌ خیلی‌ ماهی.اسمش چمی دونم چی‌ چی‌ رضا خانیه.خودش اتریشی ولی‌ شوهرش ایرانی.آخ انقدر این زن مثبت و مهربون که حد نداره.خدا کنه پرونده همسری هم بیفته دست اون.والا خدا میدونه کی‌ بهش ویزا بدن.البته فعلا اونش برام مهم نیست مهم اینه که ویزا رو بدن حالا دیر و زودش توفیری نداره.راستش اگه امتحان آلمانی‌ رو نمرهٔ قبولی بیارم این شانس بهم داده می‌شه که کالج رو توی همین یه ترم تموم کنم.یعنی‌ این امتیازی که کسانی‌ که درس آلمانی‌ ندارن ازش بهره‌مند میشن.که تمام درساشون رو می‌تونن ۱ ترم بردارن.اگه اینطوری بشه ...بگو ایشالا...اون وقت من برای تعطیلات کریسمس میام ایران و میمونم تا عید...آخ خدا یعنی‌ می‌شه؟عید کنار مامانم اینا و صد البته مامانم اینای شوهرم اینا باشم.یعنی‌ می‌شه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اینطوری بشه که هیچی‌ دیگه میرم و با همسر جونم بر می‌گردم اگر هم که اینطوری نشه دیگه هر وقت به همسری ویزا بدن باید جمع کنه و بیاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیشب داشتیم توی اسکایپ باهم حرف میزدیم یه دفعه میگه عسل...میگم هان؟...میگه ببین چی‌ پیدا کردم همین الان!...میگم چی‌؟...میگه سوسک...میگم خدا مرگم بده بزرگ؟...کیفش رو که جناب سوسک روش نشسته رو میاره جلوی دوربین میبینم بلهههههههههههههههههههههه.بزرگ اونم چه بزرگی‌...یه دفعه همسری از اتاق میره بیرون میگه یاسمن...(خواهرش)...هم زمان صدای جیغ خواهرش بلند می‌شه و به صورت ممتد به گوش میرسه.ای همسری کرمو.دلم واسه سوسک هم تنگ شده(فقط از پشت دوربین البته) اینجا سوسک وجود نداره.حشره چرا اونم به ندرت اما سوسک...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فردا جواب امتحان کتبی‌ رو میدن اگه قبول شده باشم تازه اجازه بهم داده می‌شه که شفاهی‌ امتحان بدم.شفاهیش هم این طوری که از بین ۲۰ تا موضوع به طور تصادفی شما باید ۳ تا موضوع انتخاب کنید بعدش در مورد هر کدوم ۱۰ دقیقه حرف بزنید.موضوع هم اوه اوه اوه...راجع به مطبوعات و جهانی‌ شدن و ...این امتحان رو که قبول بشی‌ بهت مدرک زبان میدن و هر جا بری این مدرک رو نشون میدی و معلوم می‌شه زبون حالیته.تا ۴ بار بیشتر نمی‌شه این امتحان رو داد بعدش اگه قبول نشی‌ برت میگردونن کشورت میگن شما برو که عمرا نمیتونی‌ اینجا درس بخونی ما رو سیاه نکن.این امتحان همیشه برگزار نمی‌شه هر چند ماه یک بار.شانس من خورد و تونستم به موقع از تاریخش مطلع بشم و بهتر اینکه تاریخش تلاقی‌ کرد با ابتدای ترم.برای هر باری که این امتحان رو میدی باید ۳۰ یورو بدی و حتما باید پاسپورتت رو با خودت ببری که بدونن این تویی که امتحان میدی نه مثلا منیژه خانوم.البته روز امتحان یه پسری عکسش اصلا شبیه عکسه پاسپورتش نبود که هیچ کاملا هم یکی‌ دیگه بود.زنه خودشو کشت هی‌ رفت عقب اومد جلو.گفت این شما نیستی‌.پسر گفت چرا خودمم اینجا عینک ندارم مال اونه که نمیشناسید.باز زنه گفت نه این تو نیستی‌...خلاصه آخرم زن در حالی‌ که کاملا به قضیه مشکوک بود قبول کرد که این خودش و حالا خدا میدونه طرف خودش بود یا دوست طرف.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دختری رو گذشتم مهد.اون وقت همه پنجره رو باز کردم که هوا عوض  بشه.خودمم با پالتو نشستم دارم بید بید میلرزم.الان رفتم در خونه مسئول ساختمون که بیاد این شوفاژ‌های اتاق خواب رو درست کنه نبود.همین دیگه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فعلا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرسی‌ از بچه‌هایی‌ که کامنت میذارن با اینکه می‌دونن من جواب نمیدم معمولا.هر بار که میبینم برام کامنت گذاشتین و دلگرمی‌ بهم میدید کلی‌ خوشحال میشم.بوس.بای&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P style=&quot;COLOR: rgb(255,0,0)&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;بعدا نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این اون صحنه‌ای که عسل خانوم هر وقت از پنجره اتاق خواب به بیرون نگاه میکنه میبینه.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://i33.tinypic.com/11mfec1.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 08:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=170</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-170.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://asal24.blogfa.com/post-169.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسری فردا ساعت ۸ صبح میره سفارت تا مدارکش رو بده و &lt;SPAN dir=rtl&gt;بعد&lt;/SPAN&gt; انتظار بکشیم تا به هم برسیم.فقط خدا میدونه روزا اینجا گاهی چه کند و دردناک میگذرند.میدونم روزای سخت در راهه.میدونم باز روزایی میاد که نوشته‌ام مثل اولین روزایی بشه که اینجا رو باز کردم.میدونم.همه چیز رو میدونم دیگه بچه نیستم که خودمو گول بزنم اما...دلم میگه بی‌خیال.همش لحظه‌ای رو تصور می‌کنم که من منتظر ایستادم توی جمعیت و یه دفعه اون قیافهٔ مردونه در حالیکه داره یه چرخ رو هل میده پیدا می‌شه...دختری رو نمی‌‌برم فرودگاه...لحظهٔ اول رو فقط برای خودم می‌خوام...به عنوانه دستمزد سختیهایی که این مدت کشیدم و همسری نفهمیدشون حتی وقتی‌ براش درد و دل کردم هم نمیفهمید.حق هم داشت.تا تو ایرانی‌ فکر میکنی‌ غربت بهشت.نمیگم جهنم اما بهشت هم نیست.آخ که چه روزای نفرت انگیزی رو اینجا تجربه کردم.چقدر گریه کردم و درد کشیدم.چقدر دختر کوچولوم رو اذیت کردم و به جای اینکه یه محیط امن واسش درست کنم چپوندمش تو کالسکش و کشیدمش این ور اون ور شهر دنبال کارای اداری...دختری به کالسکه عادت نداشت و تمام مدت توی مترو و اتوبوس جیغ میزد و عربده می‌کشید و من هم شرمگین میشدم و هم درمانده.یادمه یه بار منم توی مترو زدم زیر گریه.چقدر خونه خالم روزای بدی رو سپری کردم.چقدر تحقیر شدم.وقتی‌ از خونه خالم اومدم بیرون فکر می‌کردم دیگه هرگز هرگز هرگز نمی‌خوام ببینمش اما خوب من اعتقاد دارم خون مشترک همیشه باعث می‌شه کینه بره.بد از مدتی‌ رابطه من و خالم بهتر شد و دوباره خاله و خواهرزاده شدیم البته حریم‌های هم رو هم یاد گرفتیم.آدم همیشه وقتی‌ تو ایران و فامیلش از خارج میاد ۱ ماه ایران فقط خوشیش رو می‌بینه.هی‌ با هم میگن و میخندن و قربون هم می‌رن اما بعدش که میشن همسایه...چقدر خوشحالم که همسری که بیاد پاشو میذاره تو خونه خودش و نه دربه دری منو میکشه و نه منت رو سرش میاد و نه تحقیر می‌شه...خدا رو شکر می‌کنم بابت روزای گندی که رفتن.شکر که رفتن و تموم شدن.خیلی‌ از حرفا و برخوردها رو نه می‌شه و نه می‌خوام اینجا تعریف کنم اما چه جیگری از من سوخت.تازه جابجا که شدم افتادم دنبال مهد واسه دخترم.مهد دانشگاه پر شده بود.رفتم واسه مسئولش گریه کردم. اشک می‌ریختم که به دخترم جا بدن.ندادن.گفتن قانون میگه این تعداد بیشتر نشه.به جاش یه لیست از مهد کودک‌های خصوصی رو داد دستم.زبان بلد بودم اما هنوز اعتماد پیدا نکرده بودم که حرف بزنم با این حال نشستم به مهدها زنگ زدم.جا نداشتن.دیر شده بود.اینجا از ۱ سال زودتر باید برای مهد ثبت نام کنی‌.منم که بلد نبودم چونه بزنم.خالم هم اون روزا خدا میدونه واسه چی‌ به خونه من تشنه بود و میگفت به من هیچ ربطی‌ نداره.آخرش هم دلش سوخت یا هر چی‌ خودش زنگ زد و با مهد فعلی‌ دختری حرف زد و براش یه جا درست کرد.خالم مثل مامانمه.گاهی تلخ می‌شه.زود جوش میاره اما آدم فوق العاده‌ای هستش.مثل مامانم میمونه میگه یه کاری رو عمرا اگه بکنم آخرش هم خودش که کار رو گردن میگیره.خدا رو شکر که هست.چه خوب که روزای دشمنیمون تموم شد.شکر که از اون خونه اومدم بیرون.خوشحالم که همسری که بیاد خیلی‌ غمها رو برای خوردن نداره.چرا من هیچ وقت نشد مثل بیشتره زنها بشینم تا شوهرم بره جلو و راه رو باز کنه؟چرا خودمو انداختم جلو؟هر چی‌ هم همسری از من تشکر کنه اما هرگز نمیفهمه چه دردی کشیدم اینجا.چه دردی کشیدم اینجا.چه دردی...درد...درد...الان دیگه اینجا واسه خودم قلمرو ساختم.فروشگاها رو میشناسم.کارای بانکیم رو انجام میدم.جا افتادم و مستقل شدم اما بیا از دلم بپرس که هنوزم که هنوزه خاطره شبای نفرت انگیزه اوایل امدنم چطوری آتیشش می‌زنه.شلوغش می‌کنم؟مگه جای من بودی؟نه نمی‌خوام همه چیز رو تعریف کنم.بعضی‌ خاطره‌های تلخ از برخورد عزیزترین کسانت همون بهتر که راز سر به مهر بمونن تو دل آدم.اینا رو گفتم که بگم از فردا شمارش معکوس شروع می‌شه واسه وصال دوبارمون.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسری خوشحالم که اول من اومدم و نه تو...تو مردی...صبور نیستی‌...تو نمیتونستی...اینا فقط کار من بود...آخه من زنم جنسم از فولاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هفتهٔ پیش  یه روز دختری از صبح استفراغ کرد.شب دیگه درمونده شده بودم.خالم شیفت کاری شب داشت.زندگی‌ دختر خالم هم که کلافه سر در گم بود.سهیل بیچاره که سر کار بود.بهاره هم که فکر کنم بد از سؤ تفاهم پیش اومده قهره تا روز قیامت.خالم زنگ زد گفت دختری رو ببر بیمارستان.بچه رو تو سرمای استخوان سوز پیچیدم و بردم بیمارستان.اون شب تو تاریکی‌ کالسکه رو هل میدادم دستم یخ زده بود حال خودمم بد بود.وسط اون بغض فروخورده تو گلوم یه دفعه خندم گرفت.به خودم گفتم تو آدمی‌ یا آهن؟تو بیست و پنج سالته یا پنجاه؟بعد تازه فهمیدم واسه چی‌ میگن غربت آدمو میسازه.چون تو میمونی و خودت.تک و تنها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همسری خوشحالم که اول من اومدم و نه تو...تو مردی...صبور نیستی‌...تو نمیتونستی...اینا فقط کار من بود...آخه من زنم جنسم از فولاد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امتحان آلمانی‌ رو هم دادم حرفی‌ راجع بهش نمیزنم تا ۳ شنبه که جواب مرحله اول رو میدان.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱هفته دختری مریض بود و منم کالج نرفتم.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=asal24&amp;postid=169</comments>
<dc:creator>asal24</dc:creator>
<guid>http://asal24.blogfa.com/post-169.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
