
![]() |
![]() |
|
|
من حال ندارم.حوصله ندارم.همش دلم میخواد نق بزنم!چرا تموم نمیشه؟چرا شنبه نمیاد؟چرا حجم کارا انقدر زیاده؟چرا هیچی سره جاش نیست؟چرا بابام درد داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همسری هم نیست بزنم لهش کنم دلم خنک بشه.امشب ساعت ده پرواز داره اول هواپیما میره اصفهان بعد میاد تهران.بعدش کو تا از فرودگاه برسه خونه!!!!!!!!!!!!!!بیدار میمونم.خیر سرمون شنبه داریم میریم که ۱ سال همو نبینیم اون وقت ۴ روز همسری رو فرستادن ماموریت.الان کاملا قابلیت اینو دارم که بزنم هر چی شوهر و قوم شوهر و خانواده و فامیل و دوسته رو با خاک یکسان کنم.
اعصاب ندارم.این زنه همسایه بالایی هم صداش رو انداخته ته حلقش داره عربده میکشه الله اکبر.انقدر هوار داد کرد که بالاخره ۲ تا بچه از کوچه پایینی باهاش هم صدا شدن.بقیه مردم هم که هیچ...دیشب خونه مامانم اینا بودم انقدر مردم به صورت جمعی الله اکبر گفتن و شعار دادن که من رسما مشنگ شدم.همش هم نگران بودم دختری از خواب نپره.خوب یه مرد هم بهشون اضافه شد...دارن شعار میدن.
من دلم میخواد نق بزنم...هوار بکشم...بزنم یه چیزی رو جر بدم...ای خدا این شنبه رو زودتر برسون.خسته شدم.خناق گرفتم.حوصلم سر رفته. زنه میگه مرگ بر دیکتاتور...مرده از خونه روبرویی داد میزنه مرگ بر منافق.آخ جون الان دعوا بالا میگیره برم یه کم ناخن بسابم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:17 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|