
![]() |
![]() |
|
|
شاخ غول را شکانیده و کامنت جواب دادیم.ای عجب...پریا برو بخون حالش رو ببر.ببین چه زرنگ شدم. مامان تربچه ها خیلی خیلی ممنونم.واقعا لطفت دلم رو شاد کرد.سعی میکنم باهات تماس بگیرم.بسکه تو ماهی.
امشب شب تولدمه.فردا صبح خورشید که طلوع کنه بیست و پنج ساله میشم.بزرگ شدن مزش تلخه.امسال اولین سالیه که تولدم انقدر سوت و کور و بدونه کیکه!همسرم ماموریته.پدرم بیمارستان بستریه.مادرم خسته هست و برادرم ساکت.حتی محضه نمونه خانواده شوهرم هم تهران نیستن و همشون رفتن مسافرت.منم و خودم و دخترم که هنوز نمیدونه تولد چیه؟صبح یه عکس از نوزادیم نشون دخترم دادم و گفتم مامانی ببین نی نی!سریع عکسه نی نی رو با گوشیه تلفن شبیه سازی کرد و عکس رو لوله کرد و گذاشت در گوشش و گفت الو...خندم گرفت.اینم خودش یه هدیه بود.فردا آخرین جلسه کلاس رانندگیم بود.کنسلش کردم.گذاشتمش برای دوشنبه.سه شنبه هم امتحان میدم یا قبول میشم یا نه!دیروز برام روز پرکاری بود.شش تا کیسه بزرگ لباس و عروسک و خرت و پرت دادم خیریه و ۵تا کیسه زباله بزرگ هم آشغال گذاشتم دمه در.طفلک مامانم از صبح و خالم و دخترش از ساعت ۴ اومدن کمکم.یه سری از وسایلم رو هم کادو دادم به دختر خالم و خالم.مثله کریستالهای توی بوفم.مثله اون قوری و فنجونای مربعی شکل که عاشقشون بودم.دیگه مهم نیست.دل کندم.دیگه اینجا خونم نیست.انگار اقامتگاه موقته!ساعت نه بود که همشون رفتن و دختری که کل روز توی دست و پا لولیده بود و تن به خواب نداده بود بیهوش شد و من بازم دو ساعتی کار کردم و بعد سرم گیج رفت و دیدم بهتره منم برم بخوابم تا نمردم.باورم نمیشد توی این سه سالی که ما اینجا بودیم چقدر وسیله و خرت و پرت توی این خونه ۵۷ متری چپونده بودیم.همه هم آشغال.از اون چیزایی که نه دلت میاد دور بندازی و نه استفاده میشه.ترتیبه همشون رو دادم.قابل استفاده ها رو بخشیدم و باقی رو به باکس زباله سره کوچه فرستادم. بدون ذره ای حسرت و دلسوختگی اولین لباس خواب بعد از ازدواجم رو که پاره شده بود راهی کیسه سبز زباله کردم.کشوها همه خالین.کمد دیواری اتاق داره نفس میشکه تا ماه آینده که باز آدمهای تازه ای بیان و پرش کنن.مردم کم کم میان و خریده هاشون رو میبرن.اون کسی که توی پست قبل گفتم تخت و کمد دختری رو خرید خل و دیوونه از آب در اومده بود حالا منم حال ندارم تعریف کنم چه ها شد...تخت و کمد رو فروختم به دوست پیرایه یکی از دوستای خوبم.روی تخت و کمد یه عروسک و وان و اردک حمام دختری و دو دست لباس هم بهش دادم.از دختره خوشم اومد.خونگرم بود.برای منم خوب بود حداقل میدونم بازم از این وسیله ها استفاده میشه.بیعانه اون خریداره اولی هم هنوز دستمه و خدا میدونه اون بالاخره تصمیم گرفت بیاد پول رو ببره یا تخت رو...واقعا حال ندارم تعریف کنم بسکه مزخرفه!صبح دوست پیرایه با مادرش و دخترخالش اومدن و تخت رو پسندیدن و به اینا هم ۵۰ تومن تخفیف دادم با اون چیزایی که گفتم و اونا هم رفتن تا دو سه ساعت بعد با وانت بیان که اومدن و بردنشون.عجیبه ها مایکروفر که میرفت اشک منم هی می اومد اون وقت تخت و کمده که میرفت من خوشحال بودم.دلم راضی بود.نه از پولش...از اینکه دسته کسی افتاد که به دلم نشسته بود.تخت و کمد که رفت اتاق برام غریبه بود.بزرگی و بازشدگیه جاش توی ذوقم میزد.ولی بالاخره که باید کند و رفت.وقته کندن و رفتنه منم خیلی خیلی نزدیکه!یک ساعت بعد از اونم اومدن دنباله بوفه.یادم رفته بود قبل از رفتنه همسری بهش بگم لوسترها رو باز کنه.خوده مرده مجبور شد بازشون کنه.فکر کن لوستر خونت رو باز کنن ببرن.عروس و داماد بودن و اول زندگی حال کرده بودن پس انداز کنن و کارگر نیاورده بودن.خوده داماد اومده بود با برادرش و عروس خانوم.یه کریستال هم که توش یه عروس و داماد بودن و خاله همسری به ما هدیه داده بود کادو دادم بهشون.اینا بوفه رو برداشتن و قلبه من لرزید دو زار مطمئن نبودم که سالم به پایین برسه چه برسه به خونشون.حتی وقتی از در بردنش بیرون و پاشون رو گذاشتن روی پله اول چنان زپرشکه هر دوتاشون در اومد و پای داماد زیره سنگینی بوفه خم شد که من به عروس گفتم خانوم من در رو میبندم که نبینم.تا مدتی هم منتظر بودم ببینم صدای خرد شدن شیشه میاد یا نه.خدا کنه سالم برده باشنش ولی بعیده همون اولش کوبیدنش یه لبه نرده راهرو.خدا کنه رنگش نرفته باشه.شبه قبلش قبل از خواب رفتم و دستم رو کشیدم روی بدنش و جای دستهای دختری رو از روی شیشه اش پاک کردم و ازش خداحافظی کردم.بهش گفتم بابت این مدت ازش ممنونم.بابت زیبایی و جلوه ای که به خونم داده بود.بابت شکوه و ابهتش که اولین بار پشت ویترین منو گرفت.بابت همه چیز.حتما الان نور چشم کسه دیگه ای شده خدا کنه همیشه براشون عزیز بمونه.خونه داره خالی میشه.فقط لباسای همسری مونده که شسته و بسته شده توی ساک گذاشتم تا ببریم خونه مادرشوهرم و دو تا کارتون که مقداری ظرفه که قراره مامانه رونیکا ببره برای جهیزیه یه عروس.دیروز کف خونه جای سوزن انداختن نبود و حالا کم کم داره خالی میشه.کابینتها.کشوها و خلاصه هر چیزی که تا ۲روز پیش پر بود حالا خالیه مثله دله من.هفته دیگه این موقع دوازده ساعت به پروازه من مونده.دکتر برای دختری شربت خواب آور داده برای مدت پرواز که نمیدونم بهش بدم و یا ندم و تمامه مدت پرواز دق بکنم که الان بقیه مسافرها چی میگن؟ظاهرا پرواز هم حسابی شلوغه چون خوده منکه به زور توش جا شدم وای به بقیه! همین دیگه.اینم شب تولد من.سوت و کور... دلم هیچی نمیخواد جز اینکه تا قبل از رفتنم بابام از بیمارستان بیاد بیرون و مشکلش بدون نیاز به عمل حل بشه.همین.ببین دمه آخری چی شد...چقدر روی بابا برای کارهام حساب کرده بودم...همش نقش بر آب شد.نکنه برم و بابام نیاد فرودگاه... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:52 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|