
![]() |
![]() |
|
|
به کمک دوست بسیار خوبم مامانه رونیکا که هم توی دنیای مجازی دوسته خوبیه و هم توی دنیای واقعی بلیطم برای شنبه سیزدهم اوکی شد.اینکه الان چه حسی دارم توضیحش بسیار بسیار بسیار سخته.یه چیزی بینه استرس و دلشوره و شادی و امید و غم و تنهایی به جونم چنگ میزنه.این وسط وجود کسایی مثله مامانم که هی میگن این همه عجله لازم نیست و بذار همون ۲۴ مرداد برو مزید بر علته که احساس خناق زدگی داشته باشم!!!!!من از بچگی رضایت مادرم برام خیلی مهم بود اینه که این اعلام نارضایتیش و غرغرش از زود رفتنه من خفم میکنه.حسه منو شاید کمتر کسی بفهمه.حسه زندانی رو دارم که میدونه قراره اعدام بشه مثلا ۵ ماه دیگه همین انتظار براش زجر آور تره تا مرگ.حالا شاید این مثال خوبی نبود اما من همین حال رو دارم.اگه قراره برم دیگه باید بکنم و برم این انتظار بدتره!!!هر روز به این فکر میکنم که باید زنگ بزنم مردم بیان وسیلهاشون رو ببرن.هر روز از غصه دوری از همسرم اشک میریزم.هر روز از فکر جدا کردنه دخترم از باباش دیوونه میشم.این چه کاریه؟یه باره میرم و خلاص!!!!خالم برام یه خونه پیدا کرده البته به هر حال ۱ ماهی اولش میرم خونه اونا.۶۰ متره.دو تا اتاق داره و ۱۲۰۰ یور پیش میگیره و ماهی ۳۵۰ تا اجاره.برای اولش که باید از جیب بخورم زیاده اما خنده داریش اینه که بازم از اجاره اینجا ارزون تره.دیگه چی بگم؟الان قلبم تا زیره گلوم اومده بالا و دارم خفه میشم.راستش ته دلم آرزو میکنم از خواب بیدار بشم و ببینم اینا همش خواب بوده و من قرار نیست جایی برم.الان زنگ زدم به همسرم بهش گفتم رفتنی شدم.صداش یه لحظه گرفت ولی بعد زود به خودش مسلط شد و شروع کرد کارایی که باید انجام بشه رو ردیف کرد.تخت و کمد دختری هم دیروز فروخته شد.خریداره بعد از اینکه ۵۰ تومن تخفیف گرفته اشانتیون هم میخواد اگه به خدا نیتم رد کردنه تخته نبود در خونه رو باز میکردم و یه تیپا بهش میزدم و ردش میکردم بیرون.چند تا تیکه از وسیلهای دخترم روی تختش بود چشمه خانم رو گرفته بود هم میخواستشون هم نمی خواست پول بده.میگفت میخوام بفرستم شهرستان باید پوله وانت بدم.لجم گرفته بود که مگه تقصیره منه؟تازه شب زنگ زده که اون آویز بالای تخت رو بهم هدیه بده تخت بدونه اون جلوه نداره.هیچی نگفتم اما دارم براش...جمعشون میکنم و میگم فروختم.والا مردم رند شدن!!!!!!!!!!(یک عسل زهره مار گرفته تلخ)دیگه حال ندارم بنویسم. در جواب دوستان...بله من اونجا هم وبلاگ مینویسم.همین جا رو هم مینویسم فقط نمیدونم چقدر طول میکشه تا به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم چون به کامپیوتره خالم اینا نمیخوام دست بزنم و قراره برای خودم لپ تاب بگیرم.همین دیگه.فعلا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:29 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|