تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم -

دیشب بعد از اینکه تصمیم به زودتر رفتن گرفتم و با همسرم راجع بهش صحبت کردم سرم رو گذاشتم روی سینش و اشک ریختم.قلبم هر لحظه تیکه تیکه میشد.بعد از حدود ۶ سال باید عشقم رو ترک کنم.شرمنده وجودش بودم که دارم برای مدتی از دیدنه دخترکمون محرومش میکنم.شرمنده دخترم هم بودم که دارم از آغوش پدرش دورش میکنم.درد تا زیره گلوم اومده بود بالا.امروز صبح تمامه مدت کلاس رانندگی فکرم پی نگاه جذاب همسرم بود و خنده های دلبرانه دخترم برای پدرش از خودم متنفر بودم بابت تصمیمی که گرفته بودم.رسیدم خونه و رفتم سره کامپیوتر اینترنت پر بود از فیلمه کشته شدن دختره جوونی به دست بسیج.من اصلا سیاسی نیستم.سیاست پدر و مادر نداره.من نه تظاهرات رفتم و نه میرم و نه میگذارم کسی از نزدیکانم بره اما...حتما نباید سیاسی بود یا توی تجمع ها شرکت کرد تا درد کشید از اونچه داره اتفاق می افته!دخترک تیر میخوره و پخش زمین میشه.دو نفر میان بالای سرش و محل تیر رو فشار میدن.چشمای دختر مات و گنگ توی هوا میچرخه.یه دفعه خون از بینی و دهنش بیرون میزنه.مردم جمع میشن و نعره میکشن و دخترک پر میکشه و مادرش لابد توی خونه یه دفعه میبینه یه جای قلبش تیر کشیده و خالی شده...اشک توی چشمام حلقه زد اما دخترم کنارم بود و به حد کافی از صدای فیلم هیجان زده شده بود و من حق نداشتم اشک بریزم.توی دلم گفتم دخترم منو ببخش که از پدرت جدات میکنم.متاسفم که اونجا مجبوری بری مهد چیزی که من خودم ازش متنفر بودم خدا میدونه که دلم میخواست تو رو فقط توی بغل خودم پرورش بدم اما اگه توی این سن کم این درد رو بهت تحمیل میکنم ماله اینه که نمیخوام سالها بعد یه روز بری بیرون و من یه دفعه قلبم تیر بکشه!نمیخوام برای گرفتن حقت درد بکشی و بجنگی و تیر بخوری و بمیری!منو ببخش اما میخوام از جهنم ببرمت بیرون.امیدوارم تو و پدرت این خودخواهی رو به من ببخشید.امیدوارم هرگز منو بابت این تصمیم سرزنش نکنی.قسم میخورم هر کاری بکنم تا پدرت زودتر به ما ملحق بشه.قول میدم خانوادم رو به سلامت کنار هم نگهدارم.فقط دخترم این رو به من ببخش که تا مدتی از پدرت دور خواهی شد.آخه من مادرم نمیخوام سالها بعد نشکفته پرپرت کنن.

روحه دخترک پر کشیده شاد.قطره قطره اشکهای من نثاره روحش.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:22  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM