
![]() |
![]() |
|
|
فردا نوشت: الان از آژانس هواپیمایی اومدم.برای سیزدهم و بیستم رفتم توی لیست انتظار بسکه پروازها شلوغه!واسه اونایی که نمیدونن(البته محضه نمک پروندنه وگرنه کیه که ندونه لیست انتظار چیه؟)لیست انتظار یه جاییه مثله برزخ...یه جایی بینه زمین و هوا...نه میدونی بری دنباله کارات و نه میدونی نری دنباله کارات...به هر حال فردا به دندون پزشکی مشرف میشویم.شایدم امروز شدیم. .......................................................................................................................................... سرعت زمان گاهی انقدر زیاده که ما عمرا هر چقدر عجله کنیم بهش نمیرسیم.بدون شک الان و توی این مقطع این حرف کاملا در مورد من و زندگیم صدق میکنه.هفته گذشته کلاس رانندگی ثبت نام کردم و پنج جلسه آیین نامه رو گذروندم و از پنجشنبه هم کلاس عملیم شروع شد.معلمم مرد جوونیه که خیلی دل میسوزونه و واقعا تمامه سعیش رو میکنه که از منه ترسو یه راننده بسازه.بد نیست اگه یادم نره که هر وقت دنده میگیرم یعنی قراره قبلش کلاج رو گرفته باشم و اینکه وقتی میگه بپیچ گاز ندم اوضاع نسبتا مساعد پیش میره...خودم به آموزشگاه گفتم وقت هی رد شدن و از نو اومدن رو ندارم و اونا هم این مربی رو بهم معرفی کردن.هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۸ کلاس دارم و ساعت پنج صبح باید بیدار بشم.دختری رو میپیچم توی پتوش و بابام میاد دنبالمون.دختری میره خونه بابام و مامانم با من میاد تمرین.انقدر خوب و هیجان انگیزه که نمیفهمم کی گذشت...اما...خبری که اومدم بنویسم این نیست...اینا همه مقدمه چینیه...دخترخالم نمیاد.خیلی حیف شد کلی برای اومدنش برنامه داشتیم.خالم و همسرش از بابت جریانات داخلی نگرانن و میترسن که پروازها کنسل بشه و یلدا اینجا گیر بیفته.قیمت یورو هم که قربونش برم به لطف این شورشها روز به روز داره میره بالا...به هر حال...بعد از صحبت امروز من و خالم بنا بر این شد که من فردا برم آژانس هواپیمایی و بلیطم رو عوض کنم و بندازم برای ۲هفته آینده...بله خبرم همین بود.خالم میگفت انقدر ایرانی ها پروازهاشون رو کنسل کردن که ایران ایر دیگه پول نداره پول بلیطها رو پس بده.نمیتونم ریسک کنم.اگه به هر دلیلی پروازها لغو بشه من خونه خراب میشم.چون ویزای من فعلا ۴ ماهه هست و باید اول برم اونجا و دانشگاه ثبت نام کنم تا بهم ویزای اصلیم رو بدن تا الان هم ۱ ماه از ویزام رفته.یعنی وقتی برای تلف کردن ندارم.کلی کار دارم.ترجمه مقداری مدرک.خبر کردن مردم که بیان وسایلها رو که بیعانه دادن ببرن.دندونپزشکی.فرت کردن بارها و ...نگرانم.میترسم...اما میرم جلو.من میتونم یعنی باید بتونم.بدیش اینه که خالم و خانوادش اول مرداد به مدت ۳ هفته میرن سفر و من تنها میمونم البته اقوام دیگم هستن اما انقدر بزرگ شدم که بدونم نمیشه روشون حساب کرد.امتحان بزرگی در راهه و من چاره ای ندارم جز اینکه قبول بشم. هر کی اینجا رو میخونه چه خاموش و چه کامنت گذار یه لحظه چشمات رو ببند و برام دعا کن الان خیلی به دعا نیاز دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:53 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|