
![]() |
![]() |
|
|
شاید درست نباشه گفتن این حرف.شاید بی انصافی باشه اما خوشحالم که دارم دست دخترم رو میگیرم و از این مملکت گل و بلبل میبرم بیرون.میگم شاید بی انصافی باشه به این جهت که درست نیست آدم بگه من میرم حالا هر بلایی سره بقیه میاد به من چه!!!دائم ما*هوا*ره داره یه صحنه ای رو نشون میده که یه طرفداره ا*ن داره دسته یه پسر رو می پیچونه و دله من خون میشه.خوشحالم که دخترم کوچکتر از اونیه که متوجه بشه و خوشحالم که من بزرگتر از اونی هستم که از یاد ببرم.حالا به حرف همسری رسیدم.روز جمعه من دختری رو نشوندم توی کالسکش و رفتیم رای بدیم اما همسری نیومد گفت به رای من نیست من اسمه هر کی رو بنویسم اونا همونی رو که میخوان میارن و همین شد!!!!حالا منم همچین آدم سیاسی نیستم یعنی اصلا نیستم اما الزاما قرار نیست آدم سیاسی باشه تا از درد مردم درد بکشه.خدا رو شکر میکنم که ویزام رو گرفتم وگرنه به این شلوغی ها اگه میخورد خدا میدونه از درخواست ما چی در می آمد.به هر حال میگن آدم از حکمت خدا چی میدونه؟اون زمان که ویزای من بعد از ۱ ماه درخواست دادن اومد و همه تعجب کرده بودن وقتی صاحبخونه زنگ زد و گفت تخلیه کنید خدا رو شکر کردم و گفتم حکمتت این بود خدایا خواستی دربه در نشیم و حالا که به این بساط رسیده میگم خدایا شکرت خواستی توی مملکت خودمون آواره و دربه در نشیم. وسایل خونه تقریبا تموم شده به جز اندکی خرده ریز و تخت و کمد دختری.جمعه آگهی داده بودیم جمعه بازار یه زوجه جوونی اومدن دیدن خانمه ۷ ماهه باردار بود و شوهره پسره جوونی بود که لابد خیال کرده بود ته زرنگه!من تخت و کمد نوئه ام دی اف رو با تشک خوشخوابش گذاشتم ۲۵۰ در حالی که میدونم توی بازار زیره ۵۰۰ نیست اون وقت پسره میگه من زیره ۲۰۰ میخوام.تازه نمیگه ۲۰۰ها میگه زیره ۲۰۰.بدیش اینه که تخته ترکیبی از رنگه صورتی و رنگه چوبه و کاملا دخترونه هست وگرنه تا حالا کلی مشتری داشته که بدبختانه همه پسر داشتن.اگه احیانا از بینه شما کسی میخواد برام پیغام بذاره. این پیرزنه بازم اومد.برمیگردم. .......................................................................................................................................... از روزیکه ما این خونه رو به نیت حراج باز کردیم این پیرزنه هر روز میاد.همونیه که گیر سه پیچ داده بود به یخچاله من.آخرش قیمتش رو تا ۳۵۰ برده بود بالا ولی من دلم اصلا نمیخواست یخچالم رو بهش بفروشم بسکه ظاهرش شلته شلخته بود همیشه هم بوی عرق میداد.دلم نمیخواست یخچاله مثله دسته گلم بره دسته همچین کسی بیفته.لابد طبقه هاش رو که من تا حالا نذاشتم یه خش بهشون بیفته میخواست با سیم ظرفشویی بسابه.یه بار اومد اینجا با دخترش که یه دختره ۲۸ ساله بود سره یه عروسک میخواست یه تخفیف نجومی بگیره و همسری اومد باهاش دعوا کرد و اونم رفت و تا سه روز نیومد و به خیال خودش با ما قهر کرد.خدایی هم هم خودش و هم دخترش خیلی غیر قابل تحمل بودن روی مخ آدم پاتیناژ میرفتن.بعد سه روز اومد و منم دیگه از سره ناچاری داشتم به این فکر میکردم که یخچال و لباسشوییم رو بدم ببره.سره قیمت کلی چونه زدیم و آخرش قرار شد بره از امین حضور قیمتش رو در بیاره بعد بر اساس اون توافق کنیم...ولی بازم دلم راضی نبود.زنه یه جوری بود.حسه منم یه جوری بود که انگار میخوام سفید برفی رو بفرستم به قصر جادوگر...و خدا کاره خودشو کرد...عصری یه خانمه مسنه خیلی شیک و تمیز و خوش برخورد اومد و یخچال رو دید و پسندید و فردا صبحش اومد و با همون قیمتی که من میخواستم یخچالم رو خرید...یه مقداری بیعانه داد و قرار شد ۱۵ تیر به بعد تحویلش بدیم.خیلی خوشحال شدم.زنه که رفت رفتم بدنه یخچالم رو بوسیدم و گفتم ببین آخرش جای خوب رفتی.لباسشوییم رو هم مادرشوهرم برداشت و خیالم از بابت اون هم راحت شد چون مادرشوهرم هم زنه خیلی تمیزیه!تختخوابمون رو هم مادرشوهرم برای خودمون خرید.یعنی گفت من اون موقع که خواهر جان شوشو داشت شوهر میکرد میخواستم اتاقش رو براش درست کنم و یه تخت دو نفره بزتم که تعطیلات میاد تهران(قرار بود برن ساوه)راحت باشه حالا برای عروسم این کار رو میکنم که تعطیلات اومدید ایران راحت باشید.خدایی لطف کرد چون تخت ما یه تخت تک بود بدون پاتختی و میز آرایش و روی دستمون مونده بود هر کی میاومد تا میدید تخت تکه میرفت.خلاصه همه یاری کردن تا ما فروشندگی کنیم.بعدا هم پیرزنه اومد کلی نفرین به جونه ما که چرا فروختیم و اینا...دوباره ۲ روز قهر کرد باز امروز اومد یه خورده خنزر پنزر خرید و رفت...آخرش هم گفت بساطتت تموم شد منو خبر کن بیام تهش رو ببرم حالا تهش چیه که این می خواد بیاد ببره خدا داند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:11 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|