
![]() |
![]() |
|
|
به لطف مادر و مادرشوهر وسیله های خونه تموم شد و فقط تخت و کمد دخترم و مقدار ظرف مونده به کل از خیر لباسها و عروسکهای دختری هم گذشتم.با اینکه خیلی راسخ تصمیم داشتم با اتمام وسایل خونه رو خالی کنیم و به خونه مامانم مهاجرت کنیم اما الان فکر میکنم عاقلانه تر همینه که تا اواخر تیر سره جام بمونم.کلاس رانندگی هم ثبت نام کردم که از شنبه شروع میشه. دیشب این شوهر گل دسته ما افتاده بود به غر زدن و گیر دادن چرا دم خر درازه ؟چرا دره دیزی بازه؟هی سکوت میکردم و لبخند میزدم تا بدتر نشه اما توی دلم داشتم تصور میکردم چه خوب میشه جارو برقی رو روشن کنم و بکشمش توی جارو تا ساکت بشه.ای بابا مرد هم انقدر نق نق کنه؟رفتم خوابیدم تا خوابم ببره شازده همچنان داشت افاضات میکرد.یه وره دلم می گفت درکش کن اونم مثله تو استرسهای خودش رو داره اما اون ورش میگفت شیطونه میگه همچین بزنمش صدای بزغاله بده.(نه که شوهر ما قدش ۲ متر نیست و خیلی قده ما بهش میرسه از اون نظر).همین دیگه.اوضاع ما هم سلانه سلانه پیش میره تا روزه رفتنمون هم که هنوز خیلی مونده پس فعلا برای خودمون میچرخیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 7:0 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|