تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

امشب بعد از اینکه انشاالله و تعالی دختری به خواب عمیقی فرو برود بنده یک عدد پست می‌گذارم همراه با چند تا عکس از خودم و همسری در مسافرت عید امسال.در این پست به مسایلی چون تعریف خاطره آشنایی من و همسری میپردازیم.خصوصی هم میگذاریم.البته از این شیوه خصوصی به عنوانه تله استفاده مینماییم تا ببینیم چند نفر ما را میخوانند همین ولی‌ برای قدردانی از دوستانی که به دام میافتند عکس هم می‌گذارم که دسته خالی‌ از وبلاگ ما برنگردند.

همسری بعد نود و بوقی سر زده به وبلاگ من...میگه ۹۱ کامنت؟چه خبره؟میگم عکس گذاشته بودم...سکوت...میگه آخه این درسته؟...میگم از کی‌ تا حالا درست و غلط کارهای من رو تو تعیین میکنی‌؟...خند‌ش میگیره...میگه بسکه تو خری...اول خندم میگیره...بعدش گریه می‌کنم...من شوهرم رو می‌خوام.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 19:40  توسط عسل خانوم | 

مادرم میاد.تاج سرم میاد.همیشه مامان برام بهترین و قویترین بوده و هست.الگوی یک زن واقعی‌ رو مامان به من نشون داد نه فاطمه زهرا شونصد سال پیش.مامان هرگز زن ضعیفی نبوده و نیست.چه اون موقع که دختر‌ها رو ۱۶ سالگی شوهر میدادند و چه امروز که دنیا کلی‌ متحول شده.مامان بزرگترین خواهر بود اما دیرتر از همه ازدواج کرد(به جز این خالم که اینجاست) سربازی رفته و سالها پیش توی دانشکده افسری کامپیوتر خونده.۲۷ سالگی ازدواج کرده و پا به پای پدرم حتی بیشتر از اون کار کرده و کار کرده و کار کرده.من و برادرم رو به دندون کشیده و پا به پای ما اومده.خاطره خوب ازش فراوان دارم.نمیدونم دقیقا چند سالم بود که کتاب کنراد_پسرک کارخانه‌ای چاپ شد اما بهترین شبها همون شبها بود که مامان بلند بلند کتاب رو برای من و برادرم میخوند.دنبال خواسته ما تا کوه قاف میدوید چون مادرمون بود و مادر بهترین پناهگاه یه بچست حتی وقتی‌ که اون بچه خودش بچه داشته باشه.خونه یکی‌ از خالهم به خونه ما خیلی‌ دور بود،اونایی که ستاره خانوم رو میشناسن،منظورم خونه مامان ستاره خانوم.الان دقیقا یادم نیست بچه که بودم زیاد اونجا می‌رفتیم یا نه باید از ستاره خانوم بپرسم اما خوب یادمه وقتی‌ از اونجا برمیگشتیم دیر وقت بود. خیلی‌ دیر وقت بود.من و برادرم صندلی‌ عقب پیکان جوانان بابام مینشستیم هنوز ماشین از کوچه بیرون نپیچیده من میومدم جلو توی بغل مامانم گلوله میشودم.اون حس خوب هنوز زیر دندونمه وای که چه بوی خوبی‌ میداد مانتوی مشکیش،بویه امن مادر میداد،آرزوهای من به ندرت موافق میلش بود آخه من سرکش بودم و اون اگر چه از دسته من حرص میخورد اما بهترین بود همیشه علیرغم میلش با من اومد.هر کجا که من رفتم اومد و پشتم رو خالی‌ نکرد.همیشه بهترین بود.۱۷ سالم بود که مامان تصمیم گرفت منو بفرسته اتریش می‌خواست آینده‌ای رو بهم بده که خودش آرزوش رو داشت،آزادی و برابری...با من اومد که منو اینجا بذاره و بره من اما زودتر از خودش برگشتم...گفتم من شوهر می‌خوام و بچه.اینجا به درد من نمیخوره.من حق برابر نمی‌خوام من خونه خودم رو می‌خوام...مامان دیوونه شد یه عمر سعی‌ کرده بود به من چی‌ یاد بده و من چی‌ شده بودم.مامان اینجا ماند و تو ناباوری من برگشتم ایران...مادر بهت زده من ۳ هفته بعد از من برگشت و تا ۲ ماه فقط نشست جلوی شومینه خونه و به دختری فکر کرد که چی‌ براش میخواسته و چی‌ شده...دانشگاه رفتم و ۴ ماه بعد از برگشتنم مرد زندگیم رو دیدم...مادرش مخالف بود،زنگ زد خونمون و هر چی‌ دلش خواست به مامان گفت مادرم هیچی‌ نگفت صبورانه گوش کرد میدونست من این پسر رو می‌خوام به خاطر خواسته من پا رو غرورش گذاشت،بعد‌ها با همسری ازدواج کردم با هیچی‌ که همسری نداشت و با خانواده‌ای که طردش کردن و باز مامان پا رو دلش گذاشت و روی آرزوهش خط کشید واسه یکدون دختری که خیلی‌ کله شق بود...

مامان می‌تونم ۱۰۰۰ تا خط دیگه بنویسم که من چی‌ بودم و تو چه کردی...اما نیازی نیست من میدونم،خدا هم میدونه تو بهترین مامان دنیا بودی.حالا داری میای تا بازم نشونم بدی که پشتم هستی‌ که مواظبم هستی‌ که می‌تونم روت حساب کنم.دیگه چی‌ می‌تونم از خدا بخوام؟؟

خواسته و نخواسته خدا از هر چیزی بهترینش رو بهم داد.بهترین مادر بهترین پدر...بهترین شوهر...اصلاح می‌کنم...بهترین شوهر و خانواده همسر رو بهم نداد اما یکی‌ از خوبترینهاش رو بهم داد...عجیبه پارسال از خانواده همسرم متنفر بودم و امسال دلم واسه زنی‌ تنگه که یه روز بدترین چیزها رو بهم نسبت میداد.ادامها عوض میشن.کی‌ شب می‌شه مادر شوهرم زنگ بزنه؟هر شب زنگ میزنه. دلم واسش تنگ شده.

یادم نره اینم بگم خدا بهترین بهترین و بازم بهترین بچه دنیا رو هم به من داد.خدا نعمتش رو به من تموم کرده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:4  توسط عسل خانوم | 

نقص فنی‌ بلاگفا گویا بر طرف شده اما من نمیرسم کامنتهای قبلی‌ رو جواب بدم.دوباره از این پست شروع می‌کنم کامنت جواب میدم.

امروز جواب مثبت ویزای مامانم اعلام شد.۷ آذر ماه،۱۰ روز دیگه،این موقع‌ها مامانم کنارم نشسته.

خدایا شکرت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 17:27  توسط عسل خانوم | 

جشن لاترنه:

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 21:38  توسط عسل خانوم | 

می‌خوام کامنتها رو جواب بدم ها،اما همش یه پیغام میاد که هی‌ میاد و میاد و میاد و هر چی‌ هم که یوزر پسورد میدم بازم میاد.واگر نه من به قولم پایبندم.به محض درست شدنه اوضاع هستم در خدمتتون

عکس بازی‌ تموم شد

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:32  توسط عسل خانوم | 

 

نمیدونم چرا اینجا مینویسم.میدونم که فقط می‌خوام بنویسم و این رو از روی شونه هام بذارم پایین.من دختره جناب سرهنگ...که همیشه لب تر کرده و براش آماده شده دارم دنباله کار میگردم .ایران که بودم بابام همیشه میگفت  کار کردن مال مرده.حتی وقتی‌ من و همسری ازدواج کردیم و شدیدا از نظر مالی تحت فشار بودیم پدرم گفت من بهت پول میدم که نری سره کار...همیشه متنفر بود از کار کردنه من.منو برای لایه پره قو می‌خواست بابای نازنینم.وقتی‌ از ایران میومدم بیرون گفت بابا جون غصه هر چی‌ رو خواستی‌ بخور اما غصه پول رو نخوری ها.هر وقت پول خواستی‌ فقط بگو...وقتی‌ این خونه رو اجاره کردم قرار شد اجارش رو اونا بدن تا من دست به پولی‌ که آوردم نزنم یکی دو باری هم پول فرستاد( همسری هم فرستاد‌ها نامردی نشه اسمی ازش نبرم) اما بعدش هی‌ یورو گرون و گرون تر شد و گفتن نداره همه می‌دونن که پول ایران به لعنت خدا هم نمیارزه چه برسه به اینکه بخواد خرج یکی‌ تو اروپا رو بده.من همیشه به پدرم تکیه داده بودم همیشه روی پای توانمنده اون و مادرم ایستاده بودم.همیشه اونا بودن و من تو سایشون لم داده بودم اما همین حمایت‌هاشون باعث شد همیشه از کار کردن بترسم همیشه شأن خودم رو بالا تر از اونی بدونم که به کار فکر کنم...البته طرز فکر و فرهنگ ایرانی‌ هم بی‌ تقصیر نیست که کار رو عار میدونه مگه اینکه بگن برو رئیس جمهور شو اون وقت شاید بره روش فکر کنه.

ماه پیش مامانم زنگ زد گفت عسل ۱۰۰۰تا برات بفرستیم؟پرسیدم یورو چند شده؟گفت ۱۴۳۰ تومن.مخم سوت کشید...گفتم نه نمی‌خوام.پول دارم بذار شاید ارزونتر شد.حالا یورو شده ۱۴۶۰ تومن و همین طور داره گرون و گرون تر می‌شه.درسته که خانواده من دستشون به دهنشون میرسه اما سر گنج هم ننشستن و پول فرستادن اینجا براشون کار راحتی‌ نیست.دروغ چرا پول منم فقط برای ۲ ماه آینده کافیه.چون درست نیمی از پولمون رو گذاشتم ایران که همسری با خودش بیاره و باقی‌ پول اینجا خرج دانشگاه و پول پیش خونه و خرید وسایل زندگی‌ و لباس و خورد و خوراک  ماهانه شد و می‌شه.هزینهای زندگی‌ اینجا کم نیست مخصوصا وقتی‌ خانواده باشی‌.هر ماه پول ۱۰۰۰تا چیز از حسابت کم می‌شه.تلفن...اینترنت...بیمه...مهد کودک...مالیات داشتن اینترنت کابلی...موبایل و...۳ روز تمام روش فکر کردم.حالت تهوع گرفتم...رفتم کنار دانوب نشستم و به جریان آب خیره شدم و فکر کردم...از زوره فشار عصبی استفراغ کردم...فکر کردم برگردم ایران...اما نه تصمیم گرفتم بمونم و از صفر شایدم زیر صفر شروع کنم به این امید که یه روزی دخترم بخنده و از ۱۰۰ شروع کنه.(عین آدم نمیتونم باشم که الان هم دارم گریه می‌کنم)برام راحت نیست.سوسول نیستم.شاید هم هستم.حقیقت اینه که ما اجازه کار کردن نداریم.ما فقط اینجا میتونیم درس بخونیم و ۴۰ ساعت توی ماه کار کنیم اونم تو جاهایی‌ مثل رستوران و اینطور جاها...تازه همین ۴۰ ساعت هم وقتی‌ می‌تونیم کار کنیم که رسما دانشجو بشیم و چون من الان دارم کالج میرم فقط می‌تونم سیاه کار کنم.تو سایت دانشگاه وین معمولا همیشه پره آگهی‌ هست از کسانی‌ که دنبال کسی‌ میگردن که براشون کار کنه و دانشجو باشه. آگهی‌‌ها ممکن هر جوری باشه از پرستاری بچه بگیر تا گارسونی و یا فروشندگی.به هر حال کارهایی‌ مثل فروشندگی و پیش خدمتی فعلا شامل من نمی‌شه چون من هنوز اجازه کار ندارم و اگه مامور کنترل بیاد دردسر می‌شه واسه کسی‌ که به کسی‌ که اجازه کار نداره کار بده.ولی‌ ساله دیگه که دانشجو بشم اون وقت می‌تونم. معمولا وقتی‌ با اجازه کار ۴۰ ساعت در ماه میری سر کار بیشتر کار میکنی‌ اما خوبیش اینه که وقتی‌ مامور کنترل بیاد میگی‌ من تازه الان اومدم و هنوز ۴۰ ساعتم پر نشده اما فعلا...در حالی‌ که داشتم شر شر برای غرور و ساعتهایی که باید از بچم بزنم اشک می‌ریختم به چند تا از آگهی‌ دهنده‌ها که پرستار بچه و یا پرستار معلول میخواستن ایمیل زدم و شماره دادم.نمیدونم باید خجالت بکشم که اینا رو تعریف کردم یا نه؟نمیدونم این به این معنی که من شخصیتم لگد مال شده یا نه...قلبم که خیلی‌ درد داره اما مجبورم...۵۰۰ یورو اینجا پول اجاره خونه من اما برای خانوادم تو ایران ۸۰۰ هزار تومن خیلی‌ پوله و من اجازه ندارم اینو از پدر و مادرم بخوام(همسری هم هست‌ها ولی‌ اونا خودش تا چند وقت دیگه میاد اینجا و حساب نیست)

یه جوری خجالت می‌کشم که پرستار بچه بشم یا برم رستوران ظرف بشورم...۲ تا دوست ایرانی‌ دارم توی کالج.نه ۳ تا دارم اما الان می‌خوام حرف ۲تاشون رو اینجا نقل کنم یکیشون دختره و اون یکی‌ پسره...جفتشون تو رستوران سیاه کار می‌کنن یکیشون غذا میبره دمه خونه مردم و اون یکی‌ ظرف میشوره.امروز داشتم عر میزدم و از شخصیت لگد مال شدم حرف میزدم وقتی‌ این ایمیل‌ها رو زدم اونا با عصبانیت گفتن یا چمدونت رو ببند و دسته بچت رو بگیر و برو ایران و آویزون بابا مامانت شو که بازم واست زندگی‌ درست کنن یا بمون و بپذیر که هر کسی‌ که اولش میاد اینجا حالا یه کم بالا و پایین تا ۵،۶ سال وضعیتش همینه.تو دلم گفتم مرده شور دلداری دادنتون رو ببره. کلاس رو ول کردم و رفتم کناره آب هی‌ قدم زدم و عر زدم بعدش آروم شدم و قبول کردم که سعی‌ کنم بپذیرم که فرهنگ دماغ سر بالای ایران رو باید فراموش کنم و تن بدم به صفر شدن تا یه روزی جانانه از آزادی و زندگیم لذت ببرم.

از شما چه پنهون اما هنوزم برام سخته و از تصور خودم تو همچین مشاغلی...بگذریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:53  توسط عسل خانوم | 
اینم چند تا عکس از مهد کودک دختری.البته عکسها تازه نیستن و مال اولین هفته‌ای هست که دختری میرفت مهد اما به هر حال دیدنش خالی‌ از لطف نیست.بعضی‌ از دوستان این عکس رو از قبل دیدن حالا یا توی فیس بوک یا جای دیگه اونا به بزرگی خودشون ببخشن که عکس‌ها تکراری هستن







+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:5  توسط عسل خانوم | 

هر چی‌ کامنت بی‌ جواب بود جواب دادم.


چند روز دیگه اینجا latarn fest هستش.من دقیقا نمیدونم مفهوم این جشن چی‌ می‌تونه باشه اما جویس مامانه جیدن برام توضیح داد که این جشن نماد اومدنه پاییز و بچه‌ها فانوس میگیرن دستشون و می‌رن دوره کلیسا راه می‌رن.به زبون خودمون بابا جان شگون داره.خلاصه مهد کودک ما رو برای این جشن دعوت کرده اما قبلش هم باید می‌رفتیم برای جوجه کوچولوها که دارن اولین جشن latarn رو به طوره رسمی‌ برگزار می‌کنن فانوس درست میکردیم.بچهای گروه‌های دیگه که سنشون بیشتره خودشون فانوسشون رو درست کردن اما گروه قرمز که دختری اما عضوشه بچه‌های ۱ تا ۲ ساله هستم و ۱ ثانیه یک جا بند نمیشن چه برسه به اینکه بشینن فانوس درست کنن.خیلی‌ دلم می‌خواست دوربین میبردم و از جلسهٔ دیروزمون عکس مینداختم.۱۵ نفر مامان و بابا به علاوهٔ پولت و الیزابت دور میز کوچولوها نشسته بودن.کلی‌ مداد شمعی‌ و آبرنگ و کاغذ رنگی‌ جلومون پخش و پلا بود و واقعاً صحنه دیدنی‌ بود.یه میز هم اون طرف بود که روش چیپس و پفک و کیک چیده بودن واسه پذیرایی‌ که دختری و دو نفر دیگه از بچه‌ها از پای اون میز تکون نخوردن مگه زمانی‌ که دیگه خوراکی روش باقی‌ نمونده بود.خیلی‌ خوش گذشت و تجربه جالبی‌ بود برام ولی‌ حالا منتظرم ببینم این جماعت پوشاک به پا که  مثل پنگوئن راه می‌رن و زبون آدم حالیشون نیست و هی‌ باید افسارشون رو بگیری که چپ و راست نرن چطوری میخوان فانوس بگیرن دستشون و ردیف راه برن و به پاییز خوش آمد بگن؟من البته واقعاً نمیدونم الان محیط مهد کودک‌ها تو ایران چطوره؟چون من آخرین باری که با مهد کودک سر و کار داشتم ۱۹ ساله پیش بوده که خودم میرفتم و محیطش گند بود و خیلی‌ دیکتاتوری بود حالا الان رو نمیدونم.ولی‌ واقعاً جای همچین چیزایی‌ که من اینجا میبینم خیلی‌ خیلی‌ تو مهد کودک‌های ما خالی‌.نه البته من اجازه قضاوت ندارم چون تجربه جدیدی ندارم شاید الان مهد‌ها خیلی‌ بهتر از تصور من باشن.

الان سه روز که دختری با عروسکش السی با هم می‌رن مهدکودک و الیزابت دیروز میگفت خیلی‌ روی دختری تاثیر خوبی‌ داشته.میگفت موقع دست شستن هم السی ( همون عروسک مذکور) رو با خودش  میبره.دختری الان دقیقا ۲ ماه که میره مهد کاملا حس می‌کنم که الان دیگه زبان آلمانی‌ رو بیشتر میفهمه یا حداقل دیگه اونطوری عصبیش نمی‌کنه.حتی چند تا کلمه  به آلمانی‌ یاد گرفته که این واقعاً خوشحالم میکنه.نمی‌خوام خودم رو گول بزنم و بگم من بچم رو طوری بار میارم که فرهنگ و زبانه خودش رو بشناسه.حقیقت اینه که دختر من سالها بعد به جشن latarn بیشتر از شبه یلدا احساس خواهد داشت و درخت کریسمس براش خوشایند تر خواهد بود تا سفره هفت سین همین حالاش هم وقتی‌ من بهش میگم ...خداحافظی کن دستش رو مثل اتریشیها خم می‌کنه به جای اینکه مثل ما تکون بده و میگه بابای...چاو.به هر حالا این سرنوشته آدم هست وقتی‌ کشورش رو ترک میکنه بچش اونجوری بزرگ می‌شه که یا می‌خوای یا نمی‌خوای...ولی‌ در هر صورت ایرانی‌ نمیشه دیگه.ناراحت نیستم.خوشحال هم هستم تصور داشتن یه دختر جسور و آزاد و مستقل قند تو دلم آب میکنه هر چند که بهای داشتنش به فراموشی سپردن بخشی یا تمامی‌ ارزشهایی باشه که من باهاش بزرگ شدم.

مامانم داره میاد پیشم.انقدر میمونه تا همسری بیاد و متعلقاتش رو تحویل بگیره...حالا اینکه گفتم داره میاد خودش مال ۱ تا ۲ ماه دیگست ولی‌ به هر حال...یه وقت هم اگه تو این فاصله ویزای همسر جانم بیاد مامان جانم دیگه نمیاد.همین

تینا جان و پری جون موفقیتتون رو تبریک میگم اساسی فقط خدا به من رحم کنه که حالا شما ۲ تا یه مدال افتخار هم به سینتون میزنید و می‌افتید به جون کامنت دونی من...البته نه دیگه شما الان اسم و رسم به هم زدید و دیگه افتخار نمیدید...به هر حال...بفرمائید شیرینی برنده شدنتون...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:41  توسط عسل خانوم | 

دوباره قاطی‌ کردم.از هرچی‌ اتریش و وین هست حالم به هم میخوره.زندگیم چی‌ شده؟تمام شب چهار چنگولی کپه مرگم رو می‌گذارم و تا صبح جم نمیخورم تا این تخت وامانده جیر جیر نکنه بچه از خواب بیدار بشه.ساکنه قبلی‌ اینجا هم که معلوم نیست رو این تخت چه غلطی میکرده که تخت کلا به رحمته خدا رفته و تا مگس روش میشینه میگه جیررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.صبح پا میشم و صبحونه دختری رو میدم و خونه رو مرتب می‌کنم مسواک میزنم تو این فاصله ۲ دقیقه‌ای دختری مجددا خونه رو ریخته به هم دوباره جمع می‌کنم.لباس میپوشم از اتاق میام بیرون اه از نهادم بلند می‌شه بازم خونه ریخته پاشیده هست.باز جمع می‌کنم لباسهای دختری رو تنش می‌کنم ساعت ۸:۳۰ از خونه می‌زنیم بیرون.هوای صبح اینجا سرده اصلا هوا اینجا کلا سرده.دختری هم که سرتق عین بچگی‌ خودم چه دهنی از من سرویس کنه بزرگ که بشه.هر کاریش می‌کنم کلاه سرش نمیگذره که سرش نچاد.هر چند که از بعد از  برفی که اینجا بارید هر روز مریض بوده.قدم زنان در حالی‌ که دارم کالسکه رو هل میدم میرم تو ایستگاه اتوبوس 26A.اتوبوس میاد سوار میشیم درست ۳ تا ایستگاه بعد جلوی DONAU ZENTRUM پیاده میشم و میرم سمت مهد کودک دخترم.توی رختکن لباس هاش رو عوض می‌کنم و عروسکش السی رو میدم بغلش و میریم سمت اتاقش.الیزابت یا پولت میان تحویلش بگیرن.گریه میکنه نمیخواد بره.زار میزنه.اول صبح حالم رو میگیره.بالاخره میگیرنش.خداحافظی می‌کنم و میرم.به دره خروجی‌ نرسیده صدای گریه قطع شده.حتما نشسته داره بازی‌ میکنه.می‌خوام برگردم ببینمش اما نمی‌شه ریسک کرد ممکنه بازم منو ببین و اون وقت ساکت کردنش مصیبته.

میرم تو ایستگاه U BAHN یه روزنامه HEUTE برمیدارم و منتظر میشم تا مترو بیاد.میاد.درش باز می‌شه.عادت کردم.اولها اینجا سوار مترو که میشدم فکر می‌کردم الان دارم آپولو هوا می‌کنم.اگه جا خالی‌ باشه می‌شینم کنار پنجرهٔ اون سمتی‌ که وقتی‌ از ALTE DONAU میگذریم منظره رودخونه رو با قوهای روش ببینم.مترو میره و من روزنامه می‌خونم.تیتر‌ها رو نگاه می‌کنم و مثل ایران دنبال حوادث می‌گردم.ایستگاه SCHWEDEN PLATZ قطار رو عوض می‌کنم و U4 رو میگیرم و میرم VORSTUDIUM.برنامه همیشه اینه.میرسم به ایستگاه.پیاده میشم.راه می‌افتم.از جلوی اون فروشگاه هندی رد میشم بعدش یه کباب ترکی فروشی که بزرگ رو شیشه  نوشته حلال.میرسم به ساختمون مدرسه.جلوش یه فروشگاه ZIEL PUNKT هست.میرم تو فروشگاه.بویه گند میده.بویه نون و میوه با مواد شوینده قاطی‌ شده.یه آب میوه میگیرم به اندازه بشکه که تا عصر که کلاس دارم کوفت کنم.میرم صندوق حساب کنم.لجم میگیره.جمعیت مثل قطار صف کشیده فقط یه صندوق کار میکنه.

از پلها میرم بالا دره کلاس رو باز می‌کنم دوست ایرانیم نیومده.کتاب هام رو پرت می‌کنم رو میز و دره بطری رو باز می‌کنم یه نفس نصف شیشه رو مینوشم.هنوز به دخترم فکر می‌کنم.تو ذهنم خودم رو قانع می‌کنم که کلاس آخر رو نمونم و برم دنبال دخترم.کم کم بچه‌ها میان.همه ملیتی بینمون هست.مغول،ترک،ایتالیایی‌،عرب و ...استاد میاد.خاک بر سره کلاسهای ایران...اینجا واقعاً لذت میبرم از درس خوندن.حالا نه از خوندنش اما کلاس هیجان داره و خسته نمیشی‌...۲تا کلاس آخر رو میپیچونم و میرم سمت مهد کودک.همون مسیر رو برمیگردم.وارد مهد میشم به اتاق گروه دختری که میرسم لایه در رو باز می‌کنم دختری انگار منتظره تا صدای در میاد نگاه میکنه منو می‌بینه شروع می‌کنه به زار زار گریه کردن.می‌خواد وجدان منو خط خطی‌ کنه.مربیش میاد توضیح میده...صبحانه نخورده...ناهار فقط سوپ خورده...نخوابیده...با کمی‌ تغییر، برنامه همیشه همینه...سوار 26A میشم و میرم سمت خونه.جلوی فروشگاه HOFER پیاده میشم.هر روز گذاره من به اینجا میافته.یا تن ماهی‌ میگیرم.یا کالباس.یا نون.یا ذرت.هر روز برنامه همینه...به خونه که میرسیم دختری سریع میره رو تخت میخوابه یعنی‌ شیر می‌خوام...شیر می‌خوره و میخوابه.ساعت ۴ یا ۵ عصر.یه ضرب میخوابه.ظهر نخوابیده و خسته هست میخوابه تا ۴ صبح.تا خوابش تکمیل بشه بعدش بیدار می‌شه.دیگه نمیخوابه.منم باید خواب آلود و منگ باهاش بیدار بشم.هر روز برنامه همینه...بهش صبحانه میدم و جمع جور می‌کنم...تا همسری بیاد همین بساطه.عملا من و دختری زمانی‌ با هم نداریم...اگه شوهرم بود لااقل ظهر از مهد می‌‌اوردش اون وقت عصر که من میومدم...آخ چقدر دلم خانواده می‌خواد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:47  توسط عسل خانوم | 

آخ دارم دیوونه  میشم.چرا چهره امیر جوادی فر از جلوی چشمم کنار نمیره؟چرا چشمم پر از تصویر دختری که سفید پوشیده و داره خودش رو با گریه می‌کشه؟امروز همه مدت آهنگ سر اومد زمستان رو زمزمه می‌کردم.ناخود آگاه.گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون.

دیروز اینجا ساعت رو یک ساعت کشیدن عقب.آخ که امروز کلی‌ صبح وقت داشتم تا در فراغ خیال آماده بشم...

فکر کردم حرفی‌  برای گفتن دارم اما ندارم...حرفم نمیاد.

نه خارم نه خاشاک...من آروم نگیرم...رای خود را پس بگیرم...سر اومد زمستون...اگر هم بمیرم...گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...من ایستاده‌ام تا رای خود را پس بگیرم

میدونی‌ چی‌ دردناکه؟مرگ فرزند آدم چیزیه که تا آخر عمر میسوزونتت.داغش هرگز  کم نمیشه اما اونی که دیوونه میکنه منو به عنوانه یه مادر.تصور درد کشیدن فرزندم قبل از مرگشه.تصور زجر کشیدنشه که آتیشم میزنه.

عجیبه...امیر جوادی فر ۱ سال از من کوچکتر بوده پس نمیتونه حتی جای فرزند من باشه اما مادر که میشی‌...میشی‌ مادر همه فرزندان خاکت حتی اگه اون فرزند مرد جوونی‌ باشه مثل امیر...دلاور مرد سرزمینم...پسرم...

millenium city و donau zentrum دارن بساطه درخت کریسمس علم می‌کنن.به چه بزرگی‌.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:52  توسط عسل خانوم | 

خوب  الوعده وفا.قول داده بودم راجع به اینکه چطوری از ایران اومدم بیرون بنویسم.یعنی‌ چند نفری خصوصی پرسیده بودن چطوری می‌شه از ایران اومد بیرون؟من نمیدونم چی‌ باید بگم.من فقط می‌تونم بگم خودم چطوری اومدم بیرون.امیدوارم به دردتون بخوره.

اونایی‌ که وبلاگ من رو درست خونده باشن حتما می‌دونن که من با ویزای دانشجویی اومدم اینجا.برای گرفتن همچین ویزایی باید اول از یه دانشگاه توی اتریش (من فقط راجع به کشوری میدونم که الان توش هستم) پذیرش بگیری.یعنی‌ این دانشگاه باید رسما اعلام کنه که به شما یه جا میده برای مثلا ترم آینده...مدارکی که شما لازم دارید برای دریافت پذیرش گواهی دیپلم و پیش دانشگاهی و ریزه نمره‌های سه سال دبیرستان و ۱ سال پیش دانشگاهی هست.و مهمترین مدرک گواهی اشتغال به تحصیل برای دانشگاه.یعنی‌ یه برگ که گواهی کنه که شما توی ایران دانشجو هستید.من شخصاً برای جور کردنه این مدرک کنکور سراسری شرکت کردم اما مال دانشگاه آزاد هم قبول هست و حتی من اینجا بچه‌هایی‌ رو دیدم که گواهیشون مال علمی‌ کاربردی یا پیام نور بوده.اونا هم قبوله فقط یه گواهی که نوشته باشه شما دانشجو هستید همین...مدارک باید به زبان آلمانی‌ ترجمه بشه و توسط قوه قضاییه و وزارت امور خارجه تایید بشه که این کار‌ها رو خود دارالترجمه میکنه.بعدش باید مدارک ترجمه شده رو ببرید سفارت اتریش تا براتون تایید بکنن.ازتون نزدیک ۱۰۰ هزار تومن میگیرن(بستگی به قیمت یورو داره) و ۱ هفته بعد مدارکتون آماده هست.والا من مدارک رو فرستادم برای خالم و اون برای من برد دانشگاه برای همین من نمیدونم چطوری می‌شه بدون اینکه آشنا داشته باشی‌ اقدام کنی‌ چون من شخصاً یه ناقصی‌ تو مدارکم بود که اگه اینجا آشنا نداشتم که دنبالش بره همه چی‌ هیچ و پوچ میشد اما خوب اینم بگم هستن اینجا کسانی‌ که کسی‌ رو نداشتن اما تقاضا دادن و قبول هم شده منتها من نمیدونم چطوریه.بعد از اینکه مدارک بررسی‌ شد و شما پذیرش گرفتید باید یک سری مدارک رو آماده کنید و به همراه پذیرش که براتون فرستاده می‌شه ببرید سفارت اتریش در ایران.مدارک هم بسته به مجرد بودن و یا متاهل بودن یه کوچولو متفاوته اما چیز مهمی‌ نیست...شناسنامه و کارت پایان خدمت و سند ازدواج و...که باید ترجمه بشه و ترجمش باید داده بشه به سفارت.مجرد بودن یا متاهل بودن هیچ کدوم نه حسن و نه عیب.شما باید به ازای هر نفری که تقاضای ویزا داره میده یه حسابه بانکی‌ باز کنید که توش معادله ۸۰۰۰ یورو پول باشه.مثلا من و دخترم با هم ۱۶۰۰۰ تا گذاشتیم.حساب یا می‌تونه تو بانک اتریش باز بشه که خالم برای من و به اسم من اینجا حساب باز کرد و یا میتونید توی ایران یه حساب ارزی تو بانک پارسیان یا هر بانک دیگه‌ای باز کنید بعد باید از بانک یه تایدیه بگیرید که خود بانک یه برگ رسمی‌ به زبان انگلیسی بهتون میده.والا تا اینجا موضوع قابل حله و جور کردن این مدارک سخت نیست اما سفارت از شما یه گواهی محل سکونت می‌خواد که من اینو دیگه واقعاً نمیدونم اگه آشنا نداشته باشید چطوری میخواید جور کنید.برای من خالم گواهی نوشت که من و دخترم پیش اون زندگی‌ خواهیم کرد.اینطوری هم نیست که هر کسی‌ بتونه گواهی سکونت بده.اینجا چک می‌کنن که به ازای هر ۱ نفر ۱۰ متر باید فضا باشه یعنی‌ یه خانواده ۴ نفری توی خونه ۵۰ متری نمی‌تونن واسه یکی‌ دیگه گواهی سکونت بدن...به هر حال همه این مدارک که جور شد تحویل سفارت میدید و ۳ ماه طول میکشه تا ویزاتون حاضر بشه.اگه همه مدارکتون کامل باشه ممکن نیست بهتون ویزا ندن.

مینو جان سوال شما رو من درست نمی‌فهمم.اگه درست فهمیده باشم شما منظورتون اینه که آیا دولت ایران میذاره زن و شوهر با هم از ایران خارج بشن یا نه؟درسته؟؟؟؟؟؟بله عزیزم اصلا به دولت ایران ربطی‌ نداره که شما چطوری میخواید برید بیرون.مجردی یا خانوادگی.اون کشور میزبان هست که باید دید قبول میکنه یا نه؟مثلا در مورد من سفارت به من گفت من نمیتونم هم زمان برای شوهرم هم تقاضا بدم چون شانس خودمم میاد پایین باید اول خودم میامدم و یه سری مدارک حاضر می‌کردم بعد همسرم درخواست میداد.

عسل جان من هر چی‌ میدونستم گفتم امیدوارم جوابت رو داده باشم.

.........................................................................................................................................

امروز یه کیلیپ خیلی‌ دردناک توی فیس بوک دیدم در مورده شهید امیر جوادی فر.قلبم پاره پاره شد و گریه‌ام گرفت.جیگرم سوخت وقتی‌ پدرش خم می‌شه و عکسش‌ رو میبوسه

نه خارم نه خاشاک...منم مرد بی‌ باک...تنم پاره پاره شد از ضربه‌های مرد سفاک...من آروم نگیرم...اگر هم بمیرم...من ایستاده‌ام تا رای خود را پس بگیرم

خدا رحمتش کنه.

دخترم من تو رو از آتیش کشیدم بیرون که بالیدنت رو ببینم.تو خاکی که وطنه من نیست اما میدونم وطن تو میشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 23:34  توسط عسل خانوم | 
کامنت جواب دادم برید بخونید حالش رو ببرید.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:25  توسط عسل خانوم | 

رد شدم.الان هم ۱ هفته هست عین بچه آدم دارم میرم سر کلاس هام.

فیتیله اینجا دوشنبه تعطیله.

خونه ما در وین:





+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:29  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM