
![]() |
![]() |
|
|
خوب به سلامتی همسری مدارکش رو تحویل سفارت داد و من یه خورده خیالم راحت شد.حالا یه دو هفته دیگه میرم اداره مهاجرت پیگیری میکنم ببینم پروندش در چه حال؟دلم شور میزنه با اینکه مدارکش همه کامل بودن اما هی میگم نکنه پروندش دست یه آدم عوضی بیفته؟اون زنی که به من و دختری اون طوری سریع و راحت ویزا داد رو یه بار وقتی رفتم کارت اقامتم رو بگیرم و مدارک همسری رو نشونش بدم دیدم زن خیلی خیلی ماهی.اسمش چمی دونم چی چی رضا خانیه.خودش اتریشی ولی شوهرش ایرانی.آخ انقدر این زن مثبت و مهربون که حد نداره.خدا کنه پرونده همسری هم بیفته دست اون.والا خدا میدونه کی بهش ویزا بدن.البته فعلا اونش برام مهم نیست مهم اینه که ویزا رو بدن حالا دیر و زودش توفیری نداره.راستش اگه امتحان آلمانی رو نمرهٔ قبولی بیارم این شانس بهم داده میشه که کالج رو توی همین یه ترم تموم کنم.یعنی این امتیازی که کسانی که درس آلمانی ندارن ازش بهرهمند میشن.که تمام درساشون رو میتونن ۱ ترم بردارن.اگه اینطوری بشه ...بگو ایشالا...اون وقت من برای تعطیلات کریسمس میام ایران و میمونم تا عید...آخ خدا یعنی میشه؟عید کنار مامانم اینا و صد البته مامانم اینای شوهرم اینا باشم.یعنی میشه خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه اینطوری بشه که هیچی دیگه میرم و با همسر جونم بر میگردم اگر هم که اینطوری نشه دیگه هر وقت به همسری ویزا بدن باید جمع کنه و بیاد. دیشب داشتیم توی اسکایپ باهم حرف میزدیم یه دفعه میگه عسل...میگم هان؟...میگه ببین چی پیدا کردم همین الان!...میگم چی؟...میگه سوسک...میگم خدا مرگم بده بزرگ؟...کیفش رو که جناب سوسک روش نشسته رو میاره جلوی دوربین میبینم بلهههههههههههههههههههههه.بزرگ اونم چه بزرگی...یه دفعه همسری از اتاق میره بیرون میگه یاسمن...(خواهرش)...هم زمان صدای جیغ خواهرش بلند میشه و به صورت ممتد به گوش میرسه.ای همسری کرمو.دلم واسه سوسک هم تنگ شده(فقط از پشت دوربین البته) اینجا سوسک وجود نداره.حشره چرا اونم به ندرت اما سوسک... فردا جواب امتحان کتبی رو میدن اگه قبول شده باشم تازه اجازه بهم داده میشه که شفاهی امتحان بدم.شفاهیش هم این طوری که از بین ۲۰ تا موضوع به طور تصادفی شما باید ۳ تا موضوع انتخاب کنید بعدش در مورد هر کدوم ۱۰ دقیقه حرف بزنید.موضوع هم اوه اوه اوه...راجع به مطبوعات و جهانی شدن و ...این امتحان رو که قبول بشی بهت مدرک زبان میدن و هر جا بری این مدرک رو نشون میدی و معلوم میشه زبون حالیته.تا ۴ بار بیشتر نمیشه این امتحان رو داد بعدش اگه قبول نشی برت میگردونن کشورت میگن شما برو که عمرا نمیتونی اینجا درس بخونی ما رو سیاه نکن.این امتحان همیشه برگزار نمیشه هر چند ماه یک بار.شانس من خورد و تونستم به موقع از تاریخش مطلع بشم و بهتر اینکه تاریخش تلاقی کرد با ابتدای ترم.برای هر باری که این امتحان رو میدی باید ۳۰ یورو بدی و حتما باید پاسپورتت رو با خودت ببری که بدونن این تویی که امتحان میدی نه مثلا منیژه خانوم.البته روز امتحان یه پسری عکسش اصلا شبیه عکسه پاسپورتش نبود که هیچ کاملا هم یکی دیگه بود.زنه خودشو کشت هی رفت عقب اومد جلو.گفت این شما نیستی.پسر گفت چرا خودمم اینجا عینک ندارم مال اونه که نمیشناسید.باز زنه گفت نه این تو نیستی...خلاصه آخرم زن در حالی که کاملا به قضیه مشکوک بود قبول کرد که این خودش و حالا خدا میدونه طرف خودش بود یا دوست طرف. دختری رو گذشتم مهد.اون وقت همه پنجره رو باز کردم که هوا عوض بشه.خودمم با پالتو نشستم دارم بید بید میلرزم.الان رفتم در خونه مسئول ساختمون که بیاد این شوفاژهای اتاق خواب رو درست کنه نبود.همین دیگه. فعلا. مرسی از بچههایی که کامنت میذارن با اینکه میدونن من جواب نمیدم معمولا.هر بار که میبینم برام کامنت گذاشتین و دلگرمی بهم میدید کلی خوشحال میشم.بوس.بای
بعدا نوشت: این اون صحنهای که عسل خانوم هر وقت از پنجره اتاق خواب به بیرون نگاه میکنه میبینه.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:40 توسط عسل خانوم |
|
|
همسری فردا ساعت ۸ صبح میره سفارت تا مدارکش رو بده و بعد انتظار بکشیم تا به هم برسیم.فقط خدا میدونه روزا اینجا گاهی چه کند و دردناک میگذرند.میدونم روزای سخت در راهه.میدونم باز روزایی میاد که نوشتهام مثل اولین روزایی بشه که اینجا رو باز کردم.میدونم.همه چیز رو میدونم دیگه بچه نیستم که خودمو گول بزنم اما...دلم میگه بیخیال.همش لحظهای رو تصور میکنم که من منتظر ایستادم توی جمعیت و یه دفعه اون قیافهٔ مردونه در حالیکه داره یه چرخ رو هل میده پیدا میشه...دختری رو نمیبرم فرودگاه...لحظهٔ اول رو فقط برای خودم میخوام...به عنوانه دستمزد سختیهایی که این مدت کشیدم و همسری نفهمیدشون حتی وقتی براش درد و دل کردم هم نمیفهمید.حق هم داشت.تا تو ایرانی فکر میکنی غربت بهشت.نمیگم جهنم اما بهشت هم نیست.آخ که چه روزای نفرت انگیزی رو اینجا تجربه کردم.چقدر گریه کردم و درد کشیدم.چقدر دختر کوچولوم رو اذیت کردم و به جای اینکه یه محیط امن واسش درست کنم چپوندمش تو کالسکش و کشیدمش این ور اون ور شهر دنبال کارای اداری...دختری به کالسکه عادت نداشت و تمام مدت توی مترو و اتوبوس جیغ میزد و عربده میکشید و من هم شرمگین میشدم و هم درمانده.یادمه یه بار منم توی مترو زدم زیر گریه.چقدر خونه خالم روزای بدی رو سپری کردم.چقدر تحقیر شدم.وقتی از خونه خالم اومدم بیرون فکر میکردم دیگه هرگز هرگز هرگز نمیخوام ببینمش اما خوب من اعتقاد دارم خون مشترک همیشه باعث میشه کینه بره.بد از مدتی رابطه من و خالم بهتر شد و دوباره خاله و خواهرزاده شدیم البته حریمهای هم رو هم یاد گرفتیم.آدم همیشه وقتی تو ایران و فامیلش از خارج میاد ۱ ماه ایران فقط خوشیش رو میبینه.هی با هم میگن و میخندن و قربون هم میرن اما بعدش که میشن همسایه...چقدر خوشحالم که همسری که بیاد پاشو میذاره تو خونه خودش و نه دربه دری منو میکشه و نه منت رو سرش میاد و نه تحقیر میشه...خدا رو شکر میکنم بابت روزای گندی که رفتن.شکر که رفتن و تموم شدن.خیلی از حرفا و برخوردها رو نه میشه و نه میخوام اینجا تعریف کنم اما چه جیگری از من سوخت.تازه جابجا که شدم افتادم دنبال مهد واسه دخترم.مهد دانشگاه پر شده بود.رفتم واسه مسئولش گریه کردم. اشک میریختم که به دخترم جا بدن.ندادن.گفتن قانون میگه این تعداد بیشتر نشه.به جاش یه لیست از مهد کودکهای خصوصی رو داد دستم.زبان بلد بودم اما هنوز اعتماد پیدا نکرده بودم که حرف بزنم با این حال نشستم به مهدها زنگ زدم.جا نداشتن.دیر شده بود.اینجا از ۱ سال زودتر باید برای مهد ثبت نام کنی.منم که بلد نبودم چونه بزنم.خالم هم اون روزا خدا میدونه واسه چی به خونه من تشنه بود و میگفت به من هیچ ربطی نداره.آخرش هم دلش سوخت یا هر چی خودش زنگ زد و با مهد فعلی دختری حرف زد و براش یه جا درست کرد.خالم مثل مامانمه.گاهی تلخ میشه.زود جوش میاره اما آدم فوق العادهای هستش.مثل مامانم میمونه میگه یه کاری رو عمرا اگه بکنم آخرش هم خودش که کار رو گردن میگیره.خدا رو شکر که هست.چه خوب که روزای دشمنیمون تموم شد.شکر که از اون خونه اومدم بیرون.خوشحالم که همسری که بیاد خیلی غمها رو برای خوردن نداره.چرا من هیچ وقت نشد مثل بیشتره زنها بشینم تا شوهرم بره جلو و راه رو باز کنه؟چرا خودمو انداختم جلو؟هر چی هم همسری از من تشکر کنه اما هرگز نمیفهمه چه دردی کشیدم اینجا.چه دردی کشیدم اینجا.چه دردی...درد...درد...الان دیگه اینجا واسه خودم قلمرو ساختم.فروشگاها رو میشناسم.کارای بانکیم رو انجام میدم.جا افتادم و مستقل شدم اما بیا از دلم بپرس که هنوزم که هنوزه خاطره شبای نفرت انگیزه اوایل امدنم چطوری آتیشش میزنه.شلوغش میکنم؟مگه جای من بودی؟نه نمیخوام همه چیز رو تعریف کنم.بعضی خاطرههای تلخ از برخورد عزیزترین کسانت همون بهتر که راز سر به مهر بمونن تو دل آدم.اینا رو گفتم که بگم از فردا شمارش معکوس شروع میشه واسه وصال دوبارمون. همسری خوشحالم که اول من اومدم و نه تو...تو مردی...صبور نیستی...تو نمیتونستی...اینا فقط کار من بود...آخه من زنم جنسم از فولاد. هفتهٔ پیش یه روز دختری از صبح استفراغ کرد.شب دیگه درمونده شده بودم.خالم شیفت کاری شب داشت.زندگی دختر خالم هم که کلافه سر در گم بود.سهیل بیچاره که سر کار بود.بهاره هم که فکر کنم بد از سؤ تفاهم پیش اومده قهره تا روز قیامت.خالم زنگ زد گفت دختری رو ببر بیمارستان.بچه رو تو سرمای استخوان سوز پیچیدم و بردم بیمارستان.اون شب تو تاریکی کالسکه رو هل میدادم دستم یخ زده بود حال خودمم بد بود.وسط اون بغض فروخورده تو گلوم یه دفعه خندم گرفت.به خودم گفتم تو آدمی یا آهن؟تو بیست و پنج سالته یا پنجاه؟بعد تازه فهمیدم واسه چی میگن غربت آدمو میسازه.چون تو میمونی و خودت.تک و تنها. همسری خوشحالم که اول من اومدم و نه تو...تو مردی...صبور نیستی...تو نمیتونستی...اینا فقط کار من بود...آخه من زنم جنسم از فولاد. امتحان آلمانی رو هم دادم حرفی راجع بهش نمیزنم تا ۳ شنبه که جواب مرحله اول رو میدان. ۱هفته دختری مریض بود و منم کالج نرفتم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:25 توسط عسل خانوم |
|
|
دردونه حسن کبابی.دختری جونم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 16:0 توسط عسل خانوم |
|
|
خستم.کسی نیست دست منو بگیر منو بکشه بالا؟دارم میافتم
اون ته تهای وجودم.برای چی اومدم اینجا؟زندگیم تازه داشت شکل میگرفت.پشت
پا زدم به همه چی.من اینجا چی کار میکنم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 2:41 توسط عسل خانوم |
|
|
هفته پیش رفتم یه سر vorstudium.پرسیدم که چند ساعت
توی هفته کلاس دارم.خانومه هم خیلی شیک فرمودن از اونجا که شما واسه کسب
علم و دانش پا به مملکت ما نهادید و اصلا هم بچه کوچیک ندارید و ایضا
پولتون هم زیادی کرده ما واسه شما ۲۷ ساعت کلاس گذاشتیم.منو میگی چشمم یه
لحظه باباقوری شد.۲۷ ساعت؟یه بار دیگه کلاسایی که دارمو جمع و تفریق کردم
و عدد حاصل رو بلند تکرار کردم ببینم واکنش زنه چی؟دیدم زنه مثل بز سرش
رو تکون داد که یعنی بله.ای بله و بلا!!!!!!۲تا راه داشتم و دارم البته
هنوزم.یا مثل بچه آدم سرمو بندازم پایین و ۵ روز در هفته صبح تا شب برم
سره کلاس که در این صورت دختر بیچارم چی میشه؟از صبح تا شب توی مهد
بمونه؟خدا رو خوش میاد؟یا هفته دیگه امتحان نهایی آلمانی رو بدم که اگه
قبول بشم ۱۰ ساعت از این ۲۷ ساعت کم میشه و باز ۱۷ ساعت قابل تحمل
تره.خرجش ۳۰ یورو هستش و ۱۴ اکتبر کتبیشه و ۲۲ اکتبر شفاهیش برگزار میشه. شما فکر میکنید منی که عسل خانوم هستم و ۱ ساله دارم اینجا مینویسم و
زندگیم رو به اینجا رسوندم کدوم راه رو انتخاب کردم؟...اونایی که گفتن راه
دوم درست حدس زدن.این منم عسل خانوم.ریسک میکنم و امتحان میدم با اینکه
نمونه سوالهاش رو همونجا خریدم و اصلا آسون نبود اما من ریسک میکنم بخاطر
دخترم.آخرین روزی که میتونیم واسه امتحان ثبت نام کنیم سهشنبه هست و من
تصمیمم رو گرفتم.برام دعا کنید که قبول بشم. یکی از پسرای vorstudium خیلی پسر خوبیه. ۱ ساله اینجاست همون علی
مذکور که آدرس مرکزی رو که خونمو ازشون اجاره کردم رو بهش دادم اون روز که
رفته بودم vorstudium باهام اومد و همون نزدیکیهای کلاس یه فرشگاه ایرانی
بهم نشون داد که خودش گاهی اونجا پشت صندوق کار میکنه.به خدا پا گذاشتم
توی مغازه روحم تازه شد.ترشی و رب یک و یک و پفک چیتوز.سبزی خشک و
چایی.حالا خیلی جا داشت تا بهتر بشه اما خدایی بحث همون لنگه کفش پاره هم
در بیابان نعمت هست.بعدشم رفتم naschmarkt رو دیدم.شما یه جایی رو تصور کنید
مثل کوچه شهرستانی میدون امام حسین با این فرق که هی هولت نمیدن و برگ
کاهو هم نریختن تو جوب که آب بیاد بالا.وای روحم تازه شد به خدا از همه
بهتر اون بوی ضخم ماهی و لجنی بود که تو هوا بود و من هی تند تند نفس
عمیق میکشیدم.نگید اه اه اگه شما هم مثل گربه عاشق ماهی بودید اما هر جا
میرفتید فقط ماهی تیکه تیکه شده تو بسته میدیدید حرف منو میفهمیدید
البته خیلی گرون بودها منم نخریدم فقط با خوشحالی نگاهشون کردم که
چطوری هم سر دارند و هم دم و فلس هم دارن و به صورت فیله شده تو جعبه
مقوایی نیستن.از ترشیها و پنیرهای متنوع و از میوههای هفت رنگش نگم که
فقط باید میدیدید.با خودم عهد کردم شوهر جونم که اومد با هم بریم naschmarkt
بچرخیم فکر کن مردم میرن توی شهر میگردن ما میخوایم شوهرمون رو ببریم
بازار ماهی فروشها. مدارک همسری رو هم دیشب توسط شوهر دختر خالم ا*ل*ها*م فرستادم ایران
البته علی امشب راهیه اما خوب به هر حال عزیز دلم توی این هفته مدارکش رو
میگیره.برامون دعا کنید.تک تک این مدارک رو با خونه دل جمع کردم واسه جمع
کردن همین ۴ تا ورق ۳ ماه صبر کردم.برامون دعا کنید که کریسمس با هم
باشیم.میدونم بعید تا اون موقع بهش ویزا بدن آخه همش ۳ ماه مونده و همسری
هنوز ۲ هفته میخواد تا مدارکش رو توی ایران جمع کنه اما خوب شما دعا کنید
که من و همسرم کریسمس با هم باشیم. فعلا.آهان واسه قبول شدنم تو امتحان هم دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:54 توسط عسل خانوم |
|
|
هر چی این خاله جان بنده سفارش کرده بود که عسل
خانوم قید ایرانیها رو اینجا بزن نشد که نشد...یعنی شدها اما امروز که
برای امتحان رفته بودم با دیدن چندتا هم وطن عنان از کف دادم و خون ملی
گراییم همچین قلپ قلپ جوشید.کلی با هم دوست شدیم تجربه هامون رو با هم
قسمت کردیم البته هر کسی یه رشتهای بود و امکان اینکه باز با هم باشیم
کمه مخصوصا که هر کسی یه سطحی قبول شد.من سطح آخر قبول شدم یعنی زنه گفت
شما میتونید برید بپرسید امتحان نهایی کیه و آلمانی رو پاس کنید اما خوب
بازم این تاریخ و جغرافی و انگلیسی بیخ ریشمه.یکی از ایرانیها یه پسری
بود به اسم علی که بهم یاد داد که چطوری میشه رشتم رو عوض کنم.پوروسش
زمان بره اما عملیه یعنی مثلا ۱ سال دیگه میتونم از شره این رشتهٔ germanistic خلاص بشم.در عوض منم به سامان و علی و لادن شرکتی رو که ازش
خونه گرفته بودم معرفی کردم.والا چه بدی داره آدامها تجربهاشنو به هم
بگن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امتحانی که امروز دادم شامل یه انشا نویسی بود که کلی یاد
استادمون تو دانشگاه تهران کردم آقای دوستی زاده بنده خدا هی به ما
میگفت تکست بنویسید ما هی مسخرش میکردیم امروز کلی به دردم خورد.بعدشم
یه امتحان ساده گرامر بود بعدش ۱ ساعت تنفس و بعدش شفاهی.تک تک میرفتیم
توی اتاق و دو نفر باهامون حرف میزدن و میگفتن سطحمون چیه که من سطح آخر
پذیرفته شدم.ولی بازم به خاطره درس دیگه یک سالی مهمون کالج
هستم.برگشتنی هم رفتم دختری رو از مهد آوردم بعد از اون قضیه کبودی چشمش
مربیها خیلی مراقبن که من عصبانی نشم وگرنه باز سرو کارشون با jugendamt
میافته.مدارک همسری رو این هفته میفرستم ایران.راستی فوریه ایران امدنم
مالید چون کالج تعطیلات بین دو ترم نداره یعنی تازه ۲۸ فوریه کلاسا تموم
میشه.شاید کریسمس بیام اما آخه واقعاً ۲ هفته ارزشش رو نداره وقتی همسری
فوقش ۱ ماه بعد میاد.مامانم اینا هم شاید تابستان بیان...ای بابا حالا همه
مشکلات ما حل شد همین ایران اومدنمون موند فقط...لا اله الله...یاسی داره
آخر هفته میره آلمان که از اونجا بره آفریقا قراره یه ۷ ماهی تو این
سازمانهای وابسته به ینیسف و این حرفا به بچه افریقییها درس بده.فردا همه
رو به صرف شام الویه دعوت کردم اینجا که از یاسی خداحافظی کنیم.خدایی از
ته قلبم آرزو میکنم دختری منم توی ۱۸ سالگیش مثل الانه یاسی باشه روح
بزرگ و مهربون و بسیار پخته و فهمیده.آرزوی هر مادری همینه.فکر میکنم
وقتی خالم به دخترش نگاه میکنه راضی که کارش رو خوب انجام داده و انسان
مفیدی رو به دنیا هدیه داده.از همین جا برای یاسی بهترینها رو میخوام هر
چند که نمیتونه فارسی بخونه.پنجشنبه ikea یه فرش ۱۰۰% پشم ۱۸۰در ۱۲۰ رو
گذاشته ۱۰ یورو.قراره با سهیل بریم بخریم اگه خود فرش هم به زیبائی عکسش
باشه من شاید ۲ تا یا ۳ تا بگیرم بعدش کنار هم بندازم تو اتاق نشیمن بلکه
این زمینه لخت رو بپوشونه بابا با چه زبونی بگم من از پارکت بیزارم خونه
باید کفش فرش باشه داداش من.همین دیگه من فعلا برم پی کارم...یه دوستی
از من پرسید بود پروسهٔ اقامت چقدر طول میکشه؟عرض کنم که دوست عزیز من
اقامت دانشجویی گرفتم که یه اقامت موقت و با اقامت دائم زمین تا هوا
متفاوته اگه بازم خواستی بدونی بپرس تا جواب بدم. فعلا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:29 توسط عسل خانوم |
|
|
زندگی ادامه داره مگه نه؟اما من دلم برای خونهای که توی ایران داشتم تنگه.من دلم واسه اون خونه شلوغ و پر از وسیله تنگه.اینجا خونه خلوت و من دلم اون فرش لاکی شش متریم رو میخواد.تختخواب صورتی دخترم و همه چیزی که اونجا جا گذاشتم و اومدم اینجا تا از زیر صفر شروع کنم.در حال جمع کردن مدارک هستم برای درخواست ویزا برای شوهرم.دیروز رفتم wienerberg و توانستم یه گواهی بگیرم که نشون دهندهٔ بیمه بودن من و کار همسری رو راه میندازه حتی اگه بیمه مدرک اختیاری باشه و نه اجباری.امروز با دختر خاله بزرگم رفته بودم که از netz ۳ یه موبایل بگیرم بعدش دیدم نمیتونم چون شرطش اینه که حداقل ۶ ماه توی اتریش melde باشی و تازه بعدش هم ویزات ۶ ماه اعتبار داشته باشه خوب من ۳ ماه دیگه میشه ۶ ماه که اینجام اما اون وقت ویزام زیر ۶ ماه اعتبار داره باید صبر کنم تا سر سال که ویزام ۱ ساله تمدید میشه.بیخیال همین طوری با این سیم کارتهای اعتباری سر میکنیم.دوشنبه امتحان تعیین سطح زبان دارم راستش نمیدونم دقیقا اگه سطح ۳ قبول بشم چه تاج طلایی به سرم میزنن اما امیدوارم که خوب پیش بره.حرفی برای گفتن ندارم زیاد فقط میخوام از حالم آگاه باشید شاید یه روزی بیاد که دوباره پستهای ۱ متری بذارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:49 توسط عسل خانوم |
|
|
نخیر عادت وبلاگ نویسی از سرم نیفتاده فقط چون نمیتونم فارسی بنویسم سختمه.هی باید برم سایت بهنویس پینگیلیش بنویسم اونم فارسیش کنه خوب سخته دیگه!دیروز بالاخره رفتم و اون کارت اقامت کوفتی رو که ۳ ماه بود من و همسری رو علافه خودش کرده بود گرفتم.البته یه روز رفتم اداره مهاجرت و راجع به ویزای همسری ازشون پرسیدم و اونا گفتن باید صبر کنی تا بیمه هم واست درست بشه و کارتت بیاد دره خونه تا بتونی واسه همسرت تقاضا بدی منم اعصابم خیلی بهم ریخت که حالا باید بازم دو ماه صبر کنم اما دیروز که رفتم ویزام رو تحویل بگیرم متصدیش که در واقع همون زنی بود که ویزای منو صادر کرده بود گفت بیمه مدرک اختیاری و نه اجباری.دیدم آدم با آدم فرق داره بعضیها اینجا واقعاً کرمو و سنگ جلو پا بنداز هستن!این شد که امروز همسری رو فرستادم انگشت نگاری و جمع کردن مدارکش برای سفارت.خودمم فوریه دارم یه ۵ هفته میام ایران.بیست و نهم سپتامبر هم امتحان تعیین سطح زبان دارم.دلمم اصلا شور نمیزنه بسکه دیدم اینجا پره خارجیه که زبان اصلا نمیدونم چی هست.باز من یه چیزی واسه خودم بلغور میکنم.دختری هم ۳ هفته هست که میره مهد کودک.اولش خیلی گریه میکرد الان هم گاهی نق میزنه اما هی بهتر میشه خوب.چی دیگه بنویسم؟بابا خدایی خیلی سخته اینطوری نوشتن در ضمن من ۴ روز صبر کردم بعد از پست خوشامد گویی به خودم ببینم کیا پیغام میذارن واسم دیدم دو ذره هم مقدم منو گرامی نداشتید.نه بابا از شما واسه من خواننده در نمیاد.فعلا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:19 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
|
RSS
|