
![]() |
![]() |
|
|
خونه گرفتم
بعدا نوشت این آخرین پست من احتمالا تا ۲ ماه آینده خواهد بود.خونه رو تحویل گرفتم و اینجا اینجوری که خودت وقتی خونه رو میگیری برای تلفن و اینترنت تقاضا میدی منم فعلا ویزای دایمم رو ندارم که باهاش تقاضا بدم.اینه که از خدمتتون مرخص میشم، تا ۲ ماه دیگه.فردا میرم خرید مواد غذایی و امروزم یه سر رفتیم ikea البته بازم باید بریم چون خریدمون تموم نشد.الان اصلا خوشحال نیستم کلی غم و غصه و ترس توی دلمه تا ببینیم خدا چی برامون میخواد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:59 توسط عسل خانوم |
|
|
مدتی قصد نوشتن ندارم دیگه.به بودنم عادت کردید به
نبودنم هم عادت میکنید.هر وقت خونه پیدا کردم و از این بلاتکلیفی در
اومدم برمیگردم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط عسل خانوم |
|
|
دوستی داشتم به اسم آرزو.سالها پیش توی کلاس زبان
باهاش آشنا شده بودم ۱۰ سالی از من بزرگتر بود.زندگیش معجونی از بدبختی
بود.ازدواج کرد که از دست زندگی توی خونهٔ مادریش خلاص بشه گیر مردی
افتاد که مردی نداشت و دوست من که جایی برای برگشت نداشت باهاش موند.مرد
نه تنها مردی نداشت مردونگی و شرف هم نداشت و به آرزو میگفت اگه تو خوب و
جذاب بودی من میتونستم...بگذریم...وقتی آرزو گواهی نامه گرفت خیلی از
اون سر شهر که خونشون بود میومد دنبال من که اون موقع ازدواج کرده بودم که
بریم ول بچرخیم.اون روزا عشقمون آهنگ بنیامین بود.اون روزا مد بود.الان
دختری خوابید و من یه دفعه هوس آهنگ بنیامین زد به سرم.هدفن رو گذاشتم و
دارم خاطراتم رو لابلای صدای بنیامین میبینم...دنیا دیگه مثل تو
نداره...وقتی باردار شدم زندگی من معجون تلخی از مشکلات بود و آرزو
خودخواهانه مشکلات زندگی منو به رخم میکشید که بدبختی خودشو پنهان
کنه...از بارداری من ناراحت بود...توی ماه ۸ بودم.یه روزه جمعه رفتیم با
مامان و بابام و همسری تخت و کمد خریدیم برای مسافرم...گفتی که قلبتو پس
میدم دیوونه اینم بمونه...شبش آرزو زنگ زد و گفت امروز با مینا و خواهرش
(که الان هر چی به مغزم فشار میارم اسمش رو یادم نمیاد اما این دو تا از
دوستی مشترکمون بودن ) بودیم گفتیم عسل چه اشتباهی کرد بچه در شد...همین
شد...تلفنهاش رو دیگه هرگز جواب ندادم و دوستی ۱۰ سالمون همونجا دفن
شد...بارها زنگ زد اما واسه من آرزو تموم شد.اون روزا پره مشکل بودم نیاز
به کسی نداشتم که زندگی قاطیم رو به رخم بکشه...اما امروز بد از ۲۰ ماه
یدفعه آرزو از ناکجا آباد ذهنم سرش آورد بالا...وقتی نگات یادم
میاد...قشنگیهت یادم میاد... همسری تولد امید رو یادته؟همونی که طلا براش گرفته بود...۳ ماه بود
ازدواج کرده بودن و همه فکر میکردیم چه خوب شد...از دربدری در اومد سرو
سامون گرفت.اون روزا ما دوست بودیم.شبنم رو یادته همون دختر که...آره
همون!یادته چه با آهنگ... دنیا دیگه مثل تو نداره...میرقصید؟همسری مگه
بیشتر از ۳سال و نیم گذشته؟پس چرا انقدر تغییر کردیم؟طلا به خاک سیاه
نشست و من در آستانه طلاق و نفرت از تو دوباره عاشقت شدم...آرزو چی شد؟من
اینجام و تو اونجا...ادمیی که اون روزا تو زندگیم بودن کجا رفتن؟فقط من و
تو موندیم و یه تربچه که الان زیر پتو زرد چهارخونه خوابید.میدونی الان
چه حسی دارم؟حس میکنم هیچی دیگه خوشحالم نمیکنه حتی به خودم میگم خونه
پیدا کنم بعدش چی؟که چی بشه؟ توی بیمارستان علی اصغر یادته؟دخترم توی دستگاه بود و تو توی سالن
پایین ساعتها مینشستی و من مثل مرغ سر کنده بال بال میزدم.اون روزا همه
آرزوم این بود که دخترم رو بیارم خونه و یه شب به خدا قسم فقط یه شب هم
برام بس بود توی تختمون سه نفری بخوابیم.حالا دوباره همون آرزو رو
دارم...چشمم رو میبندم بی رویا میمیرم...میرم و میمیرم آسوده میشم از
عشق...جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم...من از بی تو بودن دارم
دیوونه میشم.آرزوم الان فقط الان یه خونه هست که ساعت ۷ تو زنگش رو بزنی
و بیای توش.آخرین صحنه خونمون رو یادم نمیره.تو در رو جلوی چشمم آروم
میبستی و من لحظه آخر لباسشویی رو دیدم...در داشت بسته میشد...میز
نهارخوری کوچیکمون... کارتنهای رو هم چیده شده...مبلها...تموم شد در بسته
شد.برای اون لحظه الان حاضرم جونم رو بدم. چند روزه از تو دورم؟دیگه دوستت ندارم.تشنت هستم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:29 توسط عسل خانوم |
|
|
دارم از سایت ایرانیان موزیک داریوش گوش میدم و
اشکم رو گونه هام هی تند تند سر میخورن و میان پایین.پره دردم.پره
دلتنگی واسه مردی که هزاران کیلومتر دورتر از من توی تختی خوابید که یه
روز خوابگاه مشترکمون بود.داشتم وبلاگ گویی مرا برای وداع آفریده اند رو
میخواندم یه جایی تو آرشیوش نوشته بود ۱۳ بهاره از بچه هام دورم و
نمیدونم چند تا بهاره دیگه ازشون دورم و من بغضم ترکید.نمیدونم خودم رو
جای اون تصور کردم یا همسرم رو اما هر کدوممون که بودیم...پره دردم.دخترم
کنارم خوابید...خدا رو شکر که انقدر کوچیکه...امروز با پدرش چت میکردم وب
کمش هم روشن بود دخترم دلبرانه اومد جلو و برای باباش خندید و بعدش رفت از
توی بشقابش یه بیسکوییت آورد و چسبوند به مانیتور که مثلا باباش بخور و من
توی دلم پره خون شد.فردا میشه ۴ هفته که اینجام.دیگه نه از شهر لذت میبرم
نه از باد نه از آفتاب.دختر خالم میگه دست دخترت رو بگیر ببر فعلا خیابون
اونجا همیشه یه خبری هست سرت گرم میشه...چه میدونه من بدونه شوهرم بهشت
رو هم نمیخوام. ۴ هفته هست که از آغوشت دورم.مگه خدا خودش کمک کنه...نفس کم میارم انقدر که بغضم رو توی گلو خفه میکنم..دوستت دارمر بعدا نوشت: صبح با دختری رفتیم SPAR خرید.کلی براش قاقا لی لی خریدم.عصرها میلش خیلی به خوردن اینجور چیزا میکشه.بعدش که اومدم خونه دلم هوای مامانم رو کرد زنگ زدم بهش گفتم بهم زنگ بزنه.زنگ زد یه ۱ ساعتی حرف زدیم.گفت ۲ شب پیش خواب دیده مادر جونم یه خونه خیلی خوب رو اجاره داده ۸۰۰۰ تومن.همه خالهها و دایی هام جمع شدن و میگن این چه کاریه مامان کرده؟مادر جونم هم گفته خونه رو برای عسل خانوم اجاره دادم.حالا خدا میدونه منظورش این بوده که خونه رو اجاره داده که پولش رو به من بده که در این صورت ۸۰۰۰ تومن کجا و ۵۰۰ یورو کجا؟یا منظورش این بوده که خونه رو مفت اجاره دادم که اونجا یه خونه مفت گیر عسل خانوم بیاد!به هر حال فقط خدا میدونه منظورش چی بوده.هر چی بوده دمش گرم که بعده ۱۹ سال که رفته هنوز یادش مونده که یه نوه تو این دنیا جا گذاشته. برای شادی و آرامش روحش دعا کنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:46 توسط عسل خانوم |
|
|
روزای خیلی خیلی سختی رو دارم میگذرونم.روزایی که مثل روزای بارداریم
یه چیزی هی توی دلم تکون میخوره اما اون شادی یه زندگی نو و تازه نیست
بلکه درد سختی و تنهایی که آخرش بغض میشه و به خاطره دخترم توی گلو خفه
میشه.چی بگم؟بگم دردم حکایت چیه؟تنهایی؟دوری از شوهرم؟یا اینکه مثل
گربه باید دخترم رو به دندون بکشم و همه جا با خودم ببرم؟وقتایی که دختری
توی کالسکه گریه میکنه که بیاد پایین منم گریم میگیره.هیچ زمان انقدر
مستاصل نبودام.با کمک دختر خالم یه خونه پیدا کرده بودیم توی مرکز
شهر.خونه خیلی قدیمی بود.به پای قرار داد که رسید مردک سر مسلمون بودن
من و پول رسمی کردن قرار داد که باید اون پرداخت میکرد اما میخواست ۳۰۰
یورو رو بندازه گردن من قرار داد رو پاره کرد و داد زد برید بیرون.امدیم
بیرون و من اشک تو چشمم حلقه زده بود.حکایت این روزای من فقط حکایت درد و
بس.همون موقع همسری زنگ زد رو موبایلم گفت میخواد بخوابه و فردا حرف
میزنیم.بغضمو خوردم.همسر من اون وره دنیا چی کار میتونست واسه من
بکنه؟به این فکر کردم که الان اینجا هوا روشن اما اونجا آسمون تاریک و
شوهر من خوابیده.این همه فاصله قلبم رو درد آورد.با این همه روزی نیست که
خدا رو شکر نکنم که همسری اینجا نیست.چون اون آدمی نبود که این همه مرارت
و سختی برای خونه پیدا کردن رو بتونه تحمل کنه.زود عصبانی میشد و جوش
میاورد.اگه دیروز همسری اونجا بود شک ندارم میخوابوند زیر گوشه یارو اونم
زنگ میزد پلیس اوه اوه اوه...همون بهتر که همسری اونجا میمونه و بعدا
میاد.خدایا شکر این روزا حوصلهٔ اینجا رو هم زیاد ندارم.سختی حتما که واسه همه هست اولش...ولش کن مال منم میگذار. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:8 توسط عسل خانوم |
|
|
من خسته هستم.اونم خیلی زیاد اما باید تحمل کنم مگه نه؟چاره ندارم به جز جلو رفتن.حوصله آپ کردن ندارم هر چند که خبر خاصی هم نیست.خالم و خانوادش برای ۳ هفته رفتن سفر و در نبود اونا همه برنامه هام به حالت تعلیق در اومده.همین.صبحها رو شب میکنم و شبها رو صبح.اما اینا میگذره بالاخره چه بخوام و چه نه از اول اکتبر دانشگاه شروع میشه و تا اون موقع هم باید خونه گرفته باشم و هم برای دختری مهد پیدا کرده باشم.پس تحمل میکنم.حالا وقت جا زدن نیست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 2:1 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
|
RSS
|