تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker روزهای بی قراری من
تعطیلات تموم شد.هنوز ۲ هفته نشده وارد وین شدم افتادم وسط زندگی‌.هنوز نه خسته هستم و نه کم اوردم.اما گاهی مغزم داغ می‌شه ولی‌ نشده که بگم خدایا این چه غلطی بود که کردم خوب هنوز دیر هم نشده احتمالا به اونجا هم میرسم.دارم سفت و سخت دنباله خونه میگردم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:59  توسط عسل خانوم | 

یکی‌ به من بگه این بچه خارجی‌‌ها چطوری این همه مدت میشینن توی کالسکشون و صداشون در نمیاد؟پس چرا دختری من هی‌ گریه می‌کنه که منو بذار بیرون راه برم؟به جز اینکه دختری هنوز نفهمیده باید توی کالسکش بشینه همه چیز عالیه.خیلی‌ بهم خوش میگذره و همهٔ فامیلم اینجا نهایت سعیشون رو می‌کنن که به من و دختری سخت نگذره.دختری خالم رو گذاشته جای مامانم و حسابی‌ باهاش دوست شده.خیلی‌ بهم خوش میگذره و از اون دردهای عصبی اول هفته و دلتنگی‌ خبری نیست.هر روز با دختری میریم گردش و گاهی خریدی هم می‌کنیم و برمیگردیم.انقدر اینجا هوا متغیره و چپ و راست از آسمون سیل میباره امروز با یلدا دختر خالم که ۱۲ سالشه رفتیم و از C&A برای دختری یه بارونی‌ خریدیم قیمتش ۳۰ یورو بود که حراج خورده بود شده بود ۱۳تا.تا حدی هم شهر رو یاد گرفتم.کابل دوربینم رو ایران جا گذاشته بودم که دیروز رفتم SATURN و یه کابل خریدم و جالبیش این بود که خودم به یارو توضیح دادم چی‌ می‌خوام.آلمانی‌ بلدم حالا نه درست ها...اما خوب آدم ذوق می‌کنه وقتی‌ از زبانش استفاده می‌کنه بعدش هم با اون یکی‌ خالم که اومده دیدن پسرش رفتیم دنر کباب خریدیم.خیلی‌ داره بهم خوش میگذره.باد می‌پیچه لابلای موهام و من خوشم میاد.آفتاب میتابه روی پوستم و من غرق لذت میشم.جالب اینه که وقتی‌ دختری رو میبرم کنار دانوب کالسکه سواری مردم که رد میشن همه سلام میدن نه فقط به من ها...اینجا مردم اگه توی یه همچین جایی‌ به هم برسن مثلا موقع پیاده روی و یا گردش به هم سلام و لبخند تحویل میدن.منم عین بز نگاه می‌کنم اما کم کم باید منم یاد بگیرم لبخند و سلام تحویل بدم.

فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:53  توسط عسل خانوم | 
خوب فرصتی شد تا بتونم کمی‌ بنویسم.از چی‌ بگم؟از روز آخر یا لحظهٔ دردناکه جدایی؟از شب اول که چه سخت به صبح رسید یا از قاره سر سبز اروپا؟خوب قبل از هر چیزی باید بگم که شب آخر خیلی‌ خیلی‌ سخت و دردناک بود.کلی‌ با همسری بیدار بودم و گریه کردم.خیلی‌ دردم میومد و به خودم فحش میدادم به خاطره این تصمیمی که گرفته بودم اون شب خیلی‌ زود صبح شد و لحظهٔ تلخه خداحافظی از خونه رسید.همسری صبح دخترم رو برد حمام و من در آرامش حاضر شدم دلم می‌خواست همسری وقت بیشتری با دخترمون بگذرونه خیلی‌ برام سخت بود فکر اینکه تا چند ساعت دیگه جدا میشیم. موقع بیرون اومدن از خونه همسری به دخترم گفت از خونه خداحافظی کن و من گریم گرفت آخرین لحظه که در رو میبستم خونه رو خوب نگاه کردم انگار داشتم ذره ذره اون چیزی رو که میدیدم ذخیره می‌کردم.همینطور که در رو میبستم اشکم میومد مخصوصا وقتی‌ همسری به دختری گفت نگاه کن یادت بمونه که تو اینجا به دنیا امدی.رفتیم دمه خونهٔ مامانم اینا و سوارشون کردیم و راه افتادیم انقدر باره من زیاد بود که شب قبل که یکی‌ از دوستامون اومد دیدنمون بارها رو نصف کردیم که اون فردا بیاره فرودگاه...ساعت حدود ۸:۳۰ بود که رسیدیم فرودگاه و من بلافاصله رفتم تا بار‌ها رو تحویل بدم.اولش باید میرفتم قسمت بسته بندی چون چندتا تیک وسیله خونه داشتم که می‌خواستم بدم بار...اونا رو برام سلیفن کشید و بابت نیم متر سلیفن(حالا یه ذره بیشتر)۱۲هزار تومن گرفت.بعدش رفتیم برای تحویل بار مامان و برادر و همسرم هم اومده بودن داخل.چمدون رو کشید که ۳۷ کیلو بود و گفت باید سبکش کنیم خوشبختانه چون احتمال چنین چیزی رو میدادیم یه ساکه خالی‌ از خونه اورده بودیم چمدون رو باز کردیم و دیکشنری و یه خورده خرت و پرت خالی‌ کردیم و سبک شد.بازم کلی‌ اضافه بار داشتم که مسٔول تحویل بار که پسر جوونی‌ بود گفت به خاطره روی ماه دخترتون ندید میگیرم فقط اگه منو اخراج کردن بدونید بخاطر بار شما بوده البته اون ندیده بود که من دارم کلی‌ چیز هم میبرم توی پرواز.بعدش امدیم بیرون و یه جایی‌ نشستیم و من چند تا تلفن داشتم که زدم به مادربزرگ همسری هم زنگ زدم که بنده خدا کلی‌ گریه کرد.بعدش مامان و بابا و خواهر همسری اومدن و من رفتم کافی‌ نت و بعدشم همسری اومد دنبالم که پاشو مسافرهای وین رو صدا کردن.امدیم پیش مامان اینا و گفتم می‌خوام برم که اونا گفتن زوده و معطل میشی‌ اما من دیگه داشتم خفه میشدم باید میرفتم.به دختری شربت استامینوفن دادم که شاید توی راه بخوابه و خداحافظی کردم و رفتم داخل.عجیب که خیلی‌ برام سوزناک نبود خداحافظی از مامانم و دیگران یعنی‌ راستش اصلا سوزناک نبود.همه حواسم پی‌ مردم بود که چه بی‌ صدا ایستاده بود رفتم داخل و همسری هم اومد یواش رفتیم دمه کنترل گذرنامه و توی صف ایستدیم ۳ نفر جلوی ما بودن اونجا گریم گرفت.نوبتمون شد یه آقای خیلی‌ خوش برخوردی پاسه من رو چک کرد و موقع خداحافظی رسید...هق هقم بلند شد.همسری سعی‌ میکرد قوی باشه و منو دلداری میداد اما من قلبم انگار از زور درد باد کرده بود.توی بغلم دختری بود و کیف خودم و ساکه دختری روی شونم بود.۳تا جعبه شیرینی‌ کیشمیشی زیر کالسکه دختری بود و یه ساکه ۱۶ کیلویی روی کالسکه بود.همسری از اونور و من از اینور راه میرفتیم توی یه مسیر انگار میخواستیم تا می‌شه همو ببینیم آخرین لحظه که وارد قسمت بعدی میشدم و دیگه همسری رو نمیدیدم گریم بلند شد و سریع دویدم که برم و نبینم.اون نگاه لحظه آخر هنوزم جیگرم رو میسوزونه مخصوصا وقتی‌ یادم میاد که همسری پیشونی دختری رو بوسید و گونهٔ منو و گفت به خدا سپردمتون...چی‌ بگم دیگه؟وارد گیت شدم و لحظه آخر به بابام توی بیمارستان زنگ زدم و بعدش به همسری و بهش گفتم یادت نره که چقدر دوستت دارم.و زدم زیر گریه که یه پیرمرد که پشت سرم بود گفت دخترم ناراحتش نکن...دمه هواپیما کالسکه دختری رو ازم گرفتن و چون دیدن بارم خیلی‌ زیاده دلشون سوخت برام و ساکم رو هم گرفتن که بدن بار...و من کلی‌ به نفعم شد چون اضافه بار کیلویی ۱۸ هزار تومن بود.سوار که شدیم دختری ۲ ساعت خوابید و بعدشم که بیدار شد نشست و غذا خورد و شانس اورده بودیم صندلی‌ کنار من خالی‌ بود و دختری جاش باز بود اما ۱ ساعت آخر بلایی‌ سر من آورد که مرغای هوا به حالم گریه کردن انقدر هوار زد و گریه کرد که به حالت استفراغ افتاده بود خسته شده بود و می‌خواست راه بره و چون هواپیما تکون میخورد میافتد و...وضعیتی بود.وقتی‌ رسیدیم من مثل گلوله از هواپیما پریدم بیرون و دنبال جمعیت رفتم کنترل ویزا و گذرنامه خیلی‌ سطحی بود و زن فقط یه بار با خوشرویی پرسید ویزاتون کجاست؟آخه زده بودن درست صفحهٔ آخر پاسم.بعدش رسیدم سالن تحویل بار...دستم انقدر سنگین آود که اول اومدن دخترم رو تحویل دختر خالم دادم و با خالم امدیم که بارهای منو بگیریم.اونجا چند تا آخوند که با پرواز من اومده بودن منتظر باراشون بودن و خاله منم از خود بیخود شده چند تا مرگ بر هر چی‌ آخونده گفت و تف انداخت بهشون اما اونا اصلا به روی خودشون نیاوردن و رفتن...بعدش امدیم بیرون و رفتیم دنبال بارهای فرت شدم که نرسیده بودن هنوز و امدیم خونه...خونه خالم جلوش مثل همه خونهای ویلایی اینجا یه حیاط سر سبز داره که دختری توش خیلی‌ صفا می‌کنه اما من دیروز هیچی‌ نمیدیدم و نمیشنیدم همش گریه می‌کردم و می‌گفتم من همسری رو می‌خوام و خالم می‌خواست منو بکشه از عصبانیت.انقدر گریه کردم که وقتی‌ مامانم زنگ زد نتونستم حرف بزنم و بعدشم که همسری زنگ زد درست ۳ دقیقه حرف زدم و بعدش از زور بغض قطع کردم و نشستم کفه زمین و زدم زیر گریه که خالم دختری رو برد تا من بشینم با خیال راحت ابغوره بگیرم.بعدش وسایلم رو باز کردم و توی اتاقی‌ که به من دادن چیدم و بعد دختر خاله مامانم اومد دیدنم کلی‌ با دختری بازی‌ کردن ولی‌ من نمیتونستم هیچ واکنشی نشون بدم ماهیچه‌های پشت ساقه پام منقبض میشد و سرم به عقب کشیده میشد دلم می‌خواست دختری بخوابه تا من بتونم از زور درد و گریه بمیرم.دختری هم که به جای باز رسیده بود و مگه میخوابید دیگه؟بعدش دختر یکی‌ از خالهام که توی ایران اومد دیدنم که شب هم موند و عصر امروز رفت.واسهٔ دختری از این حباب سازها اورده بود با گله سر و بادکنک.کلی‌ دختری باهاش دوست شده.بالاخره ساعت ۸:۳۰ به وقت اینجا دختری بیهوش شد و من حتی فرصت گریه هم پیدا نکردم چون خوابم برد ولی‌ شب ۲بار بخاطر انقباض عضلات پام از خواب پریدم یه بار هم نفس کم اوردم و با حالت خفگی از خواب بیدار شدم و چند تا سرفه دردناک زدم و نفسم اومد بالا.خالم میگه مال اعصاب.صبح زود یعنی‌ ساعت ۵ به وقت اینجا بیدار شدیم.تا کمی‌ دور خودم بچرخم خالم هم بیدار شد و اومد اتاق من با هم صبحانه خوردیم.گفت میای بریم پیاده روی گفتم آره...دختر خالم رو بیدار کردیم و دختری رو نشوندیم توی کالسکش و رفتیم.طبیعت اینجا فوق العاده هست رفتیم کنار رود دانوب و خالم پرید توی آب.گفت تو هم میای؟گفتم نه نمیتونم توی یه مکان عمومی بی‌ لباس بشم اما بعدش دیدم همه میان میپرن توی آب و کسی‌ با کسی‌ کاری نداره منم بلیزم رو در اوردم و رفتم توی آب که خیلی‌ گرم و دلچسب بود و دختری هم موند پیش بهاره.دختر خالم.نیم ساعتی‌ شنا کردم و جای همسری رو خالی‌ کردم نیت کردم وقتی‌ اومد با هم بیام همینجا شنا کنیم.بعدش امدم بیرون.یه خانم سگش رو اورده بود شنا دختری رو بردم جلو و کلی‌ با سگ بازی‌ کرد و ذوق کرد بعدش یه خانواده قو شنا کنان اومدن ۲تا قوی بالغ با ۵تا جوجه.خیلی‌ خوش گذشت و وقتی‌ امدیم روحیم خیلی‌ بهتر بود.خالم میگه ۲ماه اول فکر کن امدی تعطیلات و خوش بگذرون تا سپتامبر که دانشگاه باز می‌شه.همین دیگه...دیگه اینکه اینجا الان فصل حراج و من تو این هفته بشه میرم خرید چون لباس‌هایی‌ که از ایران اوردم اینجا خیلی‌ قابل استفاده نیست.الان توی ایرانه ساعت ۲ نصف شب و مرد من خوابید...دلم براش تنگه.به هیچ کس فکر نمیکنم الا‌ اون.به محض گرفتن اقامت دنشجویی براش تقاضا میدم.

همسری میدونم میای میخوانی...من عاشقتم...اینجا دور از تو تازه فهمیدم چقدر برام عزیزی...زود دوباره با همیم...عاشقتم




+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 3:10  توسط عسل خانوم | 

من حالم خوبه.رسیدم و همه چیز عالیه.صبح با خاله و دختر خالم و دخترم رفتیم توی رود دانوب شنا کردیم.

جدا شدن از همسری خیلی‌ سخت بود.مخصوصا آخرش دم کنترل گذرنامه که نگاهمون به هم گره خورد.دیشب به یاد اون نگاه کلی‌ اشک ریختم اما الان خیلی‌ خوبم.مامانم و برادرم و خانوادهٔ همسری اومدن بدرقه.شب میام و بیشتر مینویسم.فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:58  توسط عسل خانوم | 
کامپیوتر خونه درست زمانی که نیت کردم پست آخر رو بگذارم ترکید الان توی کافی نت فرودگاه هستم.چی بگم؟حس رفتن دارم.گریم میگیره هر لحظه.بغض دارم.شوهرم رو دارم میگذارم و میرم.مثله مرگ میمونه.۴۰ کیلو اضافه بار بهم خورد که ۲۰تاش رو دارم میبرم توی پرواز و باقی رو به لطف دختری ندید گرفت.همین.

خدا میدونه کی دوباره بیام و بنویسم اما میام...

ساعت ۱۱:۳۰پروزام میپره.دعا نمیخوام اما بیادم باشید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:19  توسط عسل خانوم | 
من حال ندارم.حوصله ندارم.همش دلم میخواد نق بزنم!چرا تموم نمیشه؟چرا شنبه نمیاد؟چرا حجم کارا انقدر زیاده؟چرا هیچی سره جاش نیست؟چرا بابام درد داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همسری هم نیست بزنم لهش کنم دلم خنک بشه.امشب ساعت ده پرواز داره اول هواپیما میره اصفهان بعد میاد تهران.بعدش کو تا از فرودگاه برسه خونه!!!!!!!!!!!!!!بیدار میمونم.خیر سرمون شنبه داریم میریم که ۱ سال همو نبینیم اون وقت ۴ روز همسری رو فرستادن ماموریت.الان کاملا قابلیت اینو دارم که بزنم هر چی شوهر و قوم شوهر و خانواده و فامیل و دوسته رو با خاک یکسان کنم.اعصاب ندارم.این زنه همسایه بالایی هم صداش رو انداخته ته حلقش داره عربده میکشه الله اکبر.انقدر هوار داد کرد که بالاخره ۲ تا بچه از کوچه پایینی باهاش هم صدا شدن.بقیه مردم هم که هیچ...دیشب خونه مامانم اینا بودم انقدر مردم به صورت جمعی الله اکبر گفتن و شعار دادن که من رسما مشنگ شدم.همش هم نگران بودم دختری از خواب نپره.خوب یه مرد هم بهشون اضافه شد...دارن شعار میدن.

من دلم میخواد نق بزنم...هوار بکشم...بزنم یه چیزی رو جر بدم...ای خدا این شنبه رو زودتر برسون.خسته شدم.خناق گرفتم.حوصلم سر رفته.

زنه میگه مرگ بر دیکتاتور...مرده از خونه روبرویی داد میزنه مرگ بر منافق.آخ جون الان دعوا بالا میگیره برم یه کم ناخن بسابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:17  توسط عسل خانوم | 

شاخ غول را شکانیده و کامنت جواب دادیم.ای عجب...پریا برو بخون حالش رو ببر.ببین چه زرنگ شدم.

مامان تربچه ها خیلی خیلی ممنونم.واقعا لطفت دلم رو شاد کرد.سعی میکنم باهات تماس بگیرم.بسکه تو ماهی.

 

امشب شب تولدمه.فردا صبح خورشید که طلوع کنه بیست و پنج ساله میشم.بزرگ شدن مزش تلخه.امسال اولین سالیه که تولدم انقدر سوت و کور و بدونه کیکه!همسرم ماموریته.پدرم بیمارستان بستریه.مادرم خسته هست و برادرم ساکت.حتی محضه نمونه خانواده شوهرم هم تهران نیستن و همشون رفتن مسافرت.منم و خودم و دخترم که هنوز نمیدونه تولد چیه؟صبح یه عکس از نوزادیم نشون دخترم دادم و گفتم مامانی ببین نی نی!سریع عکسه نی نی رو با گوشیه تلفن شبیه سازی کرد و عکس رو لوله کرد و گذاشت در گوشش و گفت الو...خندم گرفت.اینم خودش یه هدیه بود.فردا آخرین جلسه کلاس رانندگیم بود.کنسلش کردم.گذاشتمش برای دوشنبه.سه شنبه هم امتحان میدم یا قبول میشم یا نه!دیروز برام روز پرکاری بود.شش تا کیسه بزرگ لباس و عروسک و خرت و پرت دادم خیریه و ۵تا کیسه زباله بزرگ هم آشغال گذاشتم دمه در.طفلک مامانم از صبح و خالم و دخترش از ساعت ۴ اومدن کمکم.یه سری از وسایلم رو هم کادو دادم به دختر خالم و خالم.مثله کریستالهای توی بوفم.مثله اون قوری و فنجونای مربعی شکل که عاشقشون بودم.دیگه مهم نیست.دل کندم.دیگه اینجا خونم نیست.انگار اقامتگاه موقته!ساعت نه بود که همشون رفتن و دختری که کل روز توی دست و پا لولیده بود و تن به خواب نداده بود بیهوش شد و من بازم دو ساعتی کار کردم و بعد سرم گیج رفت و دیدم بهتره منم برم بخوابم تا نمردم.باورم نمیشد توی این سه سالی که ما اینجا بودیم چقدر وسیله و خرت و پرت توی این خونه ۵۷ متری چپونده بودیم.همه هم آشغال.از اون چیزایی که نه دلت میاد دور بندازی و نه استفاده میشه.ترتیبه همشون رو دادم.قابل استفاده ها رو بخشیدم و باقی رو به باکس زباله سره کوچه فرستادم. بدون ذره ای حسرت و دلسوختگی اولین لباس خواب بعد از ازدواجم رو که پاره شده بود راهی کیسه سبز زباله کردم.کشوها همه خالین.کمد دیواری اتاق داره نفس میشکه تا ماه آینده که باز آدمهای تازه ای بیان و پرش کنن.مردم کم کم میان و خریده هاشون رو میبرن.اون کسی که توی پست قبل گفتم تخت و کمد دختری رو خرید خل و دیوونه از آب در اومده بود حالا منم حال ندارم تعریف کنم چه ها شد...تخت و کمد رو فروختم به دوست پیرایه یکی از دوستای خوبم.روی تخت و کمد یه عروسک و وان و اردک حمام دختری و دو دست لباس هم بهش دادم.از دختره خوشم اومد.خونگرم بود.برای منم خوب بود حداقل میدونم بازم از این وسیله ها استفاده میشه.بیعانه اون خریداره اولی هم هنوز دستمه و خدا میدونه اون بالاخره تصمیم گرفت بیاد پول رو ببره یا تخت رو...واقعا حال ندارم تعریف کنم بسکه مزخرفه!صبح دوست پیرایه با مادرش و دخترخالش اومدن و تخت رو پسندیدن و به اینا هم ۵۰ تومن تخفیف دادم با اون چیزایی که گفتم و اونا هم رفتن تا دو سه ساعت بعد با وانت بیان که اومدن و بردنشون.عجیبه ها مایکروفر که میرفت اشک منم هی می اومد اون وقت تخت و کمده که میرفت من خوشحال بودم.دلم راضی بود.نه از پولش...از اینکه دسته کسی افتاد که به دلم نشسته بود.تخت و کمد که رفت اتاق برام غریبه بود.بزرگی و بازشدگیه جاش توی ذوقم میزد.ولی بالاخره که باید کند و رفت.وقته کندن و رفتنه منم خیلی خیلی نزدیکه!یک ساعت بعد از اونم اومدن دنباله بوفه.یادم رفته بود قبل از رفتنه همسری بهش بگم لوسترها رو باز کنه.خوده مرده مجبور شد بازشون کنه.فکر کن لوستر خونت رو باز کنن ببرن.عروس و داماد بودن و اول زندگی حال کرده بودن پس انداز کنن و کارگر نیاورده بودن.خوده داماد اومده بود با برادرش و عروس خانوم.یه کریستال هم که توش یه عروس و داماد بودن و خاله همسری به ما هدیه داده بود کادو دادم بهشون.اینا بوفه رو برداشتن و قلبه من لرزید دو زار مطمئن نبودم که سالم به پایین برسه چه برسه به خونشون.حتی وقتی از در بردنش بیرون و پاشون رو گذاشتن روی پله اول چنان زپرشکه هر دوتاشون در اومد و پای داماد زیره سنگینی بوفه خم شد که من به عروس گفتم خانوم من در رو میبندم که نبینم.تا مدتی هم منتظر بودم ببینم صدای خرد شدن شیشه میاد یا نه.خدا کنه سالم برده باشنش ولی بعیده همون اولش کوبیدنش یه لبه نرده راهرو.خدا کنه رنگش نرفته باشه.شبه قبلش قبل از خواب رفتم و دستم رو کشیدم روی بدنش و جای دستهای دختری رو از روی شیشه اش پاک کردم و ازش خداحافظی کردم.بهش گفتم بابت این مدت ازش ممنونم.بابت زیبایی و جلوه ای که به خونم داده بود.بابت شکوه و ابهتش که اولین بار پشت ویترین منو گرفت.بابت همه چیز.حتما الان نور چشم کسه دیگه ای شده خدا کنه همیشه براشون عزیز بمونه.خونه داره خالی میشه.فقط لباسای همسری مونده که شسته و بسته شده توی ساک گذاشتم تا ببریم خونه مادرشوهرم و دو تا کارتون که مقداری ظرفه که قراره مامانه رونیکا ببره برای جهیزیه یه عروس.دیروز کف خونه جای سوزن انداختن نبود و حالا کم کم داره خالی میشه.کابینتها.کشوها و خلاصه هر چیزی که تا ۲روز پیش پر بود حالا خالیه مثله دله من.هفته دیگه این موقع دوازده ساعت به پروازه من مونده.دکتر برای دختری شربت خواب آور داده برای مدت پرواز که نمیدونم بهش بدم و یا ندم و تمامه مدت پرواز دق بکنم که الان بقیه مسافرها چی میگن؟ظاهرا پرواز هم حسابی شلوغه چون خوده منکه به زور توش جا شدم وای به بقیه!

همین دیگه.اینم شب تولد من.سوت و کور...

دلم هیچی نمیخواد جز اینکه تا قبل از رفتنم بابام از بیمارستان بیاد بیرون و مشکلش بدون نیاز به عمل حل بشه.همین.ببین دمه آخری چی شد...چقدر روی بابا برای کارهام حساب کرده بودم...همش نقش بر آب شد.نکنه برم و بابام نیاد فرودگاه...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:52  توسط عسل خانوم | 

به کمک دوست بسیار خوبم مامانه رونیکا که هم توی دنیای مجازی دوسته خوبیه و هم توی دنیای واقعی بلیطم برای شنبه سیزدهم اوکی شد.اینکه الان چه حسی دارم توضیحش بسیار بسیار بسیار سخته.یه چیزی بینه استرس و دلشوره و شادی و امید و غم و تنهایی به جونم چنگ میزنه.این وسط وجود کسایی مثله مامانم که هی میگن این همه عجله لازم نیست و بذار همون ۲۴ مرداد برو مزید بر علته که احساس خناق زدگی داشته باشم!!!!!من از بچگی رضایت مادرم برام خیلی مهم بود اینه که این اعلام نارضایتیش و غرغرش از زود رفتنه من خفم میکنه.حسه منو شاید کمتر کسی بفهمه.حسه زندانی رو دارم که میدونه قراره اعدام بشه مثلا ۵ ماه دیگه همین انتظار براش زجر آور تره تا مرگ.حالا شاید این مثال خوبی نبود اما من همین حال رو دارم.اگه قراره برم دیگه باید بکنم و برم این انتظار بدتره!!!هر روز به این فکر میکنم که باید زنگ بزنم مردم بیان وسیلهاشون رو ببرن.هر روز از غصه دوری از همسرم اشک میریزم.هر روز از فکر جدا کردنه دخترم از باباش دیوونه میشم.این چه کاریه؟یه باره میرم و خلاص!!!!خالم برام یه خونه پیدا کرده البته به هر حال ۱ ماهی اولش میرم خونه اونا.۶۰ متره.دو تا اتاق داره و ۱۲۰۰ یور پیش میگیره و ماهی ۳۵۰ تا اجاره.برای اولش که باید از جیب بخورم زیاده اما خنده داریش اینه که بازم از اجاره اینجا ارزون تره.دیگه چی بگم؟الان قلبم تا زیره گلوم اومده بالا و دارم خفه میشم.راستش ته دلم آرزو میکنم از خواب بیدار بشم و ببینم اینا همش خواب بوده و من قرار نیست جایی برم.الان زنگ زدم به همسرم بهش گفتم رفتنی شدم.صداش یه لحظه گرفت ولی بعد زود به خودش مسلط شد و شروع کرد کارایی که باید انجام بشه رو ردیف کرد.تخت و کمد دختری هم دیروز فروخته شد.خریداره بعد از اینکه ۵۰ تومن تخفیف گرفته اشانتیون هم میخواد اگه به خدا نیتم رد کردنه تخته نبود در خونه رو باز میکردم و یه تیپا بهش میزدم و ردش میکردم بیرون.چند تا تیکه از وسیلهای دخترم روی تختش بود چشمه خانم رو گرفته بود هم میخواستشون هم نمی خواست پول بده.میگفت میخوام بفرستم شهرستان باید پوله وانت بدم.لجم گرفته بود که مگه تقصیره منه؟تازه شب زنگ زده که اون آویز بالای تخت رو بهم هدیه بده تخت بدونه اون جلوه نداره.هیچی نگفتم اما دارم براش...جمعشون میکنم و میگم فروختم.والا مردم رند شدن!!!!!!!!!!(یک عسل زهره مار گرفته تلخ)دیگه حال ندارم بنویسم.

در جواب دوستان...بله من اونجا هم وبلاگ مینویسم.همین جا رو هم مینویسم فقط نمیدونم چقدر طول میکشه تا به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم چون به کامپیوتره خالم اینا نمیخوام دست بزنم و قراره برای خودم لپ تاب بگیرم.همین دیگه.فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:29  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هیچ توضیحی ندارد...آدم مرده که توضیح نمیخواهد...اینجا روزهای زنی رو میخونید که روزی توی آغوش همسرش بود و قدر ندونست و حالا دیگه آغوشش رو نداره و نفسی هم نداره...اینجا روزهای زنی رو میخونید که داره توی جهنم خدا دست و پا میزنه

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین، شور و تلخ
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
رنگارنگ زندگی من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM