
![]() |
![]() |
|
|
دیشب بعد از اینکه تصمیم به زودتر رفتن گرفتم و با همسرم راجع بهش صحبت کردم سرم رو گذاشتم روی سینش و اشک ریختم.قلبم هر لحظه تیکه تیکه میشد.بعد از حدود ۶ سال باید عشقم رو ترک کنم.شرمنده وجودش بودم که دارم برای مدتی از دیدنه دخترکمون محرومش میکنم.شرمنده دخترم هم بودم که دارم از آغوش پدرش دورش میکنم.درد تا زیره گلوم اومده بود بالا.امروز صبح تمامه مدت کلاس رانندگی فکرم پی نگاه جذاب همسرم بود و خنده های دلبرانه دخترم برای پدرش از خودم متنفر بودم بابت تصمیمی که گرفته بودم.رسیدم خونه و رفتم سره کامپیوتر اینترنت پر بود از فیلمه کشته شدن دختره جوونی به دست بسیج.من اصلا سیاسی نیستم.سیاست پدر و مادر نداره.من نه تظاهرات رفتم و نه میرم و نه میگذارم کسی از نزدیکانم بره اما...حتما نباید سیاسی بود یا توی تجمع ها شرکت کرد تا درد کشید از اونچه داره اتفاق می افته!دخترک تیر میخوره و پخش زمین میشه.دو نفر میان بالای سرش و محل تیر رو فشار میدن.چشمای دختر مات و گنگ توی هوا میچرخه.یه دفعه خون از بینی و دهنش بیرون میزنه.مردم جمع میشن و نعره میکشن و دخترک پر میکشه و مادرش لابد توی خونه یه دفعه میبینه یه جای قلبش تیر کشیده و خالی شده...اشک توی چشمام حلقه زد اما دخترم کنارم بود و به حد کافی از صدای فیلم هیجان زده شده بود و من حق نداشتم اشک بریزم.توی دلم گفتم دخترم منو ببخش که از پدرت جدات میکنم.متاسفم که اونجا مجبوری بری مهد چیزی که من خودم ازش متنفر بودم خدا میدونه که دلم میخواست تو رو فقط توی بغل خودم پرورش بدم اما اگه توی این سن کم این درد رو بهت تحمیل میکنم ماله اینه که نمیخوام سالها بعد یه روز بری بیرون و من یه دفعه قلبم تیر بکشه!نمیخوام برای گرفتن حقت درد بکشی و بجنگی و تیر بخوری و بمیری!منو ببخش اما میخوام از جهنم ببرمت بیرون.امیدوارم تو و پدرت این خودخواهی رو به من ببخشید.امیدوارم هرگز منو بابت این تصمیم سرزنش نکنی.قسم میخورم هر کاری بکنم تا پدرت زودتر به ما ملحق بشه.قول میدم خانوادم رو به سلامت کنار هم نگهدارم.فقط دخترم این رو به من ببخش که تا مدتی از پدرت دور خواهی شد.آخه من مادرم نمیخوام سالها بعد نشکفته پرپرت کنن. روحه دخترک پر کشیده شاد.قطره قطره اشکهای من نثاره روحش. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:22 توسط عسل خانوم |
|
|
فردا نوشت: الان از آژانس هواپیمایی اومدم.برای سیزدهم و بیستم رفتم توی لیست انتظار بسکه پروازها شلوغه!واسه اونایی که نمیدونن(البته محضه نمک پروندنه وگرنه کیه که ندونه لیست انتظار چیه؟)لیست انتظار یه جاییه مثله برزخ...یه جایی بینه زمین و هوا...نه میدونی بری دنباله کارات و نه میدونی نری دنباله کارات...به هر حال فردا به دندون پزشکی مشرف میشویم.شایدم امروز شدیم. .......................................................................................................................................... سرعت زمان گاهی انقدر زیاده که ما عمرا هر چقدر عجله کنیم بهش نمیرسیم.بدون شک الان و توی این مقطع این حرف کاملا در مورد من و زندگیم صدق میکنه.هفته گذشته کلاس رانندگی ثبت نام کردم و پنج جلسه آیین نامه رو گذروندم و از پنجشنبه هم کلاس عملیم شروع شد.معلمم مرد جوونیه که خیلی دل میسوزونه و واقعا تمامه سعیش رو میکنه که از منه ترسو یه راننده بسازه.بد نیست اگه یادم نره که هر وقت دنده میگیرم یعنی قراره قبلش کلاج رو گرفته باشم و اینکه وقتی میگه بپیچ گاز ندم اوضاع نسبتا مساعد پیش میره...خودم به آموزشگاه گفتم وقت هی رد شدن و از نو اومدن رو ندارم و اونا هم این مربی رو بهم معرفی کردن.هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۸ کلاس دارم و ساعت پنج صبح باید بیدار بشم.دختری رو میپیچم توی پتوش و بابام میاد دنبالمون.دختری میره خونه بابام و مامانم با من میاد تمرین.انقدر خوب و هیجان انگیزه که نمیفهمم کی گذشت...اما...خبری که اومدم بنویسم این نیست...اینا همه مقدمه چینیه...دخترخالم نمیاد.خیلی حیف شد کلی برای اومدنش برنامه داشتیم.خالم و همسرش از بابت جریانات داخلی نگرانن و میترسن که پروازها کنسل بشه و یلدا اینجا گیر بیفته.قیمت یورو هم که قربونش برم به لطف این شورشها روز به روز داره میره بالا...به هر حال...بعد از صحبت امروز من و خالم بنا بر این شد که من فردا برم آژانس هواپیمایی و بلیطم رو عوض کنم و بندازم برای ۲هفته آینده...بله خبرم همین بود.خالم میگفت انقدر ایرانی ها پروازهاشون رو کنسل کردن که ایران ایر دیگه پول نداره پول بلیطها رو پس بده.نمیتونم ریسک کنم.اگه به هر دلیلی پروازها لغو بشه من خونه خراب میشم.چون ویزای من فعلا ۴ ماهه هست و باید اول برم اونجا و دانشگاه ثبت نام کنم تا بهم ویزای اصلیم رو بدن تا الان هم ۱ ماه از ویزام رفته.یعنی وقتی برای تلف کردن ندارم.کلی کار دارم.ترجمه مقداری مدرک.خبر کردن مردم که بیان وسایلها رو که بیعانه دادن ببرن.دندونپزشکی.فرت کردن بارها و ...نگرانم.میترسم...اما میرم جلو.من میتونم یعنی باید بتونم.بدیش اینه که خالم و خانوادش اول مرداد به مدت ۳ هفته میرن سفر و من تنها میمونم البته اقوام دیگم هستن اما انقدر بزرگ شدم که بدونم نمیشه روشون حساب کرد.امتحان بزرگی در راهه و من چاره ای ندارم جز اینکه قبول بشم. هر کی اینجا رو میخونه چه خاموش و چه کامنت گذار یه لحظه چشمات رو ببند و برام دعا کن الان خیلی به دعا نیاز دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:53 توسط عسل خانوم |
|
|
شاید درست نباشه گفتن این حرف.شاید بی انصافی باشه اما خوشحالم که دارم دست دخترم رو میگیرم و از این مملکت گل و بلبل میبرم بیرون.میگم شاید بی انصافی باشه به این جهت که درست نیست آدم بگه من میرم حالا هر بلایی سره بقیه میاد به من چه!!!دائم ما*هوا*ره داره یه صحنه ای رو نشون میده که یه طرفداره ا*ن داره دسته یه پسر رو می پیچونه و دله من خون میشه.خوشحالم که دخترم کوچکتر از اونیه که متوجه بشه و خوشحالم که من بزرگتر از اونی هستم که از یاد ببرم.حالا به حرف همسری رسیدم.روز جمعه من دختری رو نشوندم توی کالسکش و رفتیم رای بدیم اما همسری نیومد گفت به رای من نیست من اسمه هر کی رو بنویسم اونا همونی رو که میخوان میارن و همین شد!!!!حالا منم همچین آدم سیاسی نیستم یعنی اصلا نیستم اما الزاما قرار نیست آدم سیاسی باشه تا از درد مردم درد بکشه.خدا رو شکر میکنم که ویزام رو گرفتم وگرنه به این شلوغی ها اگه میخورد خدا میدونه از درخواست ما چی در می آمد.به هر حال میگن آدم از حکمت خدا چی میدونه؟اون زمان که ویزای من بعد از ۱ ماه درخواست دادن اومد و همه تعجب کرده بودن وقتی صاحبخونه زنگ زد و گفت تخلیه کنید خدا رو شکر کردم و گفتم حکمتت این بود خدایا خواستی دربه در نشیم و حالا که به این بساط رسیده میگم خدایا شکرت خواستی توی مملکت خودمون آواره و دربه در نشیم. وسایل خونه تقریبا تموم شده به جز اندکی خرده ریز و تخت و کمد دختری.جمعه آگهی داده بودیم جمعه بازار یه زوجه جوونی اومدن دیدن خانمه ۷ ماهه باردار بود و شوهره پسره جوونی بود که لابد خیال کرده بود ته زرنگه!من تخت و کمد نوئه ام دی اف رو با تشک خوشخوابش گذاشتم ۲۵۰ در حالی که میدونم توی بازار زیره ۵۰۰ نیست اون وقت پسره میگه من زیره ۲۰۰ میخوام.تازه نمیگه ۲۰۰ها میگه زیره ۲۰۰.بدیش اینه که تخته ترکیبی از رنگه صورتی و رنگه چوبه و کاملا دخترونه هست وگرنه تا حالا کلی مشتری داشته که بدبختانه همه پسر داشتن.اگه احیانا از بینه شما کسی میخواد برام پیغام بذاره. این پیرزنه بازم اومد.برمیگردم. .......................................................................................................................................... از روزیکه ما این خونه رو به نیت حراج باز کردیم این پیرزنه هر روز میاد.همونیه که گیر سه پیچ داده بود به یخچاله من.آخرش قیمتش رو تا ۳۵۰ برده بود بالا ولی من دلم اصلا نمیخواست یخچالم رو بهش بفروشم بسکه ظاهرش شلته شلخته بود همیشه هم بوی عرق میداد.دلم نمیخواست یخچاله مثله دسته گلم بره دسته همچین کسی بیفته.لابد طبقه هاش رو که من تا حالا نذاشتم یه خش بهشون بیفته میخواست با سیم ظرفشویی بسابه.یه بار اومد اینجا با دخترش که یه دختره ۲۸ ساله بود سره یه عروسک میخواست یه تخفیف نجومی بگیره و همسری اومد باهاش دعوا کرد و اونم رفت و تا سه روز نیومد و به خیال خودش با ما قهر کرد.خدایی هم هم خودش و هم دخترش خیلی غیر قابل تحمل بودن روی مخ آدم پاتیناژ میرفتن.بعد سه روز اومد و منم دیگه از سره ناچاری داشتم به این فکر میکردم که یخچال و لباسشوییم رو بدم ببره.سره قیمت کلی چونه زدیم و آخرش قرار شد بره از امین حضور قیمتش رو در بیاره بعد بر اساس اون توافق کنیم...ولی بازم دلم راضی نبود.زنه یه جوری بود.حسه منم یه جوری بود که انگار میخوام سفید برفی رو بفرستم به قصر جادوگر...و خدا کاره خودشو کرد...عصری یه خانمه مسنه خیلی شیک و تمیز و خوش برخورد اومد و یخچال رو دید و پسندید و فردا صبحش اومد و با همون قیمتی که من میخواستم یخچالم رو خرید...یه مقداری بیعانه داد و قرار شد ۱۵ تیر به بعد تحویلش بدیم.خیلی خوشحال شدم.زنه که رفت رفتم بدنه یخچالم رو بوسیدم و گفتم ببین آخرش جای خوب رفتی.لباسشوییم رو هم مادرشوهرم برداشت و خیالم از بابت اون هم راحت شد چون مادرشوهرم هم زنه خیلی تمیزیه!تختخوابمون رو هم مادرشوهرم برای خودمون خرید.یعنی گفت من اون موقع که خواهر جان شوشو داشت شوهر میکرد میخواستم اتاقش رو براش درست کنم و یه تخت دو نفره بزتم که تعطیلات میاد تهران(قرار بود برن ساوه)راحت باشه حالا برای عروسم این کار رو میکنم که تعطیلات اومدید ایران راحت باشید.خدایی لطف کرد چون تخت ما یه تخت تک بود بدون پاتختی و میز آرایش و روی دستمون مونده بود هر کی میاومد تا میدید تخت تکه میرفت.خلاصه همه یاری کردن تا ما فروشندگی کنیم.بعدا هم پیرزنه اومد کلی نفرین به جونه ما که چرا فروختیم و اینا...دوباره ۲ روز قهر کرد باز امروز اومد یه خورده خنزر پنزر خرید و رفت...آخرش هم گفت بساطتت تموم شد منو خبر کن بیام تهش رو ببرم حالا تهش چیه که این می خواد بیاد ببره خدا داند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:11 توسط عسل خانوم |
|
|
دیشب بعد از شیر دادن به دختری خوابم نبرد.آدم بیکار هم که چه کاری برای انجام دادن داره؟مخم رو به کل تعطیل کردم و فرستادمش آخر هفته بره با خانوم بچه ها خوش بگذرونه خودمم سرم رو فرو کردم توی بالش و هی به همسری که آروم کنارم خوابیده بود فکر کردم و آبغوره گرفتم.کلی سناریوی سوزناک برای خداحافظیمون نوشتم و پا به پاش اشک ریختم.بیکاریه دیگه.همش تقصیره این جوجه بلاست اگه به موقع بگیره بخوابه و هی توی خواب نق نزنه خوب منم بیخواب نمیشم که هی به مغزم مرخصیه تشویقی بدم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:23 توسط عسل خانوم |
|
|
به لطف مادر و مادرشوهر وسیله های خونه تموم شد و فقط تخت و کمد دخترم و مقدار ظرف مونده به کل از خیر لباسها و عروسکهای دختری هم گذشتم.با اینکه خیلی راسخ تصمیم داشتم با اتمام وسایل خونه رو خالی کنیم و به خونه مامانم مهاجرت کنیم اما الان فکر میکنم عاقلانه تر همینه که تا اواخر تیر سره جام بمونم.کلاس رانندگی هم ثبت نام کردم که از شنبه شروع میشه. دیشب این شوهر گل دسته ما افتاده بود به غر زدن و گیر دادن چرا دم خر درازه ؟چرا دره دیزی بازه؟هی سکوت میکردم و لبخند میزدم تا بدتر نشه اما توی دلم داشتم تصور میکردم چه خوب میشه جارو برقی رو روشن کنم و بکشمش توی جارو تا ساکت بشه.ای بابا مرد هم انقدر نق نق کنه؟رفتم خوابیدم تا خوابم ببره شازده همچنان داشت افاضات میکرد.یه وره دلم می گفت درکش کن اونم مثله تو استرسهای خودش رو داره اما اون ورش میگفت شیطونه میگه همچین بزنمش صدای بزغاله بده.(نه که شوهر ما قدش ۲ متر نیست و خیلی قده ما بهش میرسه از اون نظر).همین دیگه.اوضاع ما هم سلانه سلانه پیش میره تا روزه رفتنمون هم که هنوز خیلی مونده پس فعلا برای خودمون میچرخیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 7:0 توسط عسل خانوم |
|
|
چند روز بعد نوشت: یادم رفته بود کم کردن ۲۰ کیلو اضافه وزن رو به خواسته هایی که بهشون دست پیدا کردم اضافه کنم.این بزرگترین افتخارمه! ............................................................................................................................................ دیروز از سفارت زنگ زده بودن خونه مامانم اینا که برم برای تحویل گرفتن ویزام.آخه نه اینکه از اول من فکر کردم کمه کم ۶ ماه باید منتظر بمونم و بعد ۶ماه هم ما دیگه اینجا نبودیم به عنوان شماره ثابت خونه مامانم رو داده بودم.صبح ساعت ۸ از خونه رفتم بیرون و بعد از رسیدن به سفارت و کلی معطلی پشت درش ساعت ۱۰ صبح پاسپورتم رو که توی دو صفحه جدا ویزای من و دخترم کوبیده شده بود رو تحویل گرفتم.اینکه الان چه حسی دارم شاید مضحک باشه اما هیچ حسی ندارم.درست ۱ سال و ۹ روز بعد از اینکه به نیت کنکور دادن و رفتن از ایران درس خوندن رو شروع کردم ویزام رو گرفتم.درست ۱ ماه و بیست و هشت روز بعد از اینکه درخواست ویزا کردم.چقدر سریع همه چیز جور شد فکر میکنم اینبار برخلاف باره اول قسمته که ما رو میکشه.توی دلم پر از ترس و غم و شادی و امیده.مثله معجونه شیر پسته شدم.گنگ و عجیب اما پر انرژی. بعدا نوشت: دائم پاسم رو نگاه میکنم.زل میزنم به عکس بدون روسریم که با یه لبخند قرمز پررنگ بهم خیره شده.این منم؟بازم مثله همیشه اون چیزی رو که میخواستم بدست آوردم.مثله اولین باری که از ایران رفتم.مثله وقتی که خودسر تصمیم به برگشت گرفتم.مثله وقتی عاشق شدم.مثله ازدواجم.هرگز چیزی نبوده که بخوام و بدستش نیارم.این منم .بار اولی که از ایران میرفتم آزاد و رها هفده ساله بودم و این بار پخته و پا بند بیست و پنج سالمه.روزهای دور از همسرم میاد جلوی چشمم و از قلبم یه چیزه تیکه تیکه شده میسازه اما امید به دوباره بهم پیوستنمون و اینبار جایی بهتر نگهم میداره.دوری از ما چی خواهد ساخت؟مطمئنم چیزه بدی نخواهد بود چون من اینطوری میخوام پس همون میشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:6 توسط عسل خانوم |
|
|
لباسهامون رو ریخته بودم توی ماشین لباسشویی.لباسای دختری رو جدا ریخته بودم که با پودر مخصوص بشورم.قبل از اینکه ماشین رو روشن کنم توش رو برانداز کردم تا چیزی توش نباشه آخه دختریه ما دو تا مخفیگاه داره واسه غنیمتهاش.اولی سطله آشغاله و دومی لباسشویی.با یه نگاه توی ماشین یه چنگال کشف کردم.خوشحال و راضی از اینکه خرد به کار برده بودم و اول همه چیز رو چک کرده بودم بعد کار رو شروع کرده بودم بادی به غبغب انداختم که همسری جونه ماشین و لباسها رو نجات دادم اساسی.خلاصه...لباسشویی هی شست شست و شست دست آخر هم بوق زد که خانوم کار ما تموم شد.اولین پیراهنه دختری رو که برداشتم دیدم یه لکه عجیب چرب و خیس سیاه رنگ افتاده روش بردمش دمه دستشویی شستمش بدتر شد زرد شد و پخش شد.اعصابم پاک ریخت به هم این پیراهنش رو مامانم از ترکیه براش آورده بود و خیر سرم میخواستم روزیکه میریم اینو تنش کنم.وایتکش ریختم روش بازم نرفت که نرفت که نرفت.مایوس و غمزده رفتم سراغ باقی لباسا دیدم یکی از یکی بدتر هستن تا اینکه رسیدم به تی شرت سبز تو خونه ایش و اون دیگه فاجعه بود انگار هر چی که بود منبع لکه صاف خورده بود توی سره این لباسه!همسری بعد از کمی بررسی امور میگه عسل اون خودکار سیاهه من کو؟میگم نمیدونم ولی من همه ماشین رو چک کردم...دوباره میرم بالای سر ماشین درست جلوی درش خودکاره آش و لاش شده افتاده انگار وقتی لباسا رو خالی میکردم افتاده بیرون.آه از نهادم بلند شد.سه تا از بهترین لباسهای دختری به فنا رفتن...بعد از اون دو بار شستمشون لکه ها نرفت که نرفت.اون وقت دختری تا خودکار رو دسته من دیده گل از گلش شکفته و خودکار رو قاپیده و برده لابد اینبار برده توی سطل آشغال قایمش کنه.بماند که یه بار کارت شناسایی مامانم رو از توی کیسه زباله نجات دادم...ماجراهای من و دختری و سطل زباله ادامه دارد... مدتی بعد نوشت: توی اینترنت سرچ کردم دیدم نوشته لک جوهر رو باید در شیر بخیسانید بعد بشورانید.خیسانیدیم و شورانیدیم و لباسها را نجات دادیم به جز همون لباس ترکیه ایه که چون قبلا شورانیده بودم لکش ثابت شده بود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:29 توسط عسل خانوم |
|
|
مایکروفرم هم رفت.اون چیزی که دلم رو میسوزونه رفتنش نیست.اون چیزی که دلم رو میسوزونه جای خالیش روی کابینت نیست.اون چیزی که دلم رو میسوزونه تیکه تیکه شدن زندگیمه.اون چیزی که دلم رو میسوزونه تردیدیه که هر لحظه قلبم رو چنگ میزنه.مایکروفر رو به یکی از دوستام فروختم با این وجود وقتی میبردش انگار دلم میگفت نه!فرصت نشد دست به بدنش بکشم و بابت این مدت ازش تشکر کنم.فرصت نشد بگم که بودنش چقدر کارم رو راحت میکرد و چقدر خوب بود.فرصت هم میشد جلوی مردم که نمیشد این کار رو کرد اون وقت میگفت دختره خله!با یه تیکه فلز حرف میزنه.اما وسایل خونه من فقط وسیله نبودن اعضای خانوادم بودن.و حالا دوباره یکیشون رفت...جاش خالیه مثله یه تیکه از قلب من.اون مایکروفر نیست خاطره روزیه که من و همسری رفتیم هفت حوض و خریدیمش.خاطره زندگیه که ساختیمش.این روزا دائم در هراس و تردید خون دل میخورم.همسری رو محکم بغل میکنم و میگم دارم بودنت رو برای روزای نبودنت ذخیره میکنم.خدایا منکه از رفتن یه مایکروفر دارم اینطور گریه میکنم همسر عزیزتر از جونم رو چه طور بذارم و برم؟خدایا واقعا تو اندازه باری که برمیدارم بهم قدرت هم میدی؟ فردا صبح نوشت: در راستای پست سوزناک دیشب چند تا عکس از دانشگاهمون اینا! دانشکده علوم انسانی وین:
الان به نظرتون من دیوونه نمیام؟از رفتن وسیله هام گریه میکنم اون وقت فرداش عکس دانشگاه آیندم رو میگذارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:8 توسط عسل خانوم |
|
|
باربی خوشگل پری دریایی.دلم برات تنگ میشه.نمیدونم صاحب جدیدت همون طوری ازت مراقبت میکنه که من میکردم یا نه؟نمیدونم تو راضی تر بودی که توی ویترین بشینی یا بیفتی زیره دسته یه دختر بچه شیطون ۳ ساله؟نمیدونم اون قدر تاج طلایی و موهای بلندت رو میدونه یا نه؟تو رو خدا باور کن فروختنت برام راحت نبود فقط اینکه بردنت ممکن نبود.مثله باقیه چیزا.خیلی وسیله ها هستن که میرن و من فقط آه میکشم و بعدش تموم میشه اما تو با یه آه تموم نمیشی.تو رو دوست داشتم.امیدوارم دختر کوچولویی که صاحبت شد قدر موهات رو بدونه و دوستت داشته باشه.مواظب خودت باش و همون طور که برای من و دخترم دوست خوبی بودی برای صاحب جدیدت هم باش.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:58 توسط عسل خانوم |
|
|
دیشب چهار تا خانوم اومده بودن خرید.قابلمه نقره ایهام رو بردن.مفت حساب کردم که ببرن.خسته شدم از این شغل شریف فروشندگی!تو فکرش هستیم که اگه وسایل هام تا آخر خرداد تموم بشه خونه رو پس بدیم و ۱ماه و نیم مونده رو بریم خونه مامانم اینا!کلی کار دارم که انجامش با شغل فروشندگی جور در نمیاد.حالا شاید کسی اصلا نیاد خریدها اما آدم همش مجبوره خونه باشه!!!!!!خلاصه این بانوان شریف چشمشون یخدون ما رو هم گرفت که بینوا از اول ورودش به این خونه مثله ملکه ها نشسته بود توی بوفه و همه کارش این بود که من یادگاریهای عروسیم رو که شاخه نباتهای تزیین شده بود ریخته بودم توش.اومدم خالیش کنم بدم به صاحب جدیدش خانومه میگه:بذار نباتاش بمونه دیگه!میگم خانوم نباتاش ماله عروسیمه.میگه خوب باشه چندتاش رو بردار بقیش بمونه.منم از لجم همه رو برداشتم یکیش رو هم نگذاشتم واسشون! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 9:2 توسط عسل خانوم |
|
|
بهترین صدای دنیا میاد.همسرم دخترم رو برده حموم.اونم مست و خوش و خرم داره چهچه میزنه.قشنگتر از صدای خنده های دخترم و قربون صدقه رفتنهای همسرم صدایی هست؟ چهارشنبه که آگهی داده بودیم دو تا سمسار اومدن و وسایل رو دیدن.پشت تلفن از صداشون معلوم بود سمسار هستن ها اما تا من بهشون میگفتم من جنس به سمسار نمیفروشم میگفتن نه!ما مصرف کننده هستیم.حالا اینم بگم که من وقتی جهاز میخریدم از تیمچه دو دست استکان نلبکی طرح رضاخان خریده بودم حالا قیمتی هم نداره ها!!!!!!!!اون وقت این دو تا سمسارها از بین این همه جنس یه راست میرفتن سره اونا و گیر میدادن که اونا رو میخوان!!!!!!!!!!!!!!!ما هم در دل قاه قاه میخندیدیم. پی نوشت: بنده هرگز به سمسار بزخر چیزی نمیفروشم. شما استکان نلبکی طرح رضاخان نمیخواین؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:14 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|