
![]() |
![]() |
|
|
بالاخره رفتم و سفارت و پیگیر ویزای دختری شدم.گفتم بابا ۳هفته هست که اون ور ویزاش اعلام شده اون وقت اینجا هیچی به هیچی؟شماره نامه ای رو هم که برای دختری به ایران فرستاده بودن رو از خالم گرفته بودم و بردم و دیگه اونا هم گشتن و دیدن بله مدتهاست رسیده!!!!!!!!!!!!!!!!شکر خدا پول برده بودم همون جا جلوی سفارت فرم پر کردم و بیمه کردم و مدارک رو دادم و اونا هم گفتن برو هفته دیگه بیا ویزاتون رو ببر.خیالم راحت شد.مدتها بود فکرم خیلی مشغول بود. فروش وسایل خونه همچنان ادامه داره.آخه همسری نمیگذاره وقتی تنها هستم کسی رو راه بدم.خودش هم که ساعتهای محدودی خونه هست.اینه که پروسش خیلی سلانه سلانه پیش میره.زنها میان و یه تیکه کاسه بشقاب میخرن و میرن.روزنامه هم آگهی داده بودیم یه سی نفری تماس گرفتن اما خوب از این سی نفر که همه هم نمیان چون هم ما رو حواله دادیم به جمعه که همسری هم باشه و هم اینکه مردم تنبل شدن و مثلا تا من میگفتم خونمون فلان جاست میگفتن اوه به ما دوره...تق...بدون خداحافظی قطع مینمودن. خیلی دلم میخواد زودتر برم.اگه مسافرت سه هفته ای خالم و خانوادش نبود تا یک ماه آینده میرفتم.دیگه دلم انگار موندنی نیست.شوق رفتن دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:12 توسط عسل خانوم |
|
|
یخچالم ال جیه تا ۴۳۰هم مشتری داشته.اون وقت دیروز یه پیرزنه اومده یه راست رفته سرش میگه مادر ثواب داره اینو به من بده ۱۰۰ تومن گاهی مردم میان و میرن جفت پا روی اعصابم.جنس نو رو که هنوز وکیومش باز نشده رو میگن واه واه جنس به این کهنگی انقدر گرون...در اینجور مواقع اگه همسری خونه باشه واسشون متاسف میشم دیروز ۲ تا زنه شلته شلخته اومدن اینجا از در اومدن تو میگن واااااااااااااااااااااااااااااا همچین نوشتی کلیه اثاث منزل ما فکر کردیم چی داری!!!!!!!!تلویزیونت هم که ال سی دی نیست ما بیشتر به هوای تلویزیون ال سی دی اومده بودیم(خواستم بگم خانوم چادرتون بور و پاره شده یه چادر نو بخر تلویزیون ال سی دی پیشکشت ماجرایی داریم تا این خونه خالی بشه... جاکفشیمون رو فروختیم کفشامون رو چیدیم توی دستشویی هر بار که دختری رو میبرم بشورم تا کفشها رو میبینه هیجان زده میشه و میخنده و دست میزنه.لابد میگه توی این ۱۵ ماه من چه طوری این کفشها رو ندیده بودم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:5 توسط عسل خانوم |
|
|
جمعه هم گذشت.خودش به اندازه فکرش سخت نبود.البته زیاد هم چیزی فروخته نشد.چون تبلیغات خوبی نداشتیم اما همون مقدار هم ما رو پیر کرد.دیگه شب من و همسری به صورت جنازه در اومده بودیم.به نظره من فروشندگی هم باید بره جزو مشاغل سخت بسکه ملت رو مخت پاتیناژ میرن.ایرادهای عجیب غریب میگیرن واسه تخفیف گرفتن.نمیفهمن که اونی که وسایلش رو میفروشه حتما احتیاج داره از سره شکم سیری که اینکار رو نمیکنه.خدا مامانم رو عمر بده که تیکه های بزرگ و اساسیم رو خرید و خوب ذهنم کلی باز و راحت شد.اما هنوز تا نفس راحت کشیدن راه بسیاره.رفتن وسیله های دخترم دردناک بود و نبود به هر حال من هم به عنوان مسکن از فروختن چند تیکه از اسباب بازیهاش صرف نظر کردم.اما وقتی دختر عمم و نامزدش اومدن و تابلو پازل رو بردن قلبم شکست حقیقتا.میدونم که بهترین کار رو کردم اما بازم وقتی همسری و نامزد دختر عمم تابلو رو از دیوار میاوردن پایین اشکای منم دونه دونه میریخت پایین.دختر عمم بغلم کرد و گفت بهتر از من ازش مواظبت میکنه.میدونم...نمیدونم دردی که کشیدم از چه بابت بود اما پازلم رفت بالاخره... روزهایی رو به یاد میارم که از صبح تا شب مینشستم و روش کار میکردم.بهش معتاد شده بودم.گذر ساعتها رو نمیفهمیدم.تازه ازدواج کرده بودیم و هیچ دغدغه این نبود توی زندگیمون.هنوز مست وصال بودیم و به هیچ چیز فکر نمیکردیم.شاید بردن اون پازل بهم نشون داد که فصل جدیدی شروع شده.نمیدونم چرا گاهی شروعهای تازه هم دردناک هستند؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 15:56 توسط عسل خانوم |
|
|
به دنیا که اومدی انقدر کوچیک بودی که هیچ لباسی اندازت نبود.مامان بزرگت مجبور شد دست به کار بشه و برات لباسای بند انگشتی ببافه.بعدش انقدر تند تند بزرگ شدی که سرعتت از لباسا بیشتر شد و هر لباسی رو یکبار که میپوشیدی کوچیک میشد.مگه اون موقع چقدر مهمونی میرفتیم که ۱۵ تا سرهمی مهمونی داشته باشی؟هیچ حسی به لباسات نداشتم فقط همه حسم به اون شلواره یه وجبی بود که مامانم برات بافته بود.بزرگتر که شدی یه روز همه لباسات رو شستم و بسته بندی کردم و روانه بالای کمد شدن.به اسباب بازیهات احساسی نداشتی.ریموت تلویزیون برات جذاب تر بود. به من بگو بهار من.دختر کوچولوی من .چرا الان رد کردن لباسایی که میدونم دیگه هرگز نمیپوشیشون و اسباب بازیهایی که اونجا بهترش رو میشه برات خرید انقدر سخته؟جمعه میان که لباسا و اسباب بازیهات رو بخرن و من دلم خونه!کاش جمعه هرگز نیاد. فردا کله سحر نوشت: امروز مهمون دارم.خالم و دخترش میان که کمکم کنن روی وسایلم قیمت بگذارم.یه مغازه بلور و کادویی فروشی سر خیابونمون هست که از فروشندش خواهش کردیم بیاد و روی ظرفا قیمت بذاره که بعدا ما و مردمی که میان میخرن مدیون هم نشیم.لباسهای دختری رو هم اتو زدم و آویزون چوب لباسی کردم و الان روی مبل نشستن.فکر نمیکردم این بچه انقدر لباس داشته باشه.تازه من فقط نوها و نپوشیده هاش رو گذاشتم برای فروش خودش یه کوه شد.سالن یه وجبی خونم عینه سمساری شده.کارتن کارتن ظرف روی هم اومده بالا.باز خوبه که من هرگز حتی کارتن استکان نلبکی هام رو هم دور ننداختم و دارمشون.دیشب ساعت ۱۲ وقتی همسری خواب بود و دختری هم رفتم و تکیه دادم به دره ورودی خونه و زل زدم به خونم.خونه من.دلم یه جوری بود مثله روزای بارداریم هی میریخت.خونه من بود ولی برام غریبه بود.با خودم گفتم حس غربت باید همین باشه.گفتم اونجا روزایی پیش میاد که یه حسی هزار برابر این بهت فشار میاره دور از شوهرت باید محکم باشی.بغضم گرفت از اینکه...از همه چیز...از فروختن وسایلی که عاشقشون بودم.از یک سال زحمتی که کشیدم تا رسیدم به اینجا.از اینکه باید مدتی از همسرم دور باشم.از اینکه بعد از ۲۵ سال که توی بدترین شرایط مالی پدرم نگذاشت به کار کردن فکر کنم و اونجا باید برای اولین بار روی پای خودم به ایستم و تازه یه بچه هم به من تکیه بده. میدونم که میرم.اما منکر دردی که میکشم نیستم. برای شنبه ۲۴مرداد بلیط گرفتم.الان هم حال ندارم بنویسم دختری چه آتیشی توی آژانس مسافرتی سوزوند.خدا به من و مسافرها رحم کنه در طی ۴ ساعت پرواز خل و چل نشیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:57 توسط عسل خانوم |
|
|
ویزای دخترم هم رسید.ما هفته آخر مرداد از اینجا میریم.برمیگردم و مفصل مینویسم. ساعت ۸:۳۰صبح نوشت: الان بابام اومد دنباله دخترم و بردش خونه خودشون.خودم صبح بهش زنگ زده بودم که بیاد دختری رو ببره.هم خونه رو گند برداشته بود و باید اساسی تمیز میشد و هم خودم احتیاج به تنهایی داشتم تا بتونم کمی فکر کنم و برنامه ها رو مرتب کنم.دیروز پدرشوهرم اومده بود دنبالمون که ما رو ببره خونه خودشون.تا نشستیم توی ماشین شوهرم گفت عسل خالت همین الان اس ام اس زده که به من زنگ بزن.گفتم شاید کاره مهمی داشته باشه صبر کنید تا برم بالا زنگ بزنم بهش.سریع اومدم بالا و زنگ زدم گفت با اداره مهاجرت تماس گرفته و گفتن ویزای دختری رو هم فرستادن ایران و احتمالا یکشنبه به ما اعلام میشه.قرار شد مدارک اون رو هم یکشنبه ببرم سفارت.برای آخر مرداد تصمیم داریم بلیط رزرو کنیم.راستش دختر خالم که ۱۲ سالشه داره میاد ایران اول تیر ماه.اولش گفتم با اون میرم.آخر تیر برمیگرده بعدش خالم گفت که اونا بعد از اینکه یلدا برگرده میخوان ۳ هفته برن سفر و من تنها میمونم خونشون.دیدم عمرا نمیتونم ۳ هفته در ابتدای ورودم تنها بمونم.ممکنه دق بکنم.برای همین قرار شد صبر کنم تا اونا برگردن بعد من برم میشه همون هفته آخر مرداد.کلاس رانندگی هم باید ثبت نام کنم.با صاحبخونه هم باید صحبت کنیم ببینیم بهمون ۱ ماه فرصت میده یا نه؟سلولهای مغزم به کوب دارن فعالیت میکنن.هر لحظه هزار تا ایده از خودشون میدن.تخت و کمد دختری خیلی فکرم رو مشغول کرده.با چه شوقی اولین روز ماه هشتم رفتیم حسن آباد و خریدیمش.چقدر مامان و بابا و همسری رو چرخوندم.بعدش رفتیم بهار و وان و ساک خریدیم و بعدش هم ناهار بیرون خوردیم.مامانم گفت عسل دماغت ورم کرده ها!داری شبیه پا به ماهها میشی!یادش به خیر.عاشق تخت و کمدش بودم.چقدر نگاهشون میکردم.و حالا...وقته خداحافظیه بدونه اینکه دخترم واقعا ازشون استفاده کرده باشه.وقتی کوچیک بود توی گهوارش میخوابید و بزرگتر که شد توی تخت ما.اولش میخواستم وقتی اونجا خونه گرفتم بگم برام بفرستنش.مهم قیمتش نبود که اتفاقا گرون قیمت هم نبود.مهم این بود که من عاشقش بودم.اما بعد دیدم نمیشه.هم نگهداریش اینجا سخت و جاگیره و هم ممکنه توی راه ارسالش آسیب ببینه.تصمیم گرفتم توی نی*نی*سایت بذارمش برای فروش.اونجا هم به قیمت تر میخرنش و هم اونی که میخره استفاده میکنه.دوست ندارم سمسار بیاد و روش قیمت بذاره.آخه فقط یه مامانه منتظر عاشق یه تخت و کمد صورتی بودن رو میفهمه.یه سری از وسایلم هم هست که میخوام هدیه بدم.یه تابلوی بزرگ پازل دارم.۶۰۰۰تیکه هست و خودم ساختمش.۲متر در ۱و نیم متره.اونو خالم برام فرستاد وقتی تازه عروسی کرده بودم.۲ ماه شبانه روز پاش نشستم تا تموم شد.بعدم دادم قابش کردن و الان به بزرگترن دیوار خونمون آویزونه میخوام هدیه بدمش به دختر عمم.امیدوارم قبولش کنه چون این رو هم دوست دارم و نمیتونم بفروشمش.یه کوچیکترش رو هم دارم اونم میدم به دوستم هانیه.عجیبه وقتی به فروش وسایله خونم فکر میکنم میبینم دوست دارم هدیشون کنم تا بفروشمشون.آخه من تک تک این وسیله ها رو دوست داشتم و ازشون استفاده کردم.فروختنشون برام سخته.انگار دوستت رو بفروشی.به خونه درهم و برهمم نگاه میکنم.بهترین و بدترین روزام رو اینجا تجربه کردم.۲۲ سالگی وارد این خونه شدم و حالا توی ۲۵ سالگی نه فقط این خونه رو بلکه این کشور رو دارم ترک میکنم.چه روزایی رو توی امین حضور دنباله وسایل خونه با مامان نچرخیدم.گازم...یخچالم...لباسشوییم...کسی حس منو میفهمه؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:26 توسط عسل خانوم |
|
|
ویزام رسیده.مثبت.به دختری هنوز جواب ندادن.ما منتظریم.برای مثبت بودن جواب ویزای دختری دعا کنید چون بدون دخترم من هیچ جا نمی تونم برم. ۱۰ساعت بعد نوشت: الان ده ساعت گذشته.هیجانها و شوک اولیه خوابیده.الان آروم تر و عاقلانه تر به قضیه نگاه میکنم.دلم برای ویزای دخترم شور میزنه اما خودم رو با حرفهای منطقی آروم میکنم که مگه ممکنه به بچه ۱۵ ماهه ویزا ندن و از مادرش جداش کنن؟به خالم زنگ زدم و جریان رو گفتم از تعجب دهنش باز مونده بود که مگه ممکنه ۱ماهه جواب کسی بیاد؟امروز دقیقا ۱ ماه میشد که من مدارکم رو به سفارت تحویل دادم.خوده سفارت اون روز به من گفت خانوم زودتر از ۶ ماه فکرشم نکن.اون وقت امروز همسری ساعت ۸ صبح از توی راه شرکت زنگ زده میگه عسل خانوم ویزات اومده.منم چون تازه دیروزش آشتی کرده بودیم فکر کردم داره باهام شوخی میکنه.گفتم برو بچه سر صبحی حال داری ها!گفت ای بابا دارم راست میگم.بعدشم گفت اگه باورت نمیشه پس هیچی دیگه خداحافظ و قطع کرد.تازه اون موقع دو دو تا چهارتا کردم و دیدم با همسری مدارکی که الان گفت باید ببری سفارت رو از کجا میدونسته؟دوباره بهش زنگ زدم و کم کم باورم شد که نا ممکن ممکن شده.بابا آخه اونجا پای رسید مینویسن حداقل زمان انتظار ۳تا ۶ ماه اگه هر چقدر بیشتر هم بشه دندتون نرم باید تحمل کنید.اون وقت به من ۱ ماهه گفتن بفرمایید اینم ویزاتون.زنگ زدم به سفارت و جویای ویزای دختری شدم.گفتن نیومده و ما نمیدونیم.من گفت یعنی منفیه؟گفت نه خانوم فقط هنوز جوابش نرسیده.خالم قرار شد فردا زنگ بزنه اونجا به اداره مهاجرت و پرس و جو کنه اما گفت اینجا بر اساس حروف الفبا مدارک تقسیم میشه و شاید آدمی که پرونده من دستشه به نسبت اونی که پرونده دختری رو بررسی میکنه آدم مثبت تر و کارراه بنداز تری بوده.و جای نگرانی نیست.کارا خوب پیش بره اول شهریور میریم.البته من الان باید دوباره تقاضا بدم برای تغییر دادن گرید ویزام و شینگن کردنش که اونم ۱ ماه میگن طول میکشه ولی من چون خوش شانسم ۲ روزه لابد میاد.ویزای دختری م که بیاد باز باید برای اونم تقاضا بدم حالا حالاها باید بدویم.فعلا باید ۱۰۰تومن بدم به سفارت و یه بیمه ۳ ماهه که اونم میشه ۱۰۰ تومن ببرم با پاسم و عکس تا وارد راند ۲ بشیم.البته این جوابش بی شک مثبته و در واقع یه جور فرمالیته هست اصل کار همین اولی بود که ماله من ختم به خیر شد تا ببینیم دختری چی میشه؟کلی کار هست که باید انجام بدم دندون پزشکی.گرفتن گواهینامه و بین المللی کردنش.فروختن وسایل خونه و بسته بندی کردن اونایی که میخوام با خودم ببرم و ...البته این آخری رو میگذارم ۲ هفته به رفتنم انجام میدم.آهان صاحبخونمون هم امروز زنگ زدن و فرمودن سر موعد که ۱ ماه و نیم دیگه هست تخلیه بفرمایید. الان مادر شوهرم زنگ زده به جای تبریک باره آدم میکنه تازه...میگم خوبه اونجا مهد کودک رایگانه و این کمک بزرگیه برام...میگه حالا میری مهدکودکهای کثیف و بوگندوی اونجا رو هم میبینی.بچت هر روز اسهال استفراغ میگیره...سکوت میکنم.هیچی نمیگم...چی بگم؟من باید به یه زن ۶۰ ساله یاد بدم که باید به مسافری که همه زندگیش رو گذاشته وسط و داره ریسک بزرگی میکنه امیدواری بده؟اولش میخواستم تا همسری از خواب بیدار شد بهش بگم و گله کنم اما بعدش دیدم بی خیال...چی بگم به اون؟باز خوبه این مرد مثبته و از نظر روحی همیشه رفتن و تصمیم منو حمایت کرده حتی روزی که قرار شد من با همه پولا و با بچه برم و بعدا اون بیاد.کدو مردی این کار رو میکنه؟میدونم مادرشوهرم نگرانه...میترسه من همسری رو دودر کنم آخه زنه یکی از دوستاشون این کار رو با شوهرش کرده...اما من اون زن نیستم.تا دیروز از همسری متنفر و دلگیر بودم اما تا زنگ زد و بعد کمی الدوروم بلدوروم قراره شام بیرون گذاشت قلبم تند تند زد.دوباره گرم عشق شدم( ای خاک بر سر زن جماعت.خاک.خاک.خاک).همین دیگه.۱ شنبه میرم سفارت برای انجام کارها.همه امیدم اینه که جوابه دخترم هم زودی بیاد. حیف از تخت و کمد نازنینش.۱بار هم روی تختش نخوابید و حالا باید بفروشمش...ای دریغ از چیزایی که باید بذارم و برم...دلم پر از دریغ و امیده.روزی که تقاضا دادم گفتم خدایا واگذارش کردم به تو اگه صلاح نیست نشه.حالا که خیلی زودتر از زمانه نرمال شده احساس میکنم خدا داره منو به سمت آینده هل میده.مگه خودش توی قرآن نمیگه در سراسر زمین مهاجرت کنید؟(نه من خیلی قرآن خونم از اون لحاظ)حالا فکر کن جواب دختری منفی بیاد من سریع میام این پراگراف رو حذف میکنم تا شما نگید آی ضایع شد فوتینا. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:33 توسط عسل خانوم |
|
|
این روزا حرف زیادی برای گفتن ندارم.به برکت آشتی با خانواده همسری فضای سردی به زندگی خانوادگیمون حاکم شده.البته میدونم که اینا همه میگذره.طول میکشه تا همسری بتونه تعادل رو بین خانواده خودمون و مادرش اینا برقرار کنه.میدونم میتونه.اما امیدوارم بعد از صد سال نباشه.انقدر سخته بعد از این همه جمعه پشت سره هم که دیدیمشون یه هفته خودمون باشیم؟اصلا همسری جان تو میفهمی خودمون یعنی چی؟یه بار مریم یکی از دوستای دبیرستانم برام درد دل میکرد و می گفت میدونی عسل مردا اصلا مفهموم خانواده رو نمیفهمن.میگفت ما اون موقعی که ماشین خریدیم من توی رویاهام دلم میخواست عید یه شمال سه تایی بریم(خودش و همسر و دخترش)می گفت وقتی که خواستم رو به همسرم گفتم اون برای عید یه مسافرت ۶۰نفره با کل فامیل رو ترتیب داد.چرا مردا با زنا انقدر متفاوت هستن؟چرا من الان انقدر از دست همسری دلگیرم؟راستش ما قبل از اینکه با خانواده همسری آشتی کنیم هر هفته هم خونه مادر من نمیرفتیم.یعنی راستش برای من مهم بود که همسری هم بخواد اگه میگفت نه نمیرفتیم.اگه اونجا بودیم و میگفت بلند شیم.سریع حاضر میشدم.بعد از مدتی هم دستم اومده بود که کی خسته میشه قبل از اینکه اون بگه خودم پا میشدم.اما حالا برای همسر من انقدر سخته که به خواسته من احترام بذاره؟چرا؟قبلا ما روزای تعطیلمون رو یا میرفتیم خونه مادر من.یا دوستامون می اومدن اینجا.یا خودمون میرفتیم بیرون و یا خونه میموندیم و هیچ کاری هم نمیکردیم ولی حالا همه و همه این برنامه ها شده رفتن خونه مادری همسری و وقتی من اعتراض میکنم نتیجش میشه اینکه الان ۳ روزه با هم قهریم و حرف نمیزنیم.عجیبه که ما سه سال انواع و اقسام مشکلات ریز و درشت رو پشت سر گذاشتیم و هرگز اینطوری دعوا نکرده بودیم ولی در عرض این چند ماه که آشتی کردیم...چی بگم؟چرا مردا انقدر خ..ر و ن..ا..دا..ن هستن؟یعنی برادری من و غیر قابل اعتماد بودن خانواده همسری بعد این همه مدت بهش ثابت نشده؟ بگذریم...خاکیه که به سرمون شده.کاریش هم نمیشه کرد. در راستای ورزش کردن بنده مامان جان بنده اعلام کردن که نمیتونن دختر بنده رو نگه دارن.و در جواب اینکه پس چه طور روزایی که دانشگاه میرفتم میتونستی؟فرمودن اون موقع برای دانشگاه بود نه مثله حالا واسه قر و فر همین دیگه روزامون داره میگذره.تازه از تقاضامون ۱ ماه گذشته.کو تا بشه ۶ ماه...تازه اگه سره ۶ماه جواب بهمون بدن!!!!!!!!!!!!!!! دعا کنید جمیعا که همسری من بفهمه من و دختری خانواده اولش هستیم و نه مامانش اینا و بفهمه یه روز تعطیل سه نفره حق هر کسیه.اگرم در این موارد دعاتون نگرفت چون نرود میخ آهنین در سنگ به جاش دعا کنید خداوند متعال برای ۱۰۰ سال آینده به من صبر بده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 14:39 توسط عسل خانوم |
|
|
تینا جان تولد فرزند آدم چیزی نیست که هرگز بی اهمیت بشه.میدونی شاید به دنیا اومدنه تو برای هیچ کس مهم نباشه.تو هم یکی مثله باقی آدمها اما...مطمئن باش که برای مادرت اینطور نیست.تو مادر نیستی و درک نمیکنی حرف من رو.اما من میفهمم که تا هزار سال دیگه هم روز ۲۳ بهمن ماه قلبم میلرزه اون روزیه که عزیزه دله من متولد شده.برای مادره تو هم روزه تولد تو روزه بزرگیه.اگه نشون نمیده حتما...نمیدونم اما میدونم که روزه تولد تو براش بی تفاوت نیست.
راستش دنبال تصویر بهتری برای تبریک بهت گشتم یه چیزی تو مایه های نوزاد و زایمان و ...اما بعد دیدم بی خیال.تو هنوز لذت تولد رو از زاویه دید من نمیبینی.بعدش یاده دوران بی بچگیم افتادم که کلمه تولد برام یه کیک بزرگ رو تداعی میکرد.بالاخره تولد بی کیک هم تولد نمیشه که!میشه؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:30 توسط عسل خانوم |
|
|
اخباریه:در راستای تنبلی من در کامنت گذاشتن بلاگفا از نمایش کد ارسال برای من خودداری کرد.هر جا میرم کامنت بذارم کد ارسال برام نمایش داده نمیشه وگرنه پریا جان اومدم منتت رو بکشم اما نشد که بشه.باقی دوستان هم همین طور. دیگه تند تند آپیدنم نمیاد.آخه خبری ندارم.روزها با یک جور یکنواختی رخوت آوری میان و میرن و من منتظرم.یعنی نوشتن روزمرگی ها مهمه؟خوندنش برای شما جذابه؟خوب اگه اینجوریه...توی این چند روزه گذشته خیلی قاطی بودم.توی ذهنم سیصد و بیست مدل عسل خانوم در حال مکالمه بودن.راستش از همسری دلخور بودم.هر جمعه ما رو راه میندازه میبره خونه مامانش اینا.حالا اون بنده های خدا هم به زحمت میوفتن ها.بالاخره از غربی ترین نقطه شهر می کوبن میان شرقی ترین نقطش دنبالمون.بعدش ناهار و شام میمونیم و بعد شب دوباره این همه راه برمون میگردونن.خوب دستشون درد نکنه.اما مسئله اینه که رابطه زیاد گاهی آزار دهنده میشه.به خدا حسرت یه جمعه راحت خونه خودم به دلم مونده.همسری هم به سان خ...ر خودش رو میزد به کوچه علی چپ و عینه این آدمای مستبد رو مخ من پاتیناژ میرفت که الا و بلا باید بریم و ناراحت میشن و ...دیگه کم کم داشتم بدتر از سگ از آشتیمون پشیمون میشدم.بابا آخه من خانواده خودمو هم انقدر نمیبینم.حالا مثلا ظهر میرفتیم تا عصر اوکی بود اما وقتی پامون میرسید اونجا همسری مدهوش میشد و در جواب من میفرمودن بریم خونه چی کار کنیم نشستیم دیگه...راستش من با اونجا رفتن مشکلی ندارم اما مشکلم اینجا بود که چرا همسری به من و نظره من احترام نمیگذاره و نمیفهمه که من حق دارم بخوام یه جمعه با خودش و بچمون تنها باشم.به گمونم مردها هرگز بعضی چیزا رو نمیفهمن.مثلا همسری معنی خانواده سه نفری خودمون رو نمیفهمه همیشه ما رو دنباله مامانم اینا یا مامانش اینا میبینه.استغفرالله...حالا پیرو این قضایا به بنده قول داده این جمعه بمونیم خونه خودمون.حالا که فعلا چهارشنبه هست باید دید جمعه صبح نظرشون چیه؟ یکشنبه یه مهمونی بود که به موجب اون من کل فامیل همسری رو یه جا زیارت کردم و حظ وافر سمعی و بصری بردم.ماجرا این بود که پسر دایی مامانه همسری در ممالک آمریکا زنی آمریکایی ستانیده.پسره کمی از همسری بزرگتره.اون وقت حالا این زوج خوشبخت اومده بودن ایران و بابای پسر براشون مهمونی گرفته بود توی تالار برنامه و بودجه توی تجریش.مامانه همسری گفت ما هم دعوت شدیم.منم به همسری گفتم از مامانت بپرس ببین ما واقعا دعوت شدیم یا چون مامانت میخواد آشتی شدنمون رو به همه نشون بده ما رو از قول خودش دعوت کرده؟همسری هم پرسید و مامانش گفت نه!پسرخاله هات و پسر داییت هم دعوتن.البته ما رفتیم و هیچ کدوم نبودن.حال ندارم تعریف کنم چقدر توی پاساژ تندیس راه رفتیم تا مامان اینای همسری رسیدن و با هم رفتیم داخل.پیرو اون حس همسری که ما رو دنباله مامانش اینا میبینه و حاضر نبود تنها وارد مجلس بشیم.شاید هم بعد از سه سال دوری حس خوبی نداشت یهو بره توی فامیل خاله زنکش.نگاهای همه فامیل چه زن و چه مرد دیدنی بود.با کنجکاوی سرتا پای من و همسری و دختری رو می پاییدن.میزبان محترم هم برای چیدمان میزها از خودشون نظر داده بود توپپپپپپپپپپپپ.میزا رو به هم چسبونده بودن و به صورت حرف یو انگلیسی چیده بودن یه چیزی تو مایه های اجلاس سران کشورهای اسلامی.فکر کن همه چشم تو چشم هم.انگار همه دوره یه میز نشستن.هیچی دیگه هم از دیدنه من اظهار شادمانی کردن و گفتن ذکر خیر منو بسیار شنیدن.بد نبود.بالاخره باید با فامیل آشنا شد دیگه.شام هم بسیار متنوع و مفصل و عالی بود اگه دختری میگذاشت ما بفهمیم اون چیزی که نجویده قورت میدیم چیه.بسکه میخواست محتویات بشقابهای ما رو بریزه روی زمین ما مجبور بودیم هول هول بخوریم تا خوراکی ها رو از دست این وروجک نجات بدیم.حالا فکر کن فامیل همسری میگن:بیچاره ها ببین چه جوری میخورن!حتما به نون شب محتاجن.بله خواهر اینه سزای کسی که پا روی حرف مادرش بذاره.نه خدایی از شوخی گذشته فامیل همسری از دختر جوونشون تا پیرزنشون بسیار سانتی مانتال و شیک و پیک بودن ولی خاله زنک بودن از همه جاشون میتراوید.ظاهرا ما هم به شبکه گسترده فامیل پیوستیم. در راستای رشد روز به روز کوچولوی ما.لباسای سیسمونی شازده خانوم تموم شد و حالا دختری ما لباس نو میخواد.دوشنبه بچه رو گذاشتم توی کالسکه و رفتیم براش یه شلوار جین با ۲ تا تی شرت خریدم شد ۳۰هزار تومن.عموی من یه کارگاه تولیدی لباس بچه داره.دیروز با مامانم رفتیم اونجا.لازم به ذکره که این تولیدی زیرزمینه خونه ای هست که طبقه اولش مادربزرگم و طبقه سومش رو هم عموم با خانوادش زندگی میکنه و طبقه دوم هم به ما چه اما دسته مستاجره.شلواره رو دادیم دسته عمومون و گفتیم عمو جان سریع برای دختر ما شلوار بدوز که ما به همین بیست سانت پارچه ۱۳هزار تومن پول دادیم.رفتیم از همون ورا پارچه هم خریدیم و عموم تا عصر که ما اونجا بودیم ۲ تا شلوار خوشگل برای دختر ما دوزید تازه چون دستگاه چاپ روی لباس هم داره دو تا طرح گوگولی مگولی هم زد روی پاچه شلوارا.آدم میمیره از خنده وقتی دختری شلوارش رو میپوشه با اون دو تا جیب کوچولوی پشتش.تازه منم یه تاپ آبی ساده تنم بود برد برام روش طرح چاپ کرد.قراره همه لباسام رو ببرم بدم روش برام طرح بزنه.خیلی باحاله طرحاشو نشونم میده هر کدومو بخوام سوت ثانیه می کوبه روی لباس. دختر عمم داره عروس میشه.قربونش برم.خیلی دختره خوبیه.خیلی دوستش دارم.از من ۷ ماه بزرگتره و مربی بدنسازیه.جشنش ۲۵ تیرماهه.از یکشنبه میخوام برم باشگاه پیشه خودش تا بهم برنامه بده.باشگاهش دوره بهم خیلی اما می ارزه.هم فاله هم تماشا منم که این روزا کاری ندارم جز انتظار کشیدن.من مدتها بود دنباله جایی بودم که فقط با دستگاه کار کنی و ایروبیک نباشه.حالا قسمت شد بریم زیره دسته دختر عممون.بعد از لاغریم خیلی هیکلم شل شده.قراره دختر عمم برنامه ای بده که بدنم رو سفت کنه.تا ببینیم.روزهای فرد و هر بار ۱ساعت و نیم.بهش گفتم خانوم عروسیه دختر عممه باید هیکلم رو بسازی.میگه چقدر وقت داری؟میگم دو ماه و نیم( حالا عروس خودشه ها)میگه حالا بیا ببینم برات چی کار میشه کرد.بریم ببینیم میشه از ما یه جنیفر لوپزی چیزی در بیاد یا نه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:16 توسط عسل خانوم |
|
|
من و دخترم.تعطیلات نوروزی.سفر با قوم الظالمین
من و دخترم.سیزده به در.باغ پدرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:8 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|