تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم
دختری بیچاره من دیروز تالاپی از روی مبل افتاد پایین و زیر چشم و روی تیغه بینی کوچولوش کبود شد.رفته بود روی مبل و داشت با کلید بوفه که داده بودم دستش بازی میکرد.کلید از دستش افتاد انم خم شد برش داره که با مخ رفت پایین حالا وروجک همیشه در همچین مواقعی میرفت پایین اسباب بازیش رو برمیداشت و برمیگشت بالاها!این باز یا تنبلیش اومد یا خواست این جورشم امتحان کنه که نتیجش این شد.زیاد گریه نکرد تا بغلش کردم آروم شد بعدم بردمش حمام و به کل یادش رفت که چه اتفاقی افتاده بود.توی حموم من سرم رو شامپو زده بودم و رفته بودم زیره دوش که موهامو آب بکشم یه دفعه خون توی رگهام منجمد شد.آب یخ شد.به زور از لابلای کف ها چشمم رو باز کردم و میبینم دختری شیر آب سرد رو تا ته چرخونده و داره با لبخند منو نگاه میکنه.آب رو تنظیم کردم و دستم رو گرفتم به شیر آب که نتونه بچرخونتش...آی...سوختم...این بار شیر آب گرم رو چرخونده بود.با اون یه وجب قد همچین میره روی نوک پنجش میایسته تا دستش به شیر آب برسه که من خندم میگیره.دوباره آب رو تنظیم کردم و این بار با هر دو تا دستام هر دو تا شیرها رو گرفتم یه دفعه دیدم آب رفت...دسته دوش رو کشیده بود و آب دوش به کل قطع شده بود از سر پایینی می اومد.خندم گرفته بود و کفی بودم.به هر زحمتی بود سرم رو آب کشیدم و خدایی خیلی جلوی خودمو گرفتم که این آتیشپاره رو قورت ندم.شیرینی مامانشه این دختر!!!!!!!!!!

دیشب با همسری رفتیم هفت حوض.هفته پیش با عیدی های دختری رفتیم یه دستبند خریدیم.با خودمون گفتیم پولش بمونه همین طوری خرج میشه.طلا خریدیم که فعلا به کام من بشه تا دختری بزرگ بشه و بدیم به خودش البته اگه اون موقع نگه مامان این طلا داهاتی ها چیه تو داری؟الان فلان چیز مده...خلاصه این دستبنده سفید بود من و همسری هم هر دو عاشق طلای زرد هستیم.دادیم دستبنده رو ابکاری کردن و زرد شد.آوردیم خونه دیدیم خوب آبکاری نشده و لکه لکه سفیده.دیشب بردیم دوباره دادیم یه دور دیگه آبکاریش کنه.گفت ۲ ساعت دیگه بیاید.من و همسری هم راه افتادیم بچرخیم.دختری هم که خونه مامانم بود و خیالمون راحت بود.یه ذرت مکزیکی گرفتیم و توی اون سرما نشستیم و خوردیم و حرف زدیم.این روزها میبینم چقدر آرامش دارم.چقدر عاشق لحظه های دو نفریم با همسری هستم.هفته پیش که رفته بودیم دستبند رو بخریم شام هم بیرون خوردیم.پیتزاییه آخرین طبقه یه ساختمون بلند مشرف به میدون هفت حوض بود.جامون یه جای دنج و دو نفره کناره پنجره بود.هر چقدر هم که آدم با هم باشه و هر لحظه هم رو ببینه بازم این لحظه های دو نفره خیلی شیرینه.اون شب که می اومدیم خونه توی تاکسی نشسته بودیم بیرون هم دیوانه وار بارون می بارید.همسری دستش رو گذاشته بود روی شونه من و صدای سیاوش قمیشی هم پخش میشد.حالا من خیلی اهل این جور موسیقی ها نیستم ها اما حال و هواش یه جوری بود.همسری نفهمید اما من اشک توی چشمام حلقه زده بود و داشتم فکر میکردم من چه جوری عشقم رو بذارم و برم اون وره دنیا؟حالا حتی اگه موقت باشه؟بگذریم...توی همین وقت تلف کردنها من دوباره پشت یه ویترین میخ شدم.به هر حال هنوز عیدی هم از همسری طلبکار بودم.یه گردن بند خیلی خیلی ظریف بود که دله منو برد...

الان فردا صبحه حال ندارم بنویسم دیگه.القصه سرتون رو درد نیارم رفتیم گردنبنده رو خریدیم همین دیگه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:20  توسط عسل خانوم | 

بعدا نوشت:حالم خوبه بابا جان.دلم هم نگرفته.فقط جو هوای لندنی تهران خل و چلم کرده.رفتم توی اینترنت علائم فال قهوم رو سرچ کردم دیدم همش خوبه و علامت خبر خوب و سفره اما چون وسط فنجون بود به این زودی نیست.من میدونم به من و دختری ویزا میدن.من میدونم.

 

دخترم بزرگ شده.چهارده ماهش تموم شده.دیگه کم کمک داره توی راه رفتن ماهر میشه.کمتر زمین می افته و دیگه به ندرت کج کج راه میره.امروز کریرش رو که به عنوان دیوار جلوی شومینه گذاشته بودم برداشتم تا بذارمش انباری خونه مامانم.کنجکاوانه به کریرش نگاه میکرد و من نوزادیش یادم می اومد و بغضم میگرفت.چه زود گذشت.خونه دوباره شکل عادیش رو گرفت.مدتها بود کریر به صورت دکور ثابت خونمون در اومده بود.نمیتونم اینجا حسم رو درست وصف کنم.فقط یه مادر میفهمه حسه منو که چه طور مست میشم وقتی برق توی چشماش رو میبینم.که چه طور دیوونه میشم وقتی به من تکیه میده و شروع میکنه با کنترل تلویزیون حرف زدن.تفریحش اینه که من لباسای خیس رو پهن کنم روی رخت آویز و اونم مثله گربه بیاد و از زیر بکشتشون پایین.دوستش دارم.اون همه چیزه منه!ثمره عشقی که به خاطرش اون همه جنگیدم.

سالها پیش وقتی خونه بابام بودم بزرگترین تفریحم و برنامه هر روزم درست کردن قهوه ترک بود.مرغوب ترین قهوه رو سه راه جمهوری میخریدم و توی درست کردنش استاد بودم.طعمش با شیر معرکه بود.باید شعله گاز رو انقدر کم میکردم تا اصلا دیده نشه.قهوه یواش یواش دم میکشید.خیلی طول میکشید تا با اون حرارت حاضر بشه اما وقتی آماده میشد خیلی فوق العاده بود.با یه لایه کلفت خامه چرب و غلیظ که روش بسته شده بود.همه خونه پای قهوه خوردن بودن.برادرم و مادرم.تفریحه بعدیمون فال گرفتن باهاش بود.یه کتاب داشتیم که نقشهای قهوه رو تفسیر میکرد.فنجونها رو هی پایین و بالا میکردیم تا یه شکل آشنا ببینیم کم کم قهوه خوردن برنامه هر روزه شد.بعد از ازدواجم به ندرت قهوه درست کردم.تو خونه خودم نه کسی بود که پای قهوه خوردن باشه و نه اجاق گاز ترموکوبل دار اجازه میده آدم شعله رو خیلی کم کنه.وقتی تصمیم به بارداری گرفتم قهوه خوردن گاهی هم ترک شد و به دنبال اون بارداری و شیردهی.اصلا ظرف حاوی قهوه و قهوه جوش استیلم رو به کل فراموش کردم تا امروز...یه حسی گفت عسل خانوم قهوه میخوری؟وجودم غرق خوشی شد.پریدم و از ته کابینتم قهوه جوشم رو کشیدم بیرون.قهوه داشتم اما انقدر کهنه بود که عطری نداشت ولی بازم برای خوابوندن حس من کافی بود.قهوه رو گذاشتم روی گاز و حواسم به دختری رفت.از وقتی دختری اومده نمیتونم روی هیچ کاری متمرکز بشم.یه موجود کوچولو دائم ازم آویزونه.باید حواسش رو پرت کنم تا بتونم یه قاشق بشورم بعد میاد  از پام آویزون میشه که بغلم کن.به خاطره همین شستن دو تا بشقاب و قاشق یه صبح تا شب طول میکشه هر جا میبینم حواسش بهم نیست میرم و یه تیکش رو میشورم.اینبار هم حواسم پرت شد و وقتی به داد قهوه رسیدم که از زیر نیش جوش میزد و قهوه خورهای حرفه ای میدونن این یعنی قهوه از دست رفته!تازه قهوه منم که کهنه بود نور علی نور شده بود!ریختم توی فنجون و اومدم جلوی کامپیوتر.ازش خوردم مزه آب تلخ میداد.هوس فال به سرم زد.یادم اومد که نلبکی نیاوردم.حال نداشتم برم نلبکی ها رو از توی کارتونشون در بیارم یه پیش دستی آوردم.قهوه انقدر مزخرف شده بود که یه قلپ خوردم و باقیش رو در حالیکه دختری بغلم بود با احتیاط خالی کردم توی سینک ظرفشویی.پیش دستی رو گذاشتم روی فنجون.دختری هم همچنان بغلم بود و تا احساس میکرد میخوام بذارمش زمین گریه الکیش رو سر میداد.یه وجب بچه هم دسته ما رو خونده.به سختی فنجون رو با دست چپم به سمت قلبم چرخوندم و نه اینکه خیلی فال گیرم تصمیم گرفتم نلبکیم رو هم ببینم.نلبکی رو هم برداشتم و تکیه دادم به فنجون تا آب اضافش بره.گذاشتمشون روی سینک و رفتم.نیم ساعت بعد دوباره یادم اومد که ای بابا فال گرفتیم خیر سرمون.بعدش یادم افتاد اصلا نیت نکردم.فنجون رو برداشتم.شکلها رو میدیدم.یه کبک.یه فلش.یه جفت بال...نه بابا تخیلم هنوز خوب کار میکنه.برای فال گیری باید خیلی قوه تخیلی قوی داشت باید پیچ و خم های قهوه ای رنگ رو به شکلهای مختلف تشبیه کرد.یادم نمی اومد هر کدوم این شکلها چه معنی میدن.با بی تفاوتی فنجون رو شستم.دیگه اون عسل سابق نیستم.امروز بازم بهم ثابت شد.قهوه درست کردن امروزم مثله این بود که از دیوار خونتون سرک بکشی به دیوار خونه همسایه.دیگه برام جذاب نبود.خودمم نمیدونم دیگه چی برام جذابه؟یه روزایی توی ته مونده قهوه دنبال حلقه و ماه و عروس میگشتم اون روزا روزای عاشقیم بود.حالا نه که عاشق نباشم ها نه!اما شور و هیجان ماله روزاهای مجردیه.الان همه چیز آروم در گذره.پسری که انگیزه همه فالهام بود حالا مردی شده که هر شب میاد خونه و میپرسه شام چی داریم؟حالا آرومم.قلبم مثله یه دریا باز و بزرگ شده.مثله یه دریا توی روزای گرم تابستون آروم آروم.باید آروم باشم تا دخترم بتونه توی دامنم با امنیت بدوه و رشد کنه.شر و شور جوونی رفته حتی با اینکه فقط بیست و چهار سالمه.پوشیدنه کتونی و مانتوی تنگ و کوتاه کمکی نمیکنه.فال قهوه هم همین طور.مادر که شدی شور و هیجان خیلی آروم از در میره بیرون و انقدر  آروم میره و در رو با احتیاط پشت سرش میبنده مبادا خواب نازک فرزندت ترک برداره.روزی که مادر میشی تا آخر عمر باید با خوده گذشتت خداحافظی کنی.شکایتی نیست.قانون طبیعت همینه.مادره من همین کار رو کرده و مادرش و مادره مادرش و همه زنای دیگه.بچه که میاد باید آروم بود باید امن بود.باید صبور بود تا شر و شور جوونی بچه آدم به تمامی خودشو عرضه کنه.از اینکه قربونی دخترم بشم بدم نمیاد.خوشم هم میاد.عاشق بوسه های آبکی و خنده های دو دندونشم.حتی اگه به قیمت این باشه که قرمزی وجودم رو به آبی آسمانی تبدیل کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط عسل خانوم | 

دیروز رفتم و مدارکم رو تحویل سفارت دادم و رسما تقاضای ویزا دادم.حالا باید 3 تا 6 ماه منتظر بمونم. توضیح اینکه الان چه حسی دارم حقیقتا کاره مشکلیه.نگاه که میکنم میبینم درست از اردیبهشت پارسال به هیچ چیزی فکر نکردم به جز رفتن.هیچ کاری نکردم مگر به هدف رفتن.این همه راه اومدم.این همه کار انجام دادم تا شرایطش رو پیدا کنم و بتونم تقاضای ویزا بدم و حالا درست در اون لحظه ای که باید شاد باشم چون دارم دسترنج کارم رو برداشت میکنم احساس میکنم این اونی نبود که میخواستم.توضیحش کمی سخته اما تردید بدجوری توی وجودم رخنه کرده.تصور زندگی اونجا با یه دختری وابسته به من و بدون همسری پشتم رو بدجوری میلرزونه.باز خدا عمر بده مادرم رو که همیشه یارو یاورم بوده و هست.ممکنه در صورت مثبت بودن درخواست من و همسری مامانم بیاد و تا مدتی از دختری مراقبت کنه و خلاصه تا زمانه جا افتادنمون باهامون بمونه.خبر خوب بعدی اینه که خالم دیروز میگفت مهد کودکها قراره اونجا از اول سپتامبر رایگان بشه و این کمک بزرگی به من و دختری خواهد بود.با این وجود خیال ندارم تا مدتی دخترم رو مهد بگذارم.هر چند که به هر حال ظاهرا اونجا باید برای ثبت نام توی مهد از چند ماه قبل جا بگیری و تعداد مهدهایی که بچه های زیره 2 سال رو میگیره محدوده.این یعنی چه بخوام و چه نخوام نمیتونم مدتی دخترم رو مهد بگذارم.دانشگاه برام یه دوره vor schule  گذاشته که شامل کلاس زبان و درس تاریخ و جغرافیا میشه.و این دوره 1 سال طول میکشه.اینطور که خالم میگفت میشه هفته ای 6 ساعت.باز خوبه.دلم نمیخواد یه دفعه هم خودم رو از دخترم دریغ کنم و هم پدرش رو.اینکه اولش مجبور نیستم زیاد کلاس برم و وقت بیشتری دارم خودش خیلی عالیه.راستش نکته بعدی اینه که اگه با مادرم برم زیاد پیشه خالم نمیمونیم و خونه میگیریم.احساس میکنم تازه دارم بزرگ میشم.خیال میکردم توی این مدت خیلی سختی کشیدم ولی الان فکر میکنم این چیزایی که گذروندم نسبت به اون چیزایی که در راه دارم هیچه!خوب دیگه خفه شدم انقدر به این موضوع فکر کردم.مغزم پر از سوال و تردیده.بهتره دیگه تا اومدن جوابمون حالا چه مثبت و چه منفی حرفی راجع به این موضوع نزنم.فقط اینکه زندگی با همسری به قدری شیرین شده که فکر کندن و رفتن سخت عذابم میده.چاره این مشکل اینه که از 1 ماه قبل رفتنم هر روز با همسری دعوا و کتک کاری راه بندازم.نظره شما چیه؟

یکشنبه صبح ساعت 8 بابام اومد دنباله من و دختری.سر راهمون تا سفارت شیر و کیک برای دختری خریدیم و رفتیم.سفارت توی کوچه پس کوچه های مرتفع ترین نقطه نیاورانه.منم که عاشق حال و هوای اونجام.بارون هم که زده بود و بوی نم خاک داشت دیوونم میکرد.سفارت ته یه کوچه درازه..در واقع باغ سفارت تقریبا از اولهای کوچه شروع میشه اما درب ورودی برای بخش اداری ته کوچه هست.همیشه باید کلی پشت در منتظر بمونی تا راهت بدن اما این بار به مدد حضوره دختری یک دقیقه هم منتظر نشدم و تا گفتم برای درخواست ویزای دانشجویی اومدم و بچم کوچیکه راهم دادن.کار دختری در عرض بیست دقیقه تموم شد و بردم دادمش به بابام که پشت در ایستاده بود و خودم برگشتم داخل و اونجا بود که 2 ساعت کارم طول کشید.در واقع کاره خاصی نبود فقط باید مدارک چک میشد و تحویل داده میشد اما ظاهرا انقدر درخواست من به عنوان دانشجو بدونه شوهر و با یه دختر 1 ساله عجیب بود که تا مامور باجه کلی سوال پیچم نکرد دلش خنک نشد.راستش روال کاره این سفارت هرگز این نبوده که چه اول و وسط و آخر کار از متقاضی مصاحبه ای به عمل بیاد.همیشه مدارکه که حرف اول و آخر رو میزنه اما اینبار به کلی سوال جواب دادم که میخوام اونجا چی بخونم؟چرا شوهرم نمیاد؟میخوام دخترم رو کجا بگذارم؟کی رو اونجا دارم و ...خالم میگه کیس من عجیب نیست و فقط شاید برای سفارت اینجا عجیب باشه.اونم با فرهنگ ما!!!شوهره زنه رو ول کنه بره درس بخونه اونم کجا اون وره دنیا!بچه رو هم ببره!اصولا مردای ایرانی انقدرها هم از خودشون انعطاف نشون نمیدن.کارم که تموم شد و اومدم بیرون بارون حسابی میبارید.از بابام و دخترم خبری نبود.کوچه رو می اومدم پایین در حالیکه یه شک بزرگ داشت به قلبم چنگ میزد.به خودم میگفتم عسل میدونی داری چی کار میکنی؟میدونی داری با یه دست چه هندونه بزرگی رو بلند میکنی؟به ماشین که رسیدم با یه دختری خواب آلود مواجه شدم که با یه قلپ شیر خوردن خوابش برد.بعدشم بابام منو رسوند خونه عمم سعادت آباد.تا شب اونجا بودم بعدشم همسری اومد دنبالم و برگشتیم خونه.

نگران برادرم هستم.همین.توضیح بیشتری ندارم.راستش برادره من از اون جوونهای مو بلند منکر دین و ایمان بود.منکر نبودا ولی خوب نماز و اینا رو قبول نداشت.در و دیوار اتاقش پر از پوستر بود.همیشه اینطوری بود و من همین جوری دوستش داشتم.حالا رفته موهاشو کوتاه کرده.پوسترها رو کنده و داره خودش دیواره اتاقش رو رنگ میزنه و از همه جالب تر اینه که نماز میخونه.شما بودید نگران نمی شدید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 3:34  توسط عسل خانوم | 

سلام.ما برگشتیم.کلی تعریف کردنی دارم.تا دلتون بخواد حرف دارم اما الان حال نوشتن ندارم.دیشب برگشتیم.شام رو هم خونه مامانم اینا خوردیم.سفر خوبی بود نسبتا.صرف نظر از بلاهایی که دختری توی هواپیما سرمون آورد و صرف نظر از اینکه من دیگه روز آخر دوز خانواده شوهرم بالا رفته بود و دیگه بهم سلام هم میکردن میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار همه چیز خوب بود.هوا سرد بود و دلمون گرم.بعدا میام مفصل مینویسم.شاید شب که همه خوابیده بودن.توی این سفر از همه شناخت بیشتری پیدا کردم.فهمیدم که نباید با خواهر شوهرم خیلی نزدیک بشم چون جفتک میندازه.فهمیدم که مادر شوهرم زنه بدی نبوده و فقط هر چی توی دلش هست رو بدونه فکر میاره روی زبونش و میشه یه جوری بالاخره باهاش تا کرد.فهمیدم که پدرشوهرم استعداد بالایی در دق مرگ کردن اطرافیانش داره.فهمیدم که شوهرم خیلی خانوادش رو دوست داره و بدش هم نمیاد که مامان جونش گاهی لوسش کنه.با یه غورباقه درختی سبز ملاقات کردم.مقدار متنابهی حلزون روی درختها دیدم و کلی کیف کردم.چند تا مار آبی دیدم.از دست خانواده شوهرم حرص خوردم.باهاشون خندیدم.بهشون خندیدم.از عموی همسری یه دست کتری و قوری پیرکس خریدیدم.ماهی شکم پر و دیویجا خوردیم.ترشی تره زن عموی همسری هم حرف نداشت و...

همه و  همه در پست بعد...

۲روز بعد نوشت:

چی بگم؟الان دیگه زیاد گفتنم نمیاد.۲ساعت پیش یه خانمی تماس گرفت و گفت مدارکی که لازم بوده رو خالم از طریق ایشون فرستاده و برای فردا صبح قرار گذاشتیم برم ازش بگیرم بعدشم باید با دختری برم عکس بدون روسری برای فرم تقاضا بندازم.توی دلم غوغاست.کی میفهمه من چی میگم؟

خوب از سفرم بگم که خوب بود نسبتا.از اولش اگه بخوام بگم گفتن این نکته بامزه هست که بدونید توی هواپیما وقتی میرفتیم بیشتر از مسافرین بالغ کوچولوهای زیره ۲ سال بودن طوری که آدم احساس مهد کودک بهش دست میداد.توی مدت پرواز هم مثله اردک سرشون رو از صندلی ها میاوردن بالا و میبردن پایین.باز خدا رو شکر پرواز همش ۳۰ دقیقه بود آخراش دیگه من سرسام گرفته بودم بسکه صدای جیغ و ناله و فغان شنیده بودم.هی این بچه ها میخواستن ولشون کنی برن کف هواپیما رژه برن.ای خدا منو مرگ بده که اگه کارمون درست بشه باید ۴ ساعت تک تنها با این دختری توی هواپیما بشینم.بعدشم که رسیدیم دیدیم ای دله غافل ترافیک اینجا به ترافیک تهران گفته زکی!انگار همه شهر پر بود از مسافر.در کل بد نبود جز اینکه ما حتی یک دقیقه هم اجازه دو نفره بودن نداشتیم.یه بار هم که خدا زد پسه کلمون و خودمون رفتیم بیرون خانواده همسری از ترسه اینکه ما یه وقت بهمون بد نگذره سریع زنگ زدن که مجایین ما هم بیایم اونجا!من و همسری هم سره این موضوع زدیم به تیپ هم و اومدیم خونه.همسری میگفت خوب بیان!اونا هم که...یه بار هم مهمونی خونه عموی همسری دعوت بودیم ناهار بود.همسری من از ماهی متنفره.آقاجان دوست نداره.اصلا از گلوش پایین نمیره.بعدش اون وقت سره ناهار مادر همسری ماهی رو پرپر کرده ریخته توی بشقاب همسری میگه بخور مادر!کاردم میزدی خونم در نمی اومد.همسری میگه حسودیت میشه؟نه!لجم میگیره.همون جا گفتم این چه کاریه؟فرمودن من همیشه عاشق این بودم که به بچه ها غذا بدم.منم گفتم این با ۲۸ سال سن بچه به حساب میاد؟فکر میکنید چی شد؟خانم تیکه بعدی ماهی رو پاک کردن و به بشقاب همسری سرازیر کردن.

پدر شوهرم هرگز آدم خسیسی نبوده.یعنی واقعا وقتی ازش پول بخوای میده و خساست نمیکنه اصلا.والا اینایی که میخوام بگم سوء تفاهم نشه.ایشون اصلا خسیس نیستن اما به منظور خون به جیگر کردن اطرافیان از هیچ کوششی فروگذار نمیکنن.عرض میکنم خدمتتون:رفتیم بازار محلی ماهی فروشها یه مردی تنور زده بود نون برنج میپخت.یه نونی بود اندازه ۴ تا کفه دست.قیمتش ۲۵۰ تومن بود.آقا ما دیدیم پدر همسری سره تنور ایستاده و میخواد نون بخره.من بودم و همسری و دختری و مامانه همسری و خواهرش.ما یواش یواش رفتیم و اونم کم کم رسید فکر میکنید چند تا نون خریده بودن؟۱عدد.نفری یه گاز بهمون رسید.اون وقت همسری به باباش میگه خوب بیشتر میگرفتی.فرمودن گرووووووووووووووون بود!

یه دفعه ما تصمیم گرفتیم خانواده همسری رو به آیس پک مهمون کنیم.چون جای پارک نبود و همسری پشت فرمون بود و دختری هم توی بغل من خوابیده بود مادر همسری رفت بخره.پدر و خواهره همسری هم رفتن.چه دردسرتون بدم؟تمامه مدت راه برگشت تا خونه رو پدر همسری از بستی و لیوان و نی و مزه و خلاصه هر چی به بستنی مربوط بود ایراد گرفت.آخرش هم دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره گفت دو تومن پوله این لیوان نشاسته رو دادیم(با لهجه شیرین گیلکی بخونید).یه بار هم ...ولش کن بابا از این دست موارد زیاد داشتیم.یه بار هم یه جا رفتیم عید دیدنی.خونه زن دایی پدر همسری.موقع رفتن خانومه ۱۰هزار تومن به دختری عیدی داد.یه دفعه پدر همسری نه گذاشت و نه ورداشت گفت من معتقدم به بچه تو این سن نباید عیدی داد!بماند که ایشون به دختری هنوز عیدی نداده و مادر همسری از طرف خودش ۵۰ تومن به ما داد و گفت تقسیم بر ۳ بکنید.بماند که بابا جونم به ما نفری ۵۰هزار تومن عیدی داد.کلا رفتارهای پدر همسری خیلی منو حرص میداد.نه فقط منو ها!همه رو حرص میداد.یه بار ما یه جا دعوت بودیم.قرار بود ساعت ۶ اونجا باشیم.پدر همسری یه دفعه غیبش زد و رفت ساعت ۸ اومد.مادرهمسری هم از عصبانیت داشت منفجر میشد.بماند که چه شد و چه نشد...

خواهر همسری هم یه شب در یه اقدام متحیرانه خیلی توپ به من نشون دادن که زود راجع بهشون قضاوت کردم و اصلا نباید به دوست شدن باهاشون فکر هم بکنم.خیلی کودکه.انقدر کودک که من روزی ۱۰۰بار از خودم میپرسیدم واقعا میخواستن این خانوم کوچولو رو شوهر بدن؟؟؟؟؟؟رفتاراش خیلی خام بود.دائم با صدای بچه ها حرف میزد.اصلا ولش کن...شاید توقع من زیاده که فکر میکنم یه دختر خانمه ۲۴ ساله باید عینه آدم بزرگا رفتار کنه.شاید زندگی منو طوری پخته که خواهر همسری به چشمم خام میاد.

از این حرفا که بگذریم به اونجا میرسیم که دختری کلی اونجا صفا میکرد.با همه میخندید و بازی میکرد و با عمو داوود همسری چنان اخت شده بود که من تعجب میکردم.زن عمو حمیرای همسری دستپختی داشت توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.آدم میخواست انگشتاش رو هم بخوره.ترشی ترش رو میریختی روی ته دیگ احساس میکردی توی بهشت داری قدم میزنی.اما اینم بگماااااااااا وزنم نیم گرم هم اضافه نشده!مهم اینه!دختری کلی عیدی جمع کرد که احتمالا همین طوری توی دست و بال ما خرج میشه و میره پی کارش.کلی جای خوب رفتیم و حلزون روی درخت دیدیم.مادر همسری یک عدد خونه خریدن به مبلغ ۷۰ میلیون.دیگه چی بگم؟آهان برگشتنی دختری توی هواپیما کاری کرد که ما باید شطرنجی میشدیم دیگه.چنان جیغ میکشد که زبون کوچیکش معلوم میشد.فکر کن مسافرا کلی پوله بلیط دادن که در آرامش به مقصد برسن اون وقت دختری کاری کرد که اونا مطمئنا ترجیح میدادن با الاغ دفعه بعد مسافرت کنن.دختره ورپریده میگفت منو ول کنید کفه هواپیما چهار دست و پا برم.هی میرفت جلوی پای من روی زمین مینشست.کاملا احساس خاک بر سری بهم دست داده بود.بعدشم که رسیدیم و بابام اومده بود دنبالمون.شام رفتیم خونشون و باقی ماجرا...الانم که در خدمت شما هستم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:26  توسط عسل خانوم | 

چمدونه نصفه نیمه بسته شده.بلیط های هواپیما روی میز نشستن.شوق پرواز توی وجودمه.داریم میریم مسافرت.برای اولین بار من عروس خانواده همسری هستم نه فقط و فقط زنش.هیجان مثبت و منفی زیاد دارم.انقدر هم استرس دارم که از دیروز چند بار به پر و پای همسری پیچیدم و اونم پیچیده و دعوامون شده توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.البته بعدشم آشتی کردیم توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ.بعد از اون روزها دیگه فکر نمیکنم چیزی ارزش قهر کردن رو داشته باشه و دعوای طولانی رو.همین که مستقلیم و مشکلات درشتمون حل شده خودش کلیه.دیگه این مشکلات ریزه هم باید باشه دیگه.

دیروز خونه انگار بمب اتم خورده باشه بهم ریخته بود.چمدون وسط سالن بود تاره نه یکی دو تا!چون اول کوچیکه رو آوردیم دیدیم جاش کمه.زنگ زدیم بابام بزرگه رو آورد برامون.لباسها و وسایل هم مثله سایر سیاران منظومه شمسی که دور خورشید میچرخن دوره چمدون در رفت و امد بودن.رخت آویز هم وسط پذیرایی پهن بود و لباسا روش داشت حمام آفتاب میگرفتن.دختری هم خوش و خرم هر از گاهی میرفت توی چمدون و همه چیز رو می ریخت بیرون و میرفت پی کارش.ظهر همسری رفت خوابید و ما به لطف دختری که خوابش نمی اومد بیدار موندیم.اون وقت عصری همکار همسری زنگیده که ما داریم میایم عید دیدنی.همسری هم بیدار شده و انگار اصلا از صبح خونه این طوری نبوده و توی این ۱ ساعتی که ایشون خواب بودن اینطوری شده شروع کردن به غرغر کردن و در باب وظایف زن و زنانگی نطق نمودن.منم لج کردم و نشستم روی مبل و گفتم مهمونای و هستن خودت جمع کن.آقا چه دردسرتون بدم دعوا شد.البته ما موقعه دعوا کاملا رعایت میکنیم که روحه بچم آسیب نبینه.خیلی ریتمیک دعوا میکنیم و فحش میدیم.فکر کن داریم میگیم خفه شو...احمق....بیب...بیب....بیب. بعد روی لبامون یه لبخند بزرگ پهنه.اینه که ما داشتیم دعوا میکردیم دختری میخندید و دست میزد.خلاصه در همون حال که دعوا میکردیم خونه رو مرتب کردیم یعنی همه چیز رو توی اتاق خواب چپوندیم و درشم بستیم.بعدشم که مهمونا اومدن گفتیم و خندیدیم و وقتی رفتن دیگه آشتی شده بودیم.

ای خواهر زن و شوهری دعوا کنن ابلهان باور کنن.

البته شب بازم سره یه مسئله ای بهم به مدت ۵/۲ دقیقه پریدیم اما چون ناموسیه نمیتونم دلیلش رو بگم.

پریا الان تو ناراحت شدی؟به خدا بدیه این کامنت بازی همینه دیگه.آدم یه چیزی رو به شوخی میگه اما چون لحن آدم لابلای کلمات شنیده نمیشه بد برداشت میشه.به هر حال کامنت من باید با لحن شوخی و تمسخر خونده میشد.تو دوست خوب منی یه وقت دلخور نشی ها.چون میدونی که من تنبلم حال ندارم بیام کامنت و کامنت کشی راه بندازم تا آشتی کنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 7:44  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM