تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker روزهای بی قراری من

تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه و یه سال جدید شروع میشه.اینکه چه طور خواهد بود رو من نمیدونم ولی امیدوارم ساله خوبی باشه.فکر میکنم امسال یکی از بهترین سالهای عمرم بود به هر جاش که نگاه میکنم میبیننم راضی هستم.حتی الان از اینکه ۶ ماه اولش توی یه حالت ناامنی دست و پا میزدیم هم راضیم چون باعث شد قدر خوشی الانمون رو بهتر بدونم.خدا رو شکر میکنم بابت بچه مریضی که سالم شد.شوهر بیکاری که یه کار خوب پیدا کرد.خانواده شوهری که به خونم تشنه بودن اما الان با هم خوبه خوبیم و شانس شروع دوباره توی یه کشور جدید بابت همه اینا از خدا ممنونم.بابت همش تا آخر عمر بهش بدهکارم.

مهمونیم هم خیلی خوب و عالی برگزار شد.البته قرمه سبزی هم به لیست غذاهام افزوده شد و به تبع قرمه سبزی پختن برنج ساده هم افتاد گردنم.خیلی استرس داشتم و تا لحظه آخر که زنگ زدن کار داشتم.شب قبلش هم زنگ زدم به مادربزرگ مادری همسری و اونم دعوت کردم.پذیراییم که عالی شد ولی مهمتر از اون این بود که تا اومدن بالا حس اضطراب من رفت پی کارش.مادربزرگ همسری ۲۰۰هزار تومن به دختری کادو داد که مستقیما به من میرسه که لطف کردم و این هلو رو متولد کردم.خانواده همسری هم مجددا یه قالیچه به ما دادن.باید برم یه سر به انباریشون بزنم فکر کنم اینا فرش فروشی دارن.بعد تازه مادر همسری یه فلاسک پر آب هویج برای شازده پسرشون آورده بودن که بخوره چشماش همچین شهلا بشه.آهان اینم بگم مادرشوهرم برای ما یه سینی بزرگ سبزه ریخته بود دفعه پیش نشونم داد.دیروز آورده بودش همش گندیده و کپک زده و کچله کچله.فکر کنم فقط چون بهم گفته بود آوردش.این همسری هم انگار حرف نزنه میگن لاله!میگه مامان اینکه همش خراب شده باید انداختش دور!عصر هم رفتیم هفت حوض و چرخیدیم.انقدر شلوغ بود که دو تا دوتا میرفتیم.من و خواهر شوهرم و دختری.همسری و مادربزرگش و مامان و باباش.خیلی خوش گذشت.شب هم دختری دهنه ما رو صاف کرد تا خوابید منم نفهمیدم کی سرم به بالش رسید...

ما داریم میریم تا سال تحویل رو کناره خانواده من باشیم.شاید این آخرین سال تحویلی باشه که من اینجام.شایدم نه.اگر کار رفتنمون درست نشه توی فکر بچه دوم هستیم.بل نگیرید هااااااااا گفتم اگه کارمون درست نشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از دوم تا هفتم عید رو میریم شهر پدری همسری که از شهرهای شمالیه.عروسیه دختر عموی همسریه.یه دفعه پریشب تصمیم گرفتیم بریم.منم که تحت هیچ شرایطی نمیتونم با دختری توی ماشین جایی برم بسکه بد ادایی میکنه.بینه خودمونم بمونه نمیخواستم ۶ ساعت با خانواده هسری توی راه باشم.دیگه بابا یه میلیمتر فاصله لازمه.گفتیم چه کنیم؟زنگ زدیم به عموی هسری که توی شهرشون کاروان زیارتی داره.به تبع کارش کلی آشنا توی آزانس های هواپیمایی داره.سریع برامون ۲ تا بلیط هواپیما جور شد و این طوری شد که ما هم خوش و خرم به جمع مسافران نوروزی پیوستیم.

نکته:آلبوم عروسیمون رو آوردم ولی مادرشوهرم گذاشت کنار دستش و حتی لاش رو هم باز نکرد.ترسید عکسا گازش بگیرن.

مهدیه جان من اجازه ندارم بی اجازه پسورد مریم رو بهت بدم.مثله کلید خونه میمونه نمیشه که داد به کسی ولی مطمئنم اگه براش کامنت بذاری خودش بهت رمز ورود رو میده.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:3  توسط عسل خانوم | 

بالاخره همسری جانم چشماش رو عمل فرمودن.

همسری من هم درست مثله هر آدمه دیگه ای خوبی های خودش رو داره ولی عاری از عیب هم نیست.یادتونه در باب دوری و دوستی با خانوادش چقدر سخنوری کردم؟هیچی دیگه آقا از روزه ۴ شنبه ما رو کشوندن بردن خونه مامان جونش اینا تا جمعه عصر.چون مامانش زنگ زده بود و گفته بود بیاید تا من از همسری مواظبت کنم چون من بچه کوچیک دارم و شاید نرسم.من هم دوست نداشتم برم و همسری هم بهتر از هر کسی میدونست اما در راستای مرد سالاری که قربونش برم در خونه تمامه مردای ایرانی هست به خواسته مشروع من اهمیت نداد و منو برد اونجا.ازش دلخورم که با خودخواهیش حرفه منو نا دیده گرفت.اولش گفت ۱ شب میمونیم که دهنشون بسته بشه بعدش که به زوره من اومدیم خونه میگه من میخواستم تا وقتی لنزم رو در بیارم اونجا بمونم یعنی ۳ روز بعدش.تازه میگه تو اینجوری راحت تر بودی دیگه.نه دغدقه غذا پختن داشتی و نه نگهداری از من.حالا بیا توی مغزش فرو کن که قربونت برم من خونه خودم راحت ترم.از نظره همسری این حرف نهایت لوس بازیه.(همسری میزنم لهت میکنم هاااااااااااااااا!)البته اونجا بهم سخت هم نگذشت بسکه بندگان خدا منو روی چشمشون میگذاشتن و جلوم دولا راست میشدن.واقعا یا از گذشته عبرت گرفتن و یا بازیگرهای خوبی هستن.برای مادره همسری ۳ تا از عکسای آتلیمون رو داده بودم چاپ کرده بودن و قاب گرفته بودن که اصلا تحویل گرفته نشد و از ۱ ساعت بعد از ورود ما تا نیم ساعت قبل از خروج ما ۳ روزه بعد همچنان روی میز داشتن خاک تناول میکردن.بعدشم که عکس ما رو گذاشت روی شومینه سریع یه قاب عکس بزرگ ۳۰در ۴۰ از دخترش گذاشت وسط عکسای ما که یه وقت ما رومون زیاد نشه.(بالاخره مادر شوهره دیگه)روابطم با خواهر شوهرم خیلی خوب و نزدیک شده یا حداقل ایینطوری به نظر میرسه.در کل هر آن چیزی که به خانواده آقای همسر مربوطه مرتبه و زندگیمون هم داره راه خودش رو میره.مادر شوهرم برام یه پیراهن خوشگل خریده بود دله همتون بسوزه.

عید رو دوست ندارم اصلا هرگز دوستش نداشتم.اما در عوض عاشق هفته قبلش هستم.خیابونا شلوغ.سبزه.ماهی.بساط دستفروش ها که به فاصله میلیمتری از هم توی پیاده رو بساطشون رو پهن کردن.مردم در رفت و آمد.صفهای ۱۰۰ متری عابر بانکها.همه رو دوست دارم.امروز دختری رو سره صبح فرستادم خونه مامانم که برم خرید آجیل و شیرینی بکنم.توی محله ما یه شیرینی فروشی خیلی معروف هست که دمه عید صفش تا خیابون بغلی هم میرسه ولی حالی میده وقتی میری داخل و یه کاغذ میدن دستت تا اسمه شیرینی انتخابیت رو بنویسی.دو جعبه شیرینی مخصوص عید خریدم که با اون یه کارتن شکلاتی که شرکت همسری بهشون داده بخوریم و این ۲۰ کیلویی که کم کردیم رو برگردونیم سره جاش.بعدش هم رفتم آجیل شور و تخمه خریدم و خوش و خندون رفتم دنبال دختری.خریدام رو گذاشتم خونه مامانم تا بابام بعدا برام بیارتشون و خودمم دختری رو بغل کردم که پیاده برگردیم خونه تا دختری هم هیاهوی نوروز رو ببینه اما دختری سره کوچه مامان اینا سرش افتاد روی شونه من و خوابید بسکه وروجک توی خونه مامان اینا شیطونی میکنه.نه که خونه ما کوچکه به خونه مامان اینا که میرسه انگار از قفس آزاد شده باشه میجهه این ور و اون ور درست مثله خرگوش.

برای پنجشنبه ناهار خانواده همسری رو دعوت کردم اینجا.برنامه پذیرایی باقالی پلو با ماهیچه همراه با سالاد ماکارونی و سالاد فصله و بینش هم کافه گلاسه و کاپوچینو.کسی نظره بهتری نداره برای اولین باری که قوم شوهر میان خونه آدم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:8  توسط عسل خانوم | 

مدتها پیش وبلاگی رو دنبال میکردم به اسمه مادرانی مثله من حکایت خانومی بود که از خارج از کشور اومده بود و میخواست دختری رو به فرزندی قبول کنه از مشکلاتش مینوشت و آرزوهاش.از نا امیدیهاش و از عشقش به دختری به اسمه غزل و آخرش هم وبلاگش رو خیلی هپی اند تموم کرد و دیگه ننوشت و چشمه من به آینده غزل خشک شد.بارها پرسیدم از خودم الان اسمش چیه؟از گذشتش که دیگه مطمئنا چیزی یادش نیست.مادرش چه حسی داره الان؟زنی که به دنیاش آورده الان کجاست؟به بچه ای که روزی به دنیاش آورده فکر میکنه؟و...یکی از آشنایان دور من مدتی پیش یه بچه رو به فرزندی قبول کرد هر بار که خبر و یا عکسی از این عزیز به دستم میرسید با هیجان به همسری نشونش میدادم و میگفتم ببین این فلانیه همونی که از پرورشگاه آوردنش.آخرین بار همسری به من گفت عسل دیگه اینو نگو ... دیگه الان بچه اونهاست نه بچه ای که یه روز از پرورشگاه آوردنش.

نمیدونم چرا امروز توی این حال و هوام که راجع به این مطلب پست بگذارم.ولی دلم میخواد بنویسم.سالها پیش وقتی ۱۷ ساله بودم و قرار بود از ایران برم تصمیم گرفتم چند ماهی به صورت خیریه توی شیرخوارگاه آمنه کار کنم.البته پذیرفته شدن توی این شیرخوارگاه به خصوص به خاطر تبلیغاتی که توی این سالها براش شده کار راحتی نیست حتی اگه بخوای مجانی کار کنی.بالاخره با دوندگی های مادرم که همیشه دنبال برآورده کرده خواسته های من بوده شد و من بعد از انجام یه سری آزمایش به عنوان مربی وارد اونجا شدم.بخشی که من به اونجا معرفی شده بودم بخش قرنطینه بود که نوزادها و بچه ها رو وقتی پیدا میکردن یه مدت اونجا نگه میداشتن تا یا والدینشون پیدا بشن یا به فرزند خواندگی برن و یا اگه بیماری دارن خودشو نشون بده و بعد تقسیمشون میکردن به قسمتهای دیگه. اولین روزی که من وارد شدم یه نوزاد دختر توجه منو جلب کرد.اسمش ملاحت بود و تاریخ تقریبی تولدش رو زده بودن ۱۰/۱۰/۸۰ اون موقع که من رفتم اونجا فکر میکنم ۲ ماه بیشتر نداشت.خیلی ناز بود و واقعا لفظ نخودچی برازندش بود.توی نگاهش یه چیزی بود که انگار میبردت اون دور دورها.حتما که به خاطره تربیتی که اونجا شده بود خیلی بغلی نبود اما حالا که خودم بچه دارم میدونم که اونم حتما نیاز به محبت داشته . تاریخی که به پروزشگاه تحویل داده شده بود نشون میداد که حدودا ۵ روز بعد از تولدش بوده.یعنی فقط ۵ روز مادر داشته.من شخصا به حروم زاده بودن یا حلال زاده بودن کوچکترین اعتقادی ندارم همون طور که ابدا معتقد نیستم که دو تا جمله عربی زن و مردی رو به هم محرم یا نامحرم کنه.من فکر میکنم زنی که مادر جسمی ملاحت بوده حتما عاشقش بوده و به امیده یه معجزه به دنیاش آورده وگرنه هزاران راه برای انداختن یه جنین وجود داره از روشهای سنتی و کم هزینه مثل خوردن زعفرون و تخم شوید گرفته تا آمپول و قرص و ...اما نه این زن خواسته بچش رو به دنیا بیاره و بعدش خدا میدونه چه طوری روی دلش پا گذاشته و جگر گوشش رو سپرده به دست خدا و سرنوشت و رفته به این امید که زن دیگه ای پیدا بشه و عزیزش رو به آرزوهاش برسونه.ملاحت برای من شروع جوانه زدن اولین احساسات مادرانه بود.وقتی عوضش میکردم و بهش شیر میدادم و وقتی با وجود غرغر های مربی بخش بغلش میکردم.میترسیدن بغلی بشه.ولی دختر کوچولوی من محبت میخواست.از روی سر شونه من با کنجکاوی اطراف رو نگاه میکرد و وقتی زمین میگذاشتمش گریه نمیکرد فقط لبخند میزد انگار داشت بابت سواری از من تشکر میکرد.یه بار که خیلی گریه میکرد مربی بخش آوردش و تکیش رو داد به دیوار و مثلا نشوندش که حواسش پرت بشه.یه جور عجیبی نگاه میکرد.الان که خودم بچه دارم دلم میخواد برم و اون زن رو تیکه تیکه کنم که یه بچه سه ماهه رو نشوند بدونه اینکه به دردی که کمر ظریف اون میکشه توجه کنه.یه روز بعد از ۳ هفته که نرفته بودم شیرخوارگاه رفتم.تا رسیدم رفتم سراغ تخت ملاحت...ملاحت نبود...ملاحته من نبود...مربی رو صدا زدم و پرسیدم ملاحت کجاست؟گفت بردنش...کجا؟یه زن و شوهر از اسپانیا بردنش.اوه نمیدونی چه پولدار بودن برای تضمین یه خونه توی فرمانیه به نامش کردن...بغضم گرفت اگرچه میدونستم هنوز تا چند ماه نمیتونن ملاحت رو از ایران خارج کنن...اگرچه میدونستم این بهترین سرانجامی بود که ممکن بود برای ملاحت پیش بیاد...اگرچه هر بار که به ملاحت میرسیدم بغلش میکردم و توی گوشش میگفتم من میدونم تو خوشبخت میشی و از اینجا میری...اما بازم رفتنش دردناک بود.قلبم فشره میشد.من مربی خیریه ملاحت که فقط ۴ ماه باهاش بودم از رفتنش درد کشیدم وای به حاله زنی که بعد ۹ ماه اون رو از دست داده بود.میدونم که اون به ملاحت به چشم مزاحمی توی رحمش نگاه نمیکرده که اگه نگاهش این بود سقطش میکرد.اون طور که شنیدم پدرخونده ملاحت ایرانی و مادرش اسپانیایی بود و حالا حتما دختر کوچولوی من از شیرخوارگاه آمنه و میدون ونک و من هیچ چیزی یادش نیست.اسمه جدیدی داره که ممکنه فارسی نباشه.خدا میدونه چند تا کلمه فارسی بلده؟ولی میدونم الان ۷ سالشه و دنیا جلو روشه.

تخت ملاحت خیلی زودتر از تصور من دوباره پر شد و کارت بالای تختش خیلی زود با کارت نوزاد بعدی عوض شد ولی نبودنش و رفتنش همیشه مثله یه حفره توی قلب من باقی موند.بعد از اون دیگه زیاد اونجا نرفتم.بچه های دیگه ای بودن که هرکدوم برای یه جور عزیز بودن اما ملاحت...اون چیزه دیگه ای بود.

چرا اینا رو نوشتم؟نمیدونم.به دخترم که نگاه میکنم.به مادره غزل توی وبلاگ مادرانی مثله من فکر میکنم.به اون زنی که به دنیاش آورده و اون زنی که الان مادرشه.و به زنی که چند ماه مادره غزل بود و واسطه بین این مادر و اون مادر بوده ولی هرگز کسی اسمی ازش نمیبره و اصلا کسی به حساب هم نمیارتش.

به زنی فکر میکنم که ملاحت رو به دنیا آورد و به زنی فکر میکنم که الان مادرشه و به خودم فکر میکنم که توی ۱۷ سالگی ۴ ماه مادرش بودم.دعای خیره من همیشه پشت سره ملاحتمه هر چند که دیگه هرگز نمیبینمش.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:48  توسط عسل خانوم | 

میدونید من به یه نتیجه جالب رسیدم.احتمالا همون قدر که من از رفتارای خانواده شوهرم دارم شاخ در میارم اونا هم از رفتارای من متعجب هستن.بالاخره همیشه هر وقت اونا یه توپ انداختن ما هم یه جوره دیگه انداختیم.یعنی میخوام بگم منم آدم توسری خوری نبودم و زورمون بهم میچربیده.حالا اونا با من خوب شدن و من هم با اونا.طوری که انگار هرگز بین ما قهری نبوده.در همین راستا امروز خواهر شوهرم اومد اینجا و برام خیلی خیلی خیلی شگفت آوره گفتنه این حرف اما بهمون خوش گذشت.مثله دو تا دوست بودیم.راستش دیگه فکر نمیکنم تله ای در کار باشه.فکر میکنم اونا هم توی این سالها از من میترسیدن و بدشون می اومده که پسرشون رو ازشون گرفتم اما حالا میبینن من باعث در جا زدن همسری نشدم بلکه اونو صاحب همه چیز کردم.فکر میکنم منو پذیرفتن و دارن رفتارهای قبلشون رو جبران میکنن.مضاف بر اینکه منی که قبلا رو بهشون نمیدادم الان خیلی گرم برخورد میکنم.به هر حال هر چیزی دو طرفه هست.رابطه آدمی هم از این قانون مستثنا نیست.

دیشب همسری زنگ زد که بیا بریم رفاه خرید کنیم.منم دختری رو برداشتم و رفتم جلوی فروشگاه و دیدم همسری منتظرمونه.رفتیم داخل و دختری رو نشوندیم توی چرخ و راه افتادیم.آقا من هر چی بر میداشتم میدیدم همسری داره غر غر میکنه و هی میگه سنگینه سنگینه.هی داشتم حرص میخوردم ها اما هی میخندیدم و زیر سبیلی رد میکردم.کار رسیده بود به یه جایی که دمه هر قفسه میرسیدیم میگفتم همسری میخوام فلان چیز رو بردارم.از نظرت اوکیه؟اونم باز غرولند میکرد و میگفت وای نمیشه از سوپر سر کوچه بخریم.منم دیگه واقعا کفری شده بودم و میخواستم گوش همسری رو بگیرم و بپیچوم.بهش گفتم همسری جونم اولا شما کارت خرید داری و فقط میشه اینجا خرید کرد سره کوچه باید نقدی حساب کنیم.دوما مگه مریضی وقتی میخواستی هیچی نخری گفتی بیا فروشگاه.گفت ای بابا آخه اگه دستمون سنگین باشه چه طوری بریم شام بیرون؟الهی همسری جوجوی من میخواسته منو سورپرایز کنه.دیگه اینو که گفت و خلاص شد دوباره خریدمون رو شروع کردیم و اینبار همه چی برداشتیم.از فروشگاه اومدیم بیرون و با دست سنگین راه افتادیم بریم شام بخوریم.رفتیم یه پیتزایی که معمولا میریم همون جایی که یه بار یه پسره با دوست دختر غرغروش اصرار داشت دختری رو به یاده برادر زادش بغل کنه و دوست دخترش هی میگفت نکن نکن.به دختری هم سیب زمینی و پیتزا دادیم اونم کلی صفا کرد و کلی همه جا رو بهم ریخت و ...تازگی ها انداختن و افتادن اشیا رو کشف کرده یه چیزی رو از یه ارتفاعی پرت میکنه و بعدش خم میشه افتادنش رو نگاه میکنه.به همین ترتیب هر چی سس و چنگال و دستمال بود رو شوت کرد پایین میز تا هم ما میگذاشتیمشون روی میز به چشم بهم زدنی دوباره شوتشون میکرد پایین.خلاصه ما هم مثله آدمای در حاله فرار بدو بدو غذا خورده نخورده بلند شدیم و اومدیم خونه و بازم خورشت بامیه موند روی دست من.نگران نباشید صبح گذاشتم همسری به عنوان ناهار بردش اداره.شب هم خورشت قیمه ریختم توی آرامپز و رفتم لالا.صبح هم پاشدم و مثله زبل خان خونه رو مرتب کردم و جارو کشیدم و بعد یادم افتاد که خاک بر سرم هیچی جز یه بسته بیسکویت برای پذیرایی ندارم.از توی میوه های یخچال هم یه ظرف میوه درست و حسابی در نمی اومد.خونه هم پول نداشتم و باید میرفتم بانک تازه تا اومدنه خواهر شوهرم هم زمانی نمونده بود.زنگ زدم به مامانم و گفتم مامان میوه داری؟الان خواهره همسری داره میاد.مامانم گفت الان برام میاره.دیگه بیست دقیقه بعد مامانم رسید طفلک سبزی و ماست هم خریده بود و میوه و آجیل هم آورده بود.خودش ایستاد پای سینک و همه سبزی ها رو شست و پاک کرد و رفت.قربونش برم خیلی دست کمک داره.خلاصه بساط پذیراییم جور شد.کم کم خواهر شوهرم اومد و نشستیم به حرف.اتفاقا الان به نظرم دیگه مارمولک نمیاد.رفتاراش خام هست اما مارمولک نیست.اتفاقا خیلی ساده و مهربونه.شاید دید من هم بد بوده.به هر حال ما همیشه اون روی بدمون رو به هم نشون داده بودیم غافل از اینکه خوده واقعیمون اون نبوده.دختری اولش با عمش غریبی میکرد اما بعد چنان باهاش دوست شده بود که...ما که ناهار میخوردیم دختری پایین پای ما نشسته بود و با یه خیار و خط چشم من بازی میکرد.عصری که مادر شوهرم زنگ زد اینو براش تعریف کردم.جان من اگه گفتید چی گفت؟گفتن این به خاطر موج مثبت و آرامشی هست که یاسی جون همیشه هر جا میره از خودش منتشر میکنه(ای من قربونه این تیکه مادرشوهرانت برم)من گفتم بله بله همین طوره.در حالیکه توی دلم داشتم قربون صده مادرشوهرم میرفتم که انقدر باحاله و داره سعی میکنه مادرشوهر باشه.(ای بابا شما ها چه میفهمید من چی میگم؟۳ سال یه مادر شوهر ۱۰۰ درجه ببینی بعدش یه دفعه بشه ۱۰ درجه خوب آدم ذوق میکنه دیگه).خلاصه خواهر شوهرم ساعت ۵ رفت و اگه میبینید من اومدم آپ میکنم دلیلش اینه که طفلک همه ظرفا رو شست و کاری برای من نگذاشت که من بعد رفتنش انجام بدم.راستی یه دست لباس تو خونه شیک هم برای دختری هدیه آورده بود.

دختری بیدار شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:47  توسط عسل خانوم | 

نمی دونم تا حالا شده آرزویی چیزی رو داشته باشید بعدش وقتی بهش رسیدید از داشتنش بترسید؟الان این شده حکایته من.همه این ۳ سال آرزوم روزی بود که با خانواده شوهرم دوست باشم . حداقل اگه نمیتونیم دوست باشیم دشمن هم نباشیم.اصلا زود بچه دار شدنمون  هم دلیلش همین بود اما نه اونا کوتاه بیا بودن و نه من آدمی بودم که زیره باره حرف زور و غیر منطقی برم اما حالا که همه چیز خوب شده من می ترسم.همین الان تلفن رو قطع کردم در حالیکه نزدیک یک ساعت و نیم بود داشتم با مادر شوهر و خواهر شوهرم حرف میزدم.از اون روزی که از خونشون اومدیم هر روز مادر شوهرم به بهانه پرسیدن حاله دختری که سرما خورده زنگ میزنه و کلی حرف میزنه.خیلی خوب و مهربونانه.انقدر خوب که شک بر انگیزه.امروز بعد از حرف زدنمون گفت گوشی یاسمن میخواد باهات حرف بزنه.با تعجب پرسیدم با من یا با دختری؟گفت دختری که نمیتونه حرف بزنه معلومه با تو!البته فکر کنم خواهر شوهرم اولش خواست کرم بریزه چون میدونه من دوست دارم مش کنم ولی همسری نمیگذاره تا گوشی رو گرفت گفت امروز رفته بودم آرایشگاه اگه گفتی چی کار کردم؟خلاصه گوشی رو داد دستمون که رفته مش کرده.البته خدا وکیلی من انقدر از اینا بدی دیدم که این جور کرم ریختن ها برام جالب و نشاط آوره.هم احساس میکنم وارد بازی عروس و خاندان شوهر شدم و هم بازیش انقدر سخت نیست که گیج بشم بلکه انقدر راحته که با اطمینان به بی خطر بودنش بازی میکنم.خلاصه صحبت از آرایشگاه شروع شد و به هزار جا ختم شد و آخرش با شادی و خنده قطع کردیم در حالی که هر دومون تلفنهامون شارژش تموم شده بود.اینکه انقدر حرف داشته باشیم عجیب نیست چون من و خواهر شوهرم دقیقا هم سنیم اما اینکه اون بخواد با من حرف بزنه در حالیکه ما تا ۱ ماه پیش به خونه هم تشنه بودیم و به هر حال اون خودش کلی دوست داره عجیبه.آخرش گفت شاید فردا بیاد پیشم.میدونی این دقیقا همون جاست که همیشه آرزوش رو داشتم.همون جایی که وقتی دوستام از روابطشون با خانواده شوهرشون تعریف میکردن من حسرتش رو میخوردم اما الان که اینجام میترسم.چه طور ممکنه دو تا دشمن یه دفعه با هم دوست بشن؟راستش من آدمی نیستم که محبت ببینم و جفتک بندازم.باهام خوب تا بشه منم خوب رفتار میکنم اما آیا خانواده همسری هم همین جوری هستن؟درسته که هر دو دسته یعنی من و اونها رو دو تا آدم بهم وصل میکنه و اونا همون دختری و همسری هستن و درسته که هر دوی ما عاشق این ۲ آدم هستیم ولی آیا این کافیه؟مادرشوهرم گفت همسری که چشماش رو عمل کرد ۱ هفته استراحتش رو بیاید اینجا بمونید.البته لطف داره و منم حوالش دادم به همسری ولی دیگه انقدر هم خام نمیشم.رابطه ما نو پا تر از اونه که من برم ۱ هفته اونجا بمونم.زمان...فقط زمان میتونه صداقت این رابطه رو به هر دو طرف نشون بده.بگذریم.

امروز رفتم دنبال کلی کار.اول رفتم اسکندری و ریز نمرات لیسانسم رو که ۶ ماه پیش درخواست داده بودم تحویل گرفتم بعدش رفتم اداره کل آموزش دانشگاه تهران و گواهی اشتغال به تحصیل این ترمم رو گرفتم بعدش هم با گرو گذاشتن کارت دانشجوییم مدارک دبیرستانم رو گرفتم.بعدش رفتم امیر آباد دنبال مرخصی گرفتن برای این ترم اونجا گفتن باید برم از کتابخونه مرکزی که توی دانشگاه تهرانه فرم تسویه بگیرم و اونا هم کارت دانشجویی میخواستن.دوباره برگشتم انقلاب رفتم اداره کل مدارکم رو پس دادم و کارتم رو گرفتم و اون کار رو انجام دادم و بعدش برگشتم دانشگاه مراحل اخذ مرخصی رو طی کردم و بعدش باز برگشتم اداره کل کارت رو دادم و مدارک رو پس گرفتم بعدش بردمشون فردوسی و دادم ترجمه و آخرش هم جنازم رو رسوندم خونه تا در خدمت دختری جونم باشم.(قربونش برم وقتی من داشتم با عمش حرف میزدم در حال شیر خوردن خوابش برد). ۸۴ هزار تومن پول ترجمه شد.(بزن زنگ رو )همین دیگه.خونه هم خیلی بهم ریخته هست ولی حسش نیست مرتبش کنم.باز خدا رو شکر که غذا دارم وگرنه کی حال داشت الان پاشه شام بپزه؟راستش دیشب خورشت بامیه طبخ نموده بودم که مامان جانم زنگ زد و گفت دایی جونم طبق معمول سر زده پاشده از آمریکا اومده ایران و شام میاد اونجا.منم خدا خواسته قابلمه رو گذاشتم توی یخچال و شال و کلاه کردم و رفتم خونه مامانم اینه که غذا درسته مونده برای امشب.داییم از آمریکا ۲ دست لباس برای دختری آورده( یه ژاکت مشکی معرکه هم برای مامانم آورده بود که چون مامانه من رنگ مشکی نمی پوشه رسید به من.خاک بر سره من که سایزم با مامانم یکیه)یکی از لباسا یه شلوار جین پیش سینه داره خوشگله.این شلواره انقدر بزرگه که تا از توی ساکش درش آورد من گفتم اوههههههههههههههه تا دختری چهار پنج ساله بشه بتونه اینو بپوشه.گفت آره ولی این سایزش ۱۲ ماه آمریکاییه.من رو میگی کف نمودم که فکر کن بچه یک ساله آدم انقدر باشه.یه دفعه بگو بچه غول زاییدی خودت رو خلاص کن دیگه.

من برم پی کارم.

فعلا

..........................................................................................................................................

آرزو جان به یادتم.۶ ماه گذشته به من نشون داد که برای خدا یک لحظه اراده هست تا از هیچی همه چیز بسازه.اگه هنوز توی سختی هستی فقط صبر کن.من خیلی وقتها خواستم برم و الان از صمیم قلب خوشحالم که موندم.صبر کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:42  توسط عسل خانوم | 

الان مامانم زنگ زد و گفت گواهی عدم سوء پیشینم رسیده و من فردا باید مدارکم رو ببرم دارالترجمه.با خالم تماس گرفتم گفت مدارک مالی که سفارت خواسته ۲ هفته طول میکشه تا حاضر بشه.احتمالا بعد از تعطیلات عید درخواست میدم.وقتی مامانم گفت گواهیم رسیده یه حس بد سرازیر شد توی وجودم.انتظارش رو نداشتم به این زودی قضیه جدی بشه.درسته که این خواسته و تصمیم من و همسری بوده.درسته که یه تقاضا هرگز به این معنی نیست که ۱۰۰٪ بهمون ویزا میدن و میریم.اما با تمامه اینها فکر ترک کردن همسر عزیزم حتی برای یه مدت کوتاه و به طور موقت خیلی آزارم میده.اونم حالا که با خانواده همسری آشتی کردیم و همه چیز زندگیمون کاملا داره بر طبق مرادمون پیش میره.میترسم.میدونم که تغییر همیشه ترسناکه.میدونم که اونجا از راحتی که اینجا دارم خبری نیست.میدونم اونجا دیگه نمی تونم زنه خونه باشم و بی خیال و بیکار بشینم و بزرگ شدن بچم رو تماشا کنم.با تمامه اینا میخوام برم.میخوام برای خودم و دختری و همسری و بچه های آیندمون یه شانس جدید به وجود بیارم.همه امیدم به خداست که ظرف ۶ ماه گذشته فقط توی زندگیمون معجزه آورده و بس.امیدوارم به من صبری بده تا بتونم دور از همسری دوام بیارم.چقدر میترسم از آینده.ولی من کله شقم.همیشه از هر چیزی که ترسیدم چشمام رو بستم و پریدم توش حالا هم چیزی تغییر نکرده هنوز من همون عسلم.تازه الان قابلیتهام هم بیشتر شده.تجربه ۳ سال زندگی مشترک دارم.یه همسر مهربون و یه دختر فوق العاده دارم.خانواده خودم و خانواده همسرم رو دارم.خدا رو دارم.پس دیگه نباید از چیزی بترسم.به امید خدا فردا مدارک خودم و دختر کوچولوم رو میبرم برای ترجمه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:19  توسط عسل خانوم | 
روزه عالی بود.ناهار رفته بودیم اما شام هم موندیم.حرفی از گذشته نزدیم.فردا میام و مفصل و مو به مو مینویسم.خیلی خیلی خیلی خوشحالم.انگار دلم یک دفعه از کینه خالی شد.

فردا نوشت:

چقدر چیزا بود که دلم میخواست بنویسم.چقدر چیزا بود که دلم میخواست تعریف کنم.میخواستم بنویسم تا دخترم بعدها بدونه.میخواستم از خنده های زیبای دخترم بنویسم.از اینکه تمامه مدت نهار توی بغل مادربزرگش بود و برای عمش دلبری میکرد و من و پدرش با آرامش غذا میخوردیم و خیالمون راحت بود که به دخترمون داره حسابی خوش میگذره.میخواستم بنویسم که چقدر خوشحالم که هر کسی میخواست چیزی به دختری بده از من میپرسید عیبی داره یا نه؟و...خیلی چیزای خوب دیگه هم دیروز اتفاق افتاد که واقعا باعث شد اوقات خوبی رو اونجا سپری کنم.بعد از سه سال یه بار سنگین از قلبم برداشته شد.برای اولین بار به این فکر نمیکنم که جواب واسطه ها رو چی بدم که برن و دیگه برنگردن.برای اولین بار کابوسم دفعه بعدی که پدر همسری میاد دیدنمون نیست.از خودم تعجب میکنم.انگار یه پروانه کوچیک توی قلبم داره بال بال میزنه.پدر همسری دیروز حرصم رو در نمیاورد بلکه منو شاد میکرد.سخته و عجیبه گفتن این جمله برام ولی انگار دو...ست...ش میداشتم.چقدر برام عجیبه ها به خواب هم نمیدیدم یه روز بگم انگار پدر همسری رو دوست دارم.نه  پدر همسری رو نه!پدر شوهرم رو!.خدای من عجب عسل جالبی شدم.فکر کنم مادرشوهرم توی اون ته چین خوشمزش داروی محبت ریخته بود.چقدر خوب بود و خوش گذشت.البته ۲ تا تیکه مادرشوهرانه هم شوخی شوخی اومد ولی من نه تنها بدم نیومد خندم هم گرفت بهم چسبید.تا باشه از این کنایه ها باشه راجع به کم لباس پوشیدن همسری و دختری و لاغر بودنشون...انقدر ۶ سال بدترش رو شنیده بودم که دیروز که مادرشوهرم اینا رو میگفت من احساس میکردم داره در و گوهر می افشانه.خواهرشوهرم هم خوب بود.نمیگم نشستیم گل گفتیم و گل شنیدیم اما واقعا خوب بود.البته موقع خداحافظی یه چیزی گفت که یه ثانیه سرم داغ شد.به همسری هم گفتم هر چند که خودش هم شنید اما ۲ دقیقه بعدش گفتم ولش کن بابا.انقدر روزه خوبی داشتم که حالا نمیخوام خرابش کنم.راستش خواهرشوهرم خیلی خامه.با اینکه هم سنه منه ولی رفتارهاش خیلی بچه گانه هست برای همین یه مقداری حدس میزنم اصلا نفهمید متلک انداخته.فکر کنم فقط این جمله رو گفت که رابطمون به نظر خیلی صمیمی بیاد!میدونی؟موقع اومدن هم یه قالیچه دست بافت بهمون هدیه دادن با کلی خرت و پرت که بدون اینکه بهمون بگن گذاشت دمه در برامون.تازه ناهار امروزمون رو هم دادن.همسری و پدرش غروب رفتن زن عموی همسری رو که از شهر پدری همسری اومده تهران دیدنه دخترش بیارن اونجا.وقتی همسری رفت من ترسیدم که الان مادر و دختر بیفتن به جونم و متلک بارونم کنن منم که سریع جوش میارم و جواب میدم...اما خدایی هیچی نگفتن.کافی بود تا لب تر کنم تا اون چیزی که میخواستم برام فراهم باشه.انقدر هم سیاست نداشتن که یه خورده جلوی عروسی که ۳ سال باهاشون قهر بوده خودشون رو بگیرن و ریز و درشت زندگیشونو رو نکن اما نشستن و جلوی ما راجع به نامزدی بهم خورده خواهرشوهرم حرف زدن که دهنه من رسما باز موند چون من عمرا این کار رو هرگز نمیکردم.بعدش هم چیزه دیگه ای که نظرم رو جلب کرد دسته گل نامزدی خواهر شوهرم بود که خشک کرده بودن و توی سالن جلوی دید بود.خوب راستش بازم من هرگز این کار رو نمیکنم یعنی نامزدی که بهم خورده دیگه گلش رو میخوام چی کار؟وقتی رسیدیم اونجا دیدم از روی عکسای دختری که همسری توی موبایلش داشت و دفعه قبل که ماموریت رفته بود شهرشون برای پسرعموش بلوتوث کرده بود پرینت گرفته بودن و قاب کرده بودن.دلم سوخت براشون یه عکس بی کیفیت رو گذاشته بودن بهترین نقطه خونشون تا نشستم کیفم رو گشتم و یکی از عکسای پاسپورت دختری رو که خیلی هم ناز بود به مادر همسری دادم اونم خوشحال شد و عکس رو گذاشت جلوی دید!دیگه کاری که خیلی برام جالب بود این بود که پدر همسری رفته بود و صبح برای دختری آب میوه خریده بود البته پدره منم همیشه برای دختری خرید میکنه اما خوب راستش از پدر همسری توقع نداشتم برای همین خیلی برام خوشایند بود.شام رو به اصرار من موندیم اونا هی میگفتن بمونید و همسری هم بدش نمیومد ولی فکر کنم روش نمیشد چیزی بگه چون بابام لحظه آخر که ماشین رو برمیداشتیم گفت شام اینجا دعوتید ها!منم همون جا با صدای بلند گفتم همسری من دارم به بابام اس ام اس میزنم که بگم ما شام میمونیم.همسری هم گفت نه میریم...اما کور بشه عسل خانومی که همسریش رو نشناسه.از ساعت ۵ هی من میگفتم بریم هی اون نیم ساعت نیم ساعت وقته اضافی میگرفت اون وقت من میگم بمونیم میگه نه بریم.البته به خودم هم داشت خوش میگذشت.شام هم که زن عمو و دختر عمو و همسره دختر عموی همسری اومدن بازم بهم خوش گذشت.مادر همسری به زن عمو گفت خدا رو شکر بهترین عروس گیرم اومده والا یه چی میخوام بگم نمیدونم درک میکنید یا نه؟چند سال پیش من یه بار رفتم دیدنه مادره همسری تا ببینم حرف حسابش چیه و چرا با ازدواج من و همسری مخالفه اونم انقدر با محبت رفتار کرد که من به همسری گفتم تو منو نمیخوای مخالفت مامانت رو بهانه میکنی بعدش مامانه کلی حرف پشتم زد و اون بلاهایی رو سرمون آورد که خورد خورد توی این مدت تعریف کردم.الان به خاطره همین خیلی شکاک و بدبینم.نمیدونم محبتشون واقعی بود یا دره باغ سبز بود؟نمیدونم تا ابد راجع به روابط گذشته حرف نمیزنن یا منتظر فرصته مناسب هستن تا نیش بزنن؟نمیدونم و فکر کنم هیچ جوری هم نشه فهمید مگه به مرور زمان.برای همین باید فاصله رو حفظ کرد تا باز اصطکاک به وجود نیاد.راستی اینم بگم که اگه نگم بی انصافی میشه مادرشوهرم آشپز فوق العاده ایه.ناهارش زرشک پلو با ته چین و آش رشته بود و شامش باقالی پلو با مرغ و قرمه سبزی و ته چین و آش.باید یه فکری بکنم وگرنه ممکنه همسری غذاهای مامانش به دهنش مزه کنه دیگه غذاهای منو نخورهدیگه ساعت ۱۰ شب با بدرقه گرمشون راهی خونه شدیم در حالی که من همه راه تا خونه رو که دقیقه از غربی ترین نقطه تهران به شرقی ترین نقطه تهرانه انقدر از روی هیجان مثبتی که داشتم حرف زدم سره همسری رو خوردم.حالا دخترم دو تا پدربزرگ و مادربزرگ داره که عاشقه سینه چاکش هستن.یه عمه و دایی داره که از ته دل دوستش دارن و یه پدر و مادر داره که بعد از ۳ سال رنگ آرامش دیدن. 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 22:57  توسط عسل خانوم | 

الان خدا میدونه فقط که آیا من خر شدم؟خودم رو به خریت زدم؟دیگران رو خر فرض کردم؟خر...خر...خر...بعد از اون دیدار من و خانواده همسری در دو هفته پیش خونه مامانم اینا که نه اونا با من و نه من با اونا یه کلمه حرف نزدیم دیشب من و مادرشوهرم با هم ۴۵ دقیقه حرف زدیم.میگم مادرشوهرم برام واژه غریبی به نظر میرسه.اصلا توی این ۳ سال عادت نداشتم به این فکر کنم که مادر شوهری داشتم همیشه این زن با اون زبون خاردارش برام فقط مادر همسری بود و بس نه مادر شوهره خودم ولی حالا ظاهرا باید بپذیرم که مادرشوهره خودم شده.توی این ۲ هفته همش به محل کار همسری زنگ میزدن و حال و احوال میکردن اما به من زنگ نمیزدن و من خیلی دلخور بودم هر چی نباشه اینا ۳ سال کاری با من کردن که اون سرش ناپیدا بود اگه الان بنا به آشتی بود باید از دل من در می آوردن وگرنه همسری که بچشونه و کینشون رو هر چی هم بد باشن به دل نمیگیره.تا اینکه به همسری زنگیدن و گفتن جمعه یعنی فردا بریم اونجا منم به همسری گفتم بگو به من زنگ بزنن و دعوت کنن.همسری همچین بفهمی نفهمی اون موقع بهم رو نداد(بچه ننه!)اما بعدا که مادرش بهش زنگ زده بوده گفته بوده من نمیدونم و باید به عسل خانوم بگی.میدونم زنگ زدن به من برای اون هم کار شاق و سختی بوده و هست.میدونم چقدر از من بدش میاد( شایدم نیاد والا کلی پشت تلفن دخترم دخترم کرد)به هر حال زنگ زد و تحویل گرفت و من هم.از خاطرات بارداریم گفتم و از خاطراتش شنیدم.از روزانگی هام گفتم و از روزمرگی هاش شنیدم.نمیگم بینمون روابط صمیمی بود اما لااقل سعیمون رو کردیم و موفق هم بودیم.البته دو تا متلک اومد که چون خیلی خیلی غیر مستقیم بود و منم واقعا دیگه حاله دعوا ندارم نشنیده رد کردم و خودم رو زدم به اون راه.بعد از قطع کردن حس خوبی داشتم.میدونم این تازه یه شروعه که شاید ادامه خوب و موفقی هم نداشته باشه اما به هر حال من راضی هستم.راستش از بابت مادر همسری نگران نیستم.اتیشی هست و از روی عقل حرف نمیزنه اما بد ذات نیست اما خواهر شوهرم بی نهایت مارمولکه.راستش اگه توی این ۳ سال مادرشوهرم ۱۰ بار ما رو با پیامکهاش منور کرد خواهر شوهرم ۱۰۰۰ بار با اس ام اسهای صد بار بدترش عاصیمون کرده بود.گاهی فکر میکنم اصلا اونه که مادر همسری رو توی این سالها تحریک میکرده.به هر حال همینه که هست دیگه.خانواده شوهر اسمش روشه.

با این وجود من خوشبینم.من عاشق شروعهای تازه هستم.شاید اینبار خوب بود.شاید اونها هم از ۳ سال گذشته درس گرفته باشن و با دید مثبت وارد این رابطه جدید بشیم.نمیدونم.اما خوشبینم و برای فردا اگرچه استرس دارم اما خوشبینم.

نسترن جان تو فامیلیت عاکفیان نیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:14  توسط عسل خانوم | 
بوی عید میاد.پنجشنبه شب که با همسری و دختری از گردش بر میگشتیم دیدم ماهی قرمز میفروشن.امسال دومین عید دختر کوچولوی منه.پارسال یادمه وروجک روزه عید بر خلاف همیشش که نمیخوابید و بغلی بود بیدار نمیشد.حتی شیر هم نمیخواست بخوره.صورتش رو با آب سرد میشستم تا بیدار بشه و شازده خانوم حتی لای چشمشم باز نمیکرد که نشون بده فهمیده خیس شده.هنوز ۴۰ روزش هم نشده بود.خلاصه خوب روز اول عید و سال تحویل رو کوفتمون کرد.ما هم که همش نگران سلامتیش بودیم و هنوز ترس روزای مریضیش از وجودمون بیرون نرفته بود دائم با نگرانی میپرسیدیم چی شده که هیچ واکنشی مبنی بر بیدار شدن نداره.تا اینکه طرفای غروب گرسنگی بهش غلبه کرد و با صدای گریه نازکش که مثله صدای بچه گربه ها بود دله ما رو شاد کرد.یاده اون روزا به خیر.اما حالا...آرزومه بخوابه.بسکه وروجکه مموشه مامان.

خبر تازه ندارم.جز اینکه رفتم سفارت و فرمهای مربوطه رو گرفتم و تصمیمون برای اینکه اول من و دختری بریم و بعد همسری بیاد قطعی شد.فعلا تقاضای گواهی عدم سوء پیشینه دادم و فکر کنم دو سه هفته معطل اون باشم بعد باید مدارک رو بدم ترجمه و بعد هم سفارت و بعد انتظار.فعلا باید دید گواهی کی میاد؟اگه بخوره به تعطیلات دیگه میره تا بعد ۱۳ فروردین.

قراره همسری چشماش رو عمل کنه.کسی دکتر خوب برای عمل لیزیک میشناسه؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:21  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هیچ توضیحی ندارد...آدم مرده که توضیح نمیخواهد...اینجا روزهای زنی رو میخونید که روزی توی آغوش همسرش بود و قدر ندونست و حالا دیگه آغوشش رو نداره و نفسی هم نداره...اینجا روزهای زنی رو میخونید که داره توی جهنم خدا دست و پا میزنه

نوشته های پیشین
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین، شور و تلخ
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
رنگارنگ زندگی من
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM