
![]() |
![]() |
|
|
یه چند تایی از دوستان پرسیده بودن که پس پست قبلی چی شد؟راستش من پستای خیلی خصوصی رو فقط چند ساعت عمومی میکنم و بعدش به صورت ثبت موقت برای خودم نگهشون میدارم.چون به هر حال همسری هم به اینجا مرتب سر میزنه و در واقع یکی از خوانندگان خاموشه منه و اونم توی زندگیه من شریکه و میدونم اون خیلی خوشش نمیاد مسائل مربوط به خانوادش اینجا مطرح بشه.(البته اگه به دله اون باشه خیلی دلش لک زده که من دره اینجا رو تخته کنم.اصولا همسری من از وبلاگ نویسی خوشش نمیاد فقط چون 60% آدم دموکراتی هست چیزی نمیگه).حالا البته شما به یه احتمال دیگه هم میتونید فکر کنید.شاید اینم یه مدل تله بود که ببینم کی اومده اون پست مذکور رو خونده و نظر نداده رفته؟ خوب زندگیم داره آروم آروم میگذره.دیگه استرس ندارم و مثله اولین روز بعد از دیدن خانواده شوهرم عصبی نیستم.شاید چون همسری با سیاست خوب خودش حرفی ازشون نزد و برخلاف فکر من که فکر میکردم خاک بر سرم شد و حالا هر تعطیلی باید بریم خونشون همسری خیلی مودبانه اولین دعوت غیر رسمی مادرش رو برای امروز رد کرد و با این کارش به من نشون داد که داره به من زمان میده که ذره ذره به خانوادش عادت کنم.یه تشکر گنده بهش بدهکارم. از جمعه که فهمیدم جواب درخواستم مثبت شده خیلی هیجان مثبت دارم.راستش بر پایه مشورتهای من و همسری تصمیم بر این شد که احتمالا اول من و دختری بریم و اگه شرایط مناسب بود همسری هم از کارش استعفا بده و بیاد.فکر کنم این خیلی تصمیم عاقلانه ای باشه.چون اینطوری همه پلهای پشت سرمون رو هم خراب نکردیم و در ضمن اینطوری شانس ویزا گرفتنمون هم بالاتر میره.چون وقتی بدونن که من شوهرم رو میگذارم و میرم میدونن که نمیتونم با یه بچه اونجا بمونم و بعد از 1 سال که اقامتم درست بشه همسری هم راحت میتونه بیاد.البته آدم میگه 1 سال ها ولی خودش یه عمره.خوب حالا وقت این روضه قمر خوندنها نیست.فعلا تصمیم داریم هر دومون مدارک لازم رو اماده کنیم تا به وقتش تصمیم نهایی رو بگیریم. نمیدونم گفتنش درسته یا نه؟اخه همسری من همیشه میگه چیزای خوبه زندگیت رو اینجا نگو چشمت میزنن ولی من میگم.راستش الان درست همون نقطه ای ایستادم که میخواستم.از همه نظر از خودم رضایت دارم.اولینش و مهمترینش برای من اینه که تونستم وزنم رو از 77 به 59 برسونم.(اگه حساب کتابتون از کیلوهای کم شده من بیشتر از تیکر اون بالاست برای اینه که 5 کیلویی رو که تابستون کم کرده بودم از این 13 کیلو جدا حساب میکنم)الان هنوز نسبت به قبل بارداریم 4 کیلو اضافه دارم اما کاملا متناسب شدم و لباسای قبلم دوباره اندازم شده و با کمال افتخار میگم که از سایز 48 به 38 رسیدم و از این بابت خیلی خیلی خیلی به خودم می بالم.بعدیش اینه که با وجودی که فقط 1 ماه فرصت درس خوندن داشتم دانشگاه خوبی قبول شدم و درسته که توی ترم درس نخوندم و شاگرد خوبه نبودم اما بازم راضی هستم که اونی رو که میخواستم به دست آوردم.خوشحالم که همسری کار پیدا کرد و اونم از نظر روحیه خیلی بهتر شد.خوشحالم که خانواده همسری درسته که مطمئنم باطن و ذاتشون تغییری نکرده اما میدونم که از ترس همسری و اینکه دوباره ترکشون نکنه با من درست رفتار خواهند کرد.خوشحالم که پذیرشم درست شد و حالا همه خواستم اینه که ویزامون هم درست بشه.به خاطره خودم و همسری و دختری.به خاطره آینده بهتری که اونجا میتونم برای دخترم فراهم کنم.خدایا بابت امیدی که توی قلبم کاشتی ازت ممنونم. خیلی هاتون ازم راجع به مهمونی تولد دختری و همسری و سالگرد مزدوج شدنمون سوال کرده بودید.بابا آخه یه مهمونی 12 نفره که این حرفا رو نداره به علاوه من وقتی از یه موضوعی چند روزی میگذره به نظرم لوس میشه ارجع بهش بنویسم ولی حالا چون شما دوست دارید بدونید یه چند تا نکتش رو مینویسم: 1.صبح ساعت 7:30 هم زمان با خروج همسری از خونه به قصد رفتن به سره کار مامانم اومد و دختری رو برد خونشون تا من با خیال راحت به کارام برسم. 2.از شب قبل مرغ ته چین و آلبالو پلو و گوشت کلم پلو رو سرخیده بودم و دلمه هم آماده بود و فقط باید پخته میشد.مواد سالاد الویه و سالاد ماکارونی هم تا حدودی آماده و خرد شده بود. 3.برنجها رو خیسوندم و سرگرم رنده کردن سیب زمینی و تخم مرغ و هویج سالادها شدم.همه مواد رو قاطی کردم و سسش رو هم زدم و کلی ظرف کثیف دور و برم ریخته بود دستم هم تا آرنج سسی بود.بلند شدم تا دستم رو بشورم و بیام سالاد ها رو بریزم توی ظرف .شیر آب رو پیچوندم و دیدم یه چیزی توی شیر آب گفت قل قل قل…آب نیومد…آب قطع بود…دنیا روی سرم کوبیده شد.اولش درست مثله خاک بر سرها نشستم وسط آشپزخونه ماتم گرفته و گریان که حالا دیدی چه خاکی به سرم شد؟بعد از کمی غصه خوردن دیدم که کاری از دستم بر نمیاد.بلند شدم و با آب شیشه توی یخچال دستم رو شستم و الویه و سالاد ماکارونی رو کشیدم توی ظرف دوقلو خوشگلام که یکی از دوستای همسری کادوی ازدواج برامون آورده بود.بعدش هم چون کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد سر فرصت نشستم روی سالادها رو با نخود فرنگی و ذرت و کالباسی که با قالب گل قالب زده بودم تزئین کردم و انقدر وقت داشتم و کاری نداشتم حتی تعداد نخود فرنگی و ذرتها رو هم برای تزئین شمردم و برابر هم گرفتم.درست لحظه ای که آخرین دونه نخودفرنگی رو سر جاش گذاشتم دیدم از توی دستشویی یه صدای بهشتی میاد…آب وصل شده بود و چون شیرش رو باز گذاشته بودم این مایع حیات شر و شر جاری شده بود.فکر میکنید عسل خانوم چی کار کرد؟هیجان زده هر چی ظرف و تشت و وان دختری و… بود رو از آب پر کرد تا در صورت رفتن مجدد آب به پیسی نخوره. 4.برنجها رو هم آب کش کردم و مخلوطیدم و گذاشتم روی گاز و بعدش ظرفا رو شستم و آشپزخونه رو در حالی که از تمیزی و مرتبی داشت برق میزد ترک کردم. 5.خونه رو مرتب کردم و ظرفهای مورد نیاز رو گذاشتم دمه دست. همه این تلاشها از ساعت 8 صبح تا 2:35 بعد از ظهر طول کشید و من حتی 1 ثانیه هم بیکار نبودم.درست وقتی همه کارام تموم شده بود مامانم زنگ زد و دختری رو آورد و تازه اصل فعالیت من شروع شد که دختری رو ببرم حموم و آماده کنم چون برای ساعت 4 باید آتلیه می بودیم. 6.از حموم که اومدیم همسری رسید و اونم رفت حموم منم چند تا عکس از مامانم و دختری انداختم آخه خونه رو شب قبل حسابی تزئین کرده بودیم و حیف بود عکس نندازن. 7.ساعت 3:30 خونه رو به مقصد قنادی برای تحویل گرفتن کیک ترک کردیم در حالی که دختری از زوره خواب داشت خفه میشد ولی حاضر نبود بخوابه.رسیدیم به قنادی همسری رفت و من و دختری نشستیم توی ماشین.بعد از یه ربع همسری و پشت سرش شاگرد قنادی اومد.همسری در رو باز کرد و آقاهه یه کیک خیلی خیلی بزرگ رو گذاشت روی صندلی عقب ماشین.دهنه منم اندازه گاراژ باز مونده بود که یعنی 5 کیلو کیک انقدر میشه؟که همسری به سوال من جواب داد و گفت شیرینی فروشی نتونسته مدل ما رو با 5 کیلو در بیاره 3 کیلو بهش اضافه کرده.تصور کنید 8 کیلو کیک برای 12 نفر. 8.رسیدیم به آتلیه و خانوم عکاس باشی از بنده پرسیدن عسل خانوم مهمونیتون خیلی بزرگه و بنده توضیح دادم که 12 نفریم و بعد برای اینکه عکاس باشی فکر نکنه ما به مناسبت 1 سالگی دخترمون عقل از سرمون پریده تعریف کردم که قنادی چه بلایی سره جیب ما آورده. 9.کلی عکس انداختیم که از بینشون 2 تا از عکسای دختری سفارش دادیم.2تا عکس 3 نفرمون رو و یکی هم من و همسری به مناسبت سومین سالگرد ازدواجمون انداختیم. 10.بنده پیراهنی رو برای آتلیه پوشیدم که 4 سال پیش توی نامزدی برادرم پوشیده بود(محض این گفتم که یادآوری کنم سایزم با 4 سال پیشم یکی شده) 11.تا رسیدیم خونه دختری خوابید و دوستامون هم همگی توی ترافیک مونده بودن و ساعت 7/8 رسیدن.یه دوست خوب داریم(همون پوریا)که الان استرالیا زندگانی میکنه این بشر شاهد عقد ما هم بوده یه بار هم با همسری دوتایی اومدن خواستگاری من.با اون هم قرار از قبل قرار گذاشته بودیم خلاصه اومد توی اینترنت و هم اون وب کم داشت هم ما و خلاصه انگار اونم توی جشن ما بود. 12.دختری صاحب یک عدد عروسک سگ بسیار بزرگ در ابعاد 3 برابر خودش شد که از عموهاش کادو گرفت.یک عروسک نوزاد که از دوتا دیگه از عموهاش(میلاد و برادرش)کادو گرفت.مقداری پول از دختر عمه من.یه بلز و یه جورچین چوبی خوشگل از مامان و بابا و یه کاپشن و شلوار پیش سینه دار و یه دفترچه حساب از مامان و بابای من هدیه گرفت. 13.کلی غذا و کیک اضافه اومد و منم مقدار زیادی ته چین و کیک رو دادم دختر عمم برد برای عمه جونم. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. کیک تولد دختری و همسری و سالگردمون.هر کفشدوز نماد یک مناسبته:
پیتی جونم اینم لباسه عروسیه منه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 9:11 توسط عسل خانوم |
|
|
دختر کوچولوی من امروز یک ساله شد.درست راس ساعت ۲:۵۰ بعد از ظهر نازنینم وارد دومین ساله زندگیش شد.به یک سال قبل که فکر میکنم وجودم غرق در لذت و خوشی میشه.فکر میکنم حس قشنگ مادری همین باشه.اینکه به فرزندت فکر کنی و از فکر کردن بهش وجودت پر از شادی بشه. پارسال خوب یادمه که نزدیک همچین روزی همش در حالت آماده باش بودیم.ساکمون رو بسته بودیم و منتظر ورود مسافر کوچولومون بودیم.یادمه هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم و میدیدم همه چیز مرتبه حسابی خونه رو تمیز و مرتب میکردم حتی روی تخت رو هم میکشیدم که اگه یه وقتی ناغافل دختری تصمیم گرفت بیاد خونه مرتب باشه.سالگرد ازدواجمون ۲۴ بهمن بود و ۲۲ هم که به لطف پیروزی انقلاب هر سال تعطیله.حوصلم سر میرفت این آخری ها.زنگ زدیم به میلاد و خودش و دوست دخترش رو به بهانه سالگرد ازدواجمون که ۲ روز بعد بود دعوت کردیم خونمون.گفتیم و خندیدیم و کیک خوردیم.اونا رو ناهار دعوت کرده بودیم و شام هم میرفتیم تا با پدر و مادرم باشیم.یادمه اون روزا مامانم دلتنگ برادرم بود که از ایران رفته بود.به خاطره همین بعد شام زود اومدیم خونه.شب خوابیدیم مثله هر شب راحت.راحت راحت هم که نه.دیگه این آخریا آبا و اجدادم می اومد جلوی چشمم تا بتونم قلت بزنم باید منت همسری رو میکشیدم تا بر عکسم کنه مثله لاکپشت.با هر تکونی هزار تا استخون توی تنم میگفت چرق به هر حال اون شب هم مثله هر شب گذشت و فردا صبح شد همسری مثله همیشه ساعت ۶:۳۰ رفت و منم ساعت ۹ میخواستم برم بیمارستان که ویزیت بشم آخه مامایی که منو ویزیت میکرد ماله بیمارستان بود.برای خودم راحت لباس پوشیدم و راه افتادم.از سوپر مارکت سره کوچه یه بسته بیسکویت هم خریدم و قرچ قرچ میجویدم و میرفتم.به بیمارستان که رسیدم زیاد معطل نشدم آخه معمولا کسی صبح برای ویزیت شدن نمی اومد.یادمه تا رفتم توی اتاق ماما که زنه جوون و فوق العاده شیرین و مهربونی بود با خنده گفت ای بابا عسل خانوم تو که هنوز نزاییدی.توی هفته ۴۰ بودم.با خنده گفتم نه هنوز که خبری نیست.بازم فشارم رو گرفت که مثله ۳ ماه گذشه بالا بود و بعد معاینه کرد وضعیت دهانه رحمم هم تغییری نکرده بود و روی همون ۱ سانت مونده بود.گفت ببین عسل خانوم بهتره امروز بچه رو به دنیا بیاریم.امروز بیاد بهتر از فرداست.گفتم میتونم طبیعی به دنیا بیارمش؟گفت نه نمیشه چون دهنه رحم زیاد باز نیست.گفتم نمیشه آمپول فشار بزنید؟گفت میشه این کار رو کرد اما معمولا وقتی جواب میده که دهنه رحم حداقل ۳ سانت باز شده باشه وگرنه دردش رو میکشی و بعد سزارین میشی.بعدش رفت تا توی پروندم شرح حالم رو بنویسه.گفتم گیریم قبول کردم سزارین بشم.کی برام وقت عمل میگذارید؟گفت هر چه زودتر بهتر.ساعت ۲.گفتم ای بابا من خونه کلی کار دارم.میشه برم و برگردم؟گفت نه الان که من دستور بستری شدن رو بدم دیگه برای بیمارستان مسئولیت داره بذاره و بری بیرون.گفتم حالا نمیشه یه کاریش بکنی؟گفت باشه من ۱ ساعت صبر میکنم ولی زود برگردی ها.با هیجان از در پشتی بیمارستان اومدم بیرون.دل توی دلم نبود.دخترم تا چند ساعت دیگه توی آغوشم بود.رسیدم خونه سعی میکردم نظم هیچ جا رو بهم نزنم.ساکم رو گذاشم دمه دست.پول برداشتم و تلفن زدم به همسری.روم نمیشد خودم به مامانم و بابام بگم.از همسری خواسم بهشون خبر بده.بعد هم زنگ زدم به خالم که خارج زندگی میکنه آخه با هم خیلی دوستیم.پیداش نکردم زنگ زدم و به دختر خالم گفتم و براش پیغام گذاشتم.برگشتم بیمارستان.میدونستم لحظه آخر یادم میره دعا کنم.میدونستم انقدر عظمت اون لحظه زیاده که عمرا یادم نمیمونه از خدا چیزی بخوام.تمامه مدت تا به بیمارستان برسم دعا میکردم.یادمه اون موقع خیلی برای کار همسری و رابطه برادرم و همسرش دعا کردم.رسیدم بیمارستان و رفتم کلینیک مامائی.برگه بستری شدنم رو داد دستم و فرستادم پذیرش.فکر کنم من اولین زائویی بودم که خودم رفتم خودم رو پذیرش کنم.توی پذیرش همه بر و بر منو نگاه میکردن خوب بیچاره ها اینطوریش رو ندیده بودن.آخر سر یکیشون دل به دریا زد و پرسید شوهر داری؟خواستم بگم نه من مریم مقدسم خود به خود حامله شدم بعدشم اومدم بیمارستان خصوصی بزام.گفتم بله ولی تا از کرج خودشو برسونه طول میکشه منم نمیدونستم امروز قراره زایمان کنم.خودم فرم پر کردم و تعهد دادم که اگه بلایی سرم اومد روحم نیاد خر بیمارستان رو بگیره.کارم که تموم شد گفت ویلچیر میخوای؟گفتم نه خودم میرم.بخش زایمان طبقه دوم بود و اتاقی که من گرفته بودم طبقه سوم.کنار راه پله آسانسور بود.رفتم از پله ها برم بالا نگهبانه گفت خانوم الان آسانسور میاد پایین گفتم نه میخوام خودم از پله ها برم بالا.واقعا هم سنگین نبودم.کوچولوی نازم هم اون روز آروم اروم توی شکمم نشسته بود و حتما خبر نداشت که به زودی دنیاش عوض میشه.رفتم طبقه سوم.اونجا بخش خصوصی بود.پرستاری که منو تحویل گرفت نمیتونست کنجکاویش رو مخفی کنه خوشبختانه مامائی که مسئول من بود زنگ زد و براش توضیح داد که من اورژانسی باید زایمان کنم و فقط معطل هستن تا شوهرم برسه.مامانم که رسید از پذیرش فرستاده بودنش بالا.همون موقع میشد بفرستنم برای عمل اما باید وسایل زایمان رو میخریدیدم و مامانم هم چون از راه استخر همسری بهش خبر داده بود که من بیمارستانم و اونم اومده بود پول کافی همراهش نبود منم که همه پولم رو داده بودم بابب پذیرش.باید منتظر میموندم تا همسری بیاد و پول بیاره.بالاخره همسری ساعت ۲ رسید.رفته بود خونه و لباسش رو عوض کرده بود همون لباسی رو پوشیده بود که من سال قبل برای تولدش خریده بودم و دوستش بهم گفته بود عسل تیشه به ریشه زندگیت زدی.همسری رفت و ست سزارین رو خرید.توی اون ساک یه دست لباس بچه هم بود که به تناسب جنسیت بچه رنگش فرق میکرد.اشتباهی برای ما آبی گذاشته بودن.من اون موقع انقدر هول بودم گفتم عیبی نداره اما مامانم که میدونست من عاشق رنگ صورتی برای دختر هستم رفته بود و نمیدونم کی عوضش کرده بود فقط وقتی بچه رو آوردن من دیدم لباسش صورتیه.همسری هم هیجان زده بود انقدر هم همه کارامون هول هولکی و بدون برنامه ریزی بود که از کل زایمان من و بیمارستان فقط ۴ دقیقه فیلم گرفتیم.وسایل رو که خریدیم یه خانومی از بخش زایمان اومد دنبالم از توی ساکی که خریده بودیم یه چیزایی برداشت و گفت بریم.با مامانم و همسری و خانومه رفتیم بخش زایمان.من رفتم داخل و مامانم و همسری موندن بیرون.اونجا فشارم رو گرفتن.ضربان قلب بچه رو گوش دادن.بعدش لباسم رو عوض کردم و لباس مخصوص عمل رو پوشیدم.برام سوند وصل شد و بعدش دوباره ماما اومد بالای سرم.گفتم من هنوزم میخوام طبیعی زایمان کنم.نمیشه سرم فشار بگیرم؟گفت من میدونم تو نمیتونی.شرایطتت هم مناسب نیست.حالا ۱ خانوم هم اونجا داشت طبیعی میزایید منم با حسرت بهش نگاه میکردم که البته فرداش فهمیدم کاره اونم به سزارین کشیده.خوابیدم روی تخت و یه آقایی که اگه من مسئول راهنمایی رانندگی بودم حتما گواهینامش رو تا آخر عمر باطل میکردم اومد و منو برد توی راه هم تا میتونست من کوبید به در و دیوار.از یه طرف سونده داشت دیوونم میکرد و از یه طرف چون طاقباز خوابیده بود دختری هی تکون های دردناک میخورد که یعنی مادر من درست بخواب جام تنگ شده.از بخش زایمان که آوردنم بیرون دیدم فقط مامانم هست همسری رفته بود فیلم دوربین بخره و در ضمن بیچاره فکر کرده بوده من همون جا میزام و دیگه بیرون نمیام که منو ببینه.مامانم باهام اومد تا پشت در اتاق عمل.موقعی که میرفتم داخل خم شد و پیشونیم رو بوسید.بهش گفتم زود برمیگردم.گفت معلومه که زود برمیگردی.رفتم و و در پشتم بسته شد.همه جا پوشیده بود از کاشی های سبز بد رنگ و من درد داشتم.حاضر بودم سوند رو در بیارم و ۱۰۰ دور دوره بیمارستان بدوم.من که دراز کشیده بودم و چیزی رو درست نمیدیدم اما فهمیدم که یه دیوار کوتاه هست که اون ورش اتاقهای عمل هستند و منو باید ببرن اونور دیوار.آره فهمیدم منو باید ببرن اونور دیوار اما اینطوری؟مردی که من آورده بود شروع کرد با یه مرد دیگه که اون سمت دیوار ایستاده بود سلام احوالپرسی کردن و بعد اون یکی به من گفت دخترم خودتو بلند کن بکش روی این سکو من میکشمت روی این تخت.اشکم داشت در می اومد سونده داشت بیچارم میکرد و دختری هم انگار خیلی عصبانی بود.به زور خودمو از روی تخت بلند کردم و کشیدم روی سکو و بعدشم روی تختی که اون طرف دیوار بود و بعدش همون مرد اولی گفت تموم شد تماس بگیرید بیام ببرمش.تخت رو هل دادن و گذاشتن گوشه راهرو و بعدش یه پرستاره خوش اخلاق اومد و شرح حالمو گرفت اینکه تا حالا بیهوشی داشتم یا نه؟بچه چندممه و از این دست سوالا.فکر میکنم مدتی اونجا معطل شدم ولی مطمئن نیستم شاید چون خیلی اذیت میشدم زمان به نظرم طولانی میرسید.بالاخره همون پرستاره اومد و منو برد توی یه اتاق.کمکم کرد تا روی تخت عمل دراز بکشم بعدش جلوم پرده کشیدن و شکمم سردش شد فهمیدم دارن بتادین میمالن بعدش گرمم شد انگار یه چیزی کشیدن روم.دختری هم دیگه کارش از تکون گذشته بود و داشت خودشو به در و دیوار میکوبید.پرستارا جنسیت بچه رو پرسیدن و اسمشو و سن خودمو.داشتن سعی میکردن فضا رو صمیمی کنن.من استرس نداشتم فقط میخواستم زودتر تموم بشه.ظاهرا دکتر رفته بود ناهار.بازم اما مطمئن نیستم که واقعا زمانش انقدر زیاد بود یا به نظر من زیاد میرسید.بالاخره متخصص بیهوشی اومد وزنم رو پرسید و بعد چشمام تار شد.پرسیدم دارم بیهوش میشم؟گفت آره.به پرستاره گفتم خانوم بچم عوض نشه.گفت مگه شکم عوض میشه.پرسیدم پس چرا بیهوش نمیشم؟دکتره گفت قبلا بیهوشی گرفتی؟گفتم آره برای فلان عمل و فلان کلینیک.دیگه داشتم گیج میزدم کاملا احساس میکردم دهنم کج شده ولی میخواسم تا وقتی بیدارم حرف بزنم که یه وقت اونا شروع نکنن در حالی که من هنوز بیهوش نشدم.گفت کلینیک...توی پاسداران؟جون کندم و گفتم آره...خوب یادمه که متخصص بیهوشی از پرستاره پرسید این چرا بیهوش نمیشه...دیگه یادم نیست...انگار توی تاریکی از خواب بیدار شدم.یکی از کنارم رد میشد.پرسیدم بچم سالمه؟گفت آره بخواب.پرسیدم شکمم رو فشار نمیدید؟گفت بیهوش که بودی فشار دادن!صدای مامانم رو میشنیدم که میپرسید بهوش اومده؟با بلندترین صدایی که ممکن بود داد زدم مامان بچم رو دیدی؟قشنگه؟سفیده؟مو داره؟مامانم صدام رو شنیده بود چون یادمه جوابم رو میداد ولی الان دیگه یادم نیست چی گفت.یکی اومد و گفت معلومه خوب بهوش اومدی ها.بیاید ببریدش.بعد در باز شد.مامانم و همسری پشت در بودن.هنوزم دهنم کج بود حداقل من اینطوری حس میکردم ولی هی حرف میزدم و میپرسیدم چه شکلیه؟پرسیدم چقدر طول کشید؟مامانم گفت از وقتی رفتی تا حالا کمتر از یک ساعت.فهمیدم پس دکتر زیاد لفتش نداده بوده زمان به نظره من کش می اومده.هی به هوش می اومدم و دوباره خوابم میبرد.همه چیز تکه تکه یادمه.یادم نیست کی و چه طور رفتم اتاق خودم و منو چه جوری بردن روی تخت؟لباسم رو کی عوض کرد.فقط یادمه وقتی بچه رو آوردن همسری خواست فیلم بگیره ولی پرستاره نگذاشت.ترسید خودشم توی فیلم باشه.پرسیدم چند کیلوه؟چون به خاطره مشکل فشار خونی که ۳ ماه آخر داشتم خیلی نگران وزن بچه بودم.گفت ۲.۷۰۰ بعدش یه چیزه مچاله و کوچیک(آخه قدشم ۴۸ بود)که از کلاه سرش تا جوراب پاش رو صورتی پوشونده بودن گذاشتن رو سینم.گفتم چه زشته.ولی فرداش که توی دستگاه دیدمش دیدم چقدر قشنگه.خودمو هرگز بابته اینکه اولین جمله ای که به بهار زندگیم گفتم این بوده نمی بخشم.راجع به باقیش نمیخوام چیزی بگم.چون میرسه به ان آی سیو و خاطرا تلخ ۵ روز جداییمون.فقط الان همه حسرتم اینه که چرا فیلمی از روزه زایمانم نداریم. خفه شدم بسکه نوشتم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 22:19 توسط عسل خانوم |
|
|
کوچولوی نازنینم تو الان مثله فرشته ها خوابیدی و نمیدونی مامان در حال تدارک دیدن برای لذت بخش ترین مهمونیه عمرشه حتی اگه اون یه مهمونیه کوچیک ۱۰/۱۵ نفره باشه.کلی کار دارم.دیشب هم تا ساعت ۲ نصفه شب داشتم غذا درست میکردم قلبم تند تند میزد وقتی به لحظه لحظه این ۱ سال فکر میکردم.تو چیزی یادت نیست بعدها هم چیزی یادت نخواهد بود اما برای من و پدرت این سال بهترین و شیرین ترین ساله عمرمون بود.باید برم به کارام برسم تصمیم دارم چند مدل غذا درست کنم اینه که سرم خیلی شلوغه.روز تولد واقعیه تو چهارشنبه هست اما ما به خاطره اینکه دوستای بابا جونت میخواستن برن ولنتاین بازی روزش رو عوض کردیم و قرار شد دوشنبه برگزارش کنیم.کیکت رو که یه گله با ۳ تا کفشدوز سفارش دادیم وقت آتلیه هم گرفتیم.لباست هم آمادست.همه دنیا منتظره تو یک ساله بشی گل من. فقط اومدم تا بنویسم که تو دیروز اولین قدمهای لرزونت رو برداشتی.برای اولین بار تو خودت ۲ قدم راه رفتی.مثله هر شب که تمرین ایستادن میکنی باز هم بلند شدی من کنارت روی زمین نشسته بودم خودمو کشیدم کمی کنارتر و تو برای اینکه به من برسی و خودتو پرت کنی توی آغوش من مجبور شدی ۲ قدم راه بری.پاهات می لرزید و قلبه من هم زیره پاهات میلرزید.به من که رسیدی با خنده خودتو توی بغلم رها کردی.من و بابات هم با هیجان به هم میگفتیم دیدی راه رفت؟بلافاصله زنگ زدم به پدر و مادر بزرگت و اونا رو هم توی شادیمون شریک کردم. دوستت دارم کوچولوی من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 10:6 توسط عسل خانوم |
|
|
بنده هم اینک از آرایشگاه اومدم.ابروها و موهامو صفا دادم.جشن تولد دختری و تولد همسری و سالگرد مزدوج شدنمون ۲شنبه شب برگزار میشه. من از امشب به سان کوزت باید کار کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:19 توسط عسل خانوم |
|
|
تولد ساله اولت رو یادته؟منظورم اولین سالیه که با هم دوست شدیم.بیست و دو ساله میشدی.آخ پسرجونم یادته؟توی کافی شاپ کلاسیک جلوی پارک ملت برات یه تولد گرفته بودم ولی تو خبر نداشتی.اون موقع تقزیبا ۸ ماه بود با هم بودیم به خاطره همین دوستات رو میشناختم.با حسام هماهنگ کرده بودم که با دوستات ساعت ۱۱ اونجا باشن از طرف خودمم یکی از دوستام قرار بود بیاد.چند نفر بودیم؟۹ نفر بودیم.آخه مهسا ۲ تا از دوستاشم آورده بود.شانس من انقدر آژانسم توی ترافیک موند که من دیر رسیدم و فقط تو بودی و از دوستات خبری نبود قلبم ریخت گفتم اومدن و رفتن.من موبایل نداشتم اما تو داشتی.از ترسم که نکنه رفته باشن همه چیز رو بهت لو دادم و بدش که تو زنگ زدی معلوم شد اونا خبره تر از این حرفا بودن و تو رو میدیدن ولی چون من نرسیده بودم هی میرفتن با ماشین دور میزدن.چقدر بچه بودم.هدیه اون ساله من برای تو یه پتوی سبک و یه عطر معروف بود که طلا انتخابش کرده بود.یادش به خیر با هم رفتیم میلاد نور.من بعد از بو کردن ۳ تا عطر سر درد گرفتم و اون عطر رو طلا انتخاب کرد. سال دوم خودمون خصوصی و دو نفری جشن گرفتیم زودتر از روزه واقعیه تولدت.یادته؟هدیه اون ساله من به تو دو جلد کتاب تن تن بود با یه گلیم خیلی کوچیک که خودم بافته بودم و داده بودم برات قابش کرده بودن.اون کتابا بعد از اینکه با هم ازدواج کردیم و تو با خانوادت قطع رفت و آمد کردی موند اونجا اما اون قاب رو یه بار که مامانت اینا سفر بودن و رفتی که لباسات رو بیاری آوردیش.آخه من خیلی دوستش داشتم.یادته تا قبل از آوردن سیسمونی دختری هم جاش رو دیوار اتاق خوابمون بود. سال سوم خیلی هیجان انگیز بود.حتما فراموش نکردی.بازم توی یه کافی شاپ اما اینبار نزدیکه خونمون برات جشن گرفته بودم.حالا بعد ۳ سال دوستی به خوبی با دوستات آشنا بودم و یه جورایی اونا دوستای منم بودن.با یکیشون که نسبت به بقیه صمیمی تر بودم هماهنگ کردم که تو رو به یه بهانه ای بیاره اونور.خوشبختانه اون روزا پوریا توی محله ما دوست دختر پیدا کرده بود و بهت گفته بود برای مرجان تولد گرفته و من و تو هم مهمون افتخاری هستیم.به حسام هم گفتم باقی بچه ها رو بیاره.همون روز ظهرش رفته بودم سمت بازار تا جواب آزمایش ازدواجمون رو از یه مرکز که اون اطراف بود بگیرم.قرار بود ساعت ۱ جواب حاضر باشه اما ساعت ۴ حاضر شد و من تازه ۵:۳۰ رسیدم خونه و ۶ با تو قرار داشتم.خدا میدونه چه طوری دوش گرفتم و حاضر شدم.جلوی کافی شاپ رسیدم به مرجان و محمد با هم کیک خریدیم و رفتیم توی کافی شاپ نشستیم.شکر خدا هم تو و هم دوستات توی ترافیک همت مونده بودید و ساعت ۷ رسیدید و توی راهروی کافی شاپ همو دیدید و بازم برنامه من لو رفت ولی حسابی غافلگیر شده بودی.یادته؟گفتی هی با خودم گفتم این پوریا که با هر دختری یه هفته بیشتر نمیمونه چه طوری برای این یکی تولد گرفته؟هدیه اون ساله من به تو یه کت زمستونه بود.همون شب به دوستات گفتیم میخوایم ازدواج کنیم و سند حرفمون هم برگه آزمایشمون بود که عکس من و تو روش خورده بود.همشون شکه شدن.اینو دیگه منم خوب یادمه.حتی از علی و آرش در حالیکه دارن مات نگاهمون میکنن عکس گرفتیم. سال چهارم خونه خودمون بودیم.چه جشنی گرفتم برات یادته؟شب قبلش تا ساعت ۲ پای گاز داشتم مرغ سرخ میکردم و دسر درست میکردم.سالاد ماکارونی با باقالی پلو درست کرده بودم با دو جور دسر با ژله و کرم کاستر.دوستات برات یه پلو پز آورده بودن و من برات یه پیراهن و جلیقه خیلی خیلی شیکی خریده بودم.پوریا با خنده گفت عسل تیشه به ریشه زندگیت زدی.تولد واقعیت ۴ روز بعد بود برای اون روزت هم برات یه کیک کوچیک خریدم و دوتایی دوباره جشن گرفتیم.چه خوبه که عکساش هست. سال پنجم شکمم از خودم یه متر جلوتر میرفت.هفته ۳۸ بودم و تا آخرین مهلتی که دکتر داده بود یک هفته و نیم مونده بود.دکتر گفته بود دهانه رحم ۱ سانت باز شده و بهتره اگه نمیخوام طبیعی زایمان کنم زیاد راه نرم و فعالیت نکنم ولی من میخواستم طبیعی بچم رو به دنیا بیارم از این زنای سوسول هم نبودم و تا آخرین لحظه بارداریم در رفت و آمد بود.سبک سبک.روز تولدت بود و من برنامه خاصی نداشتم با اینکه سنگین نبودم اما به هر حال گرفتن یه مهمونی برام پروژه بزرگی بود.مامانم اومده بود بهم سر بزنه.انقباض داشتم.ظهر یه دفعه به کلم زد برات یه مهمونی کوچیکم که شده بگیرم.زنگ زدم به میلاد و جریان رو بهش گفتم.قول داد با دوست دخترش که قبلا ۱ بار دیده بودمش و برادرش که اونم از دوستامونه بعد شام بیان.عصر هم با مامان پیاده راه افتادیم که بریم کیک بگیریم.کیک گرفتیم و من به مامان گفتم بره منم خودم برمیگردم خونه.گفت مطمئنی میتونی؟گفتم معلومه که میتونم.خوشم میومد مردم شکمم رو نگاه کنن.دلم میخواست داد بزنم و بگم مردم نگاه کنید.من باردارم.دارم مادر میشم.با اون شکمم با پرورویی تمام میوه هم خریدم و با دو تا دست پر اومدم خونه.تو اومدی.به گفتم کیک خریدم ولی تازه شام خوردیم و بذاریم ۱ ساعت دیگه کیک بخوریم گفتی خواب میاد.گفتم پس برو بخواب فردا کیکت رو میبریم.رفتی خوابیدی.نیم ساعت بعد در زدن اومدم و اتاق گفتم همسری پاشو مهمونا رسیدن.بازم شکه شدی.خوشحال شدی.چقدر اون شب بهمون خوش گذشت.خاک بر سره من که به خاطره ورمم حاضر نشدم باهات عکس بندازم.اون سال هیچی به کادو ندادم.اوضاع مالیمون بد بود.پول توی حساب بود اما باید نگه میداشتیم برای بعد به دنیا اومدن دختری.خدا میدونه چه خرجایی بعد تولد بچه پیش میاد.به هر حال تو انقدر شاد بودی که کمبود هدیه به چشم نمی اومد.باورت نمیشد من این کار رو کرده باشم.تو یادت نیست اما من برق چشمات خوب یادمه. و اما امسال...فردا تولدته.قراره بعد از مدتها دوتایی بدون دغدغه پول و قیمت بریم دوتایی ناهار بیرون.دختری میمونه پیش مامانم و قراره ما ساعت ۱۲:۳۰ ظهر روبروی شرکتتونه.اما تو باور میکنی که من تولد تو رو به همین سادگی رد کنم بره؟صبح مامان اومد دنبالم دختری رو گذاشتیم وی کالسکش و رفتیم کیک بگیریم.خدا رو شکر دختری وقت خوابش بود و تمامه مدت خوابید.مامان کاموا میخواست سره راهمون رفتیم خرازی که مامان همیشه ازش خرید میکنه تا رفتیم تو آه از نهادم بلند شد.از در و دیوارش زلم زیمبوی تولد آویزون بود.همشونم مدل جدید و خیلی قشنگ.قیمتاش فرقی نداشت با اونایی که من خریده بودم اما متنوع تر بودن.خیلی دلم سوخت.با این حال ۳ تا ریسه و ۱۰ تا بادکنک خریدیم و اومدیم بیرون.رفتیم کیک و شمع هم خریدیم و برگشتیم خونه.بعد ناهار با مامان دست به کار شدیم و همه خونه رو تزیین کردیم.درسته که میخوام تولدت رو با تولد دختری و سالگرد یکی شدنمون چند روز دیگه جشن بگیرم اما تو که باورت نمیشه من روزه تولد تو رو ندیده بگیرم؟خونه پر از ریسه های رنگی و کاغذ کشی و بادکنک شده بود.نزدیکه اومدنت لباس دختری رو عوض کردم و همونی رو تنش کردم که دایی رضا پارسال که حامله بودم از آمریکا براش آورده بود.خودمم لباسم رو عوض کردم و آرایش کرده منتظرت شدم.زنگ که زدی دیر در رو باز کردم آخه داشتم شمعهای روی کیک رو روشن میکردم.اول چراغها رو خاموش کردم ولی بعد گفتم شاید دختری بترسه صدای پات رسیده بود پشت در.در رو باز کردم کیک رو دیدی و دیوارهای پوشیده از ریسه و بادکنک رو.بازم تونستم غافلگیرت کنم.سه بار منو بوسیدی.یه بار پیشونیم رو و دو بار صورتم رو.گفتی میدونستم ها!آخه تو همیشه برای تولد من یه کاری میکنی.راه افتادی برای آشپزخونه دستات رو بشوری وسط راه برگشتی و بازم موهام رو بوسیدی.کلی عکس انداختیم و بعد کیک رو واگذار کردیم به دختری که برای دست زدن به کیک داشت خودشو میکشت.اونم کیک رو ویران کرد و ما هم با خنده بهش نگاه میکردیم.هدیه امسال من به تو یه سته کیفه پول و کمربند و کرواته که از طرف دختری گرفتم و از طرف خودمم قراره یه روز با هم بریم خرید و من پول هدیم رو بزارم رو پول تو و تو یه کفش خیلی خوب بخری.منصفانه هست نه؟اما عزیزم هدیه من به تو خیلی بیشتر از ایناست.هدیه من به تو یه دختر سالم و شاده که به شدت با خواب میجنگه و حتی وقتی چشماش از زوره خواب قده نخود شده بازم دست میزنه و تو خونه میچرخه.هدیه من به تو لبایی که همیشه میخنده و خونه ای که درسته به برکت وجوده دختری دیگه هیچ وقت مرتب نیست اما در عوض مدتهاست توش دعوا هم نیست. بابت همه چیز ممنونم.دوستت دارم غر غروی من! ......................................................................................................................................... بعدا نوشت:ببین همسری جونم من یه ریسه دیدم روش به انگلیسی نوشته تولدت مبارک.با دو تا ریسه طلایی و بنفش میشه ۶ تومن.میرم میخرمشون برای جشن هفته دیگه.بعدا نگی همه داراییمون رو رفتی خنزر پنزر خریدی.گفتم که صرفا گفته باشم وگرنه من چموش تر از اینم که اگه تو بگی نه کار خودم رو نکنم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:8 توسط عسل خانوم |
|
|
به به.چقدر من دوستان عزیز دارم.فداتون بشم من الهی.من متعلق به همتونم.این دختریه من امروز اصلا نخوابیده بود از لحظه ای که من از مامانم تحویل گرفتمش و اومدم خونه یه نفس بازی کرد دیگه الان بیهوش شد.اینه که منم اومدم یه پستی بذارم و برم.وای به حالتون اگه کامنت نذارید اون وقت من مجبورم شرافتم رو بذارم زیره پا و براتون تله بذارم.عرضم به حضوره انورتون که بنده امروز آخرین امتحانم رو دادم و با همکلاسیهام هم در میان سیل اشک و آه اونا خداحافظی کردم و با ایران پیاده اومدیم به سمت انقلاب آخه یکشنبه ای که داشتیم می اومدیم دیدیم رولان دوباره جنسای حراج خوردش رو از بس که کسی نخریده حراج کرده منم از اول فصل یه ژاکت صورتی بود چشمم رو گرفته بود ولی ۲۳۰۰۰ تومن بود منم نخریده بودمش.خلاصه اون روز با ایران رفتیم یه سرک بکشیم دیدم ای بابا رولان جون ما رو شرمنده کرده ژاکته رو گذاشته ۸ تومن ذوق مرگ شدم و سریع خریدمش اومدم خونه به فکرم رسید برم برای ساله دیگه دختری خرید کنم حالا که قیمتا انقدره خوبه.مامانم هم خوشش اومد یه مقداری هم اون پول داد که برم از طرف اونا برای تولد دختری لباس بخرم به علاوه اینکه میخوان براش حساب هم باز کنن.خلاصه امروز با ایران پیاده رفتیم تا از رولان خرید کنیم با پولی که مامانم داده بود ۶۰هزار تومن براش خرید کردم.یه ژاکت خریدم که خدایی گرون بود ولی خیلی قشنگه.یه سارافن و یه شلوار پیش سینه دار و یه کاپشن صورتی که یه روش شمعیه و یه روش حوله ای و یه کاپشن نازک بهار پاییزه.خیلی راضی بودم همشم سایز ۲تا ۳ سال گرفتم حالا ساله دیگه که اول فصل لباس لازم میشه مجبور نیستیم تو اوج گرونی بریم خرید.آخه لباسای سیسمونیش دیگه داره تموم میشه به جز چند تا پیراهن جینگول که کاربردش فقط مهمونیه و بس.راستی یه قوری گل قرمزی داشتم که خیلی خوشگل بود اون رو هم یه بار وسطای ترم که با ایران پیاده می اومدیم انقلاب خریده بودم.هیچی فقط خواستم بگم دختری قوریه رو به ملکوت اعلا رسوند.دیروز داشتم ظرف میشستم برای اینکه دختری نیاد از پام آویزون بشه کاری که همیشه همیشه میکنه یه مقداری ملاقه و جعبه خالی شیرینی گذاشتم جلوش که بازی کنه.قوریه هم توی کابینت بود دره کابینت رو هم با دستمال آشپزخونه گره زده و بسته بودم.هی من ظرفا رو شستم دیدم صدایی از بچه ما در نمیاد گفتم بابا عجب با یه ملاقه و جعبه سرگرم شده حالا کله آشپزخونه ما ۴ متره اما دختری کاملا پشت سره من بود و من نمیدیدمش مگه اینکه برگردم.منم گفتم چرا برگردم حواسش رو پرت کنم؟یه دفعه یه چیزی گفت جیرینگ و قوری گل قرمزی من کف آشپزخونه ولو شد.آه از نهادم بلند شد ولی توی دلم ها اصلا داد نزدم که بچم بترسه.تازه تشویقشم کردم که مامانی تو چه زرنگی چه طوری این گره رو باز کردی؟هیچی دیگه دختری رو برم توی سالن و در حالیکه توی دلم بر مزار قوریه گل قرمزیم اشک میریختم با لبی خندون ابتدا تکه ها بزرگ رو جمع کرده و سپس با جارو شارژی باقیش رو جمع کردم بعدش مجددا اومدم و برای اینکه دختریم ناراحت نشه که از آشپزخونه گذاشتمش بیرون باهاش دالی بازی کردم و به این ترتیب قوری نازم به خاطره ها پیوست. همون یکشنبه ای که با ایران رفتیم از رولان ژاکت خریدیم سره راهمون تا انقلاب بساط تزئین تولد برای دختری و همسری که قراره امسال تولدشون رو با هم برگزار کنم خریدم.کلی ریسه و کلاه و بوق و زرورق.کلی نقشه دارم برای اینکه چی بپوشم و چی بپزم و ...رفتیم یه مدل کیک خوشگل هم براش دیدیم وقت آتلیه هم که باید چند روز قبلش بگیرم.همه چیز مرتبه روزی ۱۰۰ بار از روی هیجان و خوشحالی برنامه رو توی ذهنم مرور میکنم.این همسری که دو زار احساس نداره همش میگه وای وای وای با من راجع بهش حرف نزن حالا خیلی زوده.نمیدونه که آدم برای دخترش تولد ۱ سالگی بگیره چه مزه ای میده اونم وقتی تولدش رو با بابای بچه قاطی کنه.از طرف دختری هم برای باباش ست کیف و کروات و کمربند خریدم که ماشاالله بسکه من دهنم قرصه همون شب نشون همسری دادم اما گفتم باید جلوی مهمونا طوری وانمود کنه انگار تا حالا ندیده بهش گفتم حتی اگه لازم شد خودشو بزنه به سکته و غش که مهمونا مطمئن بشن سوپرایز شده.اولش غر زد که من کادو میخوام چی کار و چقدر خرج کردی و ...منم گفتم نقش رو به دخترت بزن که هی گفت میخوام واسه بابام کادو بخرم و گرنه به من بود هل پوچم برات نمیخریدم.والا خواهر مگه من بیکارم؟اونم کم کم یخش باز شد.اصولا همسری من آدم غر غرویه و این اخلاقش کاملا به مادر من رفته کادو که بهش میدی ۱۰ دقیقه نق میزنه بعد خوشش میاد.البته خدایی یه درجه از مامانم بهتره چون مامانم ۱۰ روز نق میزنه بعد خوشش میاد.وای مرم چقدر حرف زدم. دوستان من بی معرفت نیستم به جونه مامانم اومدم براتون کامنت بزارم مخصوصا تو تینای عزیز و پریا خانوم اما کد ارسال برام نمایش داده نمیشه. همین دیگه.و السلام |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 19:53 توسط عسل خانوم |
|
|
اینجا رو دیگه دوست ندارم.دارم آدرسم رو عوض میکنم.هرکی آدرس جدیدم رو میخواد کامنت بگذاره و آدرسش رو بده
بعدا نوشت: من هنوزم نفهمیدم چرا من باید هر از گاهی توی وبلاگم تله بگذارم تا بعضی خواننده های گریز پا رو به دام بندازم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 11:11 توسط عسل خانوم |
|
|
خب به سلامتی سومین امتحان هم تموم شد و دیگه چیزی نمونده تا پرونده دانشجو بودنه ما هم با فضاحت کامل بسته بشه.امروز به ایران میگم من اصلا احساس امتحان پایان ترم ندارم.میگه تو نداری ما همه داریم. ساعت ۸ صبح امتحان داشتم حدودا باید ساعت شش و ربع از خونه میرفتم بیرون تا با احتساب ترافیک و تاخیر ماشین و غیره به موقع برسم.به بابام میگم بابا ساعت شش بیا دنبالمون.آخه به بابا هر بار بگی یه ساعتی یه ربع بیست دقیقه ای اینور و اون ور میشه.حالا این بار بابای من برای امتحان من ارزش وافر قائل شد وسره ساعت مقرر دمه در خونه ما بود.منم هنوز یه چشمم بسته بود.دختری بدبخت هم منگ منگ بود و تعجب کرده بود که آفتاب از کدوم ور در اومده که باز مامان داره میره دانشگاه منم لای پتو دارم میرم خونه مامان بزرگ؟ساعت هفت و ده دقیقه رسیدم دانشگاه در حالیکه هیچ کسه دیگه ای نبود و منم یه چشمم آلبالو میچید یکی دیگش گیلاس و دنبال یه جایی میگشتم که بخوابم.کم کم بچه ها اومدن و با طلوع خورشید خواب هم از سره بنده پرید.بعدش ایران اومد با یه بسته بزرگ توی دستش که کادو شده بود البته توی یه ساک بودا اما چون من از قبل میدونستم میخواد برام یه چیزی بخره آماده بودم.یه صندوق چوبی خیلی قشنگه تقریبا شبیه اونه که خودم یه زمانی داشتم اما خوب این خیلی خوشگل تره بعدش فرینام اومد اونم برام دوتا کادو آورده بود یکیش یه النگوی چوبی بود و یکیش هم یه جفت دمپایی رو فرشیه که در واقع دو تا گربه هست و خیلی با مزه هستن و من هیچی راجع بهش نمیگم چون نمیتونم درست توصیفشون کنم و بدتر خرابش میکنم.خیلی دوست داشتنی هستن مخصوصا واسه من که یکی از علاقه هام گربه ها هستن.رایا هم دیدش گفت یه جفت از اینا منتها غورباقش رو داره. ای بابا حتما ً همتون دیدیدها فقط من نمیتونم درست توصیفش کنم.خیلی خوشحال شدم. نه به خاطره کادو. چرا به خاطره اونهم بود، اما بیشتر به خاطره رابطه ای بود که توی این ۴ ماه با ایران و فرینام پیدا کرده بودم. رابطه ای که توش اونا هم انقدر به من علاقه پیدا کرده بودن که برام یادگاری بخرن تا روزایی که دیگه دانشگاه نمیام به یادشون باشم. قلبه آدم پر از حرارت میشه وقتی میبینه تونسته یه رابطه خوب و گرم برقرار کنه. برای اینکه دوستام رو به خاطر بسپرم نیازی به هدیه ندارم. برای اینکه دقایق خوبی رو که باهاشون داشتم فراموش نکنم هیچ یادگاری نمیخوام. برای همیشه توی خاطرم نگهشون میدارم حتی اگه یه روزی همه عکس العملی که با فکر کردن بهشون نشون میدم یه لبخند میکروسکوپی گوشه لبم باشه. از این حرفا که بگذریم میرسیم به اونجا که استاد اومد و ورقه ها رو هم با خودش آورده بود و من کم کم داشت احساس خاک بر سرم شد بهم دست میداد. من و ایران کنار هم نشستیم و فرینام هم پشت سره ما بود و استاد محترم که خدایی مرد شریفیه ورقه ها رو بینمون پخش کرد البته قبلش هم با زبان اصلی یه توضیحاتی داد که انقدر بچه ها برداشت های مختلف کردن ایشون مجددا همه رو به فارسی تکرار کرد. خلاصه ورقه امتحان رسید جلوی من. سه تا سوال بود. اولیش یه تکست بود که باید میخوندیم و براساسه اون یه تکست دیگه با همون مضمون مینوشتیم. دومی یه قطعه شعر از یه شاعر آلمانی بود که قافیه هاش رو برداشته بود و یه سری کلمات بهم ریخته داده بود و ما باید میخوندیم و قافیه درست رو جا میزدیم و سومی هم ابیات بهم ریخته یه شعر بود که باید مرتبشون میکردیم. موضوع تکست اولی راجع به زنی بود که داره تعریف میکنه که سال ۱۹۴۵ در جریان جنگ وقتی داشته با ۹ تا بچش فرار میکرده به مرز که میرسه ۸ تا بچه بزرگتر رو یواشکی رد میکنه و آخری رو که فقط ۱۴ ماهش بوده با خودش نگه میداره مرزبانها ازش میخوان که اگه میخواد رد بشه یا بچش رو بگذاره و یا جواهراتش رو و زنه بدونه تردید جواهراتش رو میگذاره و با بچش عبور میکنه در جریانه سختی راه بچه میمیره و آخر داستان که زنه دوباره بچه های دیگش رو ملاقات میکنه از خودش میپرسه که نمیدونم تصمیم درستی بود؟شاید باید بچه رو میگذاشتم و جواهراتم رو میاوردم در این صورت الان میتونستم برای ۸تای دیگه غذا بخرم تا زنده بمونن چون بچه کوچیکم در هر صورت میمیرد.ای مرده شورت رو ببرن استاد که من فقط فکر میکردم بانوی محترم خره.تو که از اون خر تری!این چه تکستیه دادی برای امتحان؟نمیگی من بچه شیر میدم غصه میخورم شیرم خشک میشه؟ای ذلیل بمیری.سرم درد گرفت از این داستان مزخرف بغض هم گلو رو گرفته بود از طرفی آخرش که زنیکه این اظهارات رو میکرد میخواستم کفشم رو در بیارم بزنم توی سره ورقه بعدم پارش کنم تا عبرت دیگران باشه.یعنی چی که حتی از ذهنت عبور کنه که بهتر بود بچت رو میگذاشتی و جواهراتت رو میاوردی؟اخه به تو هم میگن مادر همسری برای سالگرد ازدواجمون که به زودیه برام یه دوربین دیجیتال سونی تی ۷۷ خریده. خودم اصرار کردم زودتر بخره که بتونیم برای تولدش که زودتر از سالگرده ازدواجمونه عکس بندازیم. دسته همسری جونم درد نکنه. به قول معروف دستش ۵ انگشت. اما خودمونیم ها شما هم فهمیدید دیگه همسری ما چه زرنگه؟ به نام ما و به کام خودش. نه؟ بهش میگم صورتیش رو بخر رفته مشکیش رو خریده میگه بالاخره منم میخوام دستم بگیرمش دیگه. بله دیگه همینه که میگم به نام ما و به کام ایشون. باز با این حال دستت درد نکنه همسری جون جونی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:1 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هیچ توضیحی ندارد...آدم مرده که توضیح نمیخواهد...اینجا روزهای زنی رو میخونید که روزی توی آغوش همسرش بود و قدر ندونست و حالا دیگه آغوشش رو نداره و نفسی هم نداره...اینجا روزهای زنی رو میخونید که داره توی جهنم خدا دست و پا میزنه
|
|
RSS
|