تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

امروز اولین امتحان رو دادم.در واقع ساده ترینش بود و من همه امیدم این بود که از این درس نمره خوبی بگیرم بد هم نبودها اما اون قسمت شنیداریش واقعا سخت و مزخرف بود هر چی قسمت خوندنیش راحت بود.فقط هم من نبودم که این عقیده رو داشتم همه بچه ها سرش مونده بودن.احساس خوبی بود دوباره بین همکلاسی ها بودن و دوستام رو دیدن.حیف که تموم شد.خوب دیگه زندگی معجون درهمیه.خوب و بدش هم قاطیه!بهترین قسمت امروز این بود که یه تعدادی از وسایل قبل از بارداریم از جمله کاپشن و کفش ساقه دارم و شلوارم دوباره اندازم شده و من واقعا به خودم افتخار میکنم که انقدر با اراده دارم روی برنامم پیش میرم.این کفش ها رو اوایل بارداریم مامانم برام سوغاتی آورده بود اون روزا تابستون بود و منم کمی ورم داشتم با خودم گفتم زمستون می پوشمشون زمستون شد و من انقدر چاق شده بودم که ساق پام برای کفش بزرگ بود گفتم بعد زایمانم میپوشم...و اون روز امروز رسید.شلوار رو هم پدرم زمانی که خیلی لاغر بود برام از ارومیه آورده بود اون زمان بهم گشاد بود و منم انداخته بودمشون یه کناری بعدها هم بهم تنگ بود و بازم تبعید شد به بالای کمد و حالا اندازم شده بود.ولی کاپشنم رو که همیشه خیلی دوستش داشتم چون برام خاطره خوبی داره چه خریدنش و چه هر باری که قبل ترها پوشیده بودمش.البته همیشه برام آزاد بود و امروز کاملا اندازم بود ولی خوب...داشتم بال در می آوردم.عسل تپل داره دوباره متناسب میشه.دوباره دارم حس خوبی نسبت به خودم پیدا میکنم.دوباره دوست دارم برای خودم برم خرید.خودم رو توی آینه نگاه کنم.توی راه دانشگاه ایران رو دیدم مثل همیشه ساکت و متین داشت میرفت از ماشین پیاده شدم تا باهاش هم مسیر بشم اول اون بهم گفت که لاغر شدم بعدش رسیدیم دانشگاه باقی بچه ها روی پله های سالن پایین نشسته بودن همشون با تعجب به من نگاه میکردن بعدش دونه دونه بهم گفتن عسل خانوم چقدر لاغر شدی!وای چی کار کردی؟چقدر کم کردی؟منم هم خجالت کشیده بودم و هم یه چیزی تو مایه های گلوکز خالص داشت توی دلم آب میشد به یه بهانه ای جیم شدم تا با حس دلپذیر مورد تحسین واقع شدنم تنها باشم.این فرینام و ایران هم هی جیم میشدن.انگار قایم موشک بازی بود که تا من سرم رو می چرخوندم این دوتا توی دستشویی و کلاسها گم و گور میشدن.سره کلاس هم که نشسته بودیم امتحان بدیم استاد داشت حضور و غیاب میکرد پرسید عسل خانوم هست؟سپیده گفت هست ولی با ابعاد جدید.استاد هم توی اون همهمه هیچی نشنید اما خوب منکه شنیدم و مجددا مقدار متنابهی قند در دلم آب شد.الان ۶۳ کیلو هستم و تا وزن قبل از بارداریم فقط ۸ کیلو مونده این رو هم کم میکنم.من میتونم.من میتونم.من میتونم.انقدر توی این مدت برای قایم کردن درشتی هیکلم لباسای گشاد پوشیده بودم که چهره جدیدم امروز برای خودم هم دیدن داشت و هی عینه عقده ای ها جلوی شیشه رفلکس خونه ها می ایستادم و بر و بر خودم رو نگاه میکردم اصلا شاید بچه ها برای همین فکر کردن من خیلی لاغر شدم چون یه دفعه لباس گل و گشادم رو هم کنار گذاشته بودم و یه کاپشن کوتاه و تنگ پوشیده بودم که البته اینم خودش داستانی داره.من همیشه قبل از بارداریم مانتوها و پالتو و کاپشنم بالای زانوم بود ولی بعدش دیگه به سبب اون شرایط خاص و چاقی همیشه گشاد و بلند می پوشیدم امروز صبح که از خونه اومدم بیرون تا برسم به جایی که سوار ماشین بشم صد بار بیشتر به خودم فحش دادم که این لباس کوتاه چیه پوشیدم.هی دور و بر رو نگاه میکردم ببینم کسی هم انقدر کوتاه پوشیده؟از خودم میپرسیدم قبلا چه طوری من با این کاپشن به این کوتاهی با اعتماد به نفس کامل توی شهر میرفتم و می اومدم.هی گوشه لباسم رو میکشیدم پایین شاید یه ذره بلند تر بشه.بعدش کم کم عادی شد برام و فراموش کردم که چی به چیه و شدم همون عسل سابق.لطفا یکی منو از بالای ابرا بیاره پایین من احساس سوفیا لورن بودن بهم دست داده.

توی راه برگشت طلا بهترین دوست دوران دانشگاه قبلیم بهم اس ام اس زد مدتها بود هر چی باهاش تماس میگرفتم جواب نمیداد انقدر که واقعا از دستش ناراحت بود.نوشته بود عسل زندگیم خیلی بهم ریخته شاید از شوهرم جدا بشم اینه که جواب تلفن نمیدم حوصله حرف زدن ندارم.پشت سره اس ام اسش زنگ زد بهش گفتم من توی تاکسی هستم تا نیم ساعت دیگه سوار اتوبوس میشم اون موقع بهم زنگ بزنه.به ایستگاه اتوبوس که رسیدم معلم تاریخ سال دوم دبیرستانم رو دیدم.خیلی زنه ماهی بود.خانم سرپیشگی.فکر میکنید به روم نیاوردم؟نه خیر!رفتم جلو سلام کردم خودمو معرفی کردم اونم البته بعد از هشت سال منو نشناخت اما خوب کلی با هم حرف زدیم.بیست دقیقه ای که منتظر اتوبوس بودم با هم حرف زدیم.پرسید ازدواج کردی؟گفتم بله.یه دختر یک ساله هم دارم.گفت ماشاالله انقدر خوش هیکلی بهت نمیاد زایمان کرده باشی.منو میگی؟مجددا یک گونی قند و گلوکز و هر چی توی این مایه ها هست توی دلم آب شد.قربونت برم کاپشن مشکی کوتاه کمر برش دار من که منو به صورت حوری بهشتی نشون میدی.قول میدم تا آخر عمرم دور نندازمت.

توی اتوبوس نشسته بودم که دوستم زنگید.خدا رو شکر کنار معلمم ننشسته بودم و با خیال راحت با دوستم حرف زدم.شوهرش از اون بچه جنوب شهری های گشنه گدا بود و دوسته منم از خانواده پولداری بود.اون روزا که ما دانشجو بودیم دوست من با پسری دوست بود که خیلی دوسش داشت.زن پدر دوستم خیلی مومن بود و وقتی فهمید نتونست تحمل کنه نمیدونم شایدم دنبال فرصت میگشت.نشست زیره پای پدر دوستم اونم یه خونه توی جنت آباد برای طلا خرید و از خونه انداختنش بیرون.پسره هم بعد مدتی با طلا بهم زد.بعد از مدتی تنهایی و حرف مردم باعث شد تا طلا با اولین پسری که بهش پیشنهاد ازدواج داد ازدواج کنه و اون همین شوهره الانشه.میگفت شوهرش دیگه کار نمیکنه و دائم کنترلش میکنه و به بهانه های واهی کتکش میزنه و دوست دختر هم گرفته.میگفت میخواد جدا بشه ولی از اینکه اسمه بیوه بیاد روش و مردم بهش به چشم بدی نگاه کنن میترسه.داشتم با طلا حرف میزدم که دمه پل چوبی شاهد یک عدد زور گیری مسلحانه با سلاح سرد شدم.از دور چون جام کنار شیشه بود دیدم یه پسری گردن یه پسره دیگه رو گرفته و یکی هم از جلو یه چیزی زیره گردنش نگه داشته با خودم گفتم تو رو خدا نگاه کن ها از این شوخی شهرستانی ها.اتوبوس که جلوتر رسید دیدم نه خیر شوخی نیست دو تا پسره ۱۵.۱۶ ساله یه پسره ۲۵.۶ ساله رو خفت کردن عقبی زیره گردنش رو گرفته بود و با دست دیگش یه چاقو گرفته بود زیره شکمش و اون یکی از جلو یه چاقو گرفته بود زیره گردنش.من فقط یه لحظه دیدم هلش دادن و پسره انگار مرده باشه پخش زمین شد.دیدم بهش چاقو نزدن گفتم انقدر گردنش رو فشار دادن خفه شده نامردا لحظه آخر هم که پسره افتاد خم شدن و عینکش رو از روی چشمش برداشتن.موبایلش رو از توی دستش کشیدن و کیفش رو هم که از قبل گرفته بودن پریدن پشت دو تا موتور یعنی ۴ نفر بودن.اونا که رفتن پسره بلند شد دیدم خدا رو شکر زنده هست.جالبیش میدونید چیه؟انقدر اینا بر خیابون بودن که اگه یه تاکسی نیش ترمز میزد و یکی به قصد پیاده شدن درش رو باز میکرد حتما دره میخورد به شکم پسره.انقدر لب خیابون بودن.بعدش هم کاملا جلوی چند تا مغازه نجاری بودن مردم داشتن بر و بر نگاه میکردن کسی اما جلو نمی اومد.هیچی نمیتونم بگم فقط متاسفم.همین.

سمی هم(همون دوستم که پدرش روحانی مسجد فرانکفورته)با دوست پسرش بهم زده.طفلک خیلی دوستیشون رو جدی گرفته بود.خیلی ناراحت بود.بعد امتحان تا سره جلال باهاش پیاده اومدم تا بهش دلداری بدم.

چه روز پر ماجرایی بود.چقدر هم من تایپیدم.فعلا.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:45  توسط عسل خانوم | 

دختری خوابیده.تازه نخوابیده ها در نتیجه هر لحظه ممکنه بیدار بشه.من فردا امتحان دارم.تا دهم بهمن هم طول میکشه.۵ تا درس بیشتر نیست که امتحان یکیش هم شفاهی بود که هفته آخر کلاسها انجام شد و رفت پی کارش.اصلا درس نخوندم ذره ای هم ناراحت نیستم و استرس ندارم.نخوندم که نخوندم.یه جوری ته دلم قرصه.حالا نمره خوبی هم نیارم مگه مهمه؟دلم برای ایران و فرینام و رایا تنگیده.حالا باز با رایا صمیمی نبودم اما این ایران و فرینام ورپریده رو بگو نه یه زنگی اس ام اسی.هی هی هی!دیروز با خالم حرف میزدم گفت تا آخر ژانویه جوابه درخواستم به دانشگاه میاد.میشه چهاردهم پونزدهم بهمن ماه.تا خدا چی بخواد و قسمت چی باشه.همسری هم خوابیده.زنگ زدم بابام بیاد برای ساعت ۱۰ دختری رو ببره خونشون که من یه کم درس بخونم دیشب که تا من این جزوه رو باز میکردم دختری خودشو میرسوند و جزوه رو از دستم میکشید و شوتش میکرد وسط اتاق وقتی هم که خواب بود من ترجیح میدادم ابروهام رو تمیز کنم تا درس بخونم.ما اینیم دیگه.

در راستای پست قبل باید بگم.من خودمم مطمئن نیستم از کاری که میکنم.اما خیالم راحته که توی این سالهایی که من و همسری با هم هستیم همیشه همسری پشته من بوده و هست.گاهی بعضی اخلاقاش حرصم رو در میاره انقدر که میخوام بزنم لهش کنم.اما خوب در این مواقع زیر لب میگم گل بی خار خداست.سعی میکنم به خدا توکل کنم با اینکه آدم معتقدی نیستم و به این تکیه کنم که همسری ۶ ساله پشته من بوده.انشاالله همه چیز خوب پیش خواهد رفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:24  توسط عسل خانوم | 

همسری من اصولا از اون آدمایی هست که هیچ دوست نداره من از زندگیه خیلی خصوصیمون اینجا چیزی بنویسم حتی اگه کسی منو نشناسه.چند روزی تحمل کردم و ننوشتم اما دیگه نمیتونم.باید بنویسم .این وبلاگ قراره یه روزی به دختر کوچولوی من برسه پس باید بنویسم تا بدونه یه روزی مادرش چقدر تنش داشته و چه چیزایی ناراحت یا خوشحالش کرده.

ما تصمیم گرفتیم با خانواده همسری آشتی کنیم.تصمیم سختیه و راستش از وقتی این تصمیم رو گرفتیم دائم یه مشت عسل مختلف دارن توی مغزم با هم حرف میزنن.یکی میگه خوبه.یکی میگه بده.یکی میگه خاک بر سرت.یکی میگه صبور باش.حالا کدومشون راست میگه الله و علم.خودم که شدم اسفند روی آتیش از هیجان.قراره به مناسبت تولد دختری ماه آینده یه تولد کاملا خانوادگی خونه مادرم بگیرم و از خانواده همسری هم دعوت کنم بیان.اگه بیان آشتی میشه و اگه نیان...نمیدونم.میدونم که اونا هم آشتی میخوان.نه به خاطره من.معلومه که تا آخره دنیا ما با هم دوست نمیشیم.بلکه به خاطره همسری و دختری.فکر میکنم بیان.خدا میدونه.قرار رو خونه مادرم گذاشتم به این علت که اگه خانواده همسری بیان اونجا یعنی یه جورایی از پدر و مادر منم بابت کاراشون عذر خواستن و خواسته منم که میخوام اونا اولین بار منو خونه پدرم ببینن اجابت میشه و اگه نیان معلوم میشه که تمومه عجز و لابشون برای آشتی دروغه و هنوز غرور و خودخواهیشون مقدم به بچشونه.همسری ساکت و خونسرده مثله همیشه ولی میدونم که ته دلش راضیه.پدرم میگه اگه ما بد بودیم تو هرگر قید ما رو میزدی؟برای تو اونا خانواده شوهرن ولی برای همسری اونا پدر و مادرش هستن.باشه قبول.مادرشو میبخشم بابت تمامه بدی هایی که بهم کرد و بابت همه آرزوهایی که برام بر باد داد اما خواهره همسری رو چه طور ببخشم وقتی یادم میاد که چه طور با اون سنه کمش به مادرم توهین کرد؟

شاید نباید مینوشتم.اما داشتم خفه میشدم.با همسری که نمیشد حرفی راجع بهش زد فقط اینجا میمونه که حرفای منو نگه میداره.میترسم.آخ همسری تو چقدر بدی که وانمود میکنی که نمیفهمی احساسه منو!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 9:36  توسط عسل خانوم | 

هستم در خدمتتون فقط کمی منگ و گیجم.عادت کرده بودم به بیرون رفتن حالا دوباره خونه نشین شدن برام عجیبه.دختری هم که علاقه وافری به دستشویی داره و مرتب باید حواسم باشه که نپره اون تو آخه درش لقه و با یه تکون باز میشه.یا دائم از پای من گرفته و بلند شده و من دیگه از ترس اینکه نیفته نمیتونم جم بخورم.اینم روزگار ماست.کسایی هم که سراغ پستی رو که چند روز پیش گذاشته بودم رو میگیرن باید بگم ثبت موقتش کردم تا برام به صورت خصوصی بمونه اما چون مخاطب خاص داشت دیدم زیاد جالب نیست علنی باشه.

بعدا نوشت:

آهای پیتی مگه من با تو شوخی دارم؟معلومه که اون تیکره جدیه!نه ورزش نمیکنم آخه من خیلی تنبلم رژیم دارم به علاوه اینکه شیر هم میدم.من از ۹ آذر شروع کردم

پیتی جونم این تیکره مثله اونای دیگه نیست که زمان خاصی خودش بره جلو اینو باید هی بری آپ دیتش کنی.منم هر بار که وزنم کم میشه میرم و تاریخ جدید با وزن جدیدم رو وارد میکنم و اینجوری میره جلو.

مامان کاوه رژیم من رژیمه خاصی نیست فقط نون و برنج نداره و روزی حتما ۴ لیوان شیر داره و هر چقدر بخوام میوه.گوشت هم برای ناهار و شام میوه یا شیر.بعدشم چاقی بعد زایمان بیشترش پفه!خیلی راحت کم میشه.اینه که من هی دارم زود زود وزن کم میکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 9:56  توسط عسل خانوم | 

آرزو جان نمیدونم اینجا رو به طوره ثابت میخونی یا گذری اینجا اومدی؟نمیدونم تو همون آرزویی هستی که وقتی همسری کار پیدا کرد از من خواست دعا کنم که همسری اونم کار پیدا کنه یا نه؟نمیدونم تو هم به سبک من ازدواج کردی یا نه؟هیچی ازت نمیدونم اما دلم به خاطره دردی که میکشی شکست.به زودی شاید فردا یا پس فردا میام و یه پست میگذارم و یه قسمتیش رو برای تو مینویسم.

عسل به تعطیلات میرود

من الان تکیه دادم به صندلی در آشپزخونه رو هم با دو تا تخته و تعدادی میخ به صورت ضربدر تخته کردم.بسکه ما الان توی این یه ذره یخچالمون ظرف یه بار مصرف چپوندیم درش بسته نمیشه.نه خیال کنید چادر گل گلی سرم انداختم و دختری رو بستم پشتم و با یه قابلمه رفتم دره خونه مردم ها نه!این جناب آقای بابای ما دوستان زیادی داره که هر سال خرج میدن و از بابای ما هم رسما دعوت میکنن که بیا ببر.اونم نه یکی دوتا یه کامیون تا!روز اول ما صاحب سه تا ظرف خورشت قیمه شدیم.روز دوم صبح از خواب بلند شدیم که دوست همسری زنگید که آقای همسری کجایی ما داریم نذر میدیم بیا برای خودت و پدر خانومت اینا ببر.اونجا هم صاحب ۶ تا ظرف عدس پلو شدیم و به صورت مساوی با خونه خودمون و مامانم اینا تقسیمشون کردیم.آهان آهان یادم اومد داشتیم به مقصد خونه دوست همسری میرفتیم از خونه بیرون که پسر همسایه طبقه اول زنگ زد و از توی یه سینی بزرگ یه ظرف قیمه داد دستمون.صبح بابام زنگ زد که همون دوستش که ۵ شب پشت هم خرج میده و دیشب قیمه داده بوده ۳ تا ظرف قرمه سبزی برامون فرستاده و حالا این داستان همچنان تا سوم امام برای ما ادامه دارد...

برمیگردم

برگشتم

آرزو جان راستش اومدم برات پست بگذارم اما دیدم هیچی ازت نمیدونم یعنی نمیدونم کدوم قسمت زندگیه من تو رو یاده زندگیه خودت میندازه؟ازدواجم؟دوران بیکاری همسرم؟اختلاف با خانواده همسری؟برام بگو کدومشه؟اون وقت منم میشینم برات یه تومار مینویسم.باشه؟خوش باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 23:21  توسط عسل خانوم | 

تموم شد.دانشگاهم با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد.امروز صبح زودتر رسیدم و قبل از اومدن بچه ها ایستادم کنار نرده های وسط سالن طبقه دوم روبروی کلاسم و خم شدم و زل زدم به سرامیک های کف زمین طبقه زیر زمین که رستورانمون اونجاست.بعد سرم رو بلند کردم و به سقف که ۲ طبقه باهاش فاصله داشتم نگاه کردم به اون میله های نقره ای که به صورت یه اثر هنری تو هم تو هم کار شدن نگاه کردم.یادم اومد یه بار قبلا هم اینکار رو کرده بودم درست روز اولی که کلاسا شروع میشد و حالا تموم شده.تصمیم ندارم فعلا انصراف بدم چون ممکنه بازم به گواهی اشتغال به تحصیلش احتیاج پیدا کنم.مرخصی میگیرم.خوب فکر کنم جواب دوستان رو تا حدی دادم ولی بازم توضیح میدم.من لیسانس روانشناسی صنعتی دارم از دانشگاه آزاد.خرداد ماه  من و همسری تصمیم گرفتیم از ایران بریم و مقصدمون رو کشوری مشخص کردیم که خالم و تعداد زیادی از فامیلم اونجا زندگی میکنن.این کشور آلمان نیست اما یکی از کشورای آلمانی زبانه.اگه اسمش رو نمیبرم برای اینه که نمیخوام توسط سرچ گوگل کشف بشم.بعد از صحبت با خالم متوجه شدیم راحت ترین راه گرفتن ویزای دانشجوییه.شرط گرفتن ویزای دانشجویی از اون کشور این بود که توی کشور خودت دانشجو باشی.نه فارغ التحصیل ها !دانشجو!خوشبختانه من توی دوره بارداریم یه بار به مغزم فشار اومد و دچار خود کم بینی شدم و برای جبران این حسم رفتم کنکور ثبت نام کردم اونم نه آزاد فقط و فقط سراسری.وقتی کار به اینجا رسید خدا رو شکر کردم که شانس کنکور دادن رو دارم ولی از طرفی هم زدم توی سرم که چرا آزاد ثبت نام نکردم و حالا مگه من میتونم کنکور سراسری رو قبول بشم.فقط ۱ ماه فرصت داشتم.خوندم و به خواست خدا دانشگاه تهران مترجمی زبان آلمانی پذیرفته شدم.یک ترم رفتم که بتونم گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم و مدارکم رو برای فرستادن کامل کنم.الانم مدارکم رو فرستادم و منتظر جواب هستم.جوابم هم هفته دوم بهمن معلوم میشه.انصراف نمیدم که اگه جواب منفی بود بازم شانس گرفتن گواهی و ارسال دوباره مدارک رو داشته باشم.خوب فکر کنم سوالا رو جواب دادم.

خلاصه امروز همه چیز یه جوره دیگه بود.رنگ دیگه ای داشت.امتحان داشتیم.بعد امتحان پشت در کلاس با چند تا از بچه ها خداحافظی کردم.بینشون رایا و ایران و فرینام برام عزیزترین بودن اما باقی رو هم با وجود همه تفاوتهامون دوست داشتم.ساناز رو بغل کردم و سعی کردم زنگ صداش و طنین بلند خنده هاش رو که همیشه تا پام رو توی ساختمون میگذاشتم بهم نشون میداد الان خودش توی کدوم کلاسه و کجا کلاس داریم به خاطر بسپرم.گاهی جواب سلام ندادنش لجم رو در می آورد اما امروز وقتی بغلش کردم و بهش گفتم دلم برای صدای خنده هات تنگ میشه دیگه دلخور نبودم.هیچی نبودم جز عسلی که درسته که ۴ ماه واسه این روز و تموم شدن دانشگاه لحظه شماری کرده بود اما حالا انگار یه تیکه از روحش رو اونجا جا گذاشته بود.قرار گرفتن توی جمع ۱۸ ساله بچه های کلاس همون قدر که گاهی اعصاب خورد کن بود برام لذت بخش هم بود.انگار از نو جوونه زدم باهاشون.دوباره شیطنت سره کلاس رو تجربه کردم. دوباره توی فعالیتهایی که حرص بانوی محترم رو در می آورد شریک شدم و دوباره برای ۳ ساعت توی روز شش سال کوچکتر شدم.

دیگه تموم شد.فقط ۴ تا امتحان مونده برای دو هفته آینده.بعدش دخترم دوباره یه مامانه فول تایم داره.دیگه مجبور نیست صبحها پیچیده بشه لای پتو و بره خونه مادربزرگش.اما میدونم دله اونم برای خونه بزرگ مامان بزرگش تنگ میشه.برای تلفنشون که با برداشتن گوشی چراغاش روشن میشد و اونم ذوق میکرد.دخترم ایستادن رو اونجا یاد گرفت.اونجا بود که دندون در آورد.اونجا بود که راه رفت.اونجا بود که یاد گرفت میشه از مامان چند ساعتی دور بود و بازم از آغوشش بهرمند شد.دخترم ۴ ماه دختر من نبود دختره مادرم بود.

....دلم گرفته.خوشحالم که دانشگاه تموم شد اما منکر این قضیه نمیشم که دلتنگش خواهم شد.

....خاله شوشو از آمریکا اومده ایران و دوباره به سبک یک سال و نیم پیش مراسم آشتی کنون علم کرده پیرو این قضیه ما فردا دعوت شدیم به خونه مادربزرگ مادری همسری.خدا این بار رو هم بخیر کنه انشاالله.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:1  توسط عسل خانوم | 

دانشگاهم داره به روزای پایانی خودش نزدیک میشه.همین یک ترم کافی بود برام تا بفهمم فاصله هجده سالگی تا بیست و چهار سالگی چیزی بیشتر از شش ساله.هر چند که خاصیت میز و صندلی مدرسه و دانشگاه اینه که تا میشینی پشتش شیطنت از هزار توی وجودت سر بلند میکنه اما باز هم...توی این چهار ماه بارها شد که دلم خواست بلند بشم و جواب همکلاسی هام رو بدم اما خندیدم و گفتم خاصیت سنه!بارها خواستم جواب بانوی محترم رو بدم اما سکوت کردم و گفتم اوه ولش کن منم یکی مثله بقیه.اما نه من مثله بقیه نبودم.شاید روزای سخت زندگی از من موجوده دیگه ای ساخته که حیفش میاد ۴۵۰ هزار تومن پول عینک بده.اون موقع که من هجده سالم بود همه از این حرف میزدن که حیا رفته و چنین و چنان شده و من میخندیدم و میگفتم اینا هم با این افکار پوسیدشون و حالا خودم توی دلم میگم اخلاقیات مرده که همکلاسی ۱۸ ساله من س*ک*س پارتنر داره و راحت راجع بهش حرف میزنه و میگه ما فقط برای اینکار با همیم نه بیشتر!!!!!!!!!شایدم چون اونا توی ایران به دنیا نیومدن انقدر متفاوتن میدونم که دلم تنگ میشه و بارها به یاد این روزایی که صبح ساعت ۶ از خونه میزدم بیرون می افتم.میدونم که چه از ایران برم و چه نه بارها راجع به این دانشگاهم حرف خواهم زد.آخه اینم فصل کوتاهی از زندگی من بود که برای اولین بار بهم نشون داد که بزرگ شدم.ولی از میون این خیل عظیم بچه های سبک سر دو تا دختر توجه منو جلب کردن و دوستای من شدن و باعث شدن این ۴ ماه برام راحت تر بگذره.ایران و فرینام.دخترای ۱۸ ساله متفاوت.که هنوزم برای یکیشون اخلاقیات مهمه و اون یکی محتوای ارزشمندی داره که گاهی شگفت زدم میکنه.هر کدومشون رو که میبینم دلم میخواست خواهرم بود.دلم براشون تنگ میشه.با وجود اینکه میخوام رابطمون رو حفظ کنم اما میدونم رفته رفته کمرنگ و کمرنگ تر میشه تا روزیکه یه خاطره بشیم برای هم.روزای دانشگاهم  داره تموم میشه.کلاسها تا یکشنبه هست و بعدش ۵ تا امتحان و تموم.تموم تموم.چه روزایی که مامانم اومد و دختر ۴ ماهه منو نگه داشت که من درس بخونم و کنکور قبول بشم.چه ظهرهایی که دختری تا میخوابید من میافتادم به درس و چه نیمروهایی که به جای شام به همسری دادم چون فرصت نکرده بودم غذا بپزم.با چه استرسی رفتم سره جلسه.با چه دلشوره ای سایت سنجش رو برای دیدن رتبم باز کردم.با چه هیجانی به مامان و خالم تلفنن زدم و خبر قبولیم رو دادم و حالا...تموم شد.این فصل زندگیم هم تموم شد.دلم براش تنگ میشه.

امروز دختری به جای صبحونه سیرابی با نون سنگک خورد و خیلی هم دوست داشت و با اون دهن کوچولوش که دائم با اشتیاق باز میشد انگار هی میگفت مامان زود باش قاشق بعدی رو بده!دیروز سره کلاس نگارش نشسته بودم که فکرش توی مغزم جرقه زد.ساعت استراحت به همسری زنگیدم و گفتم شب که میای سیرابی بخر برای فردا بپزم(  خدایی چندتاتون الان این شکلی شدید؟)همسری هم خرید و آورد همون شبونه خردش کردم و ریختمش توی آرامپز و صبح یه خوراک عالی داشتیم که دختری جونم براش سر و دست میشکوند یه توصیه همسری که اونم از مامانش یاد گرفته سیب زمینی و لپه هم بهش اضافه کردم و چیییییییییییییییییییییی شد.ولی خدایی قیافه ایران وقتی داشتم به همسری سفارش خریدش رو میدادم دیدنی بود.منم که بدم نمیاد سر به سر ایران بگذارم بهش گفتم میخوام ته چین سیرابی درست کنم.البته اونم باور نکرد اما کلی خندیدم.ولی خدایی میخوام برای فردا ته چین جوجه کباب بگذارم.من متخصص ته چینم.همه چیز رو به صورت ته چین در میارم.ته چین اسفناج و بادمجون رو تا حالا درست کردم و این یکی هم فردا اختراع میکنم.دیگه چی بگم؟کلی ظرف توی آشپزخونم جمع شده اما نمیونم الان بشورمشون چون دختری خوابیده و با کوچکرین صدایی بیدار میشه مجبورم صبر کنم ا بیدرا بشه بعدا به کارام برسم.همسری هم امروز نیمه وقته!ناهار با همیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:23  توسط عسل خانوم | 

سلام دوستان.به خاطره بعضی دوست جونام که نتونستن دخملی رو ببینن دوباره ساعت ۹:۳۰ امروز صبح یعنی حدودا یک ساعت و ربع دیگه عکس دخملی رو می گذارم هر کی اومد و این پیغام رو دید برام کامنت بزاره که من بدونم که اگه اصلا کسی قرار نیست ببینه منم اصلا عکس رو نگذارم.متشکرم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 8:18  توسط عسل خانوم | 

هر چی کامنت مونده بود جواب دادم در یک اقدام انتحاری حتی یکی از کامنتهای همین پست رو هم جواب دادم

امروز من سر  تا پا پر از حس نازک و ظریف خوشبختی هستم.کلاس بانوی محترم رو کمی زودتر تعطیل کردم و اومدم که به کارای بانکی که همانا پرداخت دو عدد قسط و ۲۰۰هزار تومان ناقابل بابت اجاره خونه می باشد برسم.شکر خدا کارام بالاخره با کمی معطلی توی این بانک و اون بانک انجام شد و بعدش راه افتادم تا برای خودم خرید کنم.پنجشنبه شب با همسری و دختری جونم رفتیم بیرون و من برای خودم دو تا شلوار و دو تا تی شرت برای خونه خریدم و یه آلبوم هم خریدم و به سلامتی آلبوم عروسیم رو عوض کردم.آلبوم قبلیم از اینهایی بود که اون سال مد شده بود و اندازش به اندازه یک کتاب بود و ۵۰ تا عکس توش جا میشد و توی این مدت هرچی بابت مراسم مختلف عکس آتلیه ای انداخته بودم در به در مونده بود تا اینکه عکسای دختری هم بهش اضافه شد و از طرفی من دیدم باز ماه دیگه که سالگرد ازدواج خودمون و تولد دختریه میخواهیم بریم عکس بندازیم اینه که به همسری جونم گفتم من میخوام آلبوممون رو عوض کنم و یه بزرگتر بگیرم اونم گفت باشه عزیزم( ای من قربونت برم فندق من )خلاصه یه آلبوم خیلی بزرگ هم از نظر سایز و هم جایی که داره خریدیم و خدایی خیلی شیک و قشنگه و وقتی عکسا رو توش میگذاشتم کلی کیف کردم و یاد اون روزا کردم که عروس شده بودم.قیمتش به نظرم کمی بالا بود شایدم من خسیسم ولی خوب سی هزار تومن بود.به همسری گفتم گرونه!(ناز می فرمودم چون به هر حال تصمیم داشتم بخرمش)همسری گفت عزیزم اگه دوستش داری با قیمتش کاری نداشته باش( مجددا فندق عزیزم)برگشتیم خونه و من تازه یادم افتاد که من از رنگای دیگه این شلوار تو خونه ای ها هم خوشم اومده بوده.همسری هم گفت عزیزم چرا همون جا نگفتی؟شنبه برو بخر( فندق)منم خوش و خرم شدم.صبح که از خونه میرفتیم بیرون موقعی که داشت پول قسط و اجاره رو میداد که پرداخت کنم من یادم نبودا خودش پول داد گفت اینم برای شلوارت.خلاصه منم بعد بانک رفتم برای خودم ۳ رنگ دیگه شلوار و چند جفت جوراب و دوتا ماگ خریدم و کلی شاد شدم.زنی پیدا میشه که خرید دوست نداشته باشه؟نزدیک خونه مامانم اینا یه شاخه هم گل زنبق که گل محبوب مامانمه براش خریدم.میخواستم ازش تشکر کنم ولی بیشتر فکر میکنم بازتاب روحیه شاد و خوب خودم بود.راستش توی راه که از دانشگاه می اومدم یادم افتاد که روزای سختیمون وقتی خیلی مسائل بهم فشار می آورد بعد از اینکه به خودم فحش میدادم که زنه همسری شدم و به طلاق فکر میکردم اخرش برای اینکه به خودم دلداری بدم اون آیه قرآن رو زمزمه میکردم که میگه ان مع العصر یسرا .خوب من اصلا آدم مذهبی نیستم و حتی معتقد هم نیستم اما اون روزا این آیه مدام توی گوشم زنگ میخورد.امروز داشتم فکر میکردم حقیقتا خدا چه خوب وعده هاش رو محقق میکنه.واقعا همانا بعد از هر سختی آسایشی هم هست.چیزایی که من الان دارم تا ۴ ماه پیش برام آرزو بود و اگه کسی بهم میگفت عسل همه خواسته های الانت به زودی محقق میشه.بهش میگفتم بیا برو کنار بزار به درد خودم بمیرم.اما الان...چه طوری آدم میتونه از لابلای کلمات برسونه که چه خوشبخته؟حالا که همسری کار خوبی پیدا کرده که دائمیه و همه چی داره و دیگه زیر دست اون دوست بی وجدانش نیست هر چی بخوام میگه باشه و رفتارش با من و دختری خیلی بهتر شده و میفهمم که اینا واسه اینه که اونم آرامش داره.خیلی دعای پیرزنونه ایه ولی انشاالله خدا هیچ مردی رو پیش زن و بچش شرمنده نکنه.

خدای بابت خوشبختی که به ما دادی ممنونم.ازمون نگیرش.الهی آمین

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:9  توسط عسل خانوم | 
پریا جونم خوشحالم که تونستی ببینی ممنونم که انقدر به دختریم لطف داری.بوس.شبت به خیر

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 20:52  توسط عسل خانوم | 
۱۰ دقیقه زودتر گذاشتمش که دیگه خیلی خوش قول باشم.ساعت ۲:۱۰ برش میدارم.

 ...................................................................................................................................

پریا جونم باشه شب ساعت ۹ دوباره ۵ دقیقه میگذارمش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:52  توسط عسل خانوم | 
سلام دوستان.من راس ساعت ۲ یه عکس از عکسای آتلیه ای دختری میگذارم اما زود باید برش دارم چون علاوه بر مسائل امنیتی باباش هم راضی نیست.خواهش میکنم هر کسی از دوستان که اومد و تصمیم گرفت ساعت ۲ بیاد و عکسا رو ببینه برام الان کامنت بگذاره امیدوارم اونایی که میخوان موفق بشن ببینن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 11:59  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM