
![]() |
![]() |
|
|
پیتزا پزون به روایت تصویر
ابتدا خمیری را که از فانتزی پزی خریده ایم داخل سینی که چرب شده و آرد پاشی شده پهن میکنیم
هم زمان با پهن شدن خمیر یک نفر هم باید گوشت و پیاز را سرخ بنماید
سپس روی خمیر را سس تند میمالیم
بعد روی آن را مقداری پنیر میپاشیم
قارچ میریزیم
سوسیس میریزیم
ادویه میپاشیم
گوشت و پیاز را روی پیتزا میریزیم
مجددا پنیر میپاشیم فلفل دلمه میریزیم
کالباس خرد شده را اضافه میکنیم
دختری سرمیرسد و خود را از در فر بالا میکشد و فضولی می نماید
اینم فوت کوزه گری.بعد از ریختن کالباس با دو دست انشاالله تمیز روی پیتزا را فشار میدهیم
باقیمانده سوسیس را اضافه میکنیم
ذرت را روی آن پخش و پلا میکنیم
حالا نوبت زیتون میرسد
مجددا پنیر تا سر حد مرگ به آن می افزاییم
ببینید پریا و تینا باید این شکلی بشه
درجه فر را چک میکنیم
جماعت گرسنه دوره سفره نشسته و سر خود را به خوردن محتویات آن گرم میکنند
پیتزا حاضر شد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:25 توسط عسل خانوم |
|
|
کامنتهای پست قبلی و پست پیتزا جواب داده شد.
پریا فقط همش کامنتای تو بود به خدا.راستی فردا دوستای دانشگاه همسری میان اینجا و مجددا مراسم پیتزا پزون داریم.عکسش رو برات میگذارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:19 توسط عسل خانوم |
|
|
سلام علیکم دوستان پیتزا دوست.به به به چه همه کامنت!خوب همین کارا رو میکنید که من دیگه نمیام پست بگذارم دیگه وقتی میبینم من خودم رو میکشم آخرش ۱۲ نفر کامنت میگذارن بعدش یه عکس پیتزا میگذارم ۳۷ تا کامنت پیدا میشه دیگه چه انگیزه ای میمونه برام که بیام پست بگذارم؟بازم یه چند تایی خبر نه چندان مهم دارم: مامانم وقتی من تازه زایمان کرده بودم و دختری ۲۲ روزش بود ما از خونه مامانم اومدیم خونه خودمون.بعدش یکی از دوستای دبیرستانم با پسر بسیار تخس و بی تربیتش اومدن دیدنه من و دختری.انقدر این پسره شیطون بود و معلوم هم بود به دختری حسودیش شده که من اصلا جرات نکردم دختری رو یک لحظه زمین بگذارم البته یه چیزای دیگه ای هم پیش اومد که دوست من با دلخوری رفت بماند که قبل از رفتن گفت من تو رو درک میکنم و تازه زایمان کردی و بچت یه مدت بیمارستان بوده و عرفان هم که خیلی شیطونه و ...اما رفت و دیگه زنگ نزد.فکر میکنم هر دو از هم دلخور بودیم من از اون که شرایط منو درک نکرده و با پسره خانمان بر اندازش چند تا خبر دیگه هم بودا ولی انقدر که توی این فاصله گزینه ثبت موقت رو زدم و رفتم دختری رو ساکت کردم و برگشتم که دیگه چیزی یادم نمیاد.فعلا بای بای.به همه همه همه همه مقدساتم سوگند همه کامنتها رو جواب میدم که دیگه این پریا انقدر به من بد و بیراه نگه. ونوس خانوم کجایی؟کریسمس شده سرت گرمه؟ مریم جونم عروس شدنت مبارک.خیلی دلم میخواد باهات بحرفم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:4 توسط عسل خانوم |
|
|
به به به.سلام دوستان.پریا جونم با تو بودم تینا تو رو هم منظورم بودا.حالتون خوبه؟البته ما عرب نیستیم اما عیدتون مبارک باشه.تعطیلی ما امروز بد نبود.همسری مراسم پر فیض و برکت پیتزا پزون راه انداخته بود اینم اون پیتزای معروف.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:20 توسط عسل خانوم |
|
|
دختری خوابیده فکر میکنم در بهترین حالت یه نیم ساعتی وقت دارم تا چیز بنویسم.خیلی چیزا توی این مدت اتفاق افتاده که باید بنویسمشون هرچند که خیلی مهم نیست اما به هر حال قابلیت گفته شدن رو دارن. اولیش اینه که من چهارشنبه صبح مدارکم دومیش اینه که...چی بود؟...اوم... یادم نمیاد سومیش این بود که دیروز من و دختری رفتیم نمایشگاه لوازم خانگی.همسری جونم به عنوان نماینده شرکتشون اونجا غرفه گردان بود و هی میگفت بیا منم با دختری سختم بود و نمیشد آخرش گفتم دلم خیلی میسوزه اگه نرم دیروز تا رسیدم خونه یه چیزی خوردم و لباس پوشیدم و دختری رو حاضر کردم و زنگ زدم به آژانس و رفتم.ساعت ۳ نمایشگاه بودم.خیلی خوش گذشت مخصوصا که من خوره هرگونه لوازم برقی خانگی رو دارم آهان دومی الان یادم اومد.امروز که با رایا داشتیم از دانشگاه می اومدیم انقلاب.توی تاکسی نشسته بودیم و ماشین داشت از خیابون 16 آذر می اومد پایین بعد ما یه دفعه دیدیم کلی پلیس توی خیابونه.گفتیم لابد طرح امنیت اجتماعیه بعدش دیدیم صدای همهمه میاد دیدم توی دانشگاه تهران تظاهرات بود خیلی هم شلوغ بود کلی هم پلیس بود.شعار میدادن مرگ بر دولت بیهوده گو.روی پلاکارداشون راجع به مخالفت با تفکیک جنسیتی نوشته بود فکر میکنم بازم میخوان کلاسا رو زنونه مردونه کنن.اخه این چه کاریه؟والا اگه این کار رو بکنن دیگه حتی خوده خواهران چادر یک چشم و برادران ریش و پشمی هم انگیزه ای برای رفتنه سر کلاسا ندارن.حالا میفهمم چرا دارن دانشکده ها رو تفکیک میکنن و هر کدوم رو میفرستن یه سره شهر.ببین مثلا امروز توی پردیس مرکزی تظاهرات به این بزرگی بود بعدش ما توی دانشکده زبان اصلا خبر نداشتیم.مطمئنم دانشکده های دیگه هم مثله ما بودن.خوب دیگه این یه جور سیاسته اگه هر دانشکده ای رو بفرستن یه جا از یه همچین چیزایی جلوگیری میکنن چون تعداد دانشجوها انقدری نمیشه که نشه جلوشون رو گرفت.فکر کن اگه الان دانشکده فنی و داروسازی و مدیریت و اقتصاد و زبان به جای اینکه هر کدوم یه جا باشن همه یه جای واحد بودن چی میشد؟ وای مردم انقدر تایپیدم عوض چند وقت در اومد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:56 توسط عسل خانوم |
|
|
فردا میام و دنباله همین پست مفصل مینویسم.فقط میخواستم امروز رو ثبت کنم برای سالهای آینده دخترم. دختر کوچولوی من .امروز موقع ناهار خونه مامان بزرگ وقتی قاشق رو گذاشتم توی دهنت قاشق به یه چیزی خورد و گفت تق.شگفت زده از این همه صبوری تو و اینکه هیچ کدوم از اتفاقایی که میگن موقع دندون در آوردن می افته( بیخوابی شبانه.گاز گرفتن.بی قراری.اسهال.تب و ...) ناباورانه انگشتم رو کشیدم روی لثت.یه چیز تیز انگشتم رو نوازش کرد.خدا قلبم رو بوسید و فرشته ها وجودم رو نوازش کردن یه لحظه دنیا بهشت شد.شما دندون در آورده بودی عشقم. دندونکت مبارک |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:59 توسط عسل خانوم |
|
|
تبریکاتتون رو فریز میکنم یه دو سه سال دیگه استفاده میکنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:44 توسط عسل خانوم |
|
|
کامنتهای پست قبل و پست قبلترش رو جوابیدم.آیلی جان همسرم خصوصی ها رو نمیخونه.
بچه ها یه چیزی بگم؟ چیکار کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:23 توسط عسل خانوم |
|
|
هی من به این همسری جونم میگم بابا جان آخه خواهره دوستت که رفته نروژ من پاشم بیام اونجا چی کار کنم؟ نه غذای محبوب من هست و نه یه موجود مونث. اما ظاهرا ً نه که من و همسری یه چند سالیه با همیم همه دوستاش فکر میکنن منم یکی از خودشونم. هی میگم مرد مومن تو برو خوش بگذرون میگه نه من زن دارم بدونه زنم جایی نمیرم. هیچی دیگه ما هم رفتیم و چون همسری و دختری ظهر خوابیدن و منم دلم نیومد بیدارشون کنم انقدر دیر از خونه در اومدیم که میلاد نور و ساعت مالید. حالا باز خوبه که اگه غذا و خواهره نبود خونشون سره جاش بود که من هی نگاهش کنم و کیف کنم. هیچی دیگه رفتیم و اولش ای بدک نبود بالاخره دوستای همسری بعد این همه مدت یه جورایی دوستای خودمم شدن و مصاحبته دوستان هیچ وقت بد نیست فقط یکی دوتاشون هستن که خیلی لج منو در میارن و در مورد تربیت دختری و اینکه من دارم لوسش میکنم نظر میدن که من با کمال میل و از ته ته ته قلبم آرزو میکنم کاش میشد محکم بکوبم توی دهنشون. نه زن دارن و نه بچه دم از تربیت هم میزنن توقع دارن وقتی دخترم گریه میکنه بذارم گریه کنه که لوس نشه؟ والا من چهار چشمی منتظرم ببینم بچه های اینا چی میشن.حتما موجودات عقده ای میشن بسکه باباشون هی ولشون کرده که گریه کنن. والا دود از کلم بلند میشه وقتی حرف میزنن البته منم که تعارف ندارم حالا یا شوخی خنده و یا جدی جدی جوابشون رو میدم. من تا هستم باید توی این دنیا به دخترم خوش بگذره همینه که هست. بعدش دیدم شاید بخوان پسرونه دوره هم باشن و گپی بزنن منم پا شدم رفتم توی اون یکی سالنشون که کاملا مجزا بود با اون یکی سالن. من و دختری داشتیم تلویزیون میدیدم البته من میدیدم دختری داشت با یه موز بزرگ بازی میکرد که دیدم خانمی چشماش رو میماله بردمش توی اتاق خواهره خوابوندمش. خودمم اخلاقم شده بود هاپو بسکه حوصلم سر رفته بود. همسری هم هی می اومد این طرف به من سر میزد و میرفت اونور. منم هر بار که می اومد حسابی پاچش رو میگرفتم که آی من گرسنمه! خوابم میاد! بریممممممممممممممممممممممم. یه بار هم یواشکی سرک کشیدم توی آشپزخونه ببینم آیا این دوست همسری قصد داره به ما شام بده یا نه؟ دیدم نه خیر هیچ اثری از آثار حتی یه لقمه نونه کپک زده هم نیست. اونا هم اون ور داشتن چیپس میخوردن از حاله من مادره شیرده چه خبر داشتن. حالا همسری یه بار اومد گفت عسل برات چیپس بیارم منم گفتن نه من شام میخوامممممممممممممممممممممممم. دیگه ساعت ۱۱ بلند شدیم و اومدیم خونمون. حالا خونه هم هیچی نداشتیم که بخوریم ناچار سره گرسنه بر بالین گذاشتیم و یه شب حاله فقرا رو درک کردیم. در عوض دیروز صبح من یه دفعه زد به کلم و همسری هنوز خواب بود که من تکونش دادم و گفتم همسری پاشو بریم تجریش. همسری گفت هان؟ گفتم تجریششششششششششششش. خدایی همسری مهربونم هم نه نگفت و پا شدیم شال و کلاه کردیم و رفتیم چرخیدیم و یاده ایامی کردیم که دوست بودیم و چقدر اونجا میرفتیم بعدشم سره ظهر ناهار رفتیم چلوکبابی اطمینان.ببین چلوکبابی ها نه رستوران.یه اتاق کوچولو که به سبک بازار همه دور یه میز میشینن و غذا میخورن.غذاش به نظره من خیلی خوشمزه هست شاید چون مزه خوبه گذشته هامون رو میده.همسری برگ گرفت منم باقالی پلو.اون وقت تا غذا رو آوردن دختری هجوم برد توی باقالی پلو انقدر خنده دار این کار رو کرد که پیشخدمت با خنده گفت بچتون گشنشه.غذا رو دید هول کرد.از خونه برای دختری سبزی پلو برده بودم با مرغ و آب کباب قاطی کردیم دادیم خورد حالا این بچه انقدر آروم نشسته بود و هی دهنش رو باز میکرد و غذا میخورد که من دلم میخواست برم همه غذا ها رو از آشپزخونه بیارم بدم دختری بخوره آخرش باباش گفت عسل بسه!حالش بهم میخوره هااااا.خلاصه به هر سه تامون خیلی مزه کرد.برگشتنی هم یه کم خرید کردیم و بازم توی بازارش چرخیدیم و اومدیم خونه بماند که توی تاکسی دختری استادمون کرد اما واقعا خوش گذشت.بعدشم توی راه یه بستنی خریدیم و اومدیم خونه و سه تایی بستنی خوردیم.جمعه خوبی بود.آرامش داریم و خوشبختیم.خدا هرگز این آرامش رو از زندگیه ما نگیره.الهی آمین.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آذر 1387ساعت 22:50 توسط عسل خانوم |
|
|
همه کامنتها رو جواب دادم ماله پست قبل و پست قبلترش.بازم مرسی که با کامنتهاتون دلم رو شاد میکنید
بگذار ببینم این دختری و اما کنفرانسم رو بگم که خیلی خوب بود و همه استقبال کردن و مخصوصا فیلم سونوی دختری همه رو به وجد آورد.از سه نمره دو و نیم شدم اونم به خاطره یه سری اشکالات گرامری.اما خودم که نسبتا راضی بودم و استاد هم.خدا رو شکر که این قورباغه ها رو داریم دونه دونه قورت میدیم. از تولد امشب هم بگم و برم پی کارم.این دوست همسری دوست دوران دانشگاه همسریه.خانواده بسیار اصیلی دارن.از اون کردهای استخوان دار هستن.پدربزرگش خان مهاباد بوده.همه خانوادشون خیلی مهربون و مودب و دوست داشتنی هستن.یه خونه هم دارن که همش از این آجر قدیمی هاست همه جاش ها.کفه خونه.سقفش و دیوارهاش همه از این آجر قدیمی هاست اما به قدری زیبا ساختنش که قشنگ اصالت رو میشه توی همه جای خونه دید.یعنی فکر کن توی خونه دیواراش رنگ و گچ نیست آجره و آجره و بازم آجر.من عاشق فضای خونه دوست همسری هستم انگار خوب و مهربون داره به همه آدما خوش آمد میگه.یادش بخیر پارسال که رفتیم تولدش من ماه هفتم بارداریم بود.راستی از پذیرایی شامشون هم بگم که اگه نگم کم لطفی کردم.همیشه چند نوع غذا میگذارن اما یه غذای محلیه خودشون رو دارن که من حاضرم براش جون بدم مادام جون خوبی؟اینجا میای اصلا؟دلم برای نوشتنت تنگ شده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:44 توسط عسل خانوم |
|
|
دالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:2 توسط عسل خانوم |
|
|
کامنتهای پست قبل رو فردا شب جواب میدم
آقا یه کنفرانس هست راجع به بارداری هفته به هفته که یه دو سه هفته ای هست داره منو تعقیب میکنه مثله اینکه فردا قراره به وصال هم برسیم.مبارک باشه انشاالله و تعالی.اومده بودم از جمعه بسیار قشنگی که با همسری داشتم بنویسم ولی الان ازش دلخورم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:17 توسط عسل خانوم |
|
|
کامنتها پست قبل رو جواب دادم.عسل جونم نظر تو رو هم خوندم اما چون خصوصیه جوابی نمیدم ولی بدون که میفهمم ماله تو هم خیلی سخته.
آره واقعا خیلی زخما هستن که حتی زمان هم نمیتونه شفاشون بده.هم برای من و هم برای خانواده همسری.اما یه چیزی که هست اینه که من فهمیدم زخمی که شفا پیدا نمیکنه روشو نمک نمیزنم اما خانواده همسری اگه بعد از ۳ سال هنوز دارن سوت میزنن راستی اینم بگم که نامزدیه خواهر همسری ۲ روز بعد از مراسمش بهم خورده نه ۱ ماه.( در نوع خودش رکورد بزرگیه ها) دیروز به همسری حقوق دادن.حقوق دو ماه رو یه جا دادن و خوبیش اینه که دیگه حقوق همسری برقرار شد و ما هم یه نفس راحت کشیدیم بعد سه سال.کلی برای این ۱ تومن برنامه داریم یه چند تا تیکه هست که از حرفای پدر همسری باید بگم که به یادگار بمونه. ۱.خانواده داماد شهرستانی بودن و فرهنگی به خاطره همین میخواستن برای عروسی یه تالار بگیرن توی دارآباد که ماله آموزش و پرورش بوده.بعد خانواده همسری فرمودن نه!!!!!ما همه فامیلامون غربن.به ما دوره دارآباد باید سمته ما باشه( خسته میشن تا اونجا برن عروسی) ۲.پسره بهم زده و رفته و همسری به باباش میگفت به پسره گفتی بیاد بشینه حرف بزنه ببینی دردش چیه؟اینطوری فکر میکنن دختر بیکس و کار بوده.اگه گفتی چی گفت؟نه پسرجان ولش کن.رفته دیگه.( خیلی دخترشون براشون مهم بوددددددددددددددد) ۳.من گفتم برای چی بی اجازه ما عکسای دختری رو برای کسانی که این همه در حق ما بدی کردن فرستادین؟با لحنه بسیار بدی فرمودن تو مگه چی کاره دختری هستی؟( ببخشید تا حالا فکر میکردم مادرشم) ۴.و....نکته زیاده کدومو بگم؟همسری میگه خوبه دیگه بابای من میاد میشه سوژه خنده تو. ۵.آهان آهان پدر همسری فرمودن خواهر شوشو هنوز منتظر برگشتنه داماده تو دلم گفتم لابد برای همین توی اینترنت دنباله دوست پسر میگرده. اینم دختریه ما که ایستادن یاد گرفته:
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت 7:20 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|