تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم
پیتزا پزون به روایت تصویر

ابتدا خمیری را که از فانتزی پزی خریده ایم داخل سینی که چرب شده و آرد پاشی شده پهن میکنیم

 هم زمان با پهن شدن خمیر یک نفر هم باید گوشت و پیاز را سرخ بنماید

سپس روی خمیر را سس تند میمالیم

بعد روی آن را مقداری پنیر میپاشیم

قارچ میریزیم

سوسیس میریزیم

ادویه میپاشیم

گوشت و پیاز را روی پیتزا میریزیم

مجددا پنیر میپاشیم

 

فلفل دلمه میریزیم

کالباس خرد شده را اضافه میکنیم

دختری سرمیرسد و خود را از در فر بالا میکشد و فضولی می نماید

اینم فوت کوزه گری.بعد از ریختن کالباس با دو دست انشاالله تمیز روی پیتزا را فشار میدهیم

باقیمانده سوسیس را اضافه میکنیم

ذرت را روی آن پخش و پلا میکنیم

حالا نوبت زیتون میرسد

مجددا پنیر تا سر حد مرگ به آن می افزاییم

ببینید پریا و تینا  باید این شکلی بشه

درجه فر را چک میکنیم

جماعت گرسنه دوره سفره نشسته و سر خود را به خوردن محتویات آن گرم میکنند

پیتزا حاضر شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:25  توسط عسل خانوم | 
کامنتهای پست قبلی و پست پیتزا جواب داده شد.

پریا فقط همش کامنتای تو بود به خدا.راستی فردا دوستای دانشگاه همسری میان اینجا و مجددا مراسم پیتزا پزون داریم.عکسش رو برات میگذارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 20:19  توسط عسل خانوم | 

سلام علیکم دوستان پیتزا دوست.به به به چه همه کامنت!خوب همین کارا رو میکنید که من دیگه نمیام پست بگذارم دیگه وقتی میبینم من خودم رو میکشم آخرش ۱۲ نفر کامنت میگذارن بعدش یه عکس پیتزا میگذارم ۳۷ تا کامنت پیدا میشه دیگه چه انگیزه ای میمونه برام که بیام پست بگذارم؟بازم یه چند تایی خبر نه چندان مهم دارم:

مامانم و بابام دیروز رفتن ترکیه به مدت یک هفته.رفتن سره قبر مولانا یه فاتحه ای چیزی بخونن شاید حلوا هم بدن.بله دیگه سالگرد فوت حضرت مولانا بود مامانم هم عزمش رو جزم کرد که آرزوی چندین سالش رو که رفتن به قونیه بوده رو برآورده کنه و بابام هم رفت که یه جای تازه رو دیده باشه.بله دیگه رفتن و من و موندم و دختری جونم.آخر هفته به امید خدا برمیگردن.

وقتی من تازه زایمان کرده بودم و دختری ۲۲ روزش بود ما از خونه مامانم اومدیم خونه خودمون.بعدش یکی از دوستای دبیرستانم با پسر بسیار تخس و بی تربیتش اومدن دیدنه من و دختری.انقدر این پسره شیطون بود و معلوم هم بود به دختری حسودیش شده که من اصلا جرات نکردم دختری رو یک لحظه زمین بگذارم البته یه چیزای دیگه ای هم پیش اومد که دوست من با دلخوری رفت بماند که قبل از رفتن گفت من تو رو درک میکنم و تازه زایمان کردی و بچت یه مدت بیمارستان بوده و عرفان هم که خیلی شیطونه و ...اما رفت و دیگه زنگ نزد.فکر میکنم هر دو از هم دلخور بودیم من از اون که شرایط منو درک نکرده و با پسره خانمان بر اندازش اومده بود دیدنم و اون از اینکه وقتی تعارف زد که فکر کنم ما بریم بهتره من نگفتم نه بمون.با اینکه بهترین دوست دوران گذشتم بود اما تقریبا فراموشش کردم تا اینکه ۵شنبه که داشتم ظرف میشستم یه دفعه یادش افتادم و با خودم گفتم باید باهاش حرف بزنم و بهش بگم که دلخورم.ظرفا رو نیمه کاره ول کردم و رفتم بهش زنگ زدم خیلی خوشحال شد و اینطوری شد که بازم چراغ رابطمون روشن شد و من رفتم خونشون یکی دیگه از دوستامون که اونم الان یه پسر شش ماهه داره هم اومد و دوره هم جمع شدیم بماند که من و اون یکی دوستم باید چهار چشمی بچه ها رو می پاییدیم که ترکش آقا عرفان نگیرتشون.همین طوری که داشتیم حرف میزدیم یه دفعه دوستم گفت پدر شوهرم طبقه پایین رو اجاره داده به یه آتلیه.( این دوستم توی یه طبقه از آپارتمانی میشینه که پدر همسرش ساخته).گفتیم به به چه خوب بریم نمونه کاراشون رو ببینیم اگه خوب بود برای تولد دختری بیایم اینجا عکس بندازیم.شال و کلاه کردیم و ۳ تا بچه ها رو راه انداختیم و رفتیم پایین.انقدر خوشمون اومد که همون جا تصمیم گرفتیم از بچه ها عکس بندازیم ولی چون لباس خاصی تنشون نبود گفتیم اصلا لخت نی نی ها قشنگ تره.اول از دختری عکس انداختن بعدش محمدعلی که ۶ ماهشه و بعدش نوبت عرفان بود که یه دفعه عرفان زد زیره گریه که من نمیخوام عکس بندازم من نمیخوام لختم کنید( ۴ سالشه)دیگه همه مرده بودیم از خنده و کلی طول کشید تا تونستیم بهش بقبولونیم که قرار نیست لخت بشه.قرار بود دیروز برم عکسها رو انتخاب کنم یه دفعه یه لامپ توی سرم روشن شد و تصمیم کبری گرفتم که یه مقدار لباس و عروسک هم ببرم و بازم اونجا از دختری عکس بندازم.یکی از لباسها و عروسک بچگی خودم رو هم بردم و دختری باهاشون عکس انداخت.عکساش واقعا قشنگ شدن.همون جا انتخاب هم کردم شد ۱۳تا که وسط هفته دیگه حاضر میشه.خیلی هیجان دارم که زودتر ببینم عکسا رو.مخصوصا دختری یه لباس عروس داشت پر از گل و تور و پف که مامانم و بابام پارسال که دختری ۱ ماهه بود براش از ترکیه آورده بودن دیروز دختری اونو پوشید و کلی عکس دلبرانه باهاش انداخت.خیلی هیجان دارم که زودتر عکساش رو ببینم.۲ ماه دیگه هم تولدشه و سومین سالگرد ازدواج ما.میریم همین جا تا یه عکس خانوادگی بندازیم.

چند تا خبر دیگه هم بودا ولی انقدر که توی این فاصله گزینه ثبت موقت رو زدم و رفتم دختری رو ساکت کردم و برگشتم که دیگه چیزی یادم نمیاد.فعلا بای بای.به همه همه همه همه مقدساتم سوگند همه کامنتها رو جواب میدم که دیگه این پریا انقدر به من بد و بیراه نگه.

ونوس خانوم کجایی؟کریسمس شده سرت گرمه؟

مریم جونم عروس شدنت مبارک.خیلی دلم میخواد باهات بحرفم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 7:4  توسط عسل خانوم | 

به به به.سلام دوستان.پریا جونم با تو بودم تینا تو رو هم منظورم بودا.حالتون خوبه؟البته ما عرب نیستیم اما عیدتون مبارک باشه.تعطیلی ما امروز بد نبود.همسری مراسم پر فیض و برکت پیتزا پزون راه انداخته بود.یه پیتزایی پخته بود بس مبسوط.انقدر بزرگه که حالا حالا ها بخوریم و به ریش هر چی رژیمه قاه قاه قاه بخندیم.اجاق گاز خونمون خیلی بزرگه ۶ شعله هست و طبیعتا فرش هم خیلی بزرگه.حالا اینا رو که میگم نمیخوام پز بدم میخوام بگم چقدر این سینی فر ما میتونه بزرگ باشه و همسری پیتزای مذکور رو توی این سینی پهن فرمودن.قضیه از این قراره که دیشب من و همسری با هم قرار گذاشتیم که وقتی همسری داره میاد خونه بزنگه منم بیام یه جا سره راه با هم بریم فروشگاه رفاه دمه خونمون خرید کنیم.هیچی دیگه رفتیم و همین طور که خوش و خرم داشتیم بینه قفسه ها راه میرفتیم و چیز میز میریختیم توی این سبدمون یه دفعه همسری گفت عسل مواد پیتزا برداریم فردا من ناهار درست کنم؟منم گفتم چرا که نه؟همسری امروز نه تنها ناهار درست کردن بلکه تمامه ظروفی رو هم که کثیف کرده بودن خودشون به شخصه شستن و من کیف فراوان بردم.فقط این سینی گندهه رو گذاشتن که لابد بنده بشورم.این دختری بلا هم ناهار پا به پای ما نشست و پیتزا خورد.انقدر بهش مزه کرده بود که اصلا لازم نبود من مثله هر روز دوره خونه دنبالش برم تا یه لقمه غذا بخوره.همین طوری خودش دهنه کوچولوش رو باز میکرد و اگه من یادم میرفت بهش غذا بدم میگفت د د(با فتحه)یعنی زود باش به من برس.منم تیکه های نرم و کوچولوش رو براش جدا میکردم و میدادم بهش.ولی بدترین قسمتش بعدش بود که دختری بعد از خوردن ناهار انگار دوپینگ کرده باشه دیگه خواب رو بوسید گذاشت کنار و من و باباش رسما صاف شدیم.تا همین الان که دیگه بیهوش شد.خونمون رو الان ببینید بازاره شامه هر چی به فکرمون میرسیده که شاید دختری باهاش سرگرم بشه ریختیم وسطه خونه.من برم تا این بلا بیدار نشده یه خاکی به سرم بریزم.

اینم اون پیتزای معروف.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:20  توسط عسل خانوم | 

دختری خوابیده فکر میکنم در بهترین حالت یه نیم ساعتی وقت دارم تا چیز بنویسم.خیلی چیزا توی این مدت اتفاق افتاده که باید بنویسمشون هرچند که خیلی مهم نیست اما به هر حال قابلیت گفته شدن رو دارن.

اولیش اینه که من چهارشنبه صبح مدارکم رو توسط پست بسیار بسیار بسیار محترم دی اچ ال روانه دیار کفر کردم و خیلی خیلی خیالم راحت شد چون دیگه کم کم داره تعطیلات کریسمش شروع میشه و بعدشم زیاد فرصتی نبود و اصلا شاید هیچ آشنایی قصد نمیکرد حالا حالا ها بیاد ایران و یا اگه اومد تا اون مدتی که من لازم دارم برگرده.خالم خیلی نسبت به پست ایران بدبین بود و خیلی به سختی تونستم راضیش کنم که آدرسش رو بده تا مدارک رو بفرستم.میگفت اینا مدرکه و اگه گم بشه کلی طول میکشه تا باز جمعشون کنی و فرصت اینجا از دست میره.هرچی هم من براش توضیح میدادم که بابا این پست ایرانی نیست فرق داره.همون قضیه نرود میخ آهنین در سنگ بود.خلاصه چهارشنبه صبح کله سحر قبل از کلاسام با همسری رفتیم دفتر مرکزی دی اچ ال توی خیابون وزرا و راس ساعت ۷:۳۰ دقیقه صبح نامه رو پست کردیم ولی خدایی بهترین نکتش این بود که با وجود کد رهگیری که بهم داده بودن میتونستم برم توی سایت دی اچ ال و وضعیت نامم رو چک کنم.منم عینه ندید بدیدا دم به دقیقه میرفتم توی نت و واسه نامم حمد و قل هو الله میخوندم.خلاصه ما نامه رو چهارشنبه صبح پست کردیم و نامه همون روز ۸ شب از ایران رفت بیرون و جمعه قبل از ظهر رسیده بود دسته خالم.پوله خیلی زیادی بابت دقیقا ۶ تا برگه دادم  ۴۸۰۰۰ تومن اما ارزشش رو داشت.خیلی سریع و امن و مطمئن نامه رسید و خیاله من راحت شد.فقط یه چیزی بگم که الان خیلی دلم بابتش میسوزه اونم اینه که حداقل باری که میشه با این پست فرستاد نیم کیلو هست و اونا دیگه کاری ندارن نامه مثلا ۱۰۰ گرمه یا نیم کیلو پوله نیم کیلو رو میگیرن ما هم اینو نمیدونستیم کارمون که تموم شد و اومدیم بیرون همسری داشت اون برگه ای که به عنوان رسید و بیمه نامه به ما داده بودن رو بررسی میکرد که یه دفعه گفت عسل وزن نامه رو زده نیم کیلو.خوب من واقعا دلم سوخت چون اگه اینو میدونستم میپریدم از بقالی لااقل یه بسته زعفرون میخریدم و میگذاشتم توی پاکت یا یه بسته آجیل.چون منکه به هر حال پول نیم کیلو رو میدادم میشد توش یه چیزی هم برای خالم بذارم واقعا حیف شد.خالم که وقتی شنید آه از نهادش بلند شد و گفت عسل حداقل کاش نیم کیلو لپه توش میگذاشتی.

دومیش اینه که...چی بود؟...اوم... یادم نمیاد

سومیش این بود که دیروز من و دختری رفتیم نمایشگاه لوازم خانگی.همسری جونم به عنوان نماینده شرکتشون اونجا غرفه گردان بود و هی میگفت بیا منم با دختری سختم بود و نمیشد آخرش گفتم دلم خیلی میسوزه اگه نرم دیروز تا رسیدم خونه یه چیزی خوردم و لباس پوشیدم و دختری رو حاضر کردم و زنگ زدم به آژانس و رفتم.ساعت ۳ نمایشگاه بودم.خیلی خوش گذشت مخصوصا که من خوره هرگونه لوازم برقی خانگی رو دارم.اصلا خوره ندارم میمیرم براشون.چیزی که برام جالب بود پیشرفتی بود که سازندگان ایرانی توی این سه سالی که از جهاز خریدن من گذشته داشتن.وقتی من خرید میکردم برای جهازم لوازم ایرانی رو نمیشد بهشون نگاه کرد ولی الان واقعا از نظر ظاهر هیچی کم از بهترین و شیک ترین لوازم خارجی نداشتن حالا موتور و دوامش رو نمیدونم ولی قیافشون که عالی بود.دختری اولش گرسنه بود و خیلی بدخلق بود همسری هم منو فرستاد توی یه قسمت غرفه که اشانتیون ها رو گذاشته بودن و دید نداشت به بچه شیر بدم.اینجا یه جایی مثله انبار زیر پله بود چون غرفه شرکت همسری اینا دو طبقه بود.خانمای شرکت وسایلاشون رو گذاشته بودن اونجا و احتمالا همین که به گوششون خورده بود که یه خانوم داره توی انبار بچه شیر میده همه هراسون خودشون رو میرسوندند که کیفاشون رو چک کنن که چیزی کم نشده باشه.حالا هیچی هم به من نمی گفتنا ولی تا میرفتن بیرون میشنیدم که دارن به انباردار ها داد و بیداد میکردن که ما وسایلامون اونجاست شما این خانوم رو فرستادید اونجا بچه شیر بده؟نمیگید شاید یه چیزی برداره؟یه دفعه من صدای همسری رو شنیدم که گفت خانوم فلانی همسری من از این کارا نمیکنه.زنا موش شدنااااااااااااااااااااااااااااااا.دست و پاشون جمع شد و وقتی من اومدم بیرون همه اومدن جلو معذرت خواهی یا مثلا اومدن با دختری بازی کردن.منم بهشون گفتم نه بابا این حرفا چیه منم شاید اگه بودم همین فکرا رو میکردم مهم نیست.شرکت همسری اینا کلی به من و دختری اشانتیون دادن.همسری ندادها که فکر کنید پارتی بازی کرده بوده.همکاراش دادن.حوله و ساعت مچی زنونه که واقعا شیکه.نقره ای سفیده و خیلی قشنگه.یه سته خودکار و خودنویس و به دختری هم یه خط کش بچه گونه که روش عکسای کارتونی برجسته داره.خوبیش این بود که به جز حوله باقی چیزا یعنی ساعت و خودکار خودنویسه آرمی از شرکت نداره و اصلا معلوم نیست که اشنتیونه.بعدش من و دختری داشتیم توی سالن قدم میزدیم برای خودمون یه دفعه یه آقایی از غرفه گاز پاتریس صدامون کرد و یه بادکنک به دختری داد که خدا عمرشون بده تا آخره نمایشگاه دختری با اون سرگرم بود.همین جا یه تبلیغ هم برای گاز پاتریس بکنم: واقعا اجاق گازهاشون خیلی خیلی خیلی شیک و خوش استیل بود و هیچ هیچ هیچ کمبودی از نظر ظاهر از نمونهای خارجی نداشت.والا من که با دیدنه این نمایشگاه کاملا به هوس افتادم کله لوازم خونه رو بفروشم و از نو بخرم.فقط تنها چیزه بد و آزاردهنده رفتار مردم بود برای گرفتن یه خودکار یا هر چیزی به عنوان هدیه.اولش که من و دختری تازه رسیده بودیم نشستیم یه جایی که مخصوص پذیرایی از مهموناشون طراحی شده بود.یه میز و چهار تا صندلی بود و دور تا دورش قفسه های دیوار مانند بلندی کشیده بودن و توی این دیوار وسایلشون رو به عنوان نمونه گذاشته بودن.این جایی که من میگم ته غرفه بود و زیاد دید نداشت از توی راهروهای سالن.روی میز یه آب آلبالو بود از این پاکتی های سن ایچ که لابد ماله مهمون قبلی بود همین طور باز نشده توی بشقاب روی میز بود.یه دفعه یه جوونی که تیپش خیلی بد و کارگری بود صاف از توی جمعیت اومد و این آب میوه رو برداشت و رفت هرچی هم خدماتیه غرفه صداش کرد انگار کر بود رفت.اصلا من موندم این چه طوری از اون فاصله آب میوه رو دید چون آب میوهه به حالت افقی افتاده بود روی میز و عمرا من اگه بودم نمیدیدمش.با دهنه باز داشتم نگاه میکردم و هنوز از شوک اولی خارج نشده یکی دیگه اومد اینم ظاهرش خیلی شلخته بود یه شلوار شیش جیب پاش بود خیلی خونسرد اومد پای میز و یکی از جیباش رو باز کرد و قندون رو از روی میز برداشت و خالی کرد توی جیبش بعد قندون خالی رو گذاشت روی میز و رفت.والا من حسرت میخورم که چرا یارو صبر نکرد من ازش تشکر کنم که دیگه لطف کرد و قندون رو با خودش نبرد.واقعا جای تاسفه با خودشون میگن ما که 1000 تومن ورودی دادیم پولش رو اینجوری در بیاریم.چی بگم؟

آهان دومی الان یادم اومد.امروز که با رایا داشتیم از دانشگاه می اومدیم انقلاب.توی تاکسی نشسته بودیم و ماشین داشت از خیابون 16 آذر می اومد پایین بعد ما یه دفعه دیدیم کلی پلیس توی خیابونه.گفتیم لابد طرح امنیت اجتماعیه بعدش دیدیم صدای همهمه میاد دیدم توی دانشگاه تهران تظاهرات بود خیلی هم شلوغ بود کلی هم پلیس بود.شعار میدادن مرگ بر دولت بیهوده گو.روی پلاکارداشون راجع به مخالفت با تفکیک جنسیتی نوشته بود فکر میکنم بازم میخوان کلاسا رو زنونه مردونه کنن.اخه این چه کاریه؟والا اگه این کار رو بکنن دیگه حتی خوده خواهران چادر یک چشم و برادران ریش و پشمی هم انگیزه ای برای رفتنه سر کلاسا ندارن.حالا میفهمم چرا دارن دانشکده ها رو تفکیک میکنن و هر کدوم رو میفرستن یه سره شهر.ببین مثلا امروز توی پردیس مرکزی تظاهرات به این بزرگی بود بعدش ما توی دانشکده زبان اصلا خبر نداشتیم.مطمئنم دانشکده های دیگه هم مثله ما بودن.خوب دیگه این یه جور سیاسته اگه هر دانشکده ای رو بفرستن یه جا از یه همچین چیزایی جلوگیری میکنن چون تعداد دانشجوها انقدری نمیشه که نشه جلوشون رو گرفت.فکر کن اگه الان دانشکده فنی و داروسازی و مدیریت و اقتصاد و زبان به جای اینکه هر کدوم یه جا باشن همه یه جای واحد بودن چی میشد؟

وای مردم انقدر تایپیدم عوض چند وقت در اومد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:56  توسط عسل خانوم | 

فردا میام و دنباله همین پست مفصل مینویسم.فقط میخواستم امروز رو ثبت کنم برای سالهای آینده دخترم.

دختر کوچولوی من .امروز موقع ناهار خونه مامان بزرگ وقتی قاشق رو گذاشتم توی دهنت قاشق به یه چیزی خورد و گفت تق.شگفت زده از این همه صبوری تو و اینکه هیچ کدوم از اتفاقایی که میگن موقع دندون در آوردن می افته( بیخوابی شبانه.گاز گرفتن.بی قراری.اسهال.تب و ...) ناباورانه انگشتم رو کشیدم روی لثت.یه چیز تیز انگشتم رو نوازش کرد.خدا قلبم رو بوسید و فرشته ها وجودم رو نوازش کردن یه لحظه دنیا بهشت شد.شما دندون در آورده بودی عشقم.

دندونکت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:59  توسط عسل خانوم | 

تبریکاتتون رو فریز میکنم یه دو سه سال دیگه استفاده میکنم.بابا شوخی بود همش.دروغ سیزده بود.خواستم بگم من خیلی بامزه هستم.آخه به نظره شما عسل انقدر خره؟که قبل از کم کردن این انبوهه چربی بچه دار بشه دوباره؟اونم حالا که میخوام برم و یه زندگی جدید توی یه جای تازه شروع کنم؟ای بابا ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم.یعنی به نظره شما عسل انقدر خنگه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:44  توسط عسل خانوم | 

کامنتهای پست قبل و پست قبلترش رو جوابیدم.آیلی جان همسرم خصوصی ها رو نمیخونه.

 

بچه ها یه چیزی بگم؟ما هنوز درست و حسابی سه نشده داریم میشیم چهارتا.

چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:23  توسط عسل خانوم | 

هی من به این همسری جونم میگم بابا جان آخه خواهره دوستت که رفته نروژ من پاشم بیام اونجا چی کار کنم؟ نه غذای محبوب من هست و نه یه موجود مونث. اما ظاهرا ً نه که من و همسری یه چند سالیه با همیم همه دوستاش فکر میکنن منم یکی از خودشونم. هی میگم مرد مومن تو برو خوش بگذرون میگه نه من زن دارم بدونه زنم جایی نمیرم. هیچی دیگه ما هم رفتیم و چون همسری و دختری ظهر خوابیدن و منم دلم نیومد بیدارشون کنم انقدر دیر از خونه در اومدیم که میلاد نور و ساعت مالید. حالا باز خوبه که اگه غذا و خواهره نبود خونشون سره جاش بود که من هی نگاهش کنم و کیف کنم. هیچی دیگه رفتیم و اولش ای بدک نبود بالاخره دوستای همسری بعد این همه مدت یه جورایی دوستای خودمم شدن و مصاحبته دوستان هیچ وقت بد نیست فقط یکی دوتاشون هستن که خیلی لج منو در میارن و در مورد تربیت دختری و اینکه من دارم لوسش میکنم نظر میدن که من با کمال میل و از ته ته ته قلبم آرزو میکنم کاش میشد محکم بکوبم توی دهنشون. نه زن دارن و نه بچه دم از تربیت هم میزنن توقع دارن وقتی دخترم گریه میکنه بذارم گریه کنه که لوس نشه؟ والا من چهار چشمی منتظرم ببینم بچه های اینا چی میشن.حتما موجودات عقده ای میشن بسکه باباشون هی ولشون کرده که گریه کنن. والا دود از کلم بلند میشه وقتی حرف میزنن البته منم که تعارف ندارم حالا یا شوخی خنده و یا جدی جدی جوابشون رو میدم. من تا هستم باید توی این دنیا به دخترم خوش بگذره همینه که هست. بعدش دیدم شاید بخوان پسرونه دوره هم باشن و گپی بزنن منم پا شدم رفتم توی اون یکی سالنشون که کاملا مجزا بود با اون یکی سالن. من و دختری داشتیم تلویزیون میدیدم البته من میدیدم دختری داشت با یه موز بزرگ بازی میکرد که دیدم خانمی چشماش رو میماله بردمش توی اتاق خواهره خوابوندمش. خودمم اخلاقم شده بود هاپو بسکه حوصلم سر رفته بود. همسری هم هی می اومد این طرف به من سر میزد و میرفت اونور. منم هر بار که می اومد حسابی پاچش رو میگرفتم که آی من گرسنمه! خوابم میاد! بریممممممممممممممممممممممم. یه بار هم یواشکی سرک کشیدم توی آشپزخونه ببینم آیا این دوست همسری قصد داره به ما شام بده یا نه؟ دیدم نه خیر هیچ اثری از آثار حتی یه لقمه نونه کپک زده هم نیست. اونا هم اون ور داشتن چیپس میخوردن از حاله من مادره شیرده چه خبر داشتن. حالا همسری یه بار اومد گفت عسل برات چیپس بیارم منم گفتن نه من شام میخوامممممممممممممممممممممممم. دیگه ساعت ۱۱ بلند شدیم و اومدیم خونمون. حالا خونه هم هیچی نداشتیم که بخوریم ناچار سره گرسنه بر بالین گذاشتیم و یه شب حاله فقرا رو درک کردیم. در عوض دیروز صبح من یه دفعه زد به کلم و همسری هنوز خواب بود که من تکونش دادم و گفتم همسری پاشو بریم تجریش. همسری گفت هان؟ گفتم تجریششششششششششششش. خدایی همسری مهربونم هم نه نگفت و پا شدیم شال و کلاه کردیم و رفتیم چرخیدیم و یاده ایامی کردیم که دوست بودیم و چقدر اونجا میرفتیم بعدشم سره ظهر ناهار رفتیم چلوکبابی اطمینان.ببین چلوکبابی ها نه رستوران.یه اتاق کوچولو که به سبک بازار همه دور یه میز میشینن و غذا میخورن.غذاش به نظره من خیلی خوشمزه هست شاید چون مزه خوبه گذشته هامون رو میده.همسری برگ گرفت منم باقالی پلو.اون وقت تا غذا رو آوردن دختری هجوم برد توی باقالی پلو انقدر خنده دار این کار رو کرد که پیشخدمت با خنده گفت بچتون گشنشه.غذا رو دید هول کرد.از خونه برای دختری سبزی پلو برده بودم با مرغ و آب کباب قاطی کردیم دادیم خورد حالا این بچه انقدر آروم نشسته بود و هی دهنش رو باز میکرد و غذا میخورد که من دلم میخواست برم همه غذا ها رو از آشپزخونه بیارم بدم دختری بخوره آخرش باباش گفت عسل بسه!حالش بهم میخوره هااااا.خلاصه به هر سه تامون خیلی مزه کرد.برگشتنی هم یه کم خرید کردیم و بازم توی بازارش چرخیدیم و اومدیم خونه بماند که توی تاکسی دختری استادمون کرد اما واقعا خوش گذشت.بعدشم توی راه یه بستنی خریدیم و اومدیم خونه و سه تایی بستنی خوردیم.جمعه خوبی بود.آرامش داریم و خوشبختیم.خدا هرگز این آرامش رو از زندگیه ما نگیره.الهی آمین.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 22:50  توسط عسل خانوم | 

همه کامنتها رو جواب دادم ماله پست قبل و پست قبلترش.بازم مرسی که با کامنتهاتون دلم رو شاد میکنید

 

بگذار ببینم این دختری ورپریده میذاره من یه پست درست و حسابی بگذارم یا نه؟هر چی لوازم آرایش و قلم مو و قابلمه و قاشق چوبی داشتم به عنوان اسباب بازی ریختم جلوش بلکه ۱ دقیقه سرگرم بشه که اونم بعیده والا.هرچی دارم خودمو میکشم بتونم بخوابونمش نمیتونم.آقا ما کلاهمون پشم نداره یعنی داداش من ما عرضه نداریم.همین دیگه.شب داریم میریم تولد یکی از دوستای همسری منم میدونم دختری همین جوری که ظهر بخوابه شب ساعت ۸ به بعد دیوونم میکنه وای به حال اینکه ظهر هم نخوابه  سر شب انقدر چشمش رو میماله که از حدقه دربیاد مهمونی هم به من و باباش کوفت بشه.حالا خوبه مهونی آنچنانی نیست یه دوره همیه ساده هست که نهایتا ۱۰ نفر باشیم وگرنه واقعا مصیبت بود با دختری.قبلش هم همسر جونم میخواد منو ببره میلاد نور برام ساعت بخره.خودم یه سواچ صورتی دیدم اونو میخوام.همش صورتی نیستا.نقره ایه و فقط صفحه داخلش صورتیه ولی به نظره من خیلی خوشگله.حالا همسری میخواد امروز برام بخرتش.کالسکه دختری رو هم میبریم خداکنه همین طور که ما داریم میگردیم این بلاچه بخوابه.والا هم ثواب این دنیا رو داره و هم اون دنیا رو.

و اما کنفرانسم رو بگم که خیلی خوب بود و همه استقبال کردن و مخصوصا فیلم سونوی دختری همه رو به وجد آورد.از سه نمره دو و نیم شدم اونم به خاطره یه سری اشکالات گرامری.اما خودم که نسبتا راضی بودم و استاد هم.خدا رو شکر که این قورباغه ها رو داریم دونه دونه قورت میدیم.

از تولد امشب هم بگم و برم پی کارم.این دوست همسری دوست دوران دانشگاه همسریه.خانواده بسیار اصیلی دارن.از اون کردهای استخوان دار هستن.پدربزرگش خان مهاباد بوده.همه خانوادشون خیلی مهربون و مودب و دوست داشتنی هستن.یه خونه هم دارن که همش از این آجر قدیمی هاست همه جاش ها.کفه خونه.سقفش و دیوارهاش همه از این آجر قدیمی هاست اما به قدری زیبا ساختنش که قشنگ اصالت رو میشه توی همه جای خونه دید.یعنی فکر کن توی خونه دیواراش رنگ و گچ نیست آجره و آجره و بازم آجر.من عاشق فضای خونه دوست همسری هستم انگار خوب و مهربون داره به همه آدما خوش آمد میگه.یادش بخیر پارسال که رفتیم تولدش من ماه هفتم بارداریم بود.راستی از پذیرایی شامشون هم بگم که اگه نگم کم لطفی کردم.همیشه چند نوع غذا میگذارن اما یه غذای محلیه خودشون رو دارن که من حاضرم براش جون بدم برنج و گوشته ساده که به طرز عجیبی خوشمزه هست و آدم میخواد انگشتاش رو هم بخوره.البته امسال فکر نکنم خبری باشه ها چون مادر و خواهر و پدر دوست همسری رفتن نروژ و همیشه مسئول تدارکات تولد همین خواهره بود که خدایی خیلی ماه و خوش برخورده.کاش این دختره خواهره همسری بود خیلی خوب میشد ها.خلاصه که خیلی خانواده خوب و مهمون نوازی هستن.شاید اگه شد فردا اومدم و از امشب تعریف کردم.

مادام جون خوبی؟اینجا میای اصلا؟دلم برای نوشتنت تنگ شده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 15:44  توسط عسل خانوم | 
دالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:2  توسط عسل خانوم | 

کامنتهای پست قبل رو فردا شب جواب میدم

 

آقا یه کنفرانس هست راجع به بارداری هفته به هفته که یه دو سه هفته ای هست داره منو تعقیب میکنه مثله اینکه فردا قراره به وصال هم برسیم.مبارک باشه انشاالله و تعالی.اومده بودم از جمعه بسیار قشنگی که با همسری داشتم بنویسم ولی الان ازش دلخورم و نمینویسم.ظهر بهش زنگیدم که امروز ساعت کارت تموم شد بیخود اونجا نمون یللی تللی کن.زود بیا خونه این چسب دو قلو رو نگه دار من درس بخونم که فردا عینه خر توی گل نمونم.طبق محاسبات من آقا باید ساعت ۶ میرسید خونه.۶:۳۰ زنگ زدم میگه بارون می اومد اومدم پیشه بابات با هم بیایم خونه.خیلی حرصی شدمهمسری خودخواه بی فکر.الان کاملا توانایی دارم همسری رو تیکه تیکه کنم و باهاش خورشت قورمه سبزی درست کنم.اااااااا( با کسره به صورت منقطع خوانده شود)چرا این مرد اول به خودش فکر میکنه؟همسری عزیز کمی بیشتر به زن و بچت بها بده.به خدا یه روز میگذارم میرم دلت میسوزه هاااااااااااااااااااااااااااااااا.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:17  توسط عسل خانوم | 

کامنتها پست قبل رو جواب دادم.عسل جونم نظر تو رو هم خوندم اما چون خصوصیه جوابی نمیدم ولی بدون که میفهمم ماله تو هم خیلی سخته.

 

آره واقعا خیلی زخما هستن که حتی زمان هم نمیتونه شفاشون بده.هم برای من و هم برای خانواده همسری.اما یه چیزی که هست اینه که من فهمیدم زخمی که شفا پیدا نمیکنه روشو نمک نمیزنم اما خانواده همسری اگه بعد از ۳ سال هنوز دارن سوت میزنن و میگن وا!ما مگه چی کار کردیم؟و فکر میکنن همه تقصیرها با ماست خوب پس برای چی هی میان جلو و لیچار باره ما میکنن؟بله.پدر همسری اومد و ۲ ساعتی هم موند و رفت.دستشون هم درد نکنه ۵۰ کیلو برنج و یه مقداری برنج دودی و چندتایی ماهی و مقداری هم میگو آورده بود و از اونجایی که همسری از موجودات آبزی بدش میاد و دختری هم که از این چیزا نمیخوره حتما برای من آورده بودن دیگه دستشون درد نکنه.یه زنجیر و آویز سبک هم برای دخترم آورده بودن بازم دستشون درد نکنه.زحمت کشیدن.اما هزارتا از این کارا یه دونه از اون حرفایی نمیشه که دیشب بینه ما رد و بدل شد.آخراش میخواسم کلم رو محکم بکوبم به دیوار.بسکه تفهیم کردن بعضی چیزا به این مرد سخت بود.(دختری دره قندون رو گرفته دستش داره براش آواز میخونه و بهش فوت میکنه.میخواد در قندون رو چشم نکنن)به خوبی معلومه که احساسمون به هم چی بود.حاضر نبود قبول کنه که چه کارا که در حق ما نکردن.حاضر نبود بپذیره بهم خوردن نامزدی دخترش اونم با اون وضعی که خودش تعریف کرد شاید چوب خدا باشه.حاضر نبود بپذیره که مادر به حکم مادر بودنش نباید به خودش اجازه بده هر کاری که دلش میخواد بکنه.حاضر نبود بپذیره که بنده از زیره بوته هندوانه به عمل نیومدم.حاضر نبود...حاضر نبود....حاضر نبود.میگفتیم فلان تاریخ دخترتون فلان اس ام اس رو زده.الان هم اس ام اس توی گوشیمون هستش.میگفت نهههههههههههههههههه من فکر نمیکنم.میگفتیم خانمتون نامه نوشته فلان حرفا رو زده.میگفت نهههههههههههههههههه من فکر نمیکنم.آخرش بازم به حالت قهر رفت.رفتارش با دختری بد نبود.هر آدمی برخورد خودش رو با چیزهای اطرافش داره.پدر همسری هم کلا گرم نیست البته دختری هم دیشب فجیعا خوابش می اومد و با پدر همسری هم غریبی میکرد( حالا اگه بعدا نرن بگن بچه رو نخوابونده بود که ما میایم بچه بداخلاق باشه)خلاصه این دختری ما حتی ۱ ریال از هنرهاش رو هم برای بابای همسری خرج نکرد که نکرد.همچین با اخم نگاهش میکرد که کاملا مشخص بود داره از خودش میپرسه این آقاهه کیه؟تا حالا ندیدمش.در کل امیدوارم ملاقات بعدیه ما به این زودیها نباشه.واقعا من دیشب هر کاری که کردم همش به خاطره همسری بود و بس.امیدوارم همسری حداقل تا ۱ سال آینده یه ملاقات دوباره رو من و پدرش تحمیل نکنه.هر چند که طفلک واقعا پشته منه و دیشب هم مثل همیشه طرفه منو گرفت و به کرات به پدرش گفت برخورد شما با عسل درست نبوده و نیست و همش تا من حرفی میزدم ازم طرفداری میکرد که خیلی لج پدرش در اومد.ولی بحث طرفداری نبود ما حق رو میگفتیم و اون هم میگفت ما پدر و مادر همسری هستیم هر کاری کردیم خوب کردیم.

راستی اینم بگم که نامزدیه خواهر همسری ۲ روز بعد از مراسمش بهم خورده نه ۱ ماه.( در نوع خودش رکورد بزرگیه ها)

دیروز به همسری حقوق دادن.حقوق دو ماه رو یه جا دادن و خوبیش اینه که دیگه حقوق همسری برقرار شد و ما هم یه نفس راحت کشیدیم بعد سه سال.کلی برای این ۱ تومن برنامه داریم و اولیشم اینه که بریم بنی هاشم برای دختریمون یه کامیون پوشک بخریم که با خیال راحت هی جیش کنه و خوش باشه.الان همسری بیدار بشه( این الانی که گفتم حداقل ۲ ساعت دیگه هست) دختری رو میگذاریم خونه مامانم اینا و دوتایی میریم بیرون.هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه چند تا تیکه هست که از حرفای پدر همسری باید بگم که به یادگار بمونه.

۱.خانواده داماد شهرستانی بودن و فرهنگی به خاطره همین میخواستن برای عروسی یه تالار بگیرن توی دارآباد که ماله آموزش و پرورش بوده.بعد خانواده همسری فرمودن نه!!!!!ما همه فامیلامون غربن.به ما دوره دارآباد باید سمته ما باشه( خسته میشن تا اونجا برن عروسی)

۲.پسره بهم زده و رفته و همسری به باباش میگفت به پسره گفتی بیاد بشینه حرف بزنه ببینی دردش چیه؟اینطوری فکر میکنن دختر بیکس و کار بوده.اگه گفتی چی گفت؟نه پسرجان ولش کن.رفته دیگه.( خیلی دخترشون براشون مهم بوددددددددددددددد)

۳.من گفتم برای چی بی اجازه ما عکسای دختری رو برای کسانی که این همه در حق ما بدی کردن فرستادین؟با لحنه بسیار بدی فرمودن تو مگه چی کاره دختری هستی؟( ببخشید تا حالا فکر میکردم مادرشم)

۴.و....نکته زیاده کدومو بگم؟همسری میگه خوبه دیگه بابای من میاد میشه سوژه خنده تو.

۵.آهان آهان پدر همسری فرمودن خواهر شوشو هنوز منتظر برگشتنه داماده تو دلم گفتم لابد برای همین توی اینترنت دنباله دوست پسر میگرده.

اینم دختریه ما که ایستادن یاد گرفته:

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 7:20  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM