
![]() |
![]() |
|
|
تمامی کامنتهای دوتا پست قبلی جواب داده شد قبلا از استقبال چشمگیر شما متشکریم
دختریم نیم ساعتی هست که بیدار شده.طفلک این ژنش به مامانش رفته صبح کله سحر با خلق محمدی بیدار میشه.داره با تلفن بی سیم بازی میکنه دکمه هاش رو فشار میده و از اینکه میبینه روشن میشه ذوق میکنه کیف پوله باباشم پهن کرده جلوش و پولا رو پخش کرده روی زمین و داره یه صدای با نمکی در میاره که من هر کاری میکنم نمی تونم آوا شناسیش بکنم که اینجا مشابهش رو بنویسم.این هفته زود گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی.همچنان منتظر یه اتفاق نشستم که نمیدونم چیه؟پنج شنبه ها رو همیشه دوست داشتم.هفته تموم میشه و فردا هم مجبور نیستی هفته تازه رو شروع کنی.از وقتی هم که دوباره رفتم دانشگاه دیگه عشق و علاقم به این روزه هفته بیشتر شده.امروز کلی کار دارم.پنج شنبه ها همیشه کلی کار دارم.کارهای خونه که توی هفته روی هم انباشته میشه روز آخر هفته وصالشون دست میده.همسری هم این روز کارش نیمه وقته و ناهار میاد خونه و خلاصه کلا پنجشنبه ها برای من بهترین روز هفته هست حتی غروبهاش هم برخلاف غروبهای دلگیر جمعه دوست داشتنیه.به هر حال امروز بری دختری روزه بزرگی هم هست و البته برای من و همسری به عنوان والدین دختری.پدر همسری پاشم برم لباسشویی رو روشن کنم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:17 توسط عسل خانوم |
|
|
باشه دیگه فقط ۱۱ نفر وبلاگ منو میخونن.بازم دمه همشون گرم.سعی میکنم امشب بیام کامنت ها رو بجوابم.از این به بعد هم هر کی بیاد بخونه و کامنت نگذاره فاطی قلنبه هستش.گفته باشممم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:41 توسط عسل خانوم |
|
|
دیگه تا زمانی که هر کی میاد اینجا رو به طور ثابت میخونه کامنت نگذاره منم هیچ پستی نمیگذارم.تموم شد و رفت پی کارش. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29 توسط عسل خانوم |
|
|
نمیدونم آخره بازیه زندگی به کجا میرسه؟ مدارکم روی میز ناهارخوری جا خوش کردن منتظریم تا یه مسافر آشنا پیدا بشه و بسته ما رو ببره.خیلی دلم میخواست هر چه زودتر دندون لق این ۴تا تیکه کاغذ رو بکنم و بندازم دور اما مثله اینکه حالا حالاها وصالش دست نمیده.البته حالا تا اول بهمن وقت هست برای فرستادنشون ولی خوب... ای این استاد ما.خانم فلانی بمیره بشریت از دستش خلاص بشن. فردا مهمونی دعوتیم من و دختری.مهمونی یکی از دوستامون که یه پسر هم سن وسال دختری داره چند تا دیگه از دوستامون هم هستن که اونا هم همه بچه هایی هم سن دختری دارن.اصلا علت دوستیمون هم همین وروجکها بودن.وسایلمون رو جمع کردم که صبح همسری ببره خونه مامانم منم از دانشگاه بیام و دختری رو بزنم زیره بغلم و برم اونجا.داشتم برای دختری از توی کمدش لباس مهمونی انتخاب می کردم که چشمم افتاد به قنداق فرنگیه دختری که تا شده بود و کف کمد بود.صورتی با لبه های تور دوزی شده با یه خرس گنده خوشگل که روش تیکه دوزی شده.یادمه کی و از کجا خریدمش.یادمه چقدر میگذاشتمش جلوم و نوزادم رو توش تصور میکردم.یادمه همدم روزای بارداریم بود.برش داشتم و بازش کردم.........خدای من چقدر کوچیک بود.انقدر کوچیک بود و باز هم دختری من توش گم میشد.تا دو ماه رختخواب دختری همین قنداق فرنگی بود.وقتی از بیمارستان مرخص شد توی همین پیچیدمش و برای اولین بار آوردمش زیره آفتاب بی جون زمستونه تهران.قلبم فشرده شد.قلبم درد گرفت.من دلم برای نوزادی دردونم تنگ شده.برای کوچولو بودنش دلتنگم.برای اون روزایی که انقدر درگیر بیمارستان و استرسهای بی تجربگی تازه مادر شدنم بودنم که لذتی ازشون نبردم.هر روز از دیدن پاره جگرم غرق شادی میشم اما بازم بی قرار اون روزایی هستم که شبهاش می ترسیدم بخوابم و زل میزدم به دخترم و فکر میکردم این بچه به این ضعیفی و کوچیکی شب رو به صبح میرسونه.ترس بی مورد.اگه بار دیگه مادر بشم قول میدم با ترسهای بیخودی لذت نوزاد تازه رو از خودم دریغ نکنم. کنفرانسم راجع به بارداری هفته به هفته افتاد سه شنبه.فکر کن همشم به زبان آلمانی. ای بمیره این استادمون خانم فلانی همه از دستش خلاص بشیم جمیعا. کامنتهای پست دیروز رو فردا ایشالا جواب میدم به همه مقدساتم سوگند میخورم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:51 توسط عسل خانوم |
|
|
جنازه بنده همین حالا رسیده خونه.دختریم خوابیده منم میریم کپه مرگم رو بگذارم.شب میام آپ میکنم. شیرین جونم تو گله منی خانومی.ببخشید.معلومه که تو رو هم میبینم.مودی خوبه؟ببین من میخواستم تو خوده کامنتها بجوابم خاطرت انقدره عزیز بود همین جا رسماااااااااااااااااااا اسمت رو بردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:19 توسط عسل خانوم |
|
|
دیشب رفتیم خرید برای خونه.ما همیشه خریده فریزرمون اینجوریه که پر پرش میکنیم انقدر که درش رو باید با فشار ببندیم.در این راستا رفتیم انقدر گوشت و مرغ و گوشت چرخ کرده خریدیم که جونمون در بیاد بسکه تا ۲۰ سالگی دختری بخوریم و تموم نشه.هیچ نوع اعتراضی هم وارد نیست ما اساسا مدلمون همین جوریه.خونه بابام هم همین طوری بود.حالا یه روزه جمعه هست و من و این همه مواد غذایی که دارن انتظار میکشن که شسته و بسته بندی بشن.خونه هم باید تمییز بشه.کلمات اون متنی رو هم که برای کنفرانس درس آزمایشگاه گرفتم رو باید در بیارم و بخونم احتمالا این هفته نوبتمه.سه شنبه احتمالا.ماشین لباسشویی رو هم باید روشن کنم و ...دیشب زنگ زدم به بابام که بگم بیاد امروز دخترم رو ببره که هم ما به کارامون برسیم هم با هم یه کم تنها باشیم.باباجانم هم فرمودن نمیشود و داریم میریم یه سری به باغ بزنیم.خاک بر سرمون شد دیگه.آهان گاز رو هم باید تمییز کنم.این وسط دختری هم یا نیازهای خودش رو داره یا چهار دست و پا داره می لوله لای دست و پای ما یا دزدکی اومده توی آشپزخونه که اگه من حواسم نباشه یه سیب زمینی پیازی چیزی برداره و بچپونه توی دهنش.ما یه سبد خوشگل سیب زمینی پیاز داشتیم البته الانم داریمش.بعدش جای این کناره یخچال روبروی در آشپزخونه بود( البته آشپزخونمون اپنه و در نداره مثلا مکان فرضی در رو گفتم)این دختریه ما تا وارد این مکان مقدس میشد اول یه سیب زمینی حسابی خاکی بر میداشت و بعدش به گردش توی آشپزخونه مشغول میشد.الان دیگه این سبد خوشگل رو گذاشتم پشت یخچال روی لباسشویی که دست دختری بهش نرسه.فعلا بزرگترین تفریح دختری بازی با بخار شوره که جاش پشت یخچال روی زمینه.این بخار شوره یه در فنردار داره که باز میشه و لوله میره اون تو دختری هم اونو میکشه و وقتی دره در میره و تقققققققق میخوره سرجاش دختری صفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا میکنه.همین روزاس که بشکنتش خیاله همه رو راحت کنه.ولی من از اون مامانا نیستم که حرص بخورم.من با شادی میشینم و زل میزنم به بزرگ شدنهای دخترم.یاده اون موجوده کوچولوی ۴۷ سانتی می افتم که اولین بار توی دستگاه دیدمش و وه که چه کوچولو و ضعیف بود و الان...دختر سالم و تپل و شاد و با نشاطیه که هیچ شباهتی حتی ظاهری هم به دختری اون روزها نداره.دوستش دارم.بهاره من و پدرشه.شادی ماست.تازگی ها هم یاد گرفته دستش رو به جایی بگیره و بلند بشه. دیشب که دختری بی خوابی به سرش زده بود و همسری داشت توی سالن باهاش بازی میکرد و با اون لحن مهربون باهاش حرف میزد.یه لحظه با خودم گفتم اگه یه جوری بشه که اول من و دختری مجبور بشیم بریم و بعد از چند ماه همسری بیاد کدوم یک از ما سه نفر میتونه این جدایی رو تحمل کنه؟خدا خودش کمکمون کنه و بهترین راه رو جلوی پامون بگذاره.آمین |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:55 توسط عسل خانوم |
|
|
کامنتها پاسخ داده شد( همون ۶ تا دونه هم برای ما که عقده کامنت داریم غنیمنته) این روزا وقت زیادی ندارم که بیام اینجا و مثله سابق روده درازی کنم.صبح کله سحر میرم دانشگاه و ظهر بدو بدو میرم دنبال دخترکم میام خونه و کم و بیش به کارای خونه میرسم و تا سرم رو می چرخونم شب شده و وقته خوابه.روزمرگی ها هم همچنان ادامه داره.چی بگم؟دوشنبه برای تحویل گرفتن مدارکم رفتم سفارت.اونجا یه آقایی هست که پاسهای ویزا زده رو تحویل میده و راجع به ویزاهای مختلف اطلاعات میده.قبل از گرفتن مدارکم رفتم پیشش و ازش پرسیدم آیا من وقتی بخوام برای ویزام اقدام کنم باید برای دخترم درخواست جدا بدم و کلا مدارک لازم چیه و این حرفا؟اونم گفت خانوم شما اصلا نمیتونید دخترتون رو با خودتون ببرید شما باید اول برید اونجا و چند ماه صبر کنید تا اقامتتون بیاد و بعدش میتونید بیاید و دخترتون رو ببرید.گفتم چقدر طول میکشه گفت ۶ ماه تا ۱ سال اما چون شما خودتون هم اونجا کارش رو پی گیری میکنید شاید ۴ ماهه بشه یه کاری کرد.دنیا با همه بزرگی و عظمتش کوبیده شد روی سرم.من برم و دخترکم بمونه؟هرگز.بغض توی گلوم رو گرفت.تشکر کردم و رفتم توی اتاق اصلی تا مدارکم رو بگیرم و برم و دیگه از فردا دانشگاه نرم و رویای ترک کردن این کشور نکبت گرفته رو فراموش کنم.باید چند دقیقه منتظر میموندم.توی این فاصله هزار جور فکر از مغزم عبور کرد اما هیچ طوری نمیتونستم خودم رو راضی کنم که بچم رو بگذارم و برم.اشکم سرازیر شده بود و لبام رو بهم فشار میدادم که گریم نگیره.مدارکم رو گرفتم و اومدم بیرون.یه دفعه یه فکری به سرم زد برگشتم پیشه اون آقا و سوال کردم میتونم دخترم رو با ویزیت بفرستم اونجا؟مرده پرسید ویزیت به چه دردتون میخوره؟گفتم برای اون مدتی که منتظرم تا اقامتم بیاد دخترم هم پیشم باشه.من که نمیتونم یه بچه رو تنها بگذارم و برم من کسی رو اینجا ندارم که بچم رو پیشش بگذارم.گفت صبر کنید من الان میرم براتون سوال میکنم.رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت شما میتونید برای دخترتون هم زمان با خودتون تقاضا بدید اما باید براش پرونده جدا تشکیل بدید و پول تضمین جدا بگذارید و خونتون هم باید اونجا معلوم باشه موقع تقاضا دادن اون موقع میتونید با خودتون ببریدش.دوباره درهای امید به روم باز شد.لبخند زدم.اشکام خشک شدن.تشکر کردم و اومدم بیرون.کوچه رو پیاده می اومدم پایین و نا خودآگاه گریه میکردم و خدا رو قسم میدادم که منو از دخترم و شوهرم جدا نکنه.مخصوصا دخترم.فکر میکنم انقدر شوک همون چند دقیقه برام زیاد بود که وقتی تونستم خودم رو توی خلوت خودم رها کنم گریم همین طور می اومد.کلی راه رو پیاده اومدم و اشک ریختم و بعدش توی اون هوای بارونی یه نفس عمیق کشیدم و حالا دیگه خوشحال بودم.چون حتی اگه به همسری ویزا هم ندن میدونم که وقتی اقامتم بیاد میتونم بیام و ببرمش.دیگه نگران نبودم امیدوار بودم.خدایا شکرت. ..................................................................................................................................... بچه ها ببخشید که میاید کامنت میگذارید و من واقعا وقت نداشتم جواب بدم.امروز همین جا جواب میدم ولی از دفعه دیگه زیره همون کامنت هاتون جواب میدم.بازم مرسی. ونوس عزیز برام نوشته بودی که گاهی بهم سر میزنی و خوشحالی که وقتم رو به بطالت نمیگذرونم و برای بهتر شدن اوضاع تلاش میکنم. ممنونم خانوم.خودمم خوشحالم.میدونی یه شعری بود توی کتابای دبیرستان میگفت: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگیه ما عدم ماست میشه بهم بگی که شما الان کجا هستید و اوضاعتون چه طوره و آیا خیلی بهتون سخت میگذره یا نه؟ ..................................................................................................................................... لیلی جان من کتابای مومنت مال رو تموم کردم ولی بازم ممنونم که به فکرم بودی و پیشنهاد دادی. ...................................................................................................................................... مادام جون بی معرفت تویی که هی میای مینویسی بعدش دره وبلاگت رو تخته میکنی. ....................................................................................................................................... آرزو جان اگه همه پستای منو خونده باشی میبینی که پستای اولم پر از نا امیدی بود و چقدر به طلاق فکر میکردم از دوست داشتن متنفر بودم چون همون دوست داشتن باعث شده بود ازدواجی بکنم که منو توی یه دریا مشکل انداخته بود اما خدا رو شکر وقتی همسری بعد از یه دوره بیگاری دادن برای دوست نامردش توی یه شرکت خیلی معتبر لوازم خانگی یه کاره دائم پیدا کرد و من دانشگاه قبول شدم و خلاصه زندگیمون روی روال افتاد دیدم دیگه به طلاق فکر هم نمیکنم.در واقع اون فکر ناشی از فشار مشکلات ما بود اما الان خوشحالم و راضی و خدا رو شکر میکنم که موقع ازدواج عشق رو لحاظ کردم نه چیزه دیگه ای رو.راستش جمعه مامانم اینا ظهر اومدن و دخترم رو بردن خونشون که بعدا ما هم شب بریم و من و همسری یه بعد از ظهر با هم تنها بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و بهترین قسمتش این بود که دیدیم ای بابا ما هنوزم عاشق همیم فقط خستگی و دختری و نیازهای پیوسته و دائمش باعث شده هم رو فراموش کنیم.راستی تو هیچ آدرسی از خودت نگذاشتی اما تو همون آرزویی نیستی که وقتی همسری کار پیدا کرد گفتی دعا کنم همسری تو هم کار پیدا کنه؟ ..................................................................................................................................... مامان آلینا و مامان غزل و غزال عزیز و صحرا جون هم که میدونن چقدر دوستشون دارم و خوشحال میشم که بهم سر میزنن. اگه کسی رو از قلم انداختم ببخشه از دفعه دیگه همون موقع زیره کامنتها جواب میدم که کامنتها مثله کارای دانشگاهم روی هم انباشته نشه. ببین پریا تو رو داشتم فراموش میکردم.تو که گل سر سبد دوستای منی.همیشه منو با کامنتهات خوشحال میکنی.به خدا میام وبلاگت رو میخونما وقت ندارم کامنت بگذارم.قربونت برم خانومی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:16 توسط عسل خانوم |
|
|
تا حالا شتر گاو پلنگ دیدید؟نه؟خوب من الان یه موجودی هستم به اسم شیر روباه.یعنی مثلا سرم شیره تنم روباه یا بر عکس.گرامر رو چنان گندیدم که استاد فرمودن عسل برو بشین التماس میکنم.ولی واژگان به قدر خوب شد که تحسین همگان برانگیخته شد.دارم حاضر میشم برم سفارت.مدارکم رو بگیرم.امروز دانشگاه نمیرم.فعلا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 6:24 توسط عسل خانوم |
|
|
فردا یکشنبه هست.یکشنبه بزرگ.اگه از این نبرد زنده برگشتم حتما آپ میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:47 توسط عسل خانوم |
|
|
همسری یه دنیا شیرینی از یزد آورده که من هی بلونبونم و گنده و گنده تر بشم نامزدی خواهر جان شوشو به کل رفت تعطیلات مامانم اینا دارن توی آذر ماه میرن قونیه.من چه خاکی به سرم بریزم؟غیبت هام هم که تا اون موقع پر میشه.فکر کردم دختری رو ببرم دانشگاه تا قلبه اساتید به رحم بیاد کلی خرید داشتیم.صبح برای همسری لیستش کردم که داره میاد بخره ساعت ده نظرم عوض شد دختری رو چپوندم توی کالسکش و با هم دوتایی رفتیم خرید بعد از سه ماه مجددا احساس زنه خانه دار بهم دست داد و عجیب این بود که دلم خیلی برای این نقش تنگ شده بود دیگه ازش بدم نمی اومد بلکه دوستش هم داشتم.در حال حاضر حالم از نقش زنه فعال بهم می خوره.دوشنبه زیره بارون خیس شدم ساعت ۵:۳۰ کلاس تموم شد من ۸:۳۰ خونه بودم.ببین اگه خونه دار بودم به جای حرص خوردن زیره بارون جلوی شومینه می نشستم من برم پی کارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:42 توسط عسل خانوم |
|
|
دیروز ۳ ساعت جلوی در سفارت یه لنگه پا ایستادم.من نمیفهمم وقتی یه ساختمون به این بزرگی ماله سفارته خوب پس چرا یه اتاق انتظار توش درست نمی کنن؟کلی آدم توی سرما توی کوچه قدم رو می رفتن تا هر از گاهی در باز بشه و چند تا اسم خونده بشه.ساعت ۹ اونجا بودم و کمی مونده به ساعت ۱۲ رفتم داخل.مدارکم رو دادم و هفته دیگه باید برم بگیرمشون بعدشم به یه ترتیبی برسونمشون دست خالم و این دندون لق در بکنم دیگه واقعا داشت رو ی اعصابم پاتیناژ می رفت.جلوی سفارت با یه خانمی آشنا شدم که همسرش ویزای تحصیلی گرفته بود و رفته بود ولی به این خانم به عنوان همراه ویزا نداده بودن گفته بودن چون ممکنه برنگردن.نگران شدم.هر چند که دلم به چیزه دیگه ای گواهی میده که یعنی نگران نباش.امیدوارم در صورت بروز چنین وضعیتی حداقل به دختری ویزا بدن چون همسری بالاخره میتونه یه جوری بیاد اما مگه من و دختری میتونیم از هم جدا بشیم؟البته این فکریه که چند ماه دیگه باید بکنم فعلا که هنوز حتی برای پذیرشم هم کاری انجام نشده.تا قسمت چی باشه. راستی اون فیلمه رو پیدا کردم بالاخره.کلی به مغزم فشار آوردم تا بالاخره یادم افتاد که سالها پیش فیلمه رو امانت داده بودم به دختر خالم.البته دختر خالم الان دیگه ایران نیست اما خوب...خالم گشت و توی وسایلاش پیداش کرد و با پیک برام فرستادش.امروز می برم بدمش به استادم. همین دیگه.فعلا. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:54 توسط عسل خانوم |
|
|
من دیگه مطمئن شدم که استادای فردا احتمالا فقط ساعت اول رو برم دانشگاه بعدش میرم سفارت.مدارکم رو ببرم تایید کنن.خداکنه فقط یکی دو روز طول بکشه نه مثلا یک هفته.بابا زودتر بدم بره دیگه.شرش کنده بشه. همسری توی راهه تا نیم ساعت ذیگه میرسه خونه و دیگه ماموریت بی ماموریت. مریم بانو جان.نه عزیزم اسمه دختره من بهاره نیست. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:58 توسط عسل خانوم |
|
|
زنده هستم کماکان |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:7 توسط عسل خانوم |
|
|
دلم خیلی میخواد که بیام و یه آپ طولانی بگذارم اما به خدا کارای خونه و دختری و دانشگاه وقت سر خاروندن برام نمی گذاره این دختری |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:33 توسط عسل خانوم |
|
|
بچم باباش رو میشناسه.الان سه شبه که باباش نیست.رفته بودیم خونه مادربزرگه من.شب که برگشتیم تا از بغلم گذاشتمش پایین همین طور که داشت میگفت ب ب( با فتحه)د د (ایضا با فتحه)سینه خیز رفت توی اتاق و از توی اتاق رفت توی آشپزخونه انگار داشت دنباله پدرش میگشت آخرش که نا امید شد زد زیره گریه.هر چی بغلش کردم و راهش بردم ساکت نشد پیراهن همسری رو انداختم روش در کمال ناباوری ساکت شد و ۱۰ دقیقه بعدش خوابید |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:3 توسط عسل خانوم |
|
|
از صبح ولو بودم خونه مامانم.یعنی صبح باید میرفتم دو تا بانک قسط میدادم اینه که دختری رو بردم و گذاشتم خونه مامانم و خودم رفتم به کارام برسم دیگه موندم تا همین چند دقیقه پیش که بابام منو رسوند خونه.خیلی اصرار کردن که پیششون بمونم اما نمی تونستم آخه خونه خودم راحت تر هستم.همسری رفته مشهد بلیط برگشتش برای شنبه غروبه.دیشب رو هم تنها بودم دختری هم حسابی به دلم راه اومد و تا صبح تخت گرفت خوابید و حتی یه بار هم برای شیر بیدار نشد ولی چون شب خیلی زود خوابیده بود صبح طبق عادتش ساعت 5 بیدار شد و هی از سر و کله من بالا رفت و لابد داشت فکر میکرد آفتاب از کدوم طرف در اومده که مامانم نمیره دانشگاه.خدا رو شکر دور تا دورمون رو به ارتفاع یک متر شب قبلش بالش چیده بودم اینه که اصلا به روی خودم نمی آوردم که بیدارم چون خیالم راحت بود که دختری رو خطر افتادن از تخت تهدید نمیکنه ولی بالاخره کم آوردم و بیدار شدم ساعت 6 هم بابا جونم اومد دنبالم و رفتم خونشون صبحونه رو با هم خوردیم و من رفتم دنباله کارام.این هفته همش به بدو بدو گذشت بالاخره با کلی بدبختی و دوندگی موفق شدم اصل مدارکم رو از اداره کل آموزش دانشگاه بگیرم و البته کارت دانشجوییم گرو مونده پیششون.تعهد دادم که فردا ببرم پسشون بدم.سریع بردمش دادگستری کپی برابر اصل ازش گرفتم و تمبر هم باطل کرد اما به قدرتی خدا نه دارالترجمه قبولش کرد و نه آموزش دانشگاه.به آموزش توضیح دادم که قوه قضاییه و امور خارجه و سفارت اصل مدارک رو میخوان تا ترجمه ها رو تایید کنن و زنه خدایی اذیت نکرد البته لحنش کمی تند بود اما خوب مهم نیست گفت باشه 1 هفته دیگه بیار ولی اگه نیاری ال میکنیم و بل میکنیم.اگه خدا قسمت کنه تا آخر 2 هفته دیگه مدارک رو میفرستم بره و بعدش یه نفس راحت میکشم و میگم آخیش.به خدا این مدارک عینه بختک افتاده روی همه زندگیم و فکرش یه لحظه هم آرومم نمیگذاره.راستی بالاخره کنفرانسم رو به صوزت کتبی به همراه فیلم سونوی سه بعدی دختری تحویل استاد دادم که بررسی کنه و ببینه مناسب هست یا نه؟اولش که گفتم میخوام فیلم دخترم رو توی کلاس پخش کنم برق از سه فازش پرید گفت به نظره شما مناسب هست برای کلاس؟منم بهش توضیح دادم که این فیلم از توی شکمه منه و من هیچ حضوره فیزیکی توش ندارم ولی بازم خواست که فیلم رو اول به خودش بدم تا ببینه و راجع بهش تصمیم بگیره فکرش رو بکن خیال کرده من فیلم خصوصیه خودم رو میارم میگذارم توی کلاس؟ دیروز امتحان آیین نگارش داشتیم ای بدک نبود نسبت به دوزار وقتی که براش نگذاشته بودم استاد هم ظاهرا خیلی خواسته بود به شخصیت ما احترام بگذاره یا ما رو خیلی متمدن فرض کرده بود خلاصه ثمره این طرز فکرش این بود که بچه ها رو یک میلیمتر هم جابه جا نکرد و همه تنگ هم نشستیم و امتحان دادیم اما خدایی کسی جرات تقلب هم نداشت فقط من سره یه سوالی عینه خر توی گل مونده بودم و هی فرینام میگفت ورقت رو بده برات بنویسم منم هی میگفتم نه!اونم فکر میکرد من دارم تعارف میکنم دوباره میگفت ورقت رو بده!آخرش وسط امتحان بهش توضیح دادم که ببین عزیزه من ما دست خطمون چی؟زمین تا آسمون فرق داره به نظره تو استاد نمیفهمه دو نفر در حل این برگه دست داشتن؟امتحان که تموم شد استاد ولمون کرد بریم.خدا عمرش بده بسکه کلاساش کسل کننده هست هر چند دقیقه که بشه ازش پیچ زد خودش دنیاییه.ما هم دیدیم کلی وقت داریم تصمیم گرفتیم ناهار دانشگاه بمونیم.6 نفر بودیم.رفتیم ناهار خوری و عینه انسانهای متمدن که راجع به مشکلاتشون حرف میزنن به مسئول غذا توضیح دادیم که از ما 6 نفر فقط 2 نفر از قبل توی سایت برای ناهار امروز جا رزرو کردن و حالا تکلیف 4 نفره دیگه چی میشه؟زنه ................................................................................................. پریا جان جواب کامنتت رو زیرش نوشتم.پست قبل رو میگم. ................................................................................................. ببخشید شد راس ساعت ۸:۳۰ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:21 توسط عسل خانوم |
|
|
راس ساعت ۱۰ شب اینجا یک عدد پست یک متری نصب می گردد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 5:49 توسط عسل خانوم |
|
|
خوبم.هستم.سرم شلوغه فقط.همسری امروز رفت مشهد و یکشنبه برمیگرده کلی کار خراب شده روی سرم.دلمم بدجوری برای یکی از همکلاسی هام سوخته.سرنوشت این یکی تلخ تر از ماله ساندراست.همین دیگه.خدمت میرسم بعدا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:32 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هیچ توضیحی ندارد...آدم مرده که توضیح نمیخواهد...اینجا روزهای زنی رو میخونید که روزی توی آغوش همسرش بود و قدر ندونست و حالا دیگه آغوشش رو نداره و نفسی هم نداره...اینجا روزهای زنی رو میخونید که داره توی جهنم خدا دست و پا میزنه
|
|
RSS
|