تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

تمامی کامنتهای دوتا پست قبلی جواب داده شد قبلا از استقبال چشمگیر شما متشکریم

 

دختریم نیم ساعتی هست که بیدار شده.طفلک این ژنش به مامانش رفته صبح کله سحر با خلق محمدی بیدار میشه.داره با تلفن بی سیم بازی میکنه دکمه هاش رو فشار میده و از اینکه میبینه روشن میشه ذوق میکنه کیف پوله باباشم پهن کرده جلوش و پولا رو پخش کرده روی زمین و داره یه صدای با نمکی در میاره که من هر کاری میکنم نمی تونم آوا شناسیش بکنم که اینجا مشابهش رو بنویسم.این هفته زود گذشت بدون هیچ اتفاق خاصی.همچنان منتظر یه اتفاق نشستم که نمیدونم چیه؟پنج شنبه ها رو همیشه دوست داشتم.هفته تموم میشه و فردا هم مجبور نیستی هفته تازه رو شروع کنی.از وقتی هم که دوباره رفتم دانشگاه دیگه عشق و علاقم به این روزه هفته بیشتر شده.امروز کلی کار دارم.پنج شنبه ها همیشه کلی کار دارم.کارهای خونه که توی هفته روی هم انباشته میشه روز آخر هفته وصالشون دست میده.همسری هم این روز کارش نیمه وقته و ناهار میاد خونه و خلاصه کلا پنجشنبه ها برای من بهترین روز هفته هست حتی غروبهاش هم برخلاف غروبهای دلگیر جمعه دوست داشتنیه.به هر حال امروز بری دختری روزه بزرگی هم هست و البته برای من و همسری به عنوان والدین دختری.پدر همسری امشب داره میاد تا دختری رو بعد از ۹ ماه و ۱ هفته ببینه.من زیاد حس خوبی ندارم درست مثله همیشه.میدونم که بازم بحث میشه.میدونم که بازم یه نقطه سیاه میره توی پرونده اونا برای من و من برای اونا.خیلی زخما توی دنیا هست که حتی گذر زمان هم نمیتونه شفاشون بده.و زخمی که ما از هم خوردیم یکی از همون زخمهاست که هیچ مرهمی نداره جز اینکه جلوی چشم هم نباشیم.من اصولا حقی برای پدربزرگ و مادربزرگ قائل نیستم.نه فقط برای خانواده همسری حتی برای خانواده خودم هم همین طور.حق پدربزرگ و مادربزرگ همون قدریه که پدر و مادر بهشون اجازه میدن و اونا فقط اجازه دارن در چهارچوب قوانین پدر و مادر با نوه رفتار کنن.این قانونه منه!بچه باید تحت تربیت و نظارت یک نفر باشه و نهایتا دو نفر که میشن پدر و مادر و باقی...در این راستا از نظر من هیچ مشکلی نبود اگه دختری تا آخر عمرش از وجود خانواده همسری بی اطلاع میموند اما اگه قلبه همسری من خواسته که پدرش( فقط پدرش) دختر کوچولوی ما رو ببینن منم چیزی نمیگم.بیان و ببینن که اون زندگی که انقدر برای شروع نشدنش تلاش کردن چه طوری گرم و روشنه.اما میدونم چی میشه امشب.بازم بحث و بازم یه مشت حرف صد تا یه غاز پشت سره من.مدتهاست که دیگه برام مهم نیست این چیزا اما بعضی زخما هستن که هرگز شفا پیدا نمیکنن حتی اگه کهنه بشن همیشه این قابلیت رو دارن که سر باز کنن.

پاشم برم لباسشویی رو روشن کنم.ناهار بپزم.ظرفای دیشب رو بشورم.خونه رو نظافت بکنمدختری رو حموم ببرم و...برای همه اینا تا ظهر وقت دارم.عصرم که دیگه همه فهمیدید مهموننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:17  توسط عسل خانوم | 

باشه دیگه فقط ۱۱ نفر وبلاگ منو میخونن.بازم دمه همشون گرم.سعی میکنم امشب بیام کامنت ها رو بجوابم.از این به بعد هم هر کی بیاد بخونه و کامنت نگذاره فاطی قلنبه هستش.گفته باشممم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:41  توسط عسل خانوم | 

دیگه تا زمانی که هر کی میاد اینجا رو به طور ثابت میخونه کامنت نگذاره منم هیچ پستی نمیگذارم.تموم شد و رفت پی کارش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:29  توسط عسل خانوم | 

نمیدونم آخره بازیه زندگی به کجا میرسه؟

مدارکم روی میز ناهارخوری جا خوش کردن منتظریم تا یه مسافر آشنا پیدا بشه و بسته ما رو ببره.خیلی دلم میخواست هر چه زودتر دندون لق این ۴تا تیکه کاغذ رو بکنم و بندازم دور اما مثله اینکه حالا حالاها وصالش دست نمیده.البته حالا تا اول بهمن وقت هست برای فرستادنشون ولی خوب...

ای این استاد ما.خانم فلانی بمیره بشریت از دستش خلاص بشن.

فردا مهمونی دعوتیم من و دختری.مهمونی یکی از دوستامون که یه پسر هم سن وسال دختری داره چند تا دیگه از دوستامون هم هستن که اونا هم همه بچه هایی هم سن دختری دارن.اصلا علت دوستیمون هم همین وروجکها بودن.وسایلمون رو جمع کردم که صبح همسری ببره خونه مامانم منم از دانشگاه بیام و دختری رو بزنم زیره بغلم و برم اونجا.داشتم برای دختری از توی کمدش لباس مهمونی انتخاب می کردم که چشمم افتاد به قنداق فرنگیه دختری که تا شده بود و کف کمد بود.صورتی با لبه های تور دوزی شده با یه خرس گنده خوشگل که روش تیکه دوزی شده.یادمه کی و از کجا خریدمش.یادمه چقدر میگذاشتمش جلوم و نوزادم رو توش تصور میکردم.یادمه همدم روزای بارداریم بود.برش داشتم و بازش کردم.........خدای من چقدر کوچیک بود.انقدر کوچیک بود و باز هم دختری من توش گم میشد.تا دو ماه رختخواب دختری همین قنداق فرنگی بود.وقتی از بیمارستان مرخص شد توی همین پیچیدمش و برای اولین بار آوردمش زیره آفتاب بی جون زمستونه تهران.قلبم فشرده شد.قلبم درد گرفت.من دلم برای نوزادی دردونم تنگ شده.برای کوچولو بودنش دلتنگم.برای اون روزایی که انقدر درگیر بیمارستان و استرسهای بی تجربگی تازه مادر شدنم بودنم که لذتی ازشون نبردم.هر روز از دیدن پاره جگرم غرق شادی میشم اما بازم بی قرار اون روزایی هستم که شبهاش می ترسیدم بخوابم و زل میزدم به دخترم و فکر میکردم این بچه به این ضعیفی و کوچیکی شب رو به صبح میرسونه.ترس بی مورد.اگه بار دیگه مادر بشم قول میدم با ترسهای بیخودی لذت نوزاد تازه رو از خودم دریغ نکنم.

کنفرانسم راجع به بارداری هفته به هفته افتاد سه شنبه.فکر کن همشم به زبان آلمانی.

ای بمیره این استادمون خانم فلانی همه از دستش خلاص بشیم جمیعا.

کامنتهای پست دیروز رو فردا ایشالا جواب میدم به همه مقدساتم سوگند میخورم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 20:51  توسط عسل خانوم | 

جنازه بنده همین حالا رسیده خونه.دختریم خوابیده منم میریم کپه مرگم رو بگذارم.شب میام آپ میکنم.

شیرین جونم تو گله منی خانومی.ببخشید.معلومه که تو رو هم میبینم.مودی خوبه؟ببین من میخواستم تو خوده کامنتها بجوابم خاطرت انقدره عزیز بود همین جا رسماااااااااااااااااااا اسمت رو بردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:19  توسط عسل خانوم | 

دیشب رفتیم خرید برای خونه.ما همیشه خریده فریزرمون اینجوریه که پر پرش میکنیم انقدر که درش رو باید با فشار ببندیم.در این راستا رفتیم انقدر گوشت و مرغ و گوشت چرخ کرده خریدیم که جونمون در بیاد بسکه تا ۲۰ سالگی دختری بخوریم و تموم نشه.هیچ نوع اعتراضی هم وارد نیست ما اساسا مدلمون همین جوریه.خونه بابام هم همین طوری بود.حالا یه روزه جمعه هست و من و این همه مواد غذایی که دارن انتظار میکشن که شسته و بسته بندی بشن.خونه هم باید تمییز بشه.کلمات اون متنی رو هم که برای کنفرانس درس آزمایشگاه گرفتم رو باید در بیارم و بخونم احتمالا این هفته نوبتمه.سه شنبه احتمالا.ماشین لباسشویی رو هم باید روشن کنم و ...دیشب زنگ زدم به بابام که بگم بیاد امروز دخترم رو ببره که هم ما به کارامون برسیم هم با هم یه کم تنها باشیم.باباجانم هم فرمودن نمیشود و داریم میریم یه سری به باغ بزنیم.خاک بر سرمون شد دیگه.آهان گاز رو هم باید تمییز کنم.این وسط دختری هم یا نیازهای خودش رو داره یا چهار دست و پا داره می لوله لای دست و پای ما یا دزدکی اومده توی آشپزخونه که اگه من حواسم نباشه یه سیب زمینی پیازی چیزی برداره و بچپونه توی دهنش.ما یه سبد خوشگل سیب زمینی پیاز داشتیم البته الانم داریمش.بعدش جای این کناره یخچال روبروی در آشپزخونه بود( البته آشپزخونمون اپنه و در نداره مثلا مکان فرضی در رو گفتم)این دختریه ما تا وارد این مکان مقدس میشد اول یه سیب زمینی حسابی خاکی بر میداشت و بعدش به گردش توی آشپزخونه مشغول میشد.الان دیگه این سبد خوشگل رو گذاشتم پشت یخچال روی لباسشویی که دست دختری بهش نرسه.فعلا بزرگترین تفریح دختری بازی با بخار شوره که جاش پشت یخچال روی زمینه.این بخار شوره یه در فنردار داره که باز میشه و لوله میره اون تو دختری هم اونو میکشه و وقتی دره در میره و تقققققققق میخوره سرجاش دختری صفااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا میکنه.همین روزاس که بشکنتش خیاله همه رو راحت کنه.ولی من از اون مامانا نیستم که حرص بخورم.من با شادی میشینم و زل میزنم به بزرگ شدنهای دخترم.یاده اون موجوده کوچولوی ۴۷ سانتی می افتم که اولین بار توی دستگاه دیدمش و وه که چه کوچولو و ضعیف بود و الان...دختر سالم و تپل و شاد و با نشاطیه که هیچ شباهتی حتی ظاهری هم به دختری اون روزها نداره.دوستش دارم.بهاره من و پدرشه.شادی ماست.تازگی ها هم یاد گرفته دستش رو به جایی بگیره و بلند بشه.

دیشب که دختری بی خوابی به سرش زده بود و همسری داشت توی سالن باهاش بازی میکرد و با اون لحن مهربون باهاش حرف میزد.یه لحظه با خودم گفتم اگه یه جوری بشه که اول من و دختری مجبور بشیم بریم و بعد از چند ماه همسری بیاد کدوم یک از ما سه نفر میتونه این جدایی رو تحمل کنه؟خدا خودش کمکمون کنه و بهترین راه رو جلوی پامون بگذاره.آمین

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 6:55  توسط عسل خانوم | 

کامنتها پاسخ داده شد( همون ۶ تا دونه هم برای ما که عقده کامنت داریم غنیمنته)

این روزا وقت زیادی ندارم که بیام اینجا و مثله سابق روده درازی کنم.صبح کله سحر میرم دانشگاه و ظهر بدو بدو میرم دنبال دخترکم میام خونه و کم و بیش به کارای خونه میرسم و تا سرم رو می چرخونم شب شده و وقته خوابه.روزمرگی ها هم همچنان ادامه داره.چی بگم؟دوشنبه برای تحویل گرفتن مدارکم رفتم سفارت.اونجا یه آقایی هست که پاسهای ویزا زده رو تحویل میده و راجع به ویزاهای مختلف اطلاعات میده.قبل از گرفتن مدارکم رفتم پیشش و ازش پرسیدم آیا من وقتی بخوام برای ویزام اقدام کنم باید برای دخترم درخواست جدا بدم و کلا مدارک لازم چیه و این حرفا؟اونم گفت خانوم شما اصلا نمیتونید دخترتون رو با خودتون ببرید شما باید اول برید اونجا و چند ماه صبر کنید تا اقامتتون بیاد و بعدش میتونید بیاید و دخترتون رو ببرید.گفتم چقدر طول میکشه گفت ۶ ماه تا ۱ سال اما چون شما خودتون هم اونجا کارش رو پی گیری میکنید شاید ۴ ماهه بشه یه کاری کرد.دنیا با همه بزرگی و عظمتش کوبیده شد روی سرم.من برم  و دخترکم بمونه؟هرگز.بغض توی گلوم رو گرفت.تشکر کردم و رفتم توی اتاق اصلی تا مدارکم رو بگیرم و برم و دیگه از فردا دانشگاه نرم و رویای ترک کردن این کشور نکبت گرفته رو فراموش کنم.باید چند دقیقه منتظر میموندم.توی این فاصله هزار جور فکر از مغزم عبور کرد اما هیچ طوری نمیتونستم خودم رو راضی کنم که بچم رو بگذارم و برم.اشکم سرازیر شده بود و لبام رو بهم فشار میدادم که گریم نگیره.مدارکم رو گرفتم و اومدم بیرون.یه دفعه یه فکری به سرم زد برگشتم پیشه اون آقا و سوال کردم میتونم دخترم رو با ویزیت بفرستم اونجا؟مرده پرسید ویزیت به چه دردتون میخوره؟گفتم برای اون مدتی که منتظرم تا اقامتم بیاد دخترم هم پیشم باشه.من که نمیتونم یه بچه رو تنها بگذارم و برم من کسی رو اینجا ندارم که بچم رو پیشش بگذارم.گفت صبر کنید من الان میرم براتون سوال میکنم.رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت شما میتونید برای دخترتون هم زمان با خودتون تقاضا بدید اما باید براش پرونده جدا تشکیل بدید و پول تضمین جدا بگذارید و خونتون هم باید اونجا معلوم باشه موقع تقاضا دادن اون موقع میتونید با خودتون ببریدش.دوباره درهای امید به روم باز شد.لبخند زدم.اشکام خشک شدن.تشکر کردم و اومدم بیرون.کوچه رو پیاده می اومدم پایین و نا خودآگاه گریه میکردم و خدا رو قسم میدادم که منو از دخترم و شوهرم جدا نکنه.مخصوصا دخترم.فکر میکنم انقدر شوک همون چند دقیقه برام زیاد بود که وقتی تونستم خودم رو توی خلوت خودم رها کنم گریم همین طور می اومد.کلی راه رو پیاده اومدم و اشک ریختم و بعدش توی اون هوای بارونی یه نفس عمیق کشیدم و حالا دیگه خوشحال بودم.چون حتی اگه به همسری ویزا هم ندن میدونم که وقتی اقامتم بیاد میتونم بیام و ببرمش.دیگه نگران نبودم امیدوار بودم.خدایا شکرت.

.....................................................................................................................................

بچه ها ببخشید که میاید کامنت میگذارید و من واقعا وقت نداشتم جواب بدم.امروز همین جا جواب میدم ولی از دفعه دیگه زیره همون کامنت هاتون جواب میدم.بازم مرسی.

ونوس عزیز برام نوشته بودی که گاهی بهم سر میزنی و خوشحالی که وقتم رو به بطالت نمیگذرونم و برای بهتر شدن اوضاع تلاش میکنم.

ممنونم خانوم.خودمم خوشحالم.میدونی یه شعری بود توی کتابای دبیرستان میگفت:

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم                              موجیم که آسودگیه ما عدم ماست

میشه بهم بگی که شما الان کجا هستید و اوضاعتون چه طوره و آیا خیلی بهتون سخت میگذره یا نه؟

.....................................................................................................................................

لیلی جان من کتابای مومنت مال رو تموم کردم ولی بازم ممنونم که به فکرم بودی و پیشنهاد دادی.

......................................................................................................................................

مادام جون بی معرفت تویی که هی میای مینویسی بعدش دره وبلاگت رو تخته میکنی.

.......................................................................................................................................

آرزو جان اگه همه پستای منو خونده باشی میبینی که پستای اولم پر از نا امیدی بود و چقدر به طلاق فکر میکردم از دوست داشتن متنفر بودم چون همون دوست داشتن باعث شده بود ازدواجی بکنم که منو توی یه دریا مشکل انداخته بود اما خدا رو شکر وقتی همسری بعد از یه دوره بیگاری دادن برای دوست نامردش توی یه شرکت خیلی معتبر لوازم خانگی یه کاره دائم پیدا کرد و من دانشگاه قبول شدم و خلاصه زندگیمون روی روال افتاد دیدم دیگه به طلاق فکر هم نمیکنم.در واقع اون فکر ناشی از فشار مشکلات ما بود اما الان خوشحالم و راضی و خدا رو شکر میکنم که موقع ازدواج عشق رو لحاظ کردم نه چیزه دیگه ای رو.راستش جمعه مامانم اینا ظهر اومدن و دخترم رو بردن خونشون که بعدا ما هم شب بریم و من و همسری یه بعد از ظهر با هم تنها بودیم و کلی بهمون خوش گذشت و بهترین قسمتش این بود که دیدیم ای بابا ما هنوزم عاشق همیم فقط خستگی و دختری و نیازهای پیوسته و دائمش باعث شده هم رو فراموش کنیم.راستی تو هیچ آدرسی از خودت نگذاشتی اما تو همون آرزویی نیستی که وقتی همسری کار پیدا کرد گفتی دعا کنم همسری تو هم کار پیدا کنه؟

.....................................................................................................................................

مامان آلینا و مامان غزل و غزال عزیز و صحرا جون هم که میدونن چقدر دوستشون دارم و خوشحال میشم که بهم سر میزنن.

اگه کسی رو از قلم انداختم ببخشه از دفعه دیگه همون موقع زیره کامنتها جواب میدم که کامنتها مثله کارای دانشگاهم روی هم انباشته نشه.

ببین پریا تو رو داشتم فراموش میکردم.تو که گل سر سبد دوستای منی.همیشه منو با کامنتهات خوشحال میکنی.به خدا میام وبلاگت رو میخونما وقت ندارم کامنت بگذارم.قربونت برم خانومی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:16  توسط عسل خانوم | 

تا حالا شتر گاو پلنگ دیدید؟نه؟خوب من الان یه موجودی هستم به اسم شیر روباه.یعنی مثلا سرم شیره تنم روباه یا بر عکس.گرامر رو چنان گندیدم که استاد فرمودن عسل برو بشین التماس میکنم.ولی واژگان به قدر خوب شد که تحسین همگان برانگیخته شد.دارم حاضر میشم برم سفارت.مدارکم رو بگیرم.امروز دانشگاه نمیرم.فعلا.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 6:24  توسط عسل خانوم | 
فردا یکشنبه هست.یکشنبه بزرگ.اگه از این نبرد زنده برگشتم حتما آپ میکنم.
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 12:47  توسط عسل خانوم | 

همسری یه دنیا شیرینی از یزد آورده که من هی بلونبونم و گنده و گنده تر بشم.این پشمک هم که بیشتر از خوشمزگی کرم داره انگار مثله تخمه هی دلت میخواد بخوری در حالی که میدونی نباید بخوری!فکر کنم اگه دو روز هیچی نخورم کالریش درست بشه.این دختری ناقلا هم هر کاریش میکنم شیر خشک نمی خوره که نمیخوره تا این بهانه شیر دادن از دست ما بره و ما بتونیم رژیم بگیریم و انقدر سره خودمون رو کلاه نگذاریم که ای وای خواهر من بچه شیر میدم.نمی تونم رژیم بگیرم.یه شیر خشک جدید براش خریدم و توش قند هم انداختم نخورد که نخورد.سرتق خانوم.خسته شدم از شیر دادن.شیرم هم نسبتا داره کم میشه و دیگه اصلا زیاد نیست اما دختری دست از سره همین قدر هم بر نمیداره.این بچه بزرگ بشه از اوناش میشه.ببین من کی گفتم.

نامزدی خواهر جان شوشو به کل رفت تعطیلات.ما دوباره شیطون گولمون زد رفتیم تو ایمیلش فوضولی و دیدیم که دختر خاله شوشو به خواهر جان شوشو دلداری داده که عیبی نداره و از این حرفا و خواهر جون جون شوشو هم با کسه دیگه ای داره باب دوستی رو میگذاره و دیگه داماد گل و نمونه و یک پارچه آقا به افسانه ها پیوست.فکر کنم این قضیه کمی خانواده شوشو رو به فکر انداخته که اساسا این قضیه شاید چوب خدا باشه و از این حرفا.چون پدر شوشو دو سه ماهیه که داره از نظره مالی به ما میرسه و خواهر شوشو هم دیگه اس ام اس فحش نمی فرسته و البته هنوزم وقتی شوشو به باباش میگه شنیدم نامزدی بهم خورده اون میگه نه!کی گفته؟بگذریم.فقط خدا جون بدون که خیلی دوستت دارم.چقدر خواهر شوشو به کادوهایی که خانواده نامزدش بهش داده بودن می نازید چه حالی بوده وقتی داشته همه رو پس می فرستاده.

مامانم اینا دارن توی آذر ماه میرن قونیه.من چه خاکی به سرم بریزم؟غیبت هام هم که تا اون موقع پر میشه.فکر کردم دختری رو ببرم دانشگاه تا قلبه اساتید به رحم بیاد Beggingو حاضر شن برام غیبت رد نکنن.نظره شما چیه؟آخه دوشنبه هم دارم میرم مدارکم رو از سفارت بگیرم و نمی تونم برم.اه ( الف با فتحه)این استادهای ما هم شورش رو در آوردن.همش استرس دارم به خدا.صبح که چشمم باز میشه از خودم می پرسم امروز تکلیف چی داریم؟امتحان داریم؟کنفرانس داریم؟یکشنبه بزرگ هم که در راهه.توی اینترنت چند تا سایت خوب برای زبان آلمانی یافته ام که بسی برای تدریس گرامر کمکم خواهد کرد.تا ببینیم چی میشه.

کلی خرید داشتیم.صبح برای همسری لیستش کردم که داره میاد بخره ساعت ده نظرم عوض شد دختری رو چپوندم توی کالسکش و با هم دوتایی رفتیم خرید بعد از سه ماه مجددا احساس زنه خانه دار بهم دست داد و عجیب این بود که دلم خیلی برای این نقش تنگ شده بود دیگه ازش بدم نمی اومد بلکه دوستش هم داشتم.در حال حاضر حالم از نقش زنه فعال بهم می خوره.دوشنبه زیره بارون خیس شدم ساعت ۵:۳۰ کلاس تموم شد من ۸:۳۰ خونه بودم.ببین اگه خونه دار بودم به جای حرص خوردن زیره بارون جلوی شومینه می نشستم و زل می زدم به بارون و قهوه میخوردم و بدونه اینکه به اونایی که زیره بارون دارن خیس می شن فکر کنم دعا میکردم بارون همین طور مثله دوش تا صبح بباره.

من برم پی کارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:42  توسط عسل خانوم | 

دیروز ۳ ساعت جلوی در سفارت یه لنگه پا ایستادم.من نمیفهمم وقتی یه ساختمون به این بزرگی ماله سفارته خوب پس چرا یه اتاق انتظار توش درست نمی کنن؟کلی آدم توی سرما توی کوچه قدم رو می رفتن تا هر از گاهی در باز بشه و چند تا اسم خونده بشه.ساعت ۹ اونجا بودم و کمی مونده به ساعت ۱۲ رفتم داخل.مدارکم رو دادم و هفته دیگه باید برم بگیرمشون بعدشم به یه ترتیبی برسونمشون دست خالم و این دندون لق در بکنم دیگه واقعا داشت رو ی اعصابم پاتیناژ می رفت.جلوی سفارت با یه خانمی آشنا شدم که همسرش ویزای تحصیلی گرفته بود و رفته بود ولی به این خانم به عنوان همراه ویزا نداده بودن گفته بودن چون ممکنه برنگردن.نگران شدم.هر چند که دلم به چیزه دیگه ای گواهی میده که یعنی نگران نباش.امیدوارم در صورت بروز چنین وضعیتی حداقل به دختری ویزا بدن چون همسری بالاخره میتونه یه جوری بیاد اما مگه من و دختری میتونیم از هم جدا بشیم؟البته این فکریه که چند ماه دیگه باید بکنم فعلا که هنوز حتی برای پذیرشم هم کاری انجام نشده.تا قسمت چی باشه.

راستی اون فیلمه رو پیدا کردم بالاخره.کلی به مغزم فشار آوردم تا بالاخره یادم افتاد که سالها پیش فیلمه رو امانت داده بودم به دختر خالم.البته دختر خالم الان دیگه ایران نیست اما خوب...خالم گشت و توی وسایلاش پیداش کرد و با پیک برام فرستادش.امروز می برم بدمش به استادم.

همین دیگه.فعلا.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 7:54  توسط عسل خانوم | 

من دیگه مطمئن شدم که استادای دانشگاه تهران جمیعا میخوان دانشجوها رو دق بدن که اینا برن انصراف بدن و خودشون حقوق بی زحمت بگیرن.من نمیفهمم اگه قراره همه درسا رو ماها بدیم پس آخه اساتید محترم شما چی کاره هستید؟بابا این نونا خوردن نداره به خدا.هفته پیش خوش و خرم اومدم و نوشتم که قورباغم رو قورت دادم بابا غلط کردم.به گور هفت جد و آبام خندیدم.امروز ۱ جلسه دیگه کلاس داری و تدریس گرامر به بنده محول شد.اصلا خوده استاد هم میدونست توقعه زیادی داره ها.۵ دقیقه مونده به کلاس صدا زد عسل خانوم و فلانی و فلانی بعد کلاس بیان پیشه من.گفتم چی کار داره؟بسم الله.فرمودن عسل هفته دیگه یکشنبه یک ساعت و نیم از وقت کلاس ماله شماست این قسمت رو تدریس کنید.گفتم استاد با اجازتون خودتون برای یکشنبه دیگه ۱ ساعت تدریس درس واژگان رو به بنده محول کردید.گفت کردم که کردم.این ماله ساعت اوله اون ساعت دوم.۱ هفته هم وقت داری.موافقید من برم انصراف بدم؟

فردا احتمالا فقط ساعت اول رو برم دانشگاه بعدش میرم سفارت.مدارکم رو ببرم تایید کنن.خداکنه فقط یکی دو روز طول بکشه نه مثلا یک هفته.بابا زودتر بدم بره دیگه.شرش کنده بشه.

همسری توی راهه تا نیم ساعت ذیگه میرسه خونه و دیگه ماموریت بی ماموریت.

مریم بانو جان.نه عزیزم اسمه دختره من بهاره نیست.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:58  توسط عسل خانوم | 

زنده هستم کماکان فقط این استادها انگار ارث پدرشون رو از ماها میخوان هنوز اون قورباغه رو قورت نداده یه گنده ترش رو گذاشتن توی بشقابم اگه یه روز اومدم گفتم من انصراف دادم نگید چرا ها!گفته باشم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:7  توسط عسل خانوم | 

دلم خیلی میخواد که بیام و یه آپ طولانی بگذارم اما به خدا کارای خونه و دختری و دانشگاه وقت سر خاروندن برام نمی گذاره.امروز کاره عملیه یکی از کلاس ها رو تحویل دادم ای بدک نبود خدا رو شکر که حداقل اینجا قورباغم رو قورت دادم.برای دوشنبه هم داوطلب شدم اما شکر خدا تلویزیون لابراتوار نیست و نابود شده و اینه که نشد که بشه.همسری فردا باز میره ماموریت.این بار میره یزد و شنبه شب برمیگرده  و دیگه تا مدتها ماموریتی نداره شکر خدا.شنبه هم امتحان دارم کارای مدارکم هم هنوز اندر خم یک کوچه هست.همین دیگه.فعلا.

این دختری چهار دست و پا راه افتاده یه جاهایی میره که به عقل جن نمیرسه.امروز لباسشویی داشت کار میکرد و لوله تخلیش توی سینک ظرفشویی بود دختری رفت توی آشپزخونه و در حالیکه ماشین داشت آب تخلیه میکرد لوله رو کشید کف آشپزخونه خودتون فکر کنید چی شد دیگه.اینم داستان راه افتادنه دخترک ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:33  توسط عسل خانوم | 

بچم باباش رو میشناسه.الان سه شبه که باباش نیست.رفته بودیم خونه مادربزرگه من.شب که برگشتیم تا از بغلم گذاشتمش پایین همین طور که داشت میگفت ب ب( با فتحه)د د (ایضا با فتحه)سینه خیز رفت توی اتاق و از توی اتاق رفت توی آشپزخونه انگار داشت دنباله پدرش میگشت آخرش که نا امید شد زد زیره گریه.هر چی بغلش کردم و راهش بردم ساکت نشد پیراهن همسری رو انداختم روش در کمال ناباوری ساکت شد و ۱۰ دقیقه بعدش خوابید.باور نکردنی بود اما دختر کوچولوی من دلش برای باباش تنگ شده.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 22:3  توسط عسل خانوم | 

از صبح ولو بودم خونه مامانم.یعنی صبح باید میرفتم دو تا بانک قسط میدادم اینه که دختری رو بردم و گذاشتم خونه مامانم و خودم رفتم به کارام برسم دیگه موندم تا همین چند دقیقه پیش که بابام منو رسوند خونه.خیلی اصرار کردن که پیششون بمونم اما نمی تونستم آخه خونه خودم راحت تر هستم.همسری رفته مشهد بلیط برگشتش برای شنبه غروبه.دیشب رو هم تنها بودم دختری هم حسابی به دلم راه اومد و تا صبح تخت گرفت خوابید و حتی یه بار هم برای شیر بیدار نشد ولی چون شب خیلی زود خوابیده بود صبح طبق عادتش ساعت 5 بیدار شد و هی از سر و کله من بالا رفت و لابد داشت فکر میکرد آفتاب از کدوم طرف در اومده که مامانم نمیره دانشگاه.خدا رو شکر دور تا دورمون رو به ارتفاع یک متر شب قبلش بالش چیده بودم اینه که اصلا به روی خودم نمی آوردم که بیدارم چون خیالم راحت بود که دختری رو خطر افتادن از تخت تهدید نمیکنه ولی بالاخره کم آوردم و بیدار شدم ساعت 6 هم بابا جونم اومد دنبالم و رفتم خونشون صبحونه رو با هم خوردیم و من رفتم دنباله کارام.این هفته همش به بدو بدو گذشت بالاخره با کلی بدبختی و دوندگی موفق شدم اصل مدارکم رو از اداره کل آموزش دانشگاه بگیرم و البته کارت دانشجوییم گرو مونده پیششون.تعهد دادم که فردا ببرم پسشون بدم.سریع بردمش دادگستری کپی برابر اصل ازش گرفتم و تمبر هم باطل کرد اما به قدرتی خدا نه دارالترجمه قبولش کرد و نه آموزش دانشگاه.به آموزش توضیح  دادم که قوه قضاییه و امور خارجه و سفارت اصل مدارک رو میخوان تا ترجمه ها رو تایید کنن و زنه خدایی اذیت نکرد البته لحنش کمی تند بود اما خوب مهم نیست گفت باشه 1 هفته دیگه بیار ولی اگه نیاری ال میکنیم و بل میکنیم.اگه خدا قسمت کنه تا آخر 2 هفته دیگه مدارک رو میفرستم بره و بعدش یه نفس راحت میکشم و میگم آخیش.به خدا این مدارک عینه بختک افتاده روی همه زندگیم و فکرش یه لحظه هم آرومم نمیگذاره.راستی بالاخره کنفرانسم رو به صوزت کتبی به همراه فیلم سونوی سه بعدی دختری تحویل استاد دادم که بررسی کنه و ببینه مناسب هست یا نه؟اولش که گفتم میخوام فیلم دخترم رو توی کلاس پخش کنم برق از سه فازش پرید گفت به نظره شما مناسب هست برای کلاس؟منم بهش توضیح دادم که این فیلم از توی شکمه منه و من هیچ حضوره فیزیکی توش ندارم ولی بازم خواست که فیلم رو اول به خودش بدم تا ببینه و راجع بهش تصمیم بگیره فکرش رو بکن خیال کرده من فیلم خصوصیه خودم رو میارم میگذارم توی کلاس؟خدای من این مردا هم همگی مغزاشون رو آکبند نگه میدارن ها.

دیروز امتحان آیین نگارش داشتیم ای بدک نبود نسبت به دوزار وقتی که براش نگذاشته بودم استاد هم ظاهرا خیلی خواسته بود به شخصیت ما احترام بگذاره یا ما رو خیلی متمدن فرض کرده بود خلاصه ثمره این طرز فکرش این بود که بچه ها رو یک میلیمتر هم جابه جا نکرد و همه تنگ هم نشستیم و امتحان دادیم اما خدایی کسی جرات تقلب هم نداشت فقط من سره یه سوالی عینه خر توی گل مونده بودم و هی فرینام میگفت ورقت رو بده برات بنویسم منم هی میگفتم نه!اونم فکر میکرد من دارم تعارف میکنم دوباره میگفت ورقت رو بده!آخرش وسط امتحان بهش توضیح دادم که ببین عزیزه من ما دست خطمون چی؟زمین تا آسمون فرق داره به نظره تو استاد نمیفهمه دو نفر در حل این برگه دست داشتن؟امتحان که تموم شد استاد ولمون کرد بریم.خدا عمرش بده بسکه کلاساش کسل کننده هست هر چند دقیقه که بشه ازش پیچ زد خودش دنیاییه.ما هم دیدیم کلی وقت داریم تصمیم گرفتیم ناهار دانشگاه بمونیم.6 نفر بودیم.رفتیم ناهار خوری و عینه انسانهای متمدن که راجع به مشکلاتشون حرف میزنن به مسئول غذا توضیح دادیم که از ما 6 نفر فقط 2 نفر از قبل توی سایت برای ناهار امروز جا رزرو کردن و حالا تکلیف 4 نفره دیگه چی میشه؟زنه هم گفت نه نمیشه و ...خدایی آخه خانومه محترم چرا خودت رو سبک میکنی؟تو که میدونی دانشجو جماعت بالاخره یه راهی پیدا میکنه که به هدفش برسه؟اون 2 نفر 6 تا غذا گرفتن و هیچ کس نپرسید که چرا 6تا؟ناهار قورمه سبزی  و کتلت بود.بد نبود البته معلومه که به پای غذای خونگی نمیرسه اما نسبت به غذای دانشگاه بودنش خوب بود.برگشتنی من با رایا برگشتم ما تقریبا هم مسیر هستیم ولی چون من همیشه تا در کلاس باز میشه به مانند گلوله از تفنگ رها شده به سمت خونه پرتاب میشم هیچ وقت با هم نرفته بودیم اما دیروز با هم اومدیم.خوب معلومه که آدم توی راه حرف میزنه.ما هم حرف زدیم من ازش پرسیدم که آلمانی رو کجا یاد گرفته؟و اونم گفت نزدیک 2 سال آلمان بوده با مادرش وقتی که 11 سالش بوده اما برگشته.بعدش گفت من چون مادرم اونجا دفنه بعدا راحت تر میتونم برم.فهمیدم که مادرش فوت شده.بعدش گفت پدرم هم 2 سال قبل مرده بود.دود از کلم بلند شد.جیگرم آتیش گرفت.دختر به این نازنینی نه پدر داره و نه مادر؟توی سن یازده سالگی که به هر دوشون محتاج بوده هیچ کدوم رو نداشته؟خیلی سوال توی ذهنم اومد ازش عذرخواهی کردم که فوضولی میکنم و تا اونجایی که ادب اجازه میداد ازش پرسیدم.تعریف کرد که پدر و مادرش وقتی اون 1 سالش بوده از هم جدا شدن.پدرش اونو به مادرش نداده .وقتی رایا 9 ساله بوده پدرش میمیره و مادرش سرپرستیه اونو قبول میکنه خودش از اون دو سالی که با مادرش زندگی میکرده به عنوانه بدترین دوران یاد میکرد.میگفت مادرش وسواس داشته و هی گیر میداده و رایا هم به زندگی با پدرش عادت داشته.دقیقا 1سال و 8 ماه با مادرش در آلمان زندگی کرده و بعدش مادرش در اثر سرطانی که خوده رایا معتقد بود بر اثر غصه ای که توی اون 9 سال از دوریه اون خورده بود بهش مبتلا شده بوده میمیره و رایا برمیگرده ایران پیشه مادربزرگش میمونه.این جیگر من داشت آتیش میگرفت.چشمام می سوخت و برای اینکه گریم نگیره خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم.دلم هم به حال مادر رایا می سوخت و هم خوده رایا.خودم رو جای مادرش میگذاشتم ومی دیدم که 9 سال دوریه تنها دخترش رو تحمل کرده چقدر درد کشیده.چه شبایی توی تنهایی از دوریه جگرگوشش گریه کرده و پدره چه طور به خودش اجازه داده یه دختر بچه 1 ساله که بیشتر از هر چیزی توی دنیا مادر میخواد رو از مادرش جدا کنه؟به این چیزا فکر میکردم و انگار یه لحظه مادر رایا شدم پشتم لرزید از تصوره دور شدن از دخترم حتی برای یه لحظه چه برسه به یه عمره 9 ساله.میفهمم که پدره رایا هم دخترش رو دوست داشته ولی آیا واقعا همش دوست داشت بوده یا میخواسته با مادره رایا مقابله کنه؟چه طور تونسته به همسر و دخترش چنین ظلمی رو تحمیل کنه؟بعدش خودم رو به جای رایا گذاشتم و قلبم پاره پاره شد.غم اینکه پدر و مادر از هم جدا شدن به حد کافی برای یه دختر کوچولو سنگین هست چه برسه به مرگ پدر و بعدش غم غربت و بعد از 2 سال از رفتنه پدر مرگ مادر.بی پناهی.بهترین مادربزرگ دنیا مادر نیست.بهترین پدر بزرگ دنیا پدر نمیشه.آخ خدایا حکمتت رو شکر.روح پدر و مادر رایا رو قرین رحمت کن.حتما ذات خوبی داشتن که دخترشون به این خوبی و صبوری ومحکمی شده.به رایا کمک کن که با کسی آشنا بشه و ازدواج کنه که براش امن ترین آشیونه دنیا رو بسازه.خدایا لحظه ای به بزرگیت شک ندارم اما خواهش میکنم مراقب همه بچه های دنیا باش.مامان و باباهاشون رو حفظ کن تا بتونن بالای سره بچه هاشون بمونن.خدایا به من انقدری عمر بده که دختر کوچولوم رو سر و سامون بدم.آخ خدایا کاش بشنوی صدام رو...

.................................................................................................

پریا جان جواب کامنتت رو زیرش نوشتم.پست قبل رو میگم.

.................................................................................................

ببخشید شد راس ساعت ۸:۳۰

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:21  توسط عسل خانوم | 
راس ساعت ۱۰ شب اینجا یک عدد پست یک متری نصب می گردد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 5:49  توسط عسل خانوم | 

خوبم.هستم.سرم شلوغه فقط.همسری امروز رفت مشهد و یکشنبه برمیگرده کلی کار خراب شده روی سرم.دلمم بدجوری برای یکی از همکلاسی هام سوخته.سرنوشت این یکی تلخ تر از ماله ساندراست.همین دیگه.خدمت میرسم بعدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:32  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM