
![]() |
![]() |
|
|
شرمنده همگی در یه اقدام کم خردانه همه کامنتها رو به جای تایید پاک کردم
.ببینا حالا یه بار اومدم واسه وبلاگم کلاس بگذارم و کامنتها رو اول تایید کنم بعد به نمایش بگذارم نتیجه این شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:30 توسط عسل خانوم |
|
|
سلام.من الان که دارم می نویسم دارم با دمم گردو میشکنم.چرا؟چون همسری اومد خونه مامانم دنباله متعلقاتش بعدش همون جا بهش ساندویچ کالباس دادم اینه که امشب از شام معاف شدم دختری هم انقدر که از صبح سرتق بازی در آورده بود و نخوابیده بود توی راه خوابش برد و الانم تخت خوابیده و من از وظیفه مادری هم معافم.این خوشحالی نداره؟آخه من نه که امروز روی دنده شانس بودم به خاطره همین باورم نمیشه که امشب انقدر بی سر و صدا و بیکار باشم.صبح ساعت نه دختری رو بردم خونه مامانم و باد انداختم به قبقبم و گفتم مامان جونم من میرم و زود میام.دیگه مگه یه معاینه عمومی چقدر طول میکشه؟توی برگه هم نوشته بود ساعت مراجعه 10 صبح.منم که اصولا زود خر میشم بدجوری گول این عنوان دانشگاه سراسری رو خورده بودم و خیال میکردم خیلی مرتبه و اوضاعشون خوبه.رسیدم دیدم دانشجوئه که داره از در و دیوار باشگاه دانشجویی میریزه.همکلاسی هام که ساعت 8 صبح بودن هنوز توی نوبت پزشک بودن بچه های فردا هم اومده بودن و دیگه خیلللللللللللللللللللللللللللی اوضاع مرتب بود.گفتن قدم اول اینه که ثبت نام اینترنتی بکنی.منو فرستادن سایت.یه چند دقیقه منتظر شدم تا جا خالی بشه و بشینم.حالا نشستم و باید فرم رو پر میکردم کلی اتفاقه دیگه هم افتاد ولی حال ندارم تعریف کنم میخوام برم بخوابم. آهان اینم بگم این وسط من زنگ زدم که حرصم رو سره همسری عزیزم خالی کنم و ایشون بنده رو دلداری بدن که کارم گره خورده ایشونم با لحنه حق به جانب فرمودن عسل ببین هیچ کاریت درست نیستا.ببین حتما یه مرحله رو درست نرفتی.چرا شناسنامت رو نبردی؟میخواستم موبایل رو بکوبم توی سره خودم.اون وقت عصر که براش تعریف کردم میگه باید بری از زنه شکایت کنی.گفتم خوبه والا تا ظهر که معتقد بودی باید برم از خودم شکایت کنم( توی دلم گفتم اینو ولی خدایی خیلی لجم گرفته بود ازش) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:14 توسط عسل خانوم |
|
|
سلام.به به چه صبح دل انگیزی.چه کله پاچه مبسوطی.چه اضافه وزنه زیبایی.به به چه دختریه جیغ جیغویی.چه همسری پررو و چشم سفیدی.به به چه صبح پاییزی و اما مهمونی دیشب.اول از همه بگم تف به روی من و هفت جد من بیاد اگه یه بار دیگه به حرف شماها گوش بدم که گفتید به صاحبخونه بگو برای دختریت غذا رو میکس کنه آدم احساس صمیمیت میکنه و چه عیبی داره و از این حرفا.شما فکر کن ببین.پسر دایی مامان جانم یه جوانه سی و سه ساله هست با یه زن و بچه.یه خونه بزرگ داشته باشی توی ظفر.دوتا ماشین مدل بالا توی پارکینگ خونت خوابیده باشه که یکیش مدل 2007 باشه و اصلا بهش کارت سوخت تعلق نگیره و شما قلپ قلپ بنزین آزاد توی حلق ماشین بریزی و صفا کنی.خانم بچه ها رو 10 روز ببری مسافرت اروپا برای همین چند روز ناقابل ده میلیون خرج کنی و ...بعدش یه میکسر توی خونت نداشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اما بگم از صبح ک بعد نود و بوقی خوب خوابیدم.یعی صبح که دختری صور صبحگاهی رو دمید بابام به سانه فرشته نجات |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:48 توسط عسل خانوم |
|
|
اه اه اه.امشب مهمونی دعوتیم.پسر دایی مامانم هم مامانم اینا رو دعوت کرده هم ما رو.مامانم اولش زیاد حوصله نداشت قبول کنه اون وقت من راضیش کردم که مادر من هر آمدی رفتی داره و باید بریم و اینا اون وقت حالا که مامانم دیشب زنگیده میگه عسل فردا شب(یعنی امشب)میریم خونه آرش.من احساس خاک به سر شدگی دارم کلی برنامه برای دیروز داشتم.کلی درس و کاره خونه اما همه فعالیتی که کردم شستن ظرفها بود و پختن خورشت آلو اسفناج بود.اهان کپی هایی که استاد ها بهمون دادن هم گذاشتم توی پوشه بعدشم یه نگاهی به کارایی که باید برای دانشگاه انجام بدم انداختم من فعلا برم حالا اگه بعدا دوباره هوس کردم بیام و روده درازی کنم میام و می نویسم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:17 توسط عسل خانوم |
|
|
فردا نوشت الوعده وفااااااااااااااااااااااااا.من اومدم چند سال پیش ماهواره یه فیلم خیلی قشنگ پخش کرد ( کانال آر تی ال ) منم اینو ضبط کرده بودم.فیلمه خیلی زیبا و احساسی بود و حتی یه صحنه ناجور هم نداشت.دیروز از بس از دست این فیلم های صد تا یه غازی که استاد توی لابراتوار میگذاره ببینیم و بعدش محبورمون میکنه از روش انشا بنویسیم خسته شده بودم که به استاد پیشنهاد کردم این فیلم رو بیارم تا بچه ها ببینن( البته قاطی نیتم یه مقداری هم خود شیرینی بود هااا)اونم گفت باشه اول بیار من ببینم اگه مناسب بود یه جلسه رو اختصاص میدیم بهش.آقا منم اومدم خونه مامانم و دوتایی کله خونه رو زیر و رو کردیم این فیلم پیدا نشد که نشد( فکر کنم خدا میخواست بهم نشون بده که در هر عملی اخلاص مهمه)حالا قراره باز جمعه برم بگردم.آخه فیلمه علف نبوده که گوسفند بخورتش تموم بشه بره حتما یه جایی همون جا هاست.فکر کن برم به استاد بگم ببخشیدا اما اون فیلمی که من مختون رو بابت پخش کردنش توی کلاس خوردم نیستتتتتتتتتتتت. شنبه کلاس ندارم شکر خدا.دانشگاه یه برنامه معاینه پزشکی برای دانشجوها گذاشته که ساعت 8 صبح باید اونجا باشیم فکر نمیکنم بیشتر از 1 ساعت طول بکشه بعدش میام خونه در عوض یکشنبه امتحان داریم البته امتحان داشتن دیگه توی این مدت برام عادی شده بسکه این استادا فکر می کنن اگه یه روز از ما امتحان نگیرن پر رو میشیم الانم کلی درس و کاره خونه دارم و حالش رو هم ندارم بگم دیروز توی اتوبوس دعوا شد... نه یه ذرش رو میگم که حسرت به دل نمونم.خلاصش اینه که یه مرده معتاد با یه سرباز دعواشون شد بعدش مرد معتاده یه حرف خیلی بد زد که چنان بد بود که جیغ همه خانوما و همهمه آقایون بلند شد راننده هم یه نیش ترمز زد و در اتوبوس رو باز کرد مردمم معتاده رو شوت کردن پایین.همین دیگه.فعلا. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:30 توسط عسل خانوم |
|
|
چنانچه خدا قسمت کند فردا در این مکان پست جدید نصب میگردد.با تشکر از تحمل شما |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:7 توسط عسل خانوم |
|
|
حرف تازه ای نیست جز اتفاقای هر روزه.اگه بخوام راجع بهشون بنویسم خیلی میشه اما در واقع چیزه مهمی هم نیست.اون شبی که قرار بود همسری بیاد ساعت نزدیک ۲ بود که دختری بیدار شد و شیر خواست.همین طور که داشتم بهش شیر میدادم یه دفعه احساس کردم صدای پا میاد توی راهرو.منتظر اومدنه همسری هم بودم.مطمئن بودم خودشه.خودش بود.صدای پا پشته در خونمون متوقف شد کلید توی قفل چرخید و در باز شد.میشنیدم داره کفشاش رو در میاره بعدش لباسش رو عوض کرد داشت ساکش رو باز میکرد.رفت سره یخچال آب خورد.هی توی دلم میگفتم بیا توی اتاق دیگه.بالاخره اومد و دید من بیدارم.با صدای خیلی آروم برای اینکه دختری نشنوه و بیدار نشه بهم سلام کرد اما دختری انگار بوی پدرش رو احساس کرد.بیدار شد و یه خنده بزرگ به باباش تحویل داد. دیروز امتحان تعیین سطح گنجینه لغات داشتیم.ای بد نبود.بهترین قسمتش این بود که بعد از امتحان استاد به من اجازه داد برم در حالیکه به بقیه گفت باید باقی وقت کلاس رو هم بمونن.خدایی اون دوتا استادی که میدونن من بچه دارم خیلی مراعاتم رو میکنن.والا من از اول ترم تا حالا قدره یه دونه کاغذ هم لوازم التحریر نداشتم یه دفتر یادداشت داشتم اندازه کف دست با ی مداد نوکی.اینا تمامه دارایی های من بودن.هر چی استادا تا حالا گفتن من توی همین یه ذره دفتر نوشتم.دیروز صبح گفتم امروز زودتر از کلاس میام بیرون و میرم نمایندگی پاپکو توی انقلاب و خرید میکنم.به استاد که گفتم میشه من نیم ساعت زودتر برم.گفت بعد امتحان برو.اصلا هم نپرسید برای چی میخوای بری که من مجبور بشم دروغ بگم به خاطره دختری.بقیه بچه ها میخواستن منو بکشن که اجازه داشتم برم ولی اونا نه!رفتم مغازه پاپکو.خوبی این مغازهه اینه که فروشنده دنبالت نمیکنه و مغزت رو آسفالت نمیکنه که بهت چیزی رو بفروشه.خودت نگاه میکنی هر چی دوست داری بر میداری و میبری صندوق.همین.انقدر حرصم میگیره فروشنده از کناره آدم جم نمیخوره و به زور میخواد بهت یه چیزی بفروشه.کلی خرید کردم از کلاسور و خودکار و کاغذ تا کلاسور مدارک برای کپی هایی که استادها سره کلاس توضیع میکنن و یه کلاسور که اندازه دفتر هست و یه تخته شاسی برای زیره دستم و...آخیش یه کم قیافم عینه محصل ها شد.کم مونده بود روزنامه زیره سبزی قرمه رو ببرم سره کلاس روش جزوه بنویسم.مردم بسکه توی کاغذهای هچل هفت به استاد تکلیف پس دادم.حالا لابد استادها فکر میکنن وام گرفتیم رفتیم خرید کردیم.آخه هر بار که از کلاس می اومدم تنبلیم می اومد برم خرید آخه یه ذره پیاده روی داشت بعدشم هر بار به عشق اینکه برم زودتر به دختر کوچولوم برسم هی اینکار رو به یه دفعه دیگه موکول میکردم.خدا رو شکر که انجام شد بالاخره. امروز بعد از ظهر کلاس دارم.شکر خدا فقط هم یکیه چون اون یکی کلاس استادش تمامه هفته نمیاد و همه کلاساش لغو شده.ولی باید زود از خونه برم بیرون و برم هواپیمایی برای بپرسم ببینم میتونم برای همسری بلیط هواپیما برای مشهد پیدا کنم یا نه؟بد جوری کرم افتاده بهم که دو روز کلاسام رو نرم و یه بلیط هواپیما بگیرم و برم دیدنه مادربزرگ همسری.بین همه فامیله همسری که چشم دیدنه ما رو ندارن این زن از اول با من مثل شاهزاده ها رفتار کرد.نه به خاطره همسری ها نه!خودمو دوست داره.ما که تازه ازدواج کردیم همسری منو برداشت یه هفته برد شهرشون و مادربزرگش سرتاپای من گل گرفت.به اسمه کادوی ازدواج هم کلی چیز بهمون داد که واقعا ما موقع برگشت عذا گرفته بودیم چه طوری اینا رو بیاریم تهران.صبحها همسری خواب بود من و اون بیدار میشدیم با هم صبحونه میخوردیم و حرف میزدیم.تنها کسی که فهمید وظیفه خانواده من نیست که خرجه ما رو بدن و همیشه تشکر میکرد همین زن بود با اینکه خودش هم وضع مالی آنچنانی نداره چند بار برای ما پول فرستاد.ارزش مادی این کارا برام مهم نیست مهم اینه که وقتی هیچکس از خانواده شوهری ما رو نمیخواست این فرشته فعلا بای بای. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:14 توسط عسل خانوم |
|
|
هما جان ممنونم که به من سرزدی اما آخه عزیزه من.من که اصلا تو رو نمیشناسم چه ایمیلی بهت بزنم؟یعنی ایمیل عیبی نداره ها اما آخه باید چی بنویسم؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:45 توسط عسل خانوم |
|
|
دختری گلم خوابیده
.داره سعی میکنه چهار دست و پا بره.پاهاش رو جمع میکنه زیره با*سنش و به زور میدتش بالا بعدش می افته و دوباره از اول.میدونم که به زودی یاد میگیره همون طور که غلتیدن رو یاد گرفت و سینه خیز رفتن رو و همون طوری که راه رفتن رو یاد میگیره و رقصیدن روامروز تولد همون دوستم بود که پدرش خارج از کشور روحانیه.دوست پسرش چند روز پیش اومد دانشگاه و بچه ها رو یواشکی به یه کافی شاپ توی میر داماد دعوت کرد.البته قضیه پنهان نموند و دختر دایی این دوستم ماجرا رو بهش لو داده بود ولی همچنان قرار بود طوری وانمود بشه که انگار غافلگیر شده میگم این خورشت بامیه هم خوشمزه هست ها اصلا با تصوره من خیلی فرق میکرد الان جلوی رومه و همین طوری که دارم می تایپم دارم شام هم میخورم.بعدش برم ظرف ناهار فردای همسری رو حاضر کنم و بعدشم برم بخوابم.راستی گواهی قبولیم دیروز از سازمان سنجش رسید |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:45 توسط عسل خانوم |
|
|
چه جوری میشه یه دختر بچه سرتق رو که از ۴ صبح تا حالا بیداره و به هیچ صراطی مستقیم نیست خوابوند؟روشها خشونت آمیز نباشه لطفا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 7:48 توسط عسل خانوم |
|
|
من برگشتم(سنجد راستش امروز رفته بودم پیشه خانم مامایی که ۳ ماه آخر بارداری من رو تحت کنترل داشت.به طرز عجیبی چند روز پیش یکی از بخیه های سزارینم که تقریبا خوب شده بود سر باز کرد و حتما باید میرفتم پیشش.من به این زن خیلی خیلی مدیونم.زنه جوونیه که بر خلاف اکثر ماماها که بی حوصله و بداخلاقن بسیار خوش برخورد و صبور و مهربون بود و هست.اون کسانی که الان باردارن یا به هر حال این دوران رو طی کردن میدونن که فشار حاملگی چقدر برای مادر و بچه خطرناکه و معمولا در این موارد دستور ختم حاملگی رو میدن.من سه ماه آخر بارداریم به این عارضه مبتلا شدم اونم نه در حد خفیف.کمترین فشار من به ۱۳ روی ۸ میرسید که خیلی بالا بود و بیشترینش به ۱۶ روی ۱۰ .دخترم به خاطره فشار من خوب وزن نمیگرفت و تکون نمیخورد و من دائم در استرس بودم و از زایمان زودرس و از دست دادنه دخترم می ترسیدم.این خانم ریسکش رو پذیرفت که من بارداریم رو ادامه بدم ولی دائم حواسش بهم بود و حتی تماس میگرفت و جویای حال خودم و بچه میشد تا اینکه هفته ۳۶ یه بار فشار رفت بالا و خودم رو رسوندم به بیمارستان شیفته مامای دیگه ای بود سریع دستور بستری شدنم رو داد و اونجا بهم توصیه کرد که رضایت بدم تا بچه رو بیارن بیرون اما صبح مامای خودم اومد و گفت بازم صبر کنم چون هرچی بیشتر بچه اون تو باشه شانس بیشتری داره به هر حال نتیجه زحمات اون بود که دختری تا هفته ۴۰ توی شکمه مامانش موند.بگذریم.دختری معمولا با غریبه ها نمی جوشه نمی جوشه که اخم هم میکنه که اگه بخوای حالتهاش رو ترجمه کنی این میشه:من خیلی خطرناکم همسری جونم فردا ساعت ۱ شب برمیگرده.دلم براش خیلی تنگ شده.دیشب کلی باهم اس ام اس بازی کردیم مثله اون روزای رویاییه دوستیمون.با کلماتش داشت روحم رو نوازش میکرد هر اس ام اس رو با شوق باز میکردم که ببینم خلاقیتش رو تا کجا به کار انداخته و چی نوشته؟کلی بهم چسبید.فکر میکردم دیگه یادش رفته که یه روز چه حرفای عاشقانه ای بهم میزده.بازم خدایا شکرت.ببین چه طور از زندگیه کوفتی ۲ ماه پیشمون یه بهشت رویایی ساختی.فقط با حرکت یه سر انگشتت زندگیه ما زیر و رو شد.واقع راسته که میگن بعد از هر سختی نوبت ظفر آید. صبح بابا و مامانم اومدن به ما سر بزنن.برای دخترم شیشه و جغجغه و پیش بند خریده بودن برای صبحها که اونجا میره آورده بودن که ببینم رنگاش رو میپسندم یا نه؟همش هم مارکهای گرون بود البته منظورم این نیست که چون گرون بود یعنی خیلی کاره مهمی کرده بودن نه!منظورم اینه که کارشون بهم مزه کرد و خوب توی خرج هم افتاده بودن.عجیبه که حالا که همسری کار خیلی خوبی داره دیگه اینکه چیزی برای من و دختری بخرن ناراحتم نمیکنه.فکر میکنم دلیلش اینه که الان مطمئنم که ترحم نیست چون به هر حال دیگه الان خودمون درآمد خوبی داریم اما اون روزا اگه بابام یه بسته پوشک برای دختری میخرید انگار چاقو میزدن به قلب من انقدر ناراحت میشدم.خدا رو هزاران بار شکر که اون روزا تموم شد.خلاصه صبح که اومده بودن مامانم تعریف کرد که بابام دیروز دختری رو برده با خودش خرید و وقتی برگشتن مامان بهش گفته دیر کردید.بابام هم جواب داده با عسل رفته بودیم قدم بزنیم.یعنی این احساس بهش دست داده بوده که این کودکیه منه و جوونیه خودشه.خدا وکیلی دختری از وقتی بزرگ شده و دیگه یه تیکه گوشت جیغ جیغو نیست روحیه مامان و بابام رو کلی به سمت مثبت تغییر داده.اینم یه دلیله دیگه برای اینکه بگم خدا رو شکر.۲ ساعت پیش هم بابا قبل از اینکه بره خونه اومد یه سر به ما زد و با دختری بازی کرد و رفت.گفت بیا بریم خونه ما.گفتم اینجا راحت ترم.گفت بابا اونجا هنوزم خونه توئه.گفتم تا همیشه هست اما خوب آقا داداش دیروز که از دانشگاه می اومدم ۱ کیلو بامیه خریدم که خورشت بامیه بپزم ( نه با همه ۱ کیلو ها بقیش رو فریزر میگذارم)معمولا کسی از خورشت بامیه خوشش نمیاد چون لیزه و گزنه به نظره من اصلا بدمزه نیست فقط وقتی میخوریش چون لزجه آدم یه جوری میشه.مامانم میگه اگه سرخش کنم دیگه لیز نیست حالا فردا میپزم ببینم چه طوری میشه.یه سر بزنم به مطبخ خاله خانوم ببینم نظره اون چیه و طرز صحیحه درست کردنش چیه؟یکی از هم کلاسی هام میگفت اگه شوهرت بفهمه میخوای بامیه بپزی دیگه برنمیگرده.به خاطره همین منم گذاشتم به عنوانه سوپرایزه برنامه.بذارم بپزه صداشم در نیارم شنبه بگذارم ببره اداره برای ناهار.فکر کن دره ظرف غذاش رو باز میکنه و هوار میکشه عسلللللللللللللللللل.نه خیر اصلا هم اینطوری نیست همسری عاشقه دست پخته منه هرچی هم من بپزم با به به و چه چه میخوره.چی؟از ترسشه؟نه خیر دست پخت من عالیه.(آخر توهم) این کارای دانشگاهم هم هی داره روی هم تلنبار میشه فکر کنم یه دفعه ۲ هفته دیگه که نوبته منه سره هر درسی کنفرانس بدم رسما منفجر بشم.فکر کنم منم مثله دختری که سیستمش هنوز با ساعت قدیم تنظیمه منم سیستمم هنوز با دانشگاه آزاد تنظیمه و هنوز شعورم نکشیده بفهمم اینجا دانشگه سراسریه و پولی بابته ثبت نام ندادم که حالا بابتش از استاد طلبکار باشم اینجا همه استادها همین دیگه.من رفتم با شوهر جونم اس ام اس بازی کنم(آدم بی جنبه به من میگن)ولی خدایی خیلی حال میده آدم ادای زنای سوسول رو دربیاره حیف که به ابعادم نمیخوره. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:26 توسط عسل خانوم |
|
|
من میرم.وبلاگ چه فایده داره بدونه خواننده و بازدید کننده و نظر دهنده؟دیگه نمی نویسم.عسل رفت بمیره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:2 توسط عسل خانوم |
|
|
همسری صبح برای ماموریت رفت سمنان.خیلی یه دفعه دیروز حکمش رو داده بودن و بلیط قطارش رو و گفته بودن برو.صبح مثله یه همسر نمونه ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم و لباس هاش رو اتو کردم.بعدش خودم حاضر شدم و آخرش دختری رو بیدار کردم و بهش شیر دادم و لباس تنش کردم و از خونه رفتیم بیرون.بازم بابا اینا منو دمه ایستگاه اتوبوس پیاده کردن و خودشون رفتن.منم که امروز به خاطره اتفاقات دیشب توی یه جاییم عروسی بود اول از همه اینو بگم که من صبح به همسری گفتم خواهرت دیشب همسری اومد خونه و بعد از اینکه لباساش رو عوض کرد اومد نشست کنارم و پرسید چه خبرا؟منم که تقریبا بابته اون خوابی که گفتم خناق زده شده بودم خوابم رو براش تعریف کردم.یه دفعه گفت بابا عسل بعد این همه مدت سعی کن دیگه اون طوری به قضیه با تنفر نگاه نکنی.(با خودم گفتم هان؟چی شد؟مثله اینکه مثله گربه لازمه پنجولام رو از توی دستای خوشگلم بیارم بیرون.مثله اینکه همسری یادش رفته اونا چه کردن؟)یه دفعه ادامه داد خدا زده پسه کلشون تو دیگه حرص نخور.گوشام تیز شد.همسری تعریف کرد که متوجه اختلافاتی بینه خواهر جان شوشو و همسره مربوطه شده اونم درست ۱ ماه بعد از مراسمشون...اه(با فتحه)این طوری حال نمیده باید درست تعریف کنم.ببین خواهر جان شوشو اگه یه روز اینجا رو خوندی احتمالا یه جاییت
همسری منو ببخش که اینا رو نوشتم اما ۳ سال بود منتظر این روزا بودم.منو ببخش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:24 توسط عسل خانوم |
|
|
یه چیزه خفن شده فردا تعریف میکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:7 توسط عسل خانوم |
|
|
آقا جان من از همین جا رسما اعلام میکنم که آرام پز خیلی وسیله توپیه دیشب یه خوابه خفن دیدم.البته خفن به معنی منفی و نه مثبت.توی خواب خواهر جان شوشو برگشتنی ۱ کیلو بامیه خریدم که امشب خورشت بامیه درست کنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:5 توسط عسل خانوم |
|
|
همسری والا امروز همسری تقسیم شد و بهش اتاق و میز دادن و دیگه دوره آموزشش تموم شد و کارش از فردا شروع میشه امروز ایشون وارد خونه شدن و اعلام فرمودن که ضعیفه تب دخترم اومده پایین.سرتق خانوم دهنه ما رو صاف میکنه تا دارو بخوره.باز آموکسی سیسیلینه شیرینه اما استامینوفنه خدایی مزه زهره مار میده.۳ بار تا حالا به زوره قطره چکون ریختم ته حلقش و در حالیکه داشتم دلداریش میدادم امروز رفتم دانشگاه استاد مکرمه که روز اول روی خوش به ما نشون دادن کم کم داره اون ورش رو به ما نشون میده و ...کله کتاب رو تقسیم کرد بین بچه ها که شما درس بدید منم میشینم نگاهتون میکنم.بدبختی اینه که یه درس هم با خانوم نداریم خاک بر سرمون شده و ۳ تا درس باهاش داریم امروز داشتم می اومدم خونه توی ماشین ۳ تا پسر بچه نشسته بودن از بحثشون که راجع به مبحث شیرین یادگیری خواندن ساعت بود فهمیدم که باید کلاس دوم یا سوم باشن مثله اینکه تازه هم با هم دوست شده بودن و میخواستن به هم شماره هاشونو بدن.هر سه به هم شماره موبایل هاشون رو دادن که ۲ تاشون سیم کارت دائم بود و یکیش اعتباری.قضیه چیه؟مدرسه ها میگذارن بچه ها موبایل ببرن؟مامان باباها مایه دار شدن برای بچه ۸ ساله موبایله دائم میخرن؟چرا زمانه ما اینطوری نبود؟ با تشکر از مامانه پارمیدا و آرام عزیز و سمیرا جون و کفشدوزکش و مریم جونم و تعدادی آدم بی نام و نشان( چه میکنه این سیستم آمارگیری وب گذر)که میان اینجا رو میخونن ولی کامنت نمیگذارن که من بیام ببینم شب به خیر. راستی گیلاسی عزیز میشه اگه اومدی اینجا میشه؟منو یه جوری توی لیستت لینک کنی که وقتی به روز میشم معلوم باشه .شاید اینجوری ۲ نفر هم به ما سر زدن و ما رو از تار عنکبوت گرفتگی نجات بدن.میبینی به بچه رو بدی چه پر رو میشه خواهر؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:40 توسط عسل خانوم |
|
|
دختری تب بدی کرده.دیشب تا صبح ناله میکرد بعدا نوشت خدا رو شکر به برکت وجود قطره استامینوفن تب دختری |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:10 توسط عسل خانوم |
|
|
دختر کوچولوم دیشب مهمون داشتیم دوتا از دوستامون چهارشنبه که عید بود من و همسری و دختری رفتیم ناهار بیرون.یه ماه بود توی خیابون وسط روز چیزی نخورده بودیم رمضان زده شده بودیم.رفتیم یه کافی شاپ و پیتزایی که نزدیکه خونمونه و ما همیشه اونجا میرفتیم.یعنی مطب سونوگرافی خیلی به اونجا نزدیک بود و ما هر بار میرفتیم دیدنه دخترمون بعدش میرفتیم اونجا و دیدنه دخترمون رو جشن میگرفتیم.رفتیم اونجا و یه صندلی بچه برای دختری برداشتیم و نشوندیمش اون تو و خودمونم خوش و خرم نشستیم به تعریف کردن.چند دقیقه بعد که همزمان با آماده شدن غذا فردا امتحان دارم.ناهار هم نپختم.موبایلم هم در اثر دانلود کردنه مقداری تم بر روی آن ویروسی شده و باید ببریم امروز بدیم درستش کنن.حالا همگی بگردیم ببینیم عمو پرتقال فروش کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 9:39 توسط عسل خانوم |
|
|
چه خوبه که سه روز پشت سره هم تعطیله مامان لطف کرد نامه گواهی اشتغال به تحصیلم رو برد وزارت علوم مهرش کرد خدا پدر و مادره دختره(منشی دارالترجمه)رو بیامرزه که راهنماییم کرد چون فکرش رو بکن اگه بدونه این مهر و امضا میدادم ترجمه کار بیهموده بود و بعدش برگه بدون مهر وزارت علوم به هیچ دردی نمیخورد.این روزا میبینم که مامانم بهم افتخار میکنه برای زنی که همه عمرش شاغل بوده خیلی سخت بود ببینه دخترش خونه نشین باشه اما الان از اینکه میبینه دارم برای بهتر کردن زندگیم تلاش میکنم خوشحالهو خدایی هر کمکی هم از دستش بر بیاد دریغ نداره.خدا حفظش کنه.برای من همیشه بهترین مادر و دوست بوده و هست.همه آرزوش اینه که ما از اینجا بریم و موفق بشیم که یه جای بهتر برای خودمون آشیونه بهتری بسازیم.خدا کنه بتونیم.نه به خاطره مامان.به خاطره جوونیه خودمون و به خاطره آینده دخترمون.برادرم هم کم کم داره با دختری دوست میشه و باهاش ارتباط خوبی برقرار کرده از صمیمه قلب آرزو میکنم که شادی کودکانه و معصومیت دخترم شادی و رضایت رو به زندگیه برادرم برگردونه.یعنی میشه بازم مثله سالهای پیش همه دوره یه میز بشینیم بدونه اینکه یکیمون غصه دار باشه؟خدا کنه. امتحان تععین سطح دیروز برگزار شد ای بد نبود اما چندان تعریفی هم نداشت تازه بخش گرامرش موند برای شنبه.این استاده هم ظاهرش نرم به نظر میرسید برای امتحان نه اجازه میداد سوال بپرسیم و نه جم بخوریم.یکی از بچه ها لاک غلط گیر خواست و استاد لطف کردن و توضیح دادن که صرف نظر از این بار از دفعه های دیگه اگر کسی سره جلسه چیزی از کسی بخواد از امتحان محروم میشه.بعد از امتحان هم من سریع اومدم خونه که مامان اینا برن به مسافرتشون برسن.به هر حال شکر خدا کلاس بعدی هم تشکیل نمیشد و لازم نشد غیبت کنم آخه همین طوری هم کلی غیبت هام رو لازم دارم.فقط ۲تاش برای سفارت میره تازه اگه چیزه دیگه ای پیش نیاد. همین دیگه زندگیمون داره میگذره فعلا همین طوری تا ببینیم خدا چی برامون خواسته.
۱هفته مونده به تولد دختری
زمین بازی دختری
یه دوستی هست گاهی میاد برای من کامنت میگذاره آخ آخ آخ زبونش بد نیش داره فکر کنم امروز که عکس گذاشتم هم بیاد نظر خشونت آمیز بده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:40 توسط عسل خانوم |
|
|
با خودم گفتم آخ جون ظرفها قطار شدن روی اپن.یخچال پره خرت و پرته که باید جا به جا بشه کی حال داره؟منکه نیستم.راستی همسری تا اتمام ماه رمضون وقت داره از فروشگاهه محله کارش با تخفیف ۱۶درصدی خرید کنه.بین پلوپزـ آرام پز و پلوپز معمولی و پلوپزـ گرم نگهدارنده کدوم رو توصیه میکنید؟بگما من هم پلوپز دارم هم آرام پز.اما جدا جدا بعدشم این فرصت خوبیه چرا استفاده نکنم؟البته هر چی بخوام میتونم بردارم اما یه پلوپز ۴ نفره از همه چی برام بهتره چون ماله خودم انقدر بزرگه که اگه بخوام فقط به اندازه خودم و همسری توش غذا بپزم همه برنج ته دیگ میشه و خلاصه حروم میشه.حالا نظراتتون رو بدید ببینم کدوم بهتره؟ اینم عکس دختر کوچولوم که خواسته بودید.اولیش ماله بیست روزگی و دومی عکسیه که تازگی برای پاسپورتش انداختیم.عکس ها رو تا چند ساعت دیگه به دلایل امنیتی و کشف شدگی بر میدارم.امیدوارم تا اون موقع دیده باشیدشون.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 7:56 توسط عسل خانوم |
|
|
همسری دختریم خوابیده.خیلی هم راحت خوابید و اصلا اذیت هم نکرد همش هم بازی کرد و خندید.البته صبح مامانم رو استاد کرده بوده اینه که مامانم هم زنگ میزنه بابام دانشگاه هم میرم و میام من میرم بخوابم.اگه آقای همسر افتخار بدن و یه لحظه به بنده توجه کنن شاید یه کم با همسری اس ام اس بازی کنم.شایدم نه.حالا ببین ها یه فردا خونه هستم کلی کار ردیف شده که باید انجامشون بدم.یه خروار بادمجون رو باید پوست بگیرم و سرخ کنم و ایضا کدو.بعدشم بسته بندی و فریزر.ماهیچه برای دختری خریدم باید خورد کنم و بشورم و بسته کنم و ... از این دست کارهای خونه همیشه هست. من حوصله ندارم یکی به داده من برسهههههههههههههههههههههههههههههههههههه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:32 توسط عسل خانوم |
|
|
دختری شامش رو خوب خورد از آبگوشت خوشش اومده بود.بدون دردسر دهنه کوچولوش رو باز میکرد و برای هر لقمه کلی هیجان زده میشد.بعد از غذا یادم افتاد که داروهاش رو بهش ندادم.اول کلسیمش رو دادم بر عکسه همیشه خوردش البته نه راحت اما بالاخره...بعدش نوبت ویتامین آد بود دیگه دلش نمیخواست بخوره.به زور بهش دادم.به زور که یعنی هر چی سرش رو این طرف و اون طرف کرد من تسلیم نشدم.یه دفعه پرید توی گلوش و نفسش بند اومد برش گردوندم که بزنم پشتش.نفسش بالا نمی اومد ترسیدم محکم تر زدم بالا آورد هر چی خورده بود رو بالا آورد اما هنوز نفسش میرفت و می اومد.دست و پام رو گم کردم دوباره بالا آورد از بینی کوچولوش غذا میزد بیرون.روح از بدنم رفت انگار.یخ کردم.نفسش اومد اما نه خوب.هی قطع میشد.یه دفعه انگار با همه قدرتش هوا رو کشید توی ریه هاش و با فشار داد بیرون و با بلندترین صدای ممکن گریه کرد.بردمش حموم.چند دقیقه زیره آب گرم توی بغلم گرفتمش و پشتش رو ماساژ دادم ازش معذرت خواستم که به زور بهش دارو داده بودم.باهام قهر بود.نمی خندید.تنش رو شستم و نشوندمش توی وانش بهم خندید.دلم لرزید.پیچیدمش لای بزرگترین حوله خونه و آوردمش بیرون.باباش فرش رو تمیز کرده بود.دادمش بغل باباش و ولو شدم روی مبل.دست و پام از شوک ماجرا حسش رو از دست داده بود.از لای حوله از توی بغل باباش بهم میخندید انگار میگفت نگران نباش من هنوزم دوستت دارم.الان خوابیده.آروم و بی دردسر.دیگه هرگز تا آخر عمرم به کاری که خودش نخواد مجبورش نمیکنم.
گوشیم نوکیا ۶۳۰۰ هست.رنگشم نقره ای سفیده.ممونم همسری. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:44 توسط عسل خانوم |
|
|
بالاخره با ۲ ساعت تمام دوندگی روزه دوم هم گذشت همه بچه ها با هم دوست شدیم فعلا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:0 توسط عسل خانوم |
|
|
اول مهر( حالا دومش چه فرقی میکنه؟)چه احساسی به آدم میده؟من وقتی مدرسه میرفتم رسیدم دانشگاه و رفتم سره کلاس و حالش رو بردم تمیزی کلاسا با دانشگاه قبلی من قابل مقایسه نبود تازه مثلا من واحد تهران مرکز بودم.برخورد استاد هم خوب بود و چون درسی برای خوندن نبود استاد از بچه ها خواست خودشون رو معرفی کنن و بگن که چه طوری آلمانی رو یاد گرفتن تقریبا نصف بچه ها خودشون مدتها اونجا بودن و باقی هم بالاخره دستی از دور بر آتش داشتن حالا فعلا قراره هفته دیگه برای تعیین سطح کلاس یه امتحان بدیم تا بعدش ببینیم دنیا دسته کیه؟ساعت دوم هم استاد نداشتیم و من رفتم دنبال نامه یه دوستی برام کامنت گذاشته و نوشته دوسته عزیز ممنونم که انقدری از وبلاگ منو خوندی و متوجه شدی که من فقط ۱ ماه درس خوندم ( چون فکر کنم حداقل باید یه ۳ یا ۴ تا پست خونده باشی تا متوجه کوتاه بودن مدت مطالعه من شده باشی)منم خیلی متاسفم بابت مشکلی که سازمان سنجش برای بچه هایی به وجود اورد که ۱ سال درس خونده بودن و رتبشون ۲ رقمی بوده و...من اصولا خیلی آدمی نیستم که به مهارتهام ببالم چون مهارتی که من دارم رو هم دیگری به راحتی با گذاشتن زمان کافی میتونه کسب کنه.من زبان آلمانی رو از بچگی یاد گرفتم و به لطف مدت کوتاهی که در آلمان بودم و ماهواره به جرات میتونم بگم که به این زبان نسبتا مسلطم و امیدوارم بدونی که بلد بودن زبانی که تو به عنوان زبان تخصصیت انتخاب میکنی و رشته مورد نظرت چقدر شانس قبولیت رو بالا میبره.دوست ندارم دلت رو بشکنم که اومدی اینجا و نظر دادی ولی خوب باید بدونی که من رتبم توی زیر گروهم ۶ بوده و اگه تو فکر میکنی رتبه ۶ نباید بره دانشگاه تهران من دیگه نمیدونم اون وقت چی بگم؟اگه انسان منصفی باشی و قصدت از گذاشتن اون کامنت برای من خالی کردن عصبانیتت نبوده باشه بعید میدونم که دوباره برام کامنت بگذاری اما مطمئنم که برای دیدنه اثر کلامت روی نوشته این دفعه من حتما بازم میای اینجا تا پست جدیده منو بخونی.امیدوارم دفعه بعد منصفانه تر در هر موردی قضاوت کنی چون منم مثله تو برای کسانی که قربانی اشتباه سازمان سنجش شدن متاسفم.در ضمن اگه بازم اومدی و تصمیم گرفتی برام کامنت بگذاری تبریک بابت رتبه ۱ رقمیم یادت نره. انقدر حرف زدم یادم رفت از اولین روز شروع به کار همسری بگم.روزه خوبی بوده براش خودش که احساسه خوبی داره.فردا همسری و ۶ نفر دیگه که به تازگی استخدام شدن مراسم افطار با مدیر عامل دعوت شدن و هفته دیگه هم یه توره ۲ روزه میرن به شهری که کارخونه اونجاست برای آشنایی بیستر با کار و ... خدایا شکرت.چی بگم؟تو خودت میدونی که تا چه حد ازت ممنونم که به زندگیم سر و سامون دادی.ببین با یه حرکت سرانگشت تدبیر و رحمت تو چه طور زندگی من از این رو به اون رو شد؟ممنونم.تو عشق و امید و آرامش رو به ما برگردوندی.ممنونم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:30 توسط عسل خانوم |
|
|
فردا باید برم دانشگاه دیشب رفتیم شام امروز از صبح داریم میشوریم و می سابیم که خونه تمیز باشه واسه از فردا که من دیگه زیاد وقت ندارم برای نظافت و این چیزا.انقدر مشغول بودیم که غذا هیچی حاضر نکرده بودیم یه مقداری آلبالو پلو از دیروز مونده بود همون رو خوردیم برای شام هم که هیچی به هیچی یه دفعه دیدیم زنگ زدن و یه کاسه بزرگ آش برامون نذری آوردن خوردیم و دعاشون هم کردیم که چه به موقع به ما آش رسوندن.هنوز آشه توی شکممون جا به جا نشده بود که دوباره زنگ زدن و یه کاسه دیگه آش آوردن.خوب دستتون درد نکنه که نذر میکنید و نذری میدید زرشک پلو و چلو کباب هم غذاهای خوبی هستن برای نذر خیلی هم زود حاجت میدن.همین دیگه من برم کیف و کتابم رو مرتب کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:39 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|