تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم
شرمنده همگی در یه اقدام کم خردانه همه کامنتها رو به جای تایید پاک کردم.ببینا حالا یه بار اومدم واسه وبلاگم کلاس بگذارم و کامنتها رو اول تایید کنم بعد به نمایش بگذارم نتیجه این شد.خاک بر سره نفهمم کنن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 16:30  توسط عسل خانوم | 

سلام.من الان که دارم می نویسم دارم با دمم گردو میشکنم.چرا؟چون همسری اومد خونه مامانم دنباله متعلقاتش بعدش همون جا بهش ساندویچ کالباس دادم اینه که امشب از شام معاف شدم  دختری هم انقدر که از صبح سرتق بازی در آورده بود و نخوابیده بود توی راه خوابش برد و الانم تخت خوابیده و من از وظیفه مادری هم معافم.این خوشحالی نداره؟آخه من نه که امروز روی دنده شانس بودم به خاطره همین باورم نمیشه که امشب انقدر بی سر و صدا و بیکار باشم.صبح ساعت نه دختری رو بردم خونه مامانم و باد انداختم به قبقبم و گفتم مامان جونم من میرم و زود میام.دیگه مگه یه معاینه عمومی چقدر طول میکشه؟توی برگه هم نوشته بود ساعت مراجعه 10 صبح.منم که اصولا زود خر میشم بدجوری گول این عنوان دانشگاه سراسری رو خورده بودم و خیال میکردم خیلی مرتبه و اوضاعشون خوبه.رسیدم دیدم دانشجوئه که داره از در و دیوار باشگاه دانشجویی میریزه.همکلاسی هام که ساعت 8 صبح بودن هنوز توی نوبت پزشک بودن بچه های فردا هم اومده بودن و دیگه خیلللللللللللللللللللللللللللی اوضاع مرتب بود.گفتن قدم اول اینه که ثبت نام اینترنتی بکنی.منو فرستادن سایت.یه چند دقیقه منتظر شدم تا جا خالی بشه و بشینم.حالا نشستم و باید فرم رو پر میکردمComputer.شماره دانشجویی می خواست و شماره ملی.خدا رو شکر دفترچه بیمه همراهم بود و شماره ملیم رو از توی اون وارد کردم ارور داد.گفتم عسل چشمات آلبالو گیلاس میچینه ها حتما شماره رو اشتباه وارد کردی.دوباره زدم دوباره ارور داد که کد ملی ده رقمی مورد نظر است.گفتم خاک بر سرت عسل خوب درست وارد کن دیگه.دوباره زدم دوباره ارور داد.به شعورم شک کردم و شروع کردم با انگشتام شماره ملیم رو شمردم دیدم نخیر واقعا ده تاست پس این چه مرگشه؟صفحه رو بستم و یه جدید باز کردم باز هم همون آش و همون کاسه.مسئول اونجا رو صدا زدم یه آقای بسیار شیک و کت و کروات و ...خلاصه مثله این مانکنهای پشت ویترین هاکوپیان.مشکلم رو گفتم و ایشون تلاوت فرمودن که خانوم حتما شماره رو اشتباه میزنی.خودشون لطف کردن تایپ کردن و دوباره نشد.گفتن کامپیوترت رو عوض کن.باز هم نشد.ایشون که صد در صد کارهای مهم تری داشتن رفتن و منم دستم رو زدم زیره چونم و با حسرت نگاه کردم که دانشجوهای دیگه چه تند تند ثبت نام میکنن و میرن.یه دفعه یه جوونه دیگه اومد که لهجش یه چیزی بین لری و امریکایی بود و من این که حرف میزد توی لپم رو گاز میگرفتم که نخندم.ایشون هم تمامه مراحل رو رفتن و در آخر کشف کردن که بنده اتباع خارجه هستم( افغانی یعنی با یه درصد تخفیف شاید عراقی)گفتم آقا ببین این دفترچه بیممه والا ننه بابام ایرانی بودن شایدم افغان بودن منو در اثر فقر فروختن به یه خانواده که بچه نداشتن(اما ایراده کار اینه که من یه برادر بزرگ دارم پس بچه دار میشدن خوب شاید من ناز نازی و تو دل برو بودم دلشون خواسته منو خریدن)گفتم نه آقا بنده تا هفت پشتم ماله همین خراب شده هست.گفتن آهان عضو هیئت علمی هستی.همون نگاهم کافی بود تا بفهمه مزخرف گفته.گفت من دیگه کاری از دستم ساخته نیست.بنده رو ارجاع دادن به دایره پذیرش که یه زنه اسکل مسئولش بود(خیر نبینه زنیکه!)ایشون که اسمه اصلیشون علامه دهر بود گفتن خانم شما نه اتباع خارجه هستی نه عضو هیات علمی همانا شماره ملی شما درست نیست.گفتم خانم بنده با این شماره ملی دفترچه بیمه گرفتم.بیمارستان پذیرش شدم و زایمان کردم.برای بچم شناسنامه گرفتم.کنکور دادم.دانشگاه ثبت نام کردم.پاسپورت گرفتم اون وقت یه دفعه شماره پنچر شد؟گفت به من ربطی نداره برو آموزش دانشگاهت اونجا حتما ثبت نام نشدی.ننت خوب بابات خوب خانوم هیچ راهی نداره؟نه خانوم نداره برو وقت ما رو نگیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!منم در حالیکه زیره لب به شانسم لعنت میفرستادم رفتم سوار بشم و از انقلاب برم امیرآباد.رسیدم دانشگاه به خدا دلم میخواست یه دینامیت بذارم کله دانشگاه رو با خاک یکسان کنم.رسیدم آموزش و همه حرصم رو با داد و بیداد سره مسئول آموزش خالی کردم بنده خدا حالا بی آزار ترین و مودب ترین آدمه دنیاست هااااااااااااااااااااا آخرش گفتم ببخشید من کلافه و عصبانی هستم  وگرنه تقصیر شما هم نیست.باز بنده خدا زد توی کامپیوتر و گفت همه چیز درسته.باز من راه افتادم بیام انقلاب.حالا بین خودمون بمونه ها دو زار این معاینه برای من مهم نبود مهم این بود که در انتهای کار یه کیف کادو میدادن و من دیگه چشمم دیده بود و می خواست دیگه حالا چیزه خاصی هم نبودها یه کوله پشتی ساده بود ولی خوب دیده بودم دلم می خواست یعنی به خدا اگه یه راهی داشت که بزنم توی سره یارو و یه کیف بردارم و فرار کنم اصلا معاینه هم نمی رفتم.دوباره رفتم پیشه زنه و گفتم خانوم من رفتم دانشگاهم و گفتن همه اطلاعات درسته.کم کم صدام هم داشت میرفت بالا و واقعا در مرز انفجار بودم شاهزاده خانوم دهنشون رو باز فرمودن و در افشاندن که وااااااااااااا؟( دقیقا لحنش اون طوری بود که شوهرش بیاد خونه بگه مثلا ناهید آخره هفته مامانم اینا شام میان اینجا بعد زنه بگه وااااااااا)بعدش گفتن اااااا( با کسره)پس برو یه کپی از کارت دانشجوییت بگیر و بیار فکر کردم میخواد مثلا کپی رو نگه داره و بگه این مشکل داشته و نتونسته ثبت نام کنه.کپی گرفتم آوردم یه برگه سبز داد دستم و گفت برو برای معاینه.مخم سوت کشید.میخواستم یه کشیده بخوابونم زیره گوشش.زنیکه دقیقا دو ساعت منو الاف کرده بود تا امیرآباد منو فرستاده بود برای کاری که به این راحتی خودش میتونست انجام بده.بهش گفتم خانوم این طوری انجام میشد و شما این همه منو چرخوندی؟گفتن...نه به جون مامانم اگه بتونید حدس بزنید چی گفت.گفت من وظیفه نداشتم به شما بگم.دیدم با ادمه زبون نفهم همون بهتر آدم حرف نزنه.پروندم رو برداشتم و راه افتادم به سمت اتاق معاینه.اول قد و وزن رو میگرفتن.بعدش یه اتاقه دیگه پزشک عمومی بود و یه اتاقه دیگه بینایی سنجی.قد و وزنم رو گرفتن و گفتن که خانوم شما 7 کیلو اضافه وزن داری.ای قربون دهنشون ولی من خودم شخصا فکر میکنم 17 کیلو اضافه دارم.بعدش رفتم پیشه دکتر عمومی که به مراتب اطلاعات من از ایشون بالاتر بود و همه هنر ایشون این بود که زیره چشم منو نگاه کردن و فرمودن که کم خونی دارم( آهان بی انصافی نشه قبل از همه اینا یه ده دقیقه هم یه خانمی مشاوره روانشناسانه باهامم کرد که من هی میخواستم بگم خانوم من خودم لیسانس روانشناسی دارم ولم کن برم به زندگیم برسم)اتاق بینایی سنجی دیگه آخرش بود دستم رو گرفتم روی چشم چپم و خانومه کوچکترین علامت رو که به سمت راست بود نشونم داد بنده هم مثله نونهالان کودکستانی گفتم به این ور و با دست جهت رو نشون دادم خانومه با یه لحنه عاقل اندر سفیهی گفت راست لطفا!!!!!!!!!!لابد توی دلش گفته خاک بر سره دانشگاهی که دانشجوش تو باشی.بعد از همه این کارا یه برگه دیگه دادن دستم و گفتن برو نمایشگاه  رو بگرد و بده این غرفه هایی که اسمشون روی این برگه نوشته شده برات مهرش کنن.فکر کن یه سالن بزرگ بود که مثله نمایشگاه کتاب غرفه غرفه بود.30 تا غرفه بود و هر غرفه ای بعد از اینکه امضا میکرد یه چیزی به رسم یادبود یا مثلا بروشوری چیزی هدیه میداد.مثلا غرفه پارس آنلاین هم بود که یه موس پد و یه کاتالوگ هدیه داد یا مثلا بنیاد امور بیماریهای خاص یه بروشور درباره سرطان سینه داد.غرفه سلامت جامعه یه بروشور و یه سی دی درباره  ایدز داد و ... غرفه آخر بستنی دایتی بود که یه عالمه بستی توی یخچالش چیده بود و خدایی خیلی هم تنوع داشت.من نگرفتم آخه بستنی تنها مزه نمیده بعدشم میخواستم برم سواره اتوبوس بشم.غرفه آخر هم هدیه بود که کیف میدادن هم کوله ای بود و هم دستی که میشد خودت مدلش رو انتخاب کنی منم کوله ای گرفتم.

کلی اتفاقه دیگه هم افتاد ولی حال ندارم تعریف کنم میخوام برم بخوابم.

آهان اینم بگم این وسط من زنگ زدم که حرصم رو سره همسری عزیزم خالی کنم و ایشون بنده رو دلداری بدن که کارم گره خورده ایشونم با لحنه حق به جانب فرمودن عسل ببین هیچ کاریت درست نیستا.ببین حتما یه مرحله رو درست نرفتی.چرا شناسنامت رو نبردی؟میخواستم موبایل رو بکوبم توی سره خودم.اون وقت عصر که براش تعریف کردم میگه باید بری از زنه شکایت کنی.گفتم خوبه والا تا ظهر که معتقد بودی باید برم از خودم شکایت کنم( توی دلم گفتم اینو ولی خدایی خیلی لجم گرفته بود ازش)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 22:14  توسط عسل خانوم | 

سلام.به به چه صبح دل انگیزی.چه کله پاچه مبسوطی.چه اضافه وزنه زیبایی.به به چه دختریه جیغ جیغویی.چه همسری پررو و چشم سفیدی.به به چه صبح پاییزی روح بخشی.ما تازه اومدیم خونه.صبحونمون رو خوردیم و پاشدیم اومدیم خونمون.همچین تا این کلید توی قفل در ورودی چرخید یه دسته قبض فرت افتاد پایین( کور بشه این شرکت مخابرات که جمعه هم آدم رو راحت نمیگذاره و نامه اعمال میفرسته دمه در)پول تلفن اومده بیست هزار تومن ناقابل.با توجه به اینکه ما اینترنت ای دی اس ال داریم توقع همچین پولی نداشتیم.نگاه کردم میبینم هزار تومن شهریه.دو هزار تومن خارج و بقیه موبایله.همه اینا هم زیره سره همسریه زنگ میزنه به موبایل دوستاش و روده درازی میکنه هی هم من چشم و ابرو میام که آخه قربونت برم موبایله به ما چه که ...استغفرالله! همسری هم هی منو به یه جاییش میگیره و به حرف ادامه میده آخرش هم که قطع میکنه میگه ای وای عسل ببین شد 45 دقیقه.پشت سرش هم سریع میگه عیب نداره یک باره دیگه.اون وقت امروز قبض رو دیده میگه عسل هی بهت میگم انقدر به من زنگ نزن.بعدشم ادای منو در میاره میگه عزیزم ناهار خوردی؟عزیزم کجایی؟عزیزم...عزیزم....عزیزم...قراره برای کم کردنه روی همسر گرام که بسیار پررو و چشم سفیده بریم پرینت تلفن رو بگیریم و ببینیم آقای همسری فک زده یا من؟هر کی ببازه باید به اون یکی کولی بده.بچه پررو.اه اه اه این همسری هم با اون غرغرهاش مزه کله پاچه رو از دماغمون در آورد البته چون صبح جلوی مامانم اینا کلی زبون برام ریخت و بهم افتخار کرد و احساس سعادت کرد از داشتنه من حالا اینباراز گناهش میگذرم و نمیخورمش.برای دختری زبون و پاچه میکس کردم سه چهار قاشق خورد بعدش دیگه نخواست حالا یا سنگین بوده و سیر شده و یا از مزش خوشش نیومده.یه ذره براش آوردم که ظهر با برنج براش میکس کنم .

و اما مهمونی دیشب.اول از همه بگم تف به روی من و هفت جد من بیاد اگه یه بار دیگه به حرف شماها گوش بدم که گفتید به صاحبخونه بگو برای دختریت غذا رو میکس کنه آدم احساس صمیمیت میکنه و چه عیبی داره و از این حرفا.شما فکر کن ببین.پسر دایی مامان جانم یه جوانه سی و سه ساله هست با یه زن و بچه.یه خونه بزرگ داشته باشی توی ظفر.دوتا ماشین مدل بالا توی پارکینگ خونت خوابیده باشه که یکیش مدل 2007 باشه و اصلا بهش کارت سوخت تعلق نگیره و شما قلپ قلپ بنزین آزاد توی حلق ماشین بریزی و صفا کنی.خانم بچه ها رو 10 روز ببری مسافرت اروپا برای همین چند روز ناقابل ده میلیون خرج کنی و ...بعدش یه میکسر توی خونت نداشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخه من چی بگم دیگه؟موقع شام شد خانم صاحبخونه که خیلی دختر نازیه ده هزار و بیست مدل غذا پخته بود تعارف کردن که بفرماییم سره میز.که من که الهی لال بشم گفتم ببخشید میشه یه ذره غذا برای دختری میکس کنید؟این مامانم هم هی مثله زنبور کنار گوشم ویز ویز میکرد که خاک عالم عسل زشته.آدم که انقدر به صاحبخونه سفارش نمیده.این مامانه من هنوز فکر میکنه من 2 سالمه هر چیزی رو میخواد تذکر بده حالا خوبه هرگز معلم نبوده وگرنه چه میکرد البته در این مورد خاص ای کاش به حرفش گوش میکردم چون یه دفعه خانم صاحبخونه رنگ به رنگ شد و گفت میکسر ندارن.بعدش برای اینکه یه وقت زبونم لال فکر نکنیم جهازش بد بوده بلافاصله گفت از این غذاساز بزرگا دارم.منم که داشتم توی دلم به روح و روانم درود میفرستادم گفتم نه لازم نیست حالا همین سوپ خوبه.از همین بهش میدم.بعد از شام این دختری ما بنای خوابم میاد گذاشت.من و دختری رو ارجاع دادن به اتاق دختر کوچولوی خونه که 4 سالشه.دختره که اسمش پارمیس بود دنباله ما اومد هی مامانش صداش میکرد هی اونم نمیرفت اصلا نمیتونست از دختری دل بکنه تا دختری بیدار بود و توی پذیرایی برای خودش خوش بود پارمیس تمامه عروسکها و کالسکه اسباب بازی و همه کتاب داستاناش رو آورد که با دختری بازی کنه.دختری هم همه هنرش این بود که عروسکها رو بکنه توی دهنش باز با این حال قند توی دل پارمیس کوچولو آب میشد که با نی نی بازی کنه.خلاصه به زوره مامانه پارمیس.پارمیس رضایت داد که بره از اتاق بیرون که دختری روی خواب متمرکز بشه و بخوابه.رفت و پشت سرش در رو هم بست.بعدش من صدای مامانش رو میشنیدم که میگفت ببین تو رو خدا روزه عادیش به زور باید بفرستیمش توی اتاقش که بخوابه الان رفته پشت در اتاق دراز کشیده.همین طور داشتم صداها رو میشنیدم و به دختری شیر میدادم که نفهمیدم کدوممون زودتر خوابمون برد فقط یه لحظه شنیدم که پارمیس داره با صدای بلند اعلام میکنه که عسل و نی نی هر دو خوابیدن بعدشم مامانش اومد روی من و دختری پتو انداخت منم توی خواب و بیداری معذرت خواستم که خوابم برده.نمیدونم چقدر گذشت که بیدار شدم احتمالا مدت زیادی نبود چون کل خوابیدن من از اول تا دمه رفتن شد 1 ساعت.توی تاریکی اتاق چشمم رو باز کردم و تا ویندوزم بیاد بالا یه ذره طول کشید شانس آوردم توی این فاصله دست توی دماغم نکردم یا خدایی نکرده ماتحتم رو نخاروندم چون یه دفعه دیدم یه جفت چشم سیاه و براق توی تاریکی زل زده به من.بله پارمیس خانوم مثله موش خزیده بود توی اتاق و داشت من و دختری رو نگاه میکرد.شانس آوردیم مهمون اصلی در واقع مامانم بود وگرنه خیلی ضایع میشد آدم رو مهمونی دعوت کنن بعدش شامت رو بخوری و بری توی اتاق بخوابی.

و اما بگم از صبح ک بعد نود و بوقی خوب خوابیدم.یعی صبح که دختری صور صبحگاهی رو دمید بابام به سانه فرشته نجات اومد و گفت بدش ببینم این دخمل طلا رو(گفتم که شب خونه مامانم خوابیدیم) نفهمیدم کی دختری رو برد و من کی دوباره خوابیدم فقط وقتی چشمم رو باز کردم و دیدم ساعت هشته و من دو ساعته بدونه استرس بیدار شدن و شیر خوردنه دختری خوابیدم درود و رحمت فرستادم به اون شیر پاکی که بابام خورده(خدا گاوه رو بیامرزه چون بابای من شیر گاو خورده)صبحونه رو خوردیم و اومدیم خونه دیگه الانم پدر و دختر خوابیدن و یه وقت استراحت به منه بیچاره دادن.در خاتمه عرض کنم که امروز سومین روزه تعطیلیه من بود اما دریغ از یه خط کار دانشگاه که من انجام بدم ای تف به روت بیاد عسل.تو کی آدم میشی؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 11:48  توسط عسل خانوم | 

اه اه اه.امشب مهمونی دعوتیم.پسر دایی مامانم هم مامانم اینا رو دعوت کرده هم ما رو.مامانم اولش زیاد حوصله نداشت قبول کنه اون وقت من راضیش کردم که مادر من هر آمدی رفتی داره و باید بریم و اینا اون وقت حالا که مامانم دیشب زنگیده میگه عسل فردا شب(یعنی امشب)میریم خونه آرش.من احساس خاک به سر شدگی دارم Smiley from millan.netو اصلا دلم نمیخواد برم.آخه با وجوده دختری خونه غریبه رفتن خیلی سخته.فکر کن سره شام من به خانوم صاحبخونه بگم ببخشید میشه یه ذره از غذاتون رو بریزید توی میکسر برای دختری؟میشه من برم توی اتاقتون به دختری شیر بدم؟میشه من روی تختتون بخوابونمش؟بعدشم هی به بابا و مامانم چشم و ابرو بیام که پاشیم بریم و اونا هم منو به هیچیشون حساب نکنن تازه بعدشم که داریم بر میگردیم توی ماشین به من درس اخلاقی بدن که عسل خانوم آدم یا نمیاد مهمونی یا اگه اومد هی نمیگه بریم بریم.ولی دیگه لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود وقتی خودم رو مغزشون پاتیناژ رفتم که دعوت رو قبول کنن باید مثله ببعی آرام دنبالشون راه بیفتم و برم دیگه.شب هم احتمالا میریم خونه مامانم اینا بخوابیم آخه من دیروز زنگ زدم محل کار بابام و بهش سفارش کله پاچه دادم برای صبحونه جمعه.(نه بابا.بابای من کله پزی نداره.سرهنگ بازنشسته هست که الان یه کارگاه کوچولو داره اما چون ما خودمون توی خونه کله پاچه میپزیم اینه که باید از قبل بهش سفارش میدادم)تصمیم دارم به دختری هم کله پاچه بدم و از الان همه چی خور بارش بیارم الان هم یه تیکه نون و پنیر دادم دستش داره میخوره و صفا میکنه.

کلی برنامه برای دیروز داشتم.کلی درس و کاره خونه اما همه فعالیتی که کردم شستن ظرفها بود و پختن خورشت آلو اسفناج بود.اهان کپی هایی که استاد ها بهمون دادن هم گذاشتم توی پوشه بعدشم یه نگاهی به کارایی که باید برای دانشگاه انجام بدم انداختم و گفتم وای خاک عالم اینا چقدر زیادن اما محض رضای خدا حتی یه خطش رو هم انجام ندادم که یه ذره کوچولو سبک بشه.تصمیم گرفتم برای کنفرانس رشد جنین رو در ۴۰ هفته بارداری توضیح بدم اولش فکر کردم خیلی موضوعه زنونه ایه اما بعدش که یکی از پسرای کلاس گفت موضوعش روابط بینه زن و شوهره در حالیکه خودش هنوز مجرده و سنش انقدر کمه که حالا حالاها تا ازدواج راه داره با خودم گفتم خیلی هم موضوعه خوبیه.هر کی دوست نداره گوش نده.بعدشم معمولا وقتی یکی حرف میزنه انقدر استاد و بقیه ازش سوال میکنن که کنفرانس تبدیل به همایش میشه و بهتره که آدم یه چیزی بدونه که بتونه جواب بده و بعدشم فکر میکنم موضوع بکری باشه و کسی تا حالا به فکرش نرسیده باشه که از این سمینار بده فعلا که دارم توی اینترنت میگردم اگه نتونم یه متن مناسب به زبانه آلمانی پیدا کنم مجبورم همون کتاب خودم رو (بارداری هفته به هفته ) رو ترجمه کنم و ببرم سره کلاس.ببینم چی میشه اما اگه همه چیز خوب پیش بره سمیناره خوبی میشه.

من فعلا برم حالا اگه بعدا دوباره هوس کردم بیام و روده درازی کنم میام و می نویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 8:17  توسط عسل خانوم | 

فردا نوشت

الوعده وفااااااااااااااااااااااااا.من اومدم.کلی هم مطلب برای تعریف کردن دارم که اگه دختری بگذاره و حوصلم بیاد  همش رو تعریف میکنم.دوشنبه بعد از ظهر کلاس داشتم.دختری رو گذاشتم توی آغوشی و راه افتادم که برم خونه مامانم.بابام هنوز خونه بود یه کم اونجا موندم و بعدش با بابام از خونه اومدم بیرون.جلوی آژانس هواپیمایی از هم جدا شدیم و من رفتم سوال کنم ببینم بلیط هواپیما یا قطار برای مشهد هست یا نه؟بلیط هواپیما نبود اما قطار تندرو جا می داد.همون جا وسوسه شدم که برم پیش مادربزرگ همسری پرسیدم که بلیط هواپیما برای اون شهر هست یا نه؟آره بود.به غیر از هواپیما هم با هیچ وسیله دیگه ای نمی تونم مسافرت کنم به خاطره دختری چون توی ماشین کلافه میشه و بیشتر از نیم ساعت توی ماشین نمیمونه بعدش میخواد سینه خیز بره که نمیشه.هی از اونجا زنگ زدم به همسری که بگم بلیط برای مشهد اینجوریه و خودمم میخوام برم مسافرت.هی همسری جواب نداد به خانومه گفتم میشه رزرو کنم؟گفت نه!منم راه افتادم برم دانشگاه که همسری اس ام اس زد که من جلسه دارم و بهت می زنگم.رسیده بودم دانشگاه که همسری زنگ زد قرار شد من برای فردا عصر بلیط بگیرم و برم و جمعه شب هم برگردم که به کلاسه شنبه برسم.بعدش سریع زنگ زدم به دوستم که قرار بود فردا شب با شوهرش بیان خونمون و گفتم من دارم میرم مسافرت امشب بیاید.حالا بعد همه اینا زنگ زدم به هواپیمایی و فرمودن که پروازش پر شده....هیچی دیگه مسافرت من و دختری ترکید.منم اصولا آدمی هستم که یه دفعه تصمیم میگیرم یه کاری رو انجام بدم و اگه نشه دیگه از سرم می افته.حالا موندم چه خاکی به سرم بریزم؟کلاس تا 3:30 بود و تا برسم خونه ساعت میشد 5:30 دوستم هم گفته بود ما ساعت 6 میایم.خونه هم که به برکت وجوده دختری همیشه انگار زلزله اومده.شام هم که نداشتیم.خونه هم به قدرتی خدا هیچی برای پذیرایی نبود.باز حالا شام رو میشد از بیرون گرفت و میشد بگم همسری سره راه که میاد شیرینی بخره اما خودم و دختری حموم لازم بودیم و خونه هم اگه نمیشد اساسی مرتبش کرد بالاخره یه تمیزی گربه شوری میخواست.با خودم گفتم به استاد میگم کار دارم و نیم ساعت زودتر میرم.اونم کلی غرغر کرد و سخنرانی کرد و گفت همین یه بار و ...حالا فکر کردن چون دانشگاه سراسریه دیگه باید خودشونو بکشن و حسابی سخت بگیرن والا صد رحمت به آزاد اینجا والا قوانینش از زندان محکم تره.منم کلی توی دلم به خودم و کله کچل استاد فحش دادم و گفتم اگه روند کلاس این نیست که به کسی اجازه بدید منم ترجیح میدم حتی این بارم زود نرم و کلاس رو بهم نزنم.استاد هم گل از گلش شکفت که چه دانشجوی فهیمی داره و از درک من تشکر کرد و رفت پی کارش.من اما نشسستم سره جام و همه تنم داغ شده بود و از کلم دود بلند میشد که برای چی همچین چیزی از استاد خواستم که اونم اینطوری تحویلم بده.بعد کلاس خودمو رسوندم خونه و برای 10 تا کوچه فاصله خونه مامانم تا خونه خودم آژانس گرفتم.گفتم اول برم حموم باز جلوی مهمونا میشه نا مرتبیه خونه رو انداخت گردنه دختری ولی کثیفی خودمو که نمیشه.نگاه کردم دیدم دختری هم نسبتا تمیزه و میشه از شستنش صرف نظر کرد اخه حموم بردنه دختری مراسم خاص خودش رو داره که یه یک ساعتی با مراسم خشک کردن و شیر دادنه بعد استحمام طول میشکه گفتم چی کار کنم چی کار نکنم.در اتاق رو بستم و دختری رو گذاشتم کف اتاق که برای خودش سینه خیز بره و کیف کنه خودمم رفتم توی حموم و در رو نیمه باز گذاشتم هنوز سرم رو نشسته بودم که دیدم دختری در حموم رو هل داد و باز کرد و توی یه حالتی بینه سینه خیز و چهار دست و پا داره میاد توی حموم اصلا مامان جون نیا و خیسه و برو حالیش نبود.هی هم قطرات آب میخورد توی صورتش اونم به جای اینکه پشیمون بشه و بره صورتش رو گرفت اون ور و به راهش ادامه داد خندم گرفته بود از کارش صورتش رو گرفته بود به یه سمت و برای اینکه خیس نشه بدونه نگاه کردن داشت می اومد جلو.برای اینکه پیشی نیاد توی حموم و خیس نشه دمه حموم رو همون جا قیچی کردم و اومدن بیرون.لباس پوشیدم و آرایش کردم و تا خواستم شروع به جمع کردن خونه بکنم برق رفت.خونه هم نه شمع داشتیم و نه کبریت فقط یه چراغ قوه پیزوری داشتیم.با همون کور مال کورمال یه دستی به سر و روی خونه کشیدم بعدش برق و همسری با هم اومدن و دیگه منتظره اومدنه مهمونا شدیم.مهمون این دوستم بود که همیشه وقتی یاده خاطرات دانشگاه قبلیم میکنم اسمش رو میبرم.خیلی دوستش دارم بهترین دوستم بود اما یه عیب بزرگ داره یه دفعه بی دلیل میره و 1 سال پیداش نمیشه نه تلفن جواب میده و نه ایمیل بعدش که سر و کلش پیدا میشه و ازش گله میکنی میگه نه عسل ببین من فلان روز کار داشتم تلفنت رو جواب ندادم بعدش دیگه روم نشد جوابت رو بدم چون نمی تونستم خودمو توجیه کنم که چرا اون روز جوابت رو ندادم.هم من میدونم و هم همسری که اینا بهونه های صد تا یه غازه اما خوب نمیتونم وقتی برمیگرده ازش چشم بپوشم هرچند که میدونم توی عالم دوستی نمیشه روی یه همچین آدمی حساب کرد این بار هم بعد حدودا 1 سال و نیم می دیدمش آخرین باری که دیدمش خرداد ماه پارسال بود که من حامله بودم اما نمی دونستم و ما با دوستامون دسته جمعی رفته بودیم باغ پدر من برای تعطیلات.دو سه شب دوره هم بودیم و شب اخر خوش و خرم از هم خداحافظی کردیم و اینا برگشتن تهران توی راه هم زنگ زد و گفت وسایلمون رو جا گذاشتیم گفتم برات میارم و همین شد دیگه تلفنای من رو جواب نداد و منم بعد یه مدت نا امید شدم و دیگه زنگ نزدم تا اینکه 2 ماه پیش یه روز هم زمان آن لاین بودیم و سلام کرد و باب دوستی دوباره باز شد.یه کیک بزرگ آورده بودن با یه کاپشن صورتیه خوشگل برای دختری.خوب شد یه خرج از ما کم شد چون به هر حال تصمیم داشتیم یه کاپشن سبک برای پاییز برای دختری بخریم چون برای زمستون یه کاپشن سرهمی خیلی گرم داره که الان برای استفاده ازش خیلی زود بود.تا ساعت 2 موندن و بعدش که رفتن من و همسری بدونه جا به جا کردنه حتی یه بشقاب پریدیم توی تخت و در کمتر از نیم دقیقه مرحوم شدیم.صبح که این ساعت زنگ زد به خدا می خواستم یا ساعت رو از پنجره بندازم بیرون یا خودم رو.

چند سال پیش ماهواره یه فیلم خیلی قشنگ پخش کرد ( کانال آر تی ال ) منم اینو ضبط کرده بودم.فیلمه خیلی زیبا و احساسی بود و حتی یه صحنه ناجور هم نداشت.دیروز از بس از دست این فیلم های صد تا یه غازی که استاد توی لابراتوار میگذاره ببینیم و بعدش محبورمون میکنه از روش انشا بنویسیم خسته شده بودم که به استاد پیشنهاد کردم این فیلم رو بیارم تا بچه ها ببینن( البته قاطی نیتم یه مقداری هم خود شیرینی بود هااا)اونم گفت باشه اول بیار من ببینم اگه مناسب بود یه جلسه رو اختصاص میدیم بهش.آقا منم اومدم خونه مامانم و دوتایی کله خونه رو زیر و رو کردیم این فیلم پیدا نشد که نشد( فکر کنم خدا میخواست بهم نشون بده که در هر عملی اخلاص مهمه)حالا قراره باز جمعه برم بگردم.آخه فیلمه علف نبوده که گوسفند بخورتش تموم بشه بره حتما یه جایی همون جا هاست.فکر کن برم به استاد بگم ببخشیدا اما اون فیلمی که من مختون رو بابت پخش کردنش توی کلاس خوردم نیستتتتتتتتتتتت.

شنبه کلاس ندارم شکر خدا.دانشگاه یه برنامه معاینه پزشکی برای دانشجوها گذاشته که ساعت 8 صبح باید اونجا باشیم فکر نمیکنم بیشتر از 1 ساعت طول بکشه بعدش میام خونه در عوض یکشنبه امتحان داریم البته امتحان داشتن دیگه توی این مدت برام عادی شده بسکه این استادا فکر می کنن اگه یه روز از ما امتحان نگیرن پر رو میشیم الانم کلی درس و کاره خونه دارم و حالش رو هم ندارم بگم دیروز توی اتوبوس دعوا شد... نه یه ذرش رو میگم که حسرت به دل نمونم.خلاصش اینه که یه مرده معتاد با یه سرباز دعواشون شد بعدش مرد معتاده یه حرف خیلی بد زد که چنان بد بود که جیغ همه خانوما و همهمه آقایون بلند شد راننده هم یه نیش ترمز زد و در اتوبوس رو باز کرد مردمم معتاده رو شوت کردن پایین.همین دیگه.فعلا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 13:30  توسط عسل خانوم | 

چنانچه خدا قسمت کند فردا در این مکان پست جدید نصب میگردد.با تشکر از تحمل شما

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 19:7  توسط عسل خانوم | 

حرف تازه ای نیست جز اتفاقای هر روزه.اگه بخوام راجع بهشون بنویسم خیلی میشه اما در واقع چیزه مهمی هم نیست.اون شبی که قرار بود همسری بیاد ساعت نزدیک ۲ بود که دختری بیدار شد و شیر خواست.همین طور که داشتم بهش شیر میدادم یه دفعه احساس کردم صدای پا میاد توی راهرو.منتظر اومدنه همسری هم بودم.مطمئن بودم خودشه.خودش بود.صدای پا پشته در خونمون متوقف شد کلید توی قفل چرخید و در باز شد.میشنیدم داره کفشاش رو در میاره بعدش لباسش رو عوض کرد داشت ساکش رو باز میکرد.رفت سره یخچال آب خورد.هی توی دلم میگفتم بیا توی اتاق دیگه.بالاخره اومد و دید من بیدارم.با صدای خیلی آروم برای اینکه دختری نشنوه و بیدار نشه بهم سلام کرد اما دختری انگار بوی پدرش رو احساس کرد.بیدار شد و یه خنده بزرگ به باباش تحویل داد.پدر دختر انگار بعد سالها بهم رسیده باشن مشغول بازی و خنده شدن.بعد از یک ساعت همسری گرفت خوابید و منم در حالیکه به شدت خوابم می اومد موندم و یه دختری که به کل خواب از سرش پریده بود.هر چی ترفند بلد بودم به کار بستم که این شازده خانوم بخوابه اما زهی خیال باطل.با اون خواب آلودگی مواظب بودم سینه خیز نره از تخت بیفته پایین.آخرش همین طور که داشت ورجه وورجه میکرد یه دفعه انگار دکمه آفش رو زدن.نخوابیدهااااااااااا خاموش شد منم خوش و خرم گرفتم خوابیدم.

دیروز امتحان تعیین سطح گنجینه لغات داشتیم.ای بد نبود.بهترین قسمتش این بود که بعد از امتحان استاد به من اجازه داد برم در حالیکه به بقیه گفت باید باقی وقت کلاس رو هم بمونن.خدایی اون دوتا استادی که میدونن من بچه دارم خیلی مراعاتم رو میکنن.والا من از اول ترم تا حالا قدره یه دونه کاغذ هم لوازم التحریر نداشتم یه دفتر یادداشت داشتم اندازه کف دست با ی مداد نوکی.اینا تمامه دارایی های من بودن.هر چی استادا تا حالا گفتن من توی همین یه ذره دفتر نوشتم.دیروز صبح گفتم امروز زودتر از کلاس میام بیرون و میرم نمایندگی پاپکو توی انقلاب و خرید میکنم.به استاد که گفتم میشه من نیم ساعت زودتر برم.گفت بعد امتحان برو.اصلا هم نپرسید برای چی میخوای بری که من مجبور بشم دروغ بگم به خاطره دختری.بقیه بچه ها میخواستن منو بکشن که اجازه داشتم برم ولی اونا نه!رفتم مغازه پاپکو.خوبی این مغازهه اینه که فروشنده دنبالت نمیکنه و مغزت رو آسفالت نمیکنه که بهت چیزی رو بفروشه.خودت نگاه میکنی هر چی دوست داری بر میداری و میبری صندوق.همین.انقدر حرصم میگیره فروشنده از کناره آدم جم نمیخوره و به زور میخواد بهت یه چیزی بفروشه.کلی خرید کردم از کلاسور و خودکار و کاغذ تا کلاسور مدارک برای کپی هایی که استادها سره کلاس توضیع میکنن و یه کلاسور که اندازه دفتر هست و یه تخته شاسی برای زیره دستم و...آخیش یه کم قیافم عینه محصل ها شد.کم مونده بود روزنامه زیره سبزی قرمه رو ببرم سره کلاس روش جزوه بنویسم.مردم بسکه توی کاغذهای هچل هفت به استاد تکلیف پس دادم.حالا لابد استادها فکر میکنن وام گرفتیم رفتیم خرید کردیم.آخه هر بار که از کلاس می اومدم تنبلیم می اومد برم خرید آخه یه ذره پیاده روی داشت بعدشم هر بار به عشق اینکه برم زودتر به دختر کوچولوم برسم هی اینکار رو به یه دفعه دیگه موکول میکردم.خدا رو شکر که انجام شد بالاخره.

امروز بعد از ظهر کلاس دارم.شکر خدا فقط هم یکیه چون اون یکی کلاس استادش تمامه هفته نمیاد و همه کلاساش لغو شده.ولی باید زود از خونه برم بیرون و برم هواپیمایی برای بپرسم ببینم میتونم برای همسری بلیط هواپیما برای مشهد پیدا کنم یا نه؟بد جوری کرم افتاده بهم که دو روز کلاسام رو نرم و یه بلیط هواپیما بگیرم و برم دیدنه مادربزرگ همسری.بین همه فامیله همسری که چشم دیدنه ما رو ندارن این زن از اول با من مثل شاهزاده ها رفتار کرد.نه به خاطره همسری ها نه!خودمو دوست داره.ما که تازه ازدواج کردیم همسری منو برداشت یه هفته برد شهرشون و مادربزرگش سرتاپای من گل گرفت.به اسمه کادوی ازدواج هم کلی چیز بهمون داد که واقعا ما موقع برگشت عذا گرفته بودیم چه طوری اینا رو بیاریم تهران.صبحها همسری خواب بود من و اون بیدار میشدیم با هم صبحونه میخوردیم و حرف میزدیم.تنها کسی که فهمید وظیفه خانواده من نیست که خرجه ما رو بدن و همیشه تشکر میکرد همین زن بود با اینکه خودش هم وضع مالی آنچنانی نداره چند بار برای ما پول فرستاد.ارزش مادی این کارا برام مهم نیست مهم اینه که وقتی هیچکس از خانواده شوهری ما رو نمیخواست این فرشته با رفتارش به بقیه نشون داد که چه بخوان و چه نه باید به من به عنوان عروس اون احترام بگذارن همیشه هم میگفت تو عروس من هستی نه عروس مادر همسری منهتا طفلک خیلی پیره و این سری که همسری رفته بود ماموریت و دیدنه مادربزرگش هم رفت میگفت خیلی مریض شده میترسم خدایی نکرده زبونم لال چشمم کور یه اتفاقی بیفته و دختری رو نبینه.همسری هم موافقه شاید ماهه دیگه برم.بذار ببینم چی میشه.

فعلا بای بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:14  توسط عسل خانوم | 
هما جان ممنونم که به من سرزدی اما آخه عزیزه من.من که اصلا تو رو نمیشناسم چه ایمیلی بهت بزنم؟یعنی ایمیل عیبی نداره ها اما آخه باید چی بنویسم؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:45  توسط عسل خانوم | 
دختری گلم خوابیده.داره سعی میکنه چهار دست و پا بره.پاهاش رو جمع میکنه زیره با*سنش و به زور میدتش بالا بعدش می افته و دوباره از اول.میدونم که به زودی یاد میگیره همون طور که غلتیدن رو یاد گرفت و سینه خیز رفتن رو و همون طوری که راه رفتن رو یاد میگیره و رقصیدن رو.دوستش دارم.بیشتر از جونم این کوچولوی ناز نازی رو دوست دارم.داره کم کم به حرف می افته بی هدف چیزای بی معنی میگه و قلبه من از شنیدنه صدای نازکش که ناشیانه لابلای حروف بی معنی به گوش میرسه می لرزه.میگه ماما.مطمئنا منظورش من نیستم اما چه خوش آهنگ میگه ماما.دارم سعی میکنم بهش یاد بدم بگه بابا کلی باهاش کار کردم ولی هنوز خیلی زوده برای نتیجه گرفتن.دوباره امروز تا دمه در حموم سینه خیز رفت چنان سرگرم طی کردن این مسافت طولانی بود که اصلا نمی فهمید من دوربین به دست دارم پشت سرش میام.همه جونم فدای این جوجه بشه بازم کمه.چیه این عشق مادری خدایا؟یاد گرفتم بابت چیزهای کوچیک هم که به چشم نمیان خدا رو شکر کنم.بابت هر باری که دختری نشسته و یه دفعه سقوط میکنه و به جای سر روی کتفش میاد زمین و بلند می خنده امروز خدا رو شکر کردم.بابت همه چیز باید خدا رو شکر کنم.همه جای زندگیم رو که نگاه میکنم ردپای خدا پیداست.همسری جونم امشب برمیگرده.دلم براش تنگ شده.خونه بدونه حضوره پر سر و صداش انگار بیشتر از یه چیزی کم داشت.چه طوری ۳ روز دوریش رو تحمل کردم؟چه جوری یه روزی به طلاق فکر میکردم وقتی دور شدن ازش برای مدت به این کوتاهی رو هم نمی تونم طاقت بیارم؟دلم میخواست بیدار بمونم تا بیاد اما نمیشه چون اون وقت مطمئنا فردا صبح به غلط کردن می افتم.بازم از فردا یه هفته دیگه شروع میشه.باز دانشگاه خونه و باز فردا روز از نو روزی از نو.باید دل به درس بدم.مگه نه اینکه انتخاب خودم بوده؟اما چون این لیسانس دوممه خیلی جدی نمیگیرمش.اگه همین طوری پیش بره آخره ترم بدجوری چوبش رو میخورم.

امروز تولد همون دوستم بود که پدرش خارج از کشور روحانیه.دوست پسرش چند روز پیش اومد دانشگاه و بچه ها رو یواشکی به یه کافی شاپ توی میر داماد دعوت کرد.البته قضیه پنهان نموند و دختر دایی این دوستم ماجرا رو بهش لو داده بود ولی همچنان قرار بود طوری وانمود بشه که انگار غافلگیر شده.من قرار نبود که برم اخه من یه جوری بینه بچه ها وصله ناجورم.به خاطره اینکه ازدواج کردم پسرهای کلاس میترسن حتی باهام حرف بزنم.انگار به جای شوهر جذام دارم.فکر کنم شوهری رو مرد قلچماقی تصور میکنن که اگه بفهمه با من حرف زدن میره میخورتشون.برای خودمم رفتن با وجوده دختری کار شاقی به نظر میرسید برای همین در مقابل اصرارهای این دوستم چیزی نگفتم اما صبح وسوسه شده بودم که برم تمامه جوانب از جمله بعد مسافت و هزینه آژانس و شلوغ بازی دختری رو در نظر گرفتم ولی بازم نتونستم تصمیم بگیرم.آخرش گفتم یه زنگ به ساندرا بزنم ببینم برنامه بقیه بچه ها چیه؟خودش که در گیر اسباب کشیش از کرج به تهران بود و نمیتونست بیاد و بقیه بچه ها هم برنامه رفتن نداشتن.دلم خیلی خیلی سوخت براش.فکر کن هیچ کس نره تولدش.با خودم گفتم سره ساعتی که قرار بوده اونجا باشیم یه اس ام اس بهش میزنم و تولدش رو تبریک میگم اما ظهر که دختری خوابید منم خوابم برد و به کل یادم رفت که میخواستم چی کار کنم؟

میگم این خورشت بامیه هم خوشمزه هست ها اصلا با تصوره من خیلی فرق میکرد الان جلوی رومه و همین طوری که دارم می تایپم دارم شام هم میخورم.بعدش برم ظرف ناهار فردای همسری رو حاضر کنم و بعدشم برم بخوابم.راستی گواهی قبولیم دیروز از سازمان سنجش رسید همونی که حدود یک ماه پیش رفتم سازمان سنجش و تقاضاش رو دادم البته الان که گواهی اشتغال به تحصیل گرفتم دیگه نیازی بهش ندارم اما باز با این حال میدمش ترجمه شاید یه وقتی لازم شد.همین دیگه.من رفتم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:45  توسط عسل خانوم | 
چه جوری میشه یه دختر بچه سرتق رو که از ۴ صبح تا حالا بیداره و به هیچ صراطی مستقیم نیست خوابوند؟روشها خشونت آمیز نباشه لطفا
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 7:48  توسط عسل خانوم | 

من برگشتم(سنجد)دیدم جمعیت کسیری هستن که خواهانه این هستن که من به نوشتنم ادامه بدم(خدایی یه ۶ نفری بودن)اینه که منم نرفته برگشتم.دختری رو خوابوندم و الان وقت دارم تا توی سکوت و تنهایی یه دو ساعتی برای خوده خودم باشم.خوشبختانه دختر کوچولوم هنوز به ساعت قدیم تنظیمه و این که الان خوابیده در واقع یعنی ۱۰ شب خوابیده.خوبه حداقل این جا به جا شدنه ساعت یه فایده ای برای من یکی داشت.دخترم خیلی نمکین شده امروز داشتم توی آشپزخونه کار میکردم و هر از گاهی دختری رو صدا میکردم و یا مثله همیشه اینجور مواقع برای اینکه حوصلش سر نره براش شعر میخوندم اونم معمولا با جیغ اعتراض یا جیغه خوشحالی جوابم رو میده.به هر حال...امروز داشتم ظرفا رو میشستم و با دختری حرف میزدم اونم گاهی جوابم رو میداد بعد از ۱۰ دقیقه که دوباره صداش کردم دیدم صداش نمیاد.سرک کشیدم و دیدم نخیر شازده خانوم در تیر رس نگاهم نیست.همه سالن رو دنبالش گشتم.حالا خونه ۶۰ متری همچین سالنی هم نداره اما باید پشت مبلها و زیره میز ناهار خوری و پشت پرده رو هم میگشتم دیدم نخیر نیست که نیست یه دفعه دیدم صداش میاد.داشت غرغر میکرد درست مثله مواقعی که با چیزی کشتی میگیره.صداش از توی اتاق می اومد.رفتم دیدم خانوم خودشو رسونده به جلوی دره حمام روی پا دری نیم نشسته شده( هنوز یاد نگرفته کامل بشینه)داره با دمپایی های من بازی میکنه.خندم گرفت آخه بچه تو چه طوری در عرض ده دقیقه خودت رو رسوندی اونجا؟اونم با سینه خیز؟قربونت برم بهاره من.کلی ماچ مالیش کردم و برداشتم و آوردمش توی سالن فکر کردم الان دوباره بره ولی دیگه مثله اینکه تنبلیش اومد راه به اون درازی رو بره و نرفت.راستی شما فکر میکنید بچه ها از دوران جنینیشون خاطره دارن؟اصلا می تونن به یاد بیارن چیزایی رو که اون موقع حس کردن؟نمیدونم.

راستش امروز رفته بودم پیشه خانم مامایی که ۳ ماه آخر بارداری من رو تحت کنترل داشت.به طرز عجیبی چند روز پیش یکی از بخیه های سزارینم که تقریبا خوب شده بود سر باز کرد و حتما باید میرفتم پیشش.من به این زن خیلی خیلی مدیونم.زنه جوونیه که بر خلاف اکثر ماماها که بی حوصله و بداخلاقن بسیار خوش برخورد و صبور و مهربون بود و هست.اون کسانی که الان باردارن یا به هر حال این دوران رو طی کردن میدونن که فشار حاملگی چقدر برای مادر و بچه خطرناکه و معمولا در این موارد دستور ختم حاملگی رو میدن.من سه ماه آخر بارداریم به این عارضه مبتلا شدم اونم نه در حد خفیف.کمترین فشار من به ۱۳ روی ۸ میرسید که خیلی بالا بود و بیشترینش به ۱۶ روی ۱۰ .دخترم به خاطره فشار من خوب وزن نمیگرفت و تکون نمیخورد و من دائم در استرس بودم و از زایمان زودرس و از دست دادنه دخترم می ترسیدم.این خانم ریسکش رو پذیرفت که من بارداریم رو ادامه بدم ولی دائم حواسش بهم بود و حتی تماس میگرفت و جویای حال خودم و بچه میشد تا اینکه هفته ۳۶ یه بار فشار رفت بالا و خودم رو رسوندم به بیمارستان شیفته مامای دیگه ای بود سریع دستور بستری شدنم رو داد و اونجا بهم توصیه کرد که رضایت بدم تا بچه رو بیارن بیرون اما صبح مامای خودم اومد و گفت بازم صبر کنم چون هرچی بیشتر بچه اون تو باشه شانس بیشتری داره به هر حال نتیجه زحمات اون بود که دختری تا هفته ۴۰ توی شکمه مامانش موند.بگذریم.دختری معمولا با غریبه ها نمی جوشه  نمی جوشه که اخم هم میکنه که اگه بخوای حالتهاش رو ترجمه کنی این میشه:من خیلی خطرناکم جلو نیا که ممکنه بخورمت.وارد اتاق مامایی که شدم یاده روزای قشنگی افتادم که می اومدم اونجا و صدای زیبای قلب دخترم رو میشنیدم.خانم ماما به دختری سلام کرد و گفت خانوم خانوما کجا اومدی؟اینجا رو یادت میاد؟یه دفعه دختری با حرارت و هیجان جیغ زد و دست و پا زد که یعنی منو از توی کالسکه بردار دستاش رو هم به طرف خانمه ماما دراز کرد که یعنی بغلم کن.نمیدونم دختری فهمید که من و اون با هم بودنمون رو مدیون صبوری و مراقبت اون خانم هستیم یا این فقط یه اتفاق بود.نمیدونم اما صحنه قشنگی بود دختری چنان محکم دست خانم ماما رو گرفته بود توی دستش که انگار داشت میگفت من تو رو میشناسم تو همونی هستی که هی گوشی میگذاشتی روی شکم مامانم ودنباله قلبه من میگشتی.خدایا شکرت.

همسری جونم فردا ساعت ۱ شب برمیگرده.دلم براش خیلی تنگ شده.دیشب کلی باهم اس ام اس بازی کردیم مثله اون روزای رویاییه دوستیمون.با کلماتش داشت روحم رو نوازش میکرد هر اس ام اس رو با شوق باز میکردم که ببینم خلاقیتش رو تا کجا به کار انداخته و چی نوشته؟کلی بهم چسبید.فکر میکردم دیگه یادش رفته که یه روز چه حرفای عاشقانه ای بهم میزده.بازم خدایا شکرت.ببین چه طور از زندگیه کوفتی ۲ ماه پیشمون یه بهشت رویایی ساختی.فقط با حرکت یه سر انگشتت زندگیه ما زیر و رو شد.واقع راسته که میگن بعد از هر سختی نوبت ظفر آید.

صبح بابا و مامانم اومدن به ما سر بزنن.برای دخترم شیشه و جغجغه و پیش بند خریده بودن برای صبحها که اونجا میره آورده بودن که ببینم رنگاش رو میپسندم یا نه؟همش هم مارکهای گرون بود البته منظورم این نیست که چون گرون بود یعنی خیلی کاره مهمی کرده بودن نه!منظورم اینه که کارشون بهم مزه کرد و خوب توی خرج هم افتاده بودن.عجیبه که حالا که همسری کار خیلی خوبی داره دیگه اینکه چیزی برای من و دختری بخرن ناراحتم نمیکنه.فکر میکنم دلیلش اینه که الان مطمئنم که ترحم نیست چون به هر حال دیگه الان خودمون درآمد خوبی داریم اما اون روزا اگه بابام یه بسته پوشک برای دختری میخرید انگار چاقو میزدن به قلب من انقدر ناراحت میشدم.خدا رو هزاران بار شکر که اون روزا تموم شد.خلاصه صبح که اومده بودن مامانم تعریف کرد که بابام دیروز دختری رو برده با خودش خرید و وقتی برگشتن مامان بهش گفته دیر کردید.بابام هم جواب داده با عسل رفته بودیم قدم بزنیم.یعنی این احساس بهش دست داده بوده که این کودکیه منه و جوونیه خودشه.خدا وکیلی دختری از وقتی بزرگ شده و دیگه یه تیکه گوشت جیغ جیغو نیست روحیه مامان و بابام رو کلی به سمت مثبت تغییر داده.اینم یه دلیله دیگه برای اینکه بگم خدا رو شکر.۲ ساعت پیش هم بابا قبل از اینکه بره خونه اومد یه سر به ما زد و با دختری بازی کرد و رفت.گفت بیا بریم خونه ما.گفتم اینجا راحت ترم.گفت بابا اونجا هنوزم خونه توئه.گفتم تا همیشه هست اما خوب آقا داداش سر و صدا میکنه دختری اذیت میشه.اونم رفت دلخور هم نشد بابام همیشه منو درک کرده و میکنه.خدا از همه چیز بهترینش رو برام کنار گذاشته.خانواده خوب.بچه سالم و بهترین شوهر دنیا.بازم شکر(فکر کنم انقدر گفتم خدا رو شکر حاله خدا از من بهم خورد)

دیروز که از دانشگاه می اومدم ۱ کیلو بامیه خریدم که خورشت بامیه بپزم ( نه با همه ۱ کیلو ها بقیش رو فریزر میگذارم)معمولا کسی از خورشت بامیه خوشش نمیاد چون لیزه و گزنه به نظره من اصلا بدمزه نیست فقط وقتی میخوریش چون لزجه آدم یه جوری میشه.مامانم میگه اگه سرخش کنم دیگه لیز نیست حالا فردا میپزم ببینم چه طوری میشه.یه سر بزنم به مطبخ خاله خانوم ببینم نظره اون چیه و طرز صحیحه درست کردنش چیه؟یکی از هم کلاسی هام میگفت اگه شوهرت بفهمه میخوای بامیه بپزی دیگه برنمیگرده.به خاطره همین منم گذاشتم به عنوانه سوپرایزه برنامه.بذارم بپزه صداشم در نیارم شنبه بگذارم ببره اداره برای ناهار.فکر کن دره ظرف غذاش رو باز میکنه و هوار میکشه عسلللللللللللللللللل.نه خیر اصلا هم اینطوری نیست همسری عاشقه دست پخته منه هرچی هم من بپزم با به به و چه چه میخوره.چی؟از ترسشه؟نه خیر دست پخت من عالیه.(آخر توهم)

این کارای دانشگاهم هم هی داره روی هم تلنبار میشه فکر کنم یه دفعه ۲ هفته دیگه که نوبته منه سره هر درسی کنفرانس بدم رسما منفجر بشم.فکر کنم منم مثله دختری که سیستمش هنوز با ساعت قدیم تنظیمه منم سیستمم هنوز با دانشگاه آزاد تنظیمه و هنوز شعورم نکشیده بفهمم اینجا دانشگه سراسریه و پولی بابته ثبت نام ندادم که حالا بابتش از استاد طلبکار باشم اینجا همه استادها از آدم طلبکارن.آخ دانشگاه آزاد کجایی که یادت به خیر.والا با این سیستم که اینا پیش میرن من اصلا بعید میدونم محضه رضای خدا از این ۲۰ واحد ۱ واحدش رو پاس کنم.بدبختی داریم ها.

همین دیگه.من رفتم با شوهر جونم اس ام اس بازی کنم(آدم بی جنبه به من میگن)ولی خدایی خیلی حال میده آدم ادای زنای سوسول رو دربیاره حیف که به ابعادم نمیخوره. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 22:26  توسط عسل خانوم | 
من میرم.وبلاگ چه فایده داره بدونه خواننده و بازدید کننده و نظر دهنده؟دیگه نمی نویسم.عسل رفت بمیره
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:2  توسط عسل خانوم | 

همسری صبح برای ماموریت رفت سمنان.خیلی یه دفعه دیروز حکمش رو داده بودن و بلیط قطارش رو و گفته بودن برو.صبح مثله یه همسر نمونه ساعت ۴:۳۰ بیدار شدم و لباس هاش رو اتو کردم.بعدش خودم حاضر شدم و آخرش دختری رو بیدار کردم و بهش شیر دادم و لباس تنش کردم و از خونه رفتیم بیرون.بازم بابا اینا منو دمه ایستگاه اتوبوس پیاده کردن و خودشون رفتن.منم که امروز به خاطره اتفاقات دیشب توی یه جاییم عروسی بود اصلا همه چیز به چشمم زیبا و قشنگ میرسید.حتی شلوغی و ترافیک و آلودگی هوا همه مثله شیرین ترین رویا بود.رسیدم دانشگاه از زوره خوشی چشمام برق میزد همه هم فهمیدن یه چیزی شده اما آخر تعریف میکنم که چی شده.امروز دوتا کلاس واژگان و نگارش داشتیم توی سالن اجتماعات برگزار میشد تنها نکته مثبت کلاس هم همین بود وگرنه از کسل کننده بودنه استاد هر چی بگم کم گفتم.هنوز ده دقیقه از کلاس نگذشته بود که دهن ها به نشانه خمیازه هی باز و بسته میشد و چشما به نازکی چشم ژاپنی ها شده بود.همه هی سره جاشون وول میخوردن تازه باید برای شنیدن صدای استاد سمعک هم میگذاشتیم.یه دفعه برگشتم به دوستم گفتم میای بریم تریای دانشگاه کاپوچینو بخوریم؟گفت الان؟چه طوری؟گفتم اول من میرم بعدش تو بیا.گفت میفهمه.خدایی خیلی هم تابلو بود فکر کن کلاس این طوری بود که درست مثل سینما که چه طور هر چی به ردیفهای پایین نزدیک میشه گود میشه.ما هم اون بالا و استاد اون پایین و بالاخره کاملا تسلط داشت به همه جا.همین طور که دوستم داشت میگفت اما و اگر...من بلند شدم و از کلاس رفتم بیرون و پشت در ایستادم اونم منگ بود که بیاد یا نه.یه دفعه عینه فنر پرید و انگار یه دفعه گفت باشه هر چه باداباد اومد بیرون.رفتیم نشستیم و کیک و قهوه خوردیم Coffeeو حرف زدیم.این دوستم پدرش روحانیه یه مسجد توی یکی از کشوراهای آلمانی زبانه اما خدایی خیلی قرطیه و تنها چیزی که بهش نمیاد اینه که دختره یه آخوند باشه.خودش هم از این تفاوت رنج میبره اما بالاخره چه میشه کرد.البته مطمئنا پدرش به خشکیه روحانیون اینجا نیست اما خوب.تعریف میکرد که مادرش اونجا با چادر این ور و اون ور میرفته تا اینکه یه روز یه عده با سگ بهش حمله میکنن.من آدمه مذهبی نیستم اینکه کاملا معلومه اما هرگز کسی رو به خاطره اعتقادی که داره سرزنش نمیکنم مگه اینکه طرف بخواد منو به خاطره اعتقادی که ندارم محکوم کنه.خلاصه یه بیست دقیقه ای نشستیم و برگشتیم توی کلاس.آب هم از آب تکون نخورده بود.بچه ها همچنان چرت میزدن اما ما کافئین خونمون رفته بود بالا و شارژ بودیم.بعد دانشگاه هم طبق معمول دویدم اومدم خونه تا ناهار بخورم و دختری رو بزنم زیره بغلم و برم خونه.آخه همسری هم که نباشه من دلم میخواد خونه خودم بخوابم.مامانم گفت ۳ شب میتونی تنها باشی؟گفتم آره معلومه که میتونم.خدا رو شکر همسری هم با این موضوع مشکلی نداره.یعنی همسری همیشه این طور بوده که به خواسته من احترام میگذاره و هیچ چیزی رو به من تحمیل نمیکنه.میفهمه که من کالایی نیستم که صاحبم بشه و یه انسانه آزادم.حالا شق القمر هم نمیکنه ها.اما انقدر مردای ایرانی اصرار دارن که قلاده گردنه زنشون بندازن اینه که این خصوصیت همسری به چشمم میاد.الان دختر کوچولوم خوابیده و فیوز برق آشپزخونه هم نمی دونم چه مرگشه هی میپره.دمار از روزگاره یخچالم در اومد.باید به بابام بگم شب بیاد یه نگاهی بهش بندازه.همین دیگه و اما اصل مطلب:

اول از همه اینو بگم که من صبح به همسری گفتم خواهرت که وبلاگ خون نبود اونم گفت چرا نبود؟منم گفتم به جهنم چون من به هر حال باید این رو اینجا بنویسم.به هر حال چون وبلاگ گیلاسی خیلی معروفه و منم اونجا لینکم یه دفعه دیدید خواهر جان شوشو سر از اینجا در آورد که اگه اینطوره باید بگم عزیزم بخون و حالشو ببر من و داداشت سختی ها رو گذروندیم و داریم با هم خوش و خرم زندگی میکنیم اما تو ظاهرا کله پا شدی.نوش جونتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

دیشب همسری اومد خونه و بعد از اینکه لباساش رو عوض کرد اومد نشست کنارم و پرسید چه خبرا؟منم که تقریبا بابته اون خوابی که گفتم خناق زده شده بودم خوابم رو براش تعریف کردم.یه دفعه گفت بابا عسل بعد این همه مدت سعی کن دیگه اون طوری به قضیه با تنفر نگاه نکنی.(با خودم گفتم هان؟چی شد؟مثله اینکه مثله گربه لازمه پنجولام رو از توی دستای خوشگلم بیارم بیرون.مثله اینکه همسری یادش رفته اونا چه کردن؟)یه دفعه ادامه داد خدا زده پسه کلشون تو دیگه حرص نخور.گوشام تیز شد.همسری تعریف کرد که متوجه اختلافاتی بینه خواهر جان شوشو و همسره مربوطه شده اونم درست ۱ ماه بعد از مراسمشون...اه(با فتحه)این طوری حال نمیده باید درست تعریف کنم.ببین خواهر جان شوشو اگه یه روز اینجا رو خوندی احتمالا یه جاییت بدجور میسوزه ولی ما که حالش رو بردیم.شوهری پسورد ایمیل خواهرش رو داره(البته خدایی کاره درستی نیست چون ایمیل یه چیزه خصوصیه اما خوب خانوم اجازه شیطون گولمون زد)دیروز میره توی ایمیل خواهرش و میبینه ای وللللللل.اون داماده یکی یکدانه که مادر شوشو و بابای شوشو خودشونو براش کشتن و چه تبلیغ ها براش نکردن خواهر شوشو رو ترک فرموده با کلی فحش و بد وبیراه به خواهر شوشو و خانواده گرام.البته با اخلاقایی که من از اونا میشناسم ببین چه چوبی توی ماتحته داماد فرو کردن که طرف بعد ۱ ماه رم کرده.خلاصه از دختره اصرار که اشتباه میکنی و نرو و از پسره انکار که من خطم رو هم عوض میکنم و دست از سرم بردار و بهتر که الان ازت جدا بشم تا وقتی همه چیزیم رو باختم.البته من شخصا دلم نمیخواد اینا از هم جدا بشن و در ضمن عاقل تر از اونی هستم که فکر کنم با اولین دعوای زن و شوهری کارشون به جدایی بکشه.اما خوب سالی که نکوست از بهارش پیداست.به علاوه اینکه حالا اگه خدا واقعا عادله و میخواد تقاصه منو از اینا بگیره باید دختره بره و گیره یه مادر شوهر هیولا و یه خواهر شوهره مارمولک و یه پدرشوهر موذی بیفته.ولی فکر کن ما وقتی رفتیم سره زندگیمون شنیدم که مادر شوشو یکی از دلایلش این بوده برای مخالفتش که میگفته اگه ما بریم جلو باید خرج کنیم.بعدش اون وقت یه مهمونی برای نامزدی دخترش گرفت که به گوش ما رسید که فقط به ۴۰ نفر صبحونه داده ( مهمونی شام بوده ها اما خوب صبحونه هم مهون داشتن لابد)خسیس خانوم.فکر کن همه چیز بهم بخوره.پولشون که رفته.اسم روی دخترشونم رفته و تازه همه هم میفهمن که سره اون قضایا ما بی تقصیر بودیم.البته اینا هم زیاد مهم نیست مهم اینکه ما دیدیم در حالیکه خواهر جان شوشو داشته نامزدش رو متقاعد میکرده که باهاش بمونه همون روزی که این ایمیل رو بهش زده به دوتا پسر دیگه هم ایمیل زده و مشخصاتش رو داده و از اونا هم برای آشنایی بیشتر عکس خواسته که اونا هم فرستاده بودن.ای بابا قدیسه خانوم Arabic Veilهم که عروس تعریفی از آب در اومد.اخه ما که میخواستیم ازدواج کنیم چون مادره شوشو خیلی بی حیا و بی چشم و رو بود زنگ زد به مامانه من و شروع کرد به بد و بیراه گفتن.مامانه منم فقط یه کلمه گفت شما راضی هستید سره دختره خودتونم این بلاها بیاد؟اونم گفت دختره من با دختره شما فرق داره اون دنباله کثافت کاری نمیره.دختره من به من میگه مامان من هرچی فکر میکنم نمیفهمم این دختره (یعنی من)چه طوری میتونه دسته یه پسره نامحرم(یعنی همسری)رو بگیره؟حالا کثافت کاری ما هم این بود که با همسری دوست بودیم و هفته ای دوبار بعد دانشگاه میرفتیم بیرون.حالا یکی نیست به مادر جان شوشو بگه اگه اون کثافت کاری بود این که دختره شوهر داره آدم به پسرای دیگه ایمیل بزنه و برای دوستی عکس رد و بدل کنه چیه؟میگن دنیا داره مکافاته.تازه اولشه.من دعا میکنم عروس خانوم بری خونه خودت و بعدش به جایی برسی که دمت رو بگذاری رو ی کولت و دربری و روزی صد بار داد بزنی عسل حلالم کن.

 

همسری منو ببخش که اینا رو نوشتم اما ۳ سال بود منتظر این روزا بودم.منو ببخش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 16:24  توسط عسل خانوم | 

یه چیزه خفن شده فردا تعریف میکنم فقط همین رو بگم که خدا همچین توپ گذاشت توی کاسه خواهر جان شوشو.خدایا دربست نوکرتم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:7  توسط عسل خانوم | 

آقا جان من از همین جا رسما اعلام میکنم که آرام پز خیلی وسیله توپیه.خیلی کاربرد داره حقیقت اینه که آرام پز عزیزه من به زندگیه ما جونه دوباره داد.شب قبل از خواب مواد رو میریزم توش و ساعت ۵ صبح غذا رو آماده و حسابی به روغن افتاده تحویل میگیرم.نه استرس دارم که ته بگیره و یا گاز خاموش بشه و ...آقای همسر هم ۲ روزه ناهار گرم میبره و به همسرش که بنده باشم مباهات میکنهIn Love.

دیشب یه خوابه خفن دیدم.البته خفن به معنی منفی و نه مثبت.توی خواب خواهر جان شوشو رو میدیدم با لباس عروس.لباسش عینه لباس من بود اما خوب لباس خودش بود منم حقیقتش نمیدونم از شدت حسادت نمیتونستم نگاهش کنم یا تنفر؟یعنی قشنگ یادمه توی خواب که نگاهش میکردم همچین قلبم ریش ریش میشد بعدش دیدم که مامان و بابای همسری اومدن جلو و مثله همیشه با پررویی می خوان دخترم رو ببینن منم دختری رو چسبونده بودم به خودم و جیغ میزدم ولی خدا رو شکر همسری مثله همیشه که توی این مورد پشته منه توی خواب هم طرفه من رو گرفته بود و نمیگذاشت اونا بیان جلو.حالا اینا رو ول کن همین خواب مزخرف اعصاب خورد کن باعث شد صبح خواب بمونم.ساعت ۵:۳۰ بیدار شده بودم نمی دونستم چه خاکی به سر بریزم.ناهار همسری رو بکشم؟مسواک بزنم و حاضر بشم؟دختری رو شیر بدم؟شیر رو بی خیالش بشم و حاضرش کنم؟همسری رو بیدار کنم؟آخرش هم کارا رو روی دور تند انجام دادم.البته دیگه وقت نشد دختری رو حاضر کنم چون اون خودش پروژه طولانیه و باید برای تیکه تیکه لباسی که در نیاری و یا تنش میکنی کلی وقت صرف کنی.همین طوری با لباس خوابش پیچیدمش لای پتوش و دادمش بغل باباش.باز خوبه بابا صبحها میاد دنبالمون.هیچی دیگه بابا و همسری و دختری منو تا ایستگاه اتوبوس رسوندن و رفتن.ماشالا ایستگاه هم غلغله.باز خوبه سره خطره و اتوبوس پشت سره هم میاد.اما آخه یعنی چی؟قشنگ از بعد از عید فطر انگار ۲ برابر آدم اضافه به تهران تزریق کردن.آدم توی این ترافیکها خناق میگیره به خدا.دیشب ۸ شب رسیدم خونه دختری از بس گریه کرده بود خودشو کشته بود و همسری هم فقط یک ساعت به من نق میزد.آخه رفته بوده دنباله دختری بابام اینا بهش اصرار کردن که بمونه تا من بیام.منم که دیر کردم دیگه همسری داشت با دختری میرفت که من رسیدم و بهش زنگ زدم و گفتم صبر کنه سره کوچه تا من بیام.خلاصه تا کلید رو توی قفل در چرخوندیم همسری شروع کرد به غرغر کردن که آره برادرت مگه کره با صدای بلند تلویزیون رو روشن کرد دختری از خواب پرید و زد زیره گریه؟یعنی چی که مامانت تا دختری گریه میکنه شلوغش میکنه؟آخرش گفتم ببین عزیز جان اگه مشکلی داری به خودشون بگو یا اینکه دختری رو بردار و بیا از دفعه دیگه.زیاد باهاش بحث نکردم.یعنی راستش درکش کردم آدم که خسته از راه میرسه میخواد یه لباسی عوض کنه و توی خونه خودش باشه حالا فکر کن بری خونه مادر زن و پدرزنت با همون لباسا سیخ بشینی.خوب سخته دیگه!مخصوصا که برادره من واقعا مراعات نمیکنه و مامانه منم واقعا از کاه کوه میسازه و همیشه عادت داره یه موضوع برای حرص خوردن پیدا کنه.اما خداییش خیلی کیف میده وقتی میبینم بین این همه آدم   White Hair       که دست به سینه برای دختری ایستادن اون فقط منو میخواد از سره پله هم که میام بالا و صداش میکنم با شادمانی جیغ میکشه و حتی اگه در حاله گریه باشه یه دفعه میزنه زیره خنده.دیگه این شده تفریح کله اعضای خانواده من تا من زنگ میزنم همه جمع میشن دمه در که صحنه وصال من و دختری رو ببینن مخصوصا جالبه که برادرم که کلا بعد از ازدواجه ناموفقش اخلاقای عجیب غریب پیدا کرده و برای کسی جز خودش تره هم خورد نمیکنه و دیگه برای مسائل عاطفی اهمیتی قایل نیست اولین نفره این جمعه و میگه خوشم میاد دختری تو رو مینینه و ذوق میکنه.دانشگاه هم امروز خیلی خوب بود ساعت اول واژگان داشتیم که واقعا درسه شیرینیه و ساعت بعد هم عالی بود یکی از بچه ها یه موضوع انتخاب کرده بود و باید راجع بهش به آلمانی صحبت مبکرد و بقیه راجع بهش بحث میکردن.اول اینو بگم بعدش به موضوع بحثه میپردازم.راستش توی این سالها که من زبان یاد میگرفتم هیچ وقت ازش استفاده نمیکردم همیشه فقط گوش میدادم و به ندرت حرف میزدم اما الان از صبح که پامون رو میگذاریم توی دانشگاه آلمانی و فارسی حرف میزنیم حتی ساعتهای استراحت هم با هم معمولا آلمانی صحبت مبکنیم اینه که گاهی قاط میزنم.مثلا الان هی یه جمله رو میارم توی ذهنم که بنویسم آلمانی میاد بعد باید دوبلش کنم و بنویسم.بساطی شده ها.خوب بگذریم.بحث امروز ماله ساندرا بود ک مامانش آلمانیه اما خودش از ۷ سالگی اینجا با پدر و مادربزرگش زندگی میکنه.چون پدر و مادرش بعد از طلاقشون دیگه نخواستنش.موضوعش بچه های طلاق بود اولش فقط بحث بود اما وسطای کار از خودش مثال زد و بحث رسید به زندگیه خودش.به اینکه مادرش از اون خوب نگهداری نمیکرده و پی پسر بازیه خودش بوده از پدرش که هرگز سرغش رو نگرفته و به راحتی از سر بازش کردن و دردناک ترین قسمت اونجایی بود که گفت حالا مادرش ازدواج کرده و یه دختره ۷ ساله داره و وقتی بعد از ۱۳ سال رفته که خانوادش رو ببینه میبینه مادرش چه طور با عشق با دخترش رفتار میکنه کاری که هرگز در مورد اون نکرده و بدتر از اون پدرش بود که میگفت از ۷ سال پیش که دوباره ازدواج کرده به کل اونو فراموش کرده و حتی براش تلفن هم نمیکنه اما وقتی میره اونجا میبینه یه پسر بچه آفریقایی رو به فرزندی قبول کرده.بعدش گریش گرفت و رفت بیرون و من موندم و قلبه شکستم رفتم از کلاس بیرون و یه لحظه بغلش کردم.من ساندرای ۲۳ ساله رو نمی دیدم من اون دختر ۷ ساله رو می دیدم که هیچ کس نخواستتش و درد میکشیده شاید توی تنهاییش اشک میریخته ولی مادرش نبوده.ناخواسته به دنیا اومده بوده اما از طبیعی ترین چیزا محروم بوده.میشه مادر باشی و درد یه بچه رو نفهمی؟اصلا من دیگه به ساندرا هم فکر نمیکردم به دختریه خودم فکر میکردم که اگه این شرایط برای اون بود چه دردی میکشید.یه دفعه از مادر جدا بشی و بری با دوتا غریبه زندگی کنی.مادر چیزه مقدسیه.حاضره بمیره به خاطره بچش.اما مامانه ساندرا چی؟پدرش چی؟موضوع همکلاسی من نیست و موضوع این نیست که این چیزا توی خارج اتفاق می افته و مادر فقط مادرای ایرانی.نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!اینجا هم هست.۱۰۰ تا بدترش هم هست فقط اینجا چون بده راجع بهش حرفی نمیزنن.دلم هنوزم برای ساندرا خونه.برای دردی که کشیده و برای تنهایی هاش.میشه مادر باشی و از دیدنه رنج کشیدنه یه کودک قلبت به درد نیاد؟به زودی نوبته منه ولی من هنوز موضوعی برای بحث ندارم راستش با اینکه خوب هم حرف میزنم شهامت ندارم برم با ایستم جلوی بچه های کلاس و صحبت کنم.خدا خودش به خیر کنه.والا این طور که بوش میاد اساتید محترم عزمشون رو جزم کردن که پوست از سره ما بکنن هنوز یک ماه از شروع ترم نگذشته کنفرانس و سمیناره که روی هم انبار شده.ای بابا.

برگشتنی ۱ کیلو بامیه خریدم که امشب خورشت بامیه درست کنمChef.اااااااااااا( با کسره)خوب شد یادم اومد باید برنج خیس کنم.پاشم برم پی کارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:5  توسط عسل خانوم | 

همسری و دختریBaby Girl خوابیدن.همین الان قبل از اومدنم رفتم و بهشون سر زدم.هر دوشون رو بوسیدم ولی هر دوتاشون انقدر عمیق خوابیده بودن  که بعیده چیزی احساس کرده باشن.داشتم یه نگاهی به آرشیوم مینداختم.روزای اول چقدر ناامیدانه دلم طلاق میخواست و حالا بهشت کوچکم رو که البته مکررا هواش طوفانی و آفتابی میشه با هیچی توی دنیا عوض نمیکنم.قبول شدن من توی دانشگاه و پیدا شدنه یه کاره رسمی و خوب برای همسری اگرچه هنوز برای ما ثمری نداشته( هنوز که سره ماه نشده به همسری حقوق بدن)اما آرامشی رو برای ما به وجود آورده که در سایه اون انگار همه چیز آسون تره.بگذریم از این حرفا.حالا از دلیل این قضیه بگم که من بیدارم و اون دوتا خواب:

والا امروز همسری تقسیم شد و بهش اتاق و میز دادن و دیگه دوره آموزشش تموم شد و کارش از فردا شروع میشه امروز ایشون وارد خونه شدن و اعلام فرمودن که ضعیفه Arabic Veilبنده از فردا باید ناهار ببرم.منم گفتم چشممممممممممممممم.چون دفعه اولیه توی زندگیه مشترکم که دارم برای جناب همسر غذا میگذارم گفتم یه چیزی بگم که سنگ تموم گذاشته باشم.برای همین در کمال بلاهت و نادانی ازش پرسیدم عزیزم بین قرمه سبزی و قیمه و فسنجون کدوم رو میخوای؟(اگه گفتی چی گفت؟)فرمودن فسنجون.ما هم بر سر زنان گفتیم که خود کرده را تدبیر نیست که نیست.اینه که وایستادیم به تدارک غذا.از اون طرف اداره همسری در راستای تکریم کارمندانشون لطف کرده بودن چند تا مرغ تازه به اینا داده بودن.راستش من هرگز عرضه پاک کردنه مرغ رو ندارم نه که بلد نباشم هااااااااااا نه عرضش رو ندارم.یعنی همین طور که دارم مثلا پاکش میکنم تیکه پارش میکنم اینه که ما همیشه میدیم همون جا توی قصابی مرغ رو برامون قطعه قطعه کنه بعدشم پاک کنه و بده دستمون.حالا این مرغا درسته بود حتی پوستشم روش بود فقط محض نمونه یه تیکه رونش رو جدا کرده بودن و تمیز کرده بودن( حالا یا اول میخواستن علاوه بر تکریم کارمند همسره کارمند رو هم تکریم کنن بعدش پشیمون شدن و گفتن دندش نرم خودش پاک کنه یا مثلا خواست وزنش رو میزون کنن اینو بهش اضافه کردن.چه میدونم والا)منم اون تیکه رو محض نمونه گذاشتم جلوم و شروع کردم به گند زدن به مرغهای بیچاره.این عملیات یه ۲ ساعتی طول کشید الانم شاهکارم رو شستم و بسته بندی کردم که روزیکه خواستم باهاشون غذا بپزم تازه گندش در میاد که عسل چه کرده.بعد از همه این کارا مواد فسنجون رو ریختم توی آرام پز و درش رو گذاشتم و امیدوارم که این وسیله محترم فردا من رو جلوی همسرم رو سفید کنه.انشاالله.مامانم اولین سالگرد ازدواجم چون پیش بینیه همچین روزی رو برای من میکرد این آرام پز رو به من کادو داد( و چون احتمالا پیش بینی میکرد که من در هنگام استفاده از این وسیله خونه رو منفجر کنم یه جعبه ابزار هم به همسری هدیه داد)من تا حالا فقط یه بار توش غذا پختم که خیلی خوب شد خدا کنه اینبار هم خوب بشه.ببینیم و تعریف کنیم.

تب دخترم اومده پایین.سرتق خانوم دهنه ما رو صاف میکنه تا دارو بخوره.باز آموکسی سیسیلینه شیرینه اما استامینوفنه خدایی مزه زهره مار میده.۳ بار تا حالا به زوره قطره چکون ریختم ته حلقش و در حالیکه داشتم دلداریش میدادم که دختره گلم دیدی تموم شد.آفرین که خوردیش ایشون همه قطرات رو به اضافه همه محتویات معدش بالا آورده.(آخ دلم براش ضعف رفت اگه بیدار بود میرفتم دوتا بوسه محکم ازش میگرفتم عشق مامان)خلاصه حالش خیلی بهتره ولی خوب هنوز خیلی سرحال نیست و مونده تا بشه اون دختریه همیشگی این چند روز هم پیشه من بود باز هوایی شده بود و فکر کرده بود دیگه خونه مادرجون رفتن تموم شده به خاطره همین امروز مامانم و بابام رو استاد کرده بوده تا حدی که پدر جانم که الهی من قربونش برم مجبور شده امروز سره کار نره و تحفه ما رو نگه داره.ظهر که من رسیدم خونه همه ناهار خوردیم و بعدش بابام من و دختری رو رسوند خونه و از اونجا هم رفت سره کار.بابام جونش برای دخترم میره اینه که با جون و دل هر کاری رو براش میکنه دختری هم اگه رو موده خوبی باشه و خیالش هم راحت باشه که من و باباش همون اطرافیم خوب برای بابام هنرنمایی میکنه.

امروز رفتم دانشگاه استاد مکرمه که روز اول روی خوش به ما نشون دادن کم کم داره اون ورش رو به ما نشون میده و ...کله کتاب رو تقسیم کرد بین بچه ها که شما درس بدید منم میشینم نگاهتون میکنم.بدبختی اینه که یه درس هم با خانوم نداریم خاک بر سرمون شده و ۳ تا درس باهاش داریم.البته بد هم نیست.به قول همسری اینطوری خوب یاد میگیریم(مرگ خوبه برای همسایه)اما خوب ما اینجا عادت به تن پروری میکنیم اینطوریش برامون سخته.مخصوصا که سیستم دانشگاه آزاد به کل با اینجا متفاوته راستش رو بخواید دلم بدجور هوای اون بلبشو و بی در و پیکری و بی برنامگی اونجا رو کرده.چیه اینجا همش ۲۰ نفریم؟اونجا خوب بود که ۶۰ نفر توی کلاس بودیم صدا به صدا نمیرسید و هرکی سرش به کاره خودش بود استاد هم خودش رو اون جلو تیکه تیکه می کرد.هی هی هی یادش بخیر.فعلا که گردنه منه بیچاره افتاده که دو جلسه یکی ۲ هفته دیگه یکی هم آخر ترم کلاس رو اداره کنم.درس بدم و تمرین حل کنم.اه اه اه من همون شیوه سنتی رو ترجیه میدادم آخه این دیگه چه صیغه ایه؟راستی مدارک رو بالاخره دادم برای ترجمه البته اون سری ترجمه شده رو قبول نکردن و گفتن زمان بیشتر از اونی از ترجمش گذشته که وزارت امور خارجه قبول کنه به روزش کنه من هم همون ریز نمرات سه سال دبیرستانم رو دادم با خالم که صحبت میکردم میگفت همون هم برای اینکه نشون بده من دیپلم ایران رو دارم کافیه حالا تا ببینیم.گفت ۱۰ روز دیگه حاضره و پولش هم میشه ۵۴۰۰۰ تومن ناقابل تازه بعدش باید هم باید ببرم سفارت تایید کنه.تاییدش اینجوریه که زیره برگه ها مهر میزنه و طبق آخرین قیمتی که من دارم بابته هر مهر ۴۵۰۰۰ تومن میگیره.هیچی دیگه بدبخت و بیچاره شدیم.تازه به قوله دوست همسری سره گنده زیره لحافه و حالا انقدر از این خرجا پیش میاد که توپ دهن مهنمون آسفالت بشه.(این آرام پزه هی صداهای عجیب میده مثل انفجار ولی در مقیاس بی نهایت خفیف.یعنی اون تو چه خبره؟)

امروز داشتم می اومدم خونه توی ماشین ۳ تا پسر بچه نشسته بودن از بحثشون که راجع به مبحث شیرین یادگیری خواندن ساعت بود فهمیدم که باید کلاس دوم یا سوم باشن مثله اینکه تازه هم با هم دوست شده بودن و میخواستن به هم شماره هاشونو بدن.هر سه به هم شماره موبایل هاشون رو دادن که ۲ تاشون سیم کارت دائم بود و یکیش اعتباری.قضیه چیه؟مدرسه ها میگذارن بچه ها موبایل ببرن؟مامان باباها مایه دار شدن برای بچه ۸ ساله موبایله دائم میخرن؟چرا زمانه ما اینطوری نبود؟

با تشکر از مامانه پارمیدا و آرام عزیز و سمیرا جون و کفشدوزکش و مریم جونم و تعدادی آدم بی نام و نشان( چه میکنه این سیستم آمارگیری وب گذر)که میان اینجا رو میخونن ولی کامنت نمیگذارن که من بیام ببینم و همچین توپ ضایع بشم.

شب به خیر.

راستی گیلاسی عزیز میشه اگه اومدی اینجا میشه؟منو یه جوری توی لیستت لینک کنی که وقتی به روز میشم معلوم باشه .شاید اینجوری ۲ نفر هم به ما سر زدن و ما رو از تار عنکبوت گرفتگی نجات بدن.میبینی به بچه رو بدی چه پر رو میشه خواهر؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:40  توسط عسل خانوم | 

دختری تب بدی کرده.دیشب تا صبح ناله میکرد و من و باباش رو خون به جیگر میکرد.آخرش من نصفه شبی زنگ زدم بابام اینا بیان اینجا.امروز امتحان گرامر داشتم نرفتم و نمیدونم حالا چی میشه اما باید میموندم و دخترم رو میبردم دکتر.

بعدا نوشت

خدا رو شکر       به برکت وجود قطره استامینوفن تب دختری    Baby Girlاومده پایین اما نیم ساعت مونده به زمان تکرار قطره دوباره بدنش داغ میشه.هر دفعه هم دادنه این دوا خودش پروژه بزرگیه.صبح بابا و مامان White Hairاومدن دنبالم که دختری رو ببرم دکتر.دکترش خیلی پیره.از شاگردای دکتر قریب بوده البته ما هم اینو نمیدونستیم تا اینکه یه بار تلویزیون نشونش داد.یه جوری با حوصله دختری رو معاینه میکنه که آدم خوشش میاد نه عجله داره و نه حرص پول میزنه برای هر مریضش نیم ساعت وقت میگذاره.از رشدش خیلی راضی بود.گفت دختر کوچولوم سرما خورده.گلوشم ملتحبه کاملا معلومه وقتی میخواد غذا بخوره  درد داره ببین حالا ها نیومده دنیا داره روی بدش رو به جوجه من نشون میده.کلی دارو داده که سر ساعت باید بهش بدم تا این تب لعنتی کنترل بشه.حالا چه جوری من اینو نصفه شب بیدار کنم بهش دارو بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قرار شد از فردا صبح بابا بیاد دنباله دختری آخه این هوای صبحگاهی خیلی موذیه الان خیلی از دوستام هستن که بچه هاشون با شروع فصل تازه بیمار شدن.امتحان امروز رو هم نرفتم بدم و حالا خر بیار و باقالی بار کن.اوه اوه من چه جوری جواب استاد رو بدم؟بهش بگم بچم مریض بود باورش نمیشه انقدر که گوششون از این حرفا پره.خوده ما چقدر توی دانشگاه قبلیمون از این اراجیف تحویل استادها می دادیم؟یادش به خیر.همین دیگه برم بخوابم که امشب شبه درازی در پیش دارم.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:10  توسط عسل خانوم | 

دختر کوچولومBaby Girl تب داره نه خیلی اما به هر حال تنش گرمه و کلافه هست و از خنده های دلبرانه هر روزش خبری نیست.الان هم بعد از صرف کلی وقت تونستم بخوابونمش تا بیدار بشه ببینم حالش چه طور میشه؟

دیشب مهمون داشتیم دوتا از دوستامون اومده بودن پیشمون.دختری هم که احتمالا مریضیش از همون موقع ها شروع شده بوده روی دنده بداخلاقی و غریبی بود و یه ریز نق نق میکرد.طفلک بچه زبون نداره بگه چشه؟حتما دیشب هم حالش خوب نبوده اما من نفهمیدم.بابام یه چای ساز برای خونشون خریده بود چند وقت پیش.میخواستن برن مسافرت تصمیم میگیرن اینم با خودشون ببرن اما وقتی برای اولین بار امتحانش میکنن می بینن دکمه روشن و خاموشش خرابه.قرار شد همسری سره راه ببرتش عوضش کنه.همسری هم بردش و اونجا امتحان کردن دیدن سالمه فقط دکمش کمی سفته.بابا اینا هم که دیگه  رفته بودن مسافرت به خاطره همین همسری دستگاه رو آورد خونه.دیشب که مهمون داشتیم گفتیم توی این چایی درست کنیم ببینیم چه طوریه؟.......صبح از خواب بیدار شدم دیدم همسری گرامی یادش رفته بوده موقع خواب دستگاه رو  خاموش کنه.برق سه فاز بهم وصل شد.گفتم خاک بر سرم شد دیدی چی شد؟....من و مامانم وقتی برای جهاز من خرید میکردیم من یه قوری و کتری خیلی خوشگل خریده بودم به نظره خودمم خیلی نسبت به اون چیزی که بود گرون خریده بودمش اون موقع خریده بودیمش ۲۰هزار تومن که والا من هنوزم فکر میکنم برای همچون چیزی گرونه و شاید اگه پول خودم بود نمی خریدمش اما خوب پول مامانمWhite Hair بود بعدشم عروس بودم دیگه Queenخوشم اومده بود باید میخریدم.قوریش سبز خوشرنگی بود و کتریشم زرد بود روی لوله کتریش هم یه سوت سبز داشت که آب که توش جوش می اومد سوت میکشید.از همه مهمتر اینکه دستش نسوز بود.یه شب همسری چایی گذاشته بود منم حامله بودم و شبا عینه مرغ تا هوا تاریک میشد خوابم میگرفت.صبح پا شدم دیدم ای ولللللللل همسری یادش رفته گاز رو خاموش کنه و دسته نسوز کتری آب شده.من معمولا خیلی خونسردم و برای لوازم خونه حرص نمیخورم چون میدونم دیر یا زود یه بلایی سرشون میاد.به همسری میگم قوری سوخته.میگه اااااااااااااااااا(با کسره)دیشب اومدم بخوابم حس کردم گاز روشنه ها.خداییش قوریه هم ته جنس بود نه موقع سوختن بو داده بود و نه لعابش ریخته بود و نه چیزی...فقط دستش از اون قسمتی که به بدنه کتری چسبیده بود کمی آب شده بود و اگه کسی از جهت دیگه ای میدید نمیفهمید این کتری ۱۲ ساعت روی گاز بوده.اما خوب دیگه از چشمم افتاد و دیگه گذاشتمش کنار.اینو گفتم که بگم همسری در این موارد ید طولایی داره.هیچی دیگه با کلی نذر و نیاز چایی سازه رو پره آب کردم و گذاشتم سره جاش و روشنش کردم و دیدم شکر خدا مثله اینکه سالمه حالا منتظرم همسری بیدار بشه و تخصصی برسیش کنه(خدا به خیر کنه)

چهارشنبه که عید بود من و همسری و دختری رفتیم ناهار بیرون.یه ماه بود توی خیابون وسط روز چیزی نخورده بودیم رمضان زده شده بودیم.رفتیم یه کافی شاپ و پیتزایی که نزدیکه خونمونه و ما همیشه اونجا میرفتیم.یعنی مطب سونوگرافی خیلی به اونجا نزدیک بود و ما هر بار میرفتیم دیدنه دخترمون بعدش میرفتیم اونجا و دیدنه دخترمون رو جشن میگرفتیم.رفتیم اونجا و یه صندلی بچه برای دختری برداشتیم و نشوندیمش اون تو و خودمونم خوش و خرم نشستیم به تعریف کردن.چند دقیقه بعد که همزمان با آماده شدن غذا بود دختری نق زد که من بیام بیرون.یه تیکه نون دادم دستش که سرش گرم بشه.نون رو خورد و پودرش کرد و شوتش کرد و دوباره گفت من بیام بیرون.همسری آوردش بیرون و گذاشتش توی کالسکش.یه تیکه سیب زمینی دادیم دستش بازم یه کمی سرگرم شد و چند دقیقه بعد گفت من بیام بیرون.اینبار همسری بغلش کرد و نشوندش روی پاش یه کمی هم از میز فاصله گرفت که دسته دختری به راحتی به میز نرسه در عرض یک ثانیه من فقط دیدم دختری خودشو کشونده و نوک انگشتش رسیده به میز بعدشم سریع کاغذ زیره پیتزای باباش رو گرفت و کشید.خدا رو شکر باباش حواسش بود و با دست مانع شد که پیتزاها از بشقاب بریزن بیرون فقط کاغذ از زیرشون کشیده شد بیرون و توی دستای فاتح دختری افتاد.دختری هم شاد و سرخوش از پیروزیش با صدای بلند داشت حرف میزد.صدای بلند من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید.من تقریبا غذام رو خورده بودم.به همسری گفتم بدش به من تو غذات رو بخور.دختری رو گرفتم بغلم و ...فرصت نشد از میز فاصله بگیرم.یه دفعه احساس کردم چرا دستم سرده؟نگاه کردم دیدم دستم رفته توی طرفه سسی که معمولا وسط سینیه مرغ سوخاری میزارن.فرصت نشد فکر کنم ببینم دسته من اون تو چی کار میکنه چون یه دفعه دیدم دختری کاغذ خودش رو ول کرده و کاغذ زیره بشقاب منو چسبیده کاهو و گوجه و خیار شور ولو شده بود وسط رستوران.دسته منم توی سس.لیوان آب چپ شده وسط سیب زمینی ها و کاغذش هم دسته دختریه و دختری هم مثله اینکه کشورگشایی کرده خندانه  و داره جیغ شادمانی میکشه.بین خودمون بمونه اما هیچ لذتی برام بالاتر از دیدنه این شادمانیه دخترم نبود حتی اگه به قیمت منفجر شدنه رستورانه تموم شده باشه.من و همسری افتاده بودیم به خنده...ببخشید اصلاح میکنم.من و همسری افتاده بودیم به قهقهه و در همون حال داشتیم وسایلمون رو جمع میکردیم که سریع تر محل رو ترک کنیم قبل از اینکه بیرونمون کنن بماند که با چه بدبختی غنیمت جنگی دختری رو که همون کاغذ روغنی باشه از دستش بیرون کشیدیم.ولی خوش گذشت.کیفیت غذاش خیلی اومده بود پایین.سرویس دهیش هم افتضاح بود و غذا هم خام بود اما اونو بهشون میبخشم چون لابد بسکه دختری آواز خوند خواستن سریع غذای ما رو بدن که ما بخوریم و بریم.با همه اینا به من و همسری خیلی خوش گذشت.دختری هم که فکر کنم خیلی راضی بود.

فردا امتحان دارم.ناهار هم نپختم.موبایلم هم در اثر دانلود کردنه مقداری تم بر روی آن ویروسی شده و باید ببریم امروز بدیم درستش کنن.حالا همگی بگردیم ببینیم عمو پرتقال فروش کجاست؟

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 9:39  توسط عسل خانوم | 

چه خوبه که سه روز پشت سره هم تعطیله من عاشقه اینجور تعطیلات هستم خیلی خوبه البته مثله اینکه فردا اداره های باز هستن و همسری من باید بره سره کار.حیف باشه.من خیلی دوست دارم وقتی همسری دو سه روز پشت هم خونه هست.دعوا میکنیم.مهربون میشیم.عاشق میشیمIn Love.میریم قدم میزنیم.اگه امروز تعطیل نبود منه بینوا الان سره کلاس بودم دختریم هم خونه مادرجونش.اما چون تعطیله دختری الان خوابیده و مادرجون و باباجونش هم کناره دریا هستن.همین الان بهم زنگ زدن و منو به شنیدنه صدای لذت بخش دریا مهمون کردن.بیچاره دختری همین طوری که قبلا گفتم عادت کرده که ساعت ۵ صبح بیدار بشه و به همراه مامان و باباش حاضر بشه و بره از خونه بیرون.امروز دیگه رکورد زد و ساعت ۲:۳۰ بیدار شد.منم اصلا به روم نیاوردم که بیدارم و گرنه توقع داشت ببرمش توی سالن و باهاش  دست دسی بازی کنم.هی برای خودش چرخ خورد و هی با اون دستای کوچولوش و ناخونهای تیزش( باید امروز ناخوناش رو کوتاه کنم)لپ و دماغ منو میگرفت میکشید منم خندم گرفته بود و از طرفی حرصم هم در اومده بود که برای چی نمیره سمت باباش؟بالاخره خودش ناامید شد و خوابید.دوباره ساعت ۵ بیدار شد و هی گفت اااااااا.ددددد(همه رو با فتحه بخونید)لابد داشت میگفت مامان پاشو باز مدرست دیر شد.دوباره یه کمی از سر و کول من رفت بالا بعدشم باز بیهوش شد اما دیگه ساعت ۶ چنان بیدار شد که دوباره خوابیدنش افسانه بود دیگه این بار به من قناعت نکرد و سراغ باباش هم رفت.باباش هم یه نیم ساعتی تحمل کرد و باهاش بازی کرد و خندید ولی بعدش دختری رو و به ناچار منو از اتاق اخراج کرد(خب دختری رو نمیشد تنها اخراج کنه که)اومدیم از اتاق بیرون و دختری برای خودش سینه خیز این ور و اون ور رفت تا وقت خوابه صبحش شد و  اینه که الان خوابیده.امروز هم مثله هر روزی ک خونه باشم کلی کار دارم.مرتب کردن خونه هم که همیشه خدا هست.یادش به خیر بچه که نداشتیم خونمون همیشه مرتب بود اما الان...راستش چون خونه کوچیکه سریع جمع میشه اما چون به خاطره سینه خیز رفتن دختری روی فرش رو ملافه انداختم و دورش با بالش براش دیوار درست کردم که وارد مناطق ممنوعه(جاکفشی و چرخ کالسکه)نشه و روی ملافش هم پره عروسکه همیشه خونه انگار ریخته پاشه.اینه که حسرت یه بار دیگه خونمون رو به اون صورتی دیدن که قبلا ها بود به دلم مونده.یادش بخیر وقتی وسایل دخترم رو آورده بودیم خونه چه هیجانی داشتم ساعتها خودم رو با زیر و رو کردنشون سرگرم میکردم.تخت و کمدش رو هم که دیگه نگو.حالا اگه الان عکسی از اون روزا پیدا کردم میگذارم ببینید.

مامان لطف کرد نامه گواهی اشتغال به تحصیلم رو برد وزارت علوم مهرش کرد خدا پدر و مادره دختره(منشی دارالترجمه)رو بیامرزه که راهنماییم کرد چون فکرش رو بکن اگه بدونه این مهر و امضا میدادم ترجمه کار بیهموده بود و بعدش برگه بدون مهر وزارت علوم به هیچ دردی نمیخورد.این روزا میبینم که مامانم بهم افتخار میکنه برای زنی که همه عمرش شاغل بوده خیلی سخت بود ببینه دخترش خونه نشین باشه اما الان از اینکه میبینه دارم برای بهتر کردن زندگیم تلاش میکنم خوشحالهو خدایی هر کمکی هم از دستش بر بیاد دریغ نداره.خدا حفظش کنه.برای من همیشه بهترین مادر و دوست بوده و هست.همه آرزوش اینه که ما از اینجا بریم و موفق بشیم که یه جای بهتر برای خودمون آشیونه بهتری بسازیم.خدا کنه بتونیم.نه به خاطره مامان.به خاطره جوونیه خودمون و به خاطره آینده دخترمون.برادرم هم کم کم داره با دختری دوست میشه و باهاش ارتباط خوبی برقرار کرده از صمیمه قلب آرزو میکنم که شادی کودکانه و معصومیت دخترم شادی و رضایت رو به زندگیه برادرم برگردونه.یعنی میشه بازم مثله سالهای پیش همه دوره یه میز بشینیم بدونه اینکه یکیمون غصه دار باشه؟خدا کنه.

امتحان تععین سطح دیروز برگزار شد ای بد نبود اما چندان تعریفی هم نداشت تازه بخش گرامرش موند برای شنبه.این استاده هم ظاهرش نرم به نظر میرسید برای امتحان نه اجازه میداد سوال بپرسیم و نه جم بخوریم.یکی از بچه ها لاک غلط گیر خواست و استاد لطف کردن و توضیح دادن که صرف نظر از این بار از دفعه های دیگه اگر کسی سره جلسه چیزی از کسی بخواد از امتحان محروم میشه.بعد از امتحان هم من سریع اومدم خونه که مامان اینا برن به مسافرتشون برسن.به هر حال شکر خدا کلاس بعدی هم تشکیل نمیشد و لازم نشد غیبت کنم آخه همین طوری هم کلی غیبت هام رو لازم دارم.فقط ۲تاش برای سفارت میره تازه اگه چیزه دیگه ای پیش نیاد.

همین دیگه زندگیمون  داره میگذره فعلا همین طوری تا ببینیم خدا چی برامون خواسته.

 

۱هفته مونده به تولد دختری

 

زمین بازی دختری

 

یه دوستی هست گاهی میاد برای من کامنت میگذاره آخ آخ آخ زبونش بد نیش داره فکر کنم امروز که عکس گذاشتم هم بیاد نظر خشونت آمیز بده و منورم کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:40  توسط عسل خانوم | 

با خودم گفتم آخ جون امروز صبح کله سحر نباید شال و کلاه کنم برم دانشگاه میخوابم.حالا توقعی هم ندارم ها.تا ساعت ۷ هم میخوابیدم عالی بود اما مگه دختری گذاشت؟البته بیچاره اون تقصیری نداره.عادت کرده صبح زود بیدار بشه.ساعت ۴:۴۵ بیدار شد هر چی سرش رو نوازش کردم و بهش شیر دادم فایده ای نداشت.یعنی بلاچه در حاله شیر خوردن و نوازش شدن جیکش در نمی اومد منم میگفتم ای ول خوابید الان منم تخت میخوابم اما تا روند شیر و نوازش قطع میشد دختری هم خوش و خندان بیدار میشد و یه لبخند بزرگ رو تحویل من میداد.آخرش هم من عطای خواب رو به لقاش بخشیدم و هر دو بیدار شدیم الان یه ۱۰ دقیقه ای هست دختری خوابیده منم اینا رو بنویسم میرم بخوابم.هوا سرد شده ها.این همسری هم که دو زار از بچه داری حالیش نیست.صبحها که دختری رو باباش باید حاضر کنه ببره خونه مامانم همش توی دانشگاه دل توی دلم نیست که چی تنه این بچه کرد و بردش؟آخه نه تنها فکر میکنه توی بدنه دختری بخاری کار گذاشتن و لباس نمیخواد بلکه وقتی خدا گوشه چشمی به ما میکنه و آقا تصمیم میگیره لباس تنه بچه بکنه با اولین جیغ دختری غلاف میکنه و میگه خوب نگذاشت لباس تنش کنم(اون وقت تو هم بچه رو لخت بردی بیرون).دیشب یه چند تایی اس ام اس رد و بدل کردیم ولی به دلم نچسبید معلوم بود حواسش نیست و داره جواب میده هی مزخرف جواب میداد یا هر دو سه تا رو یکی جواب می داد.قراره امروز برگرده حالا تا ببینیم.این همسری از زمانه دوستی هم همین طوری بود جایی که بهش خوش میگذشت میرفت میموند دیگه با بیل مکانیکی هم نمیشد از اونجا کشیدش بیرون.انقدر میموند که یا مجبور بشه برگرده و یا...حالت دوم نداره انقدر میموند که مجبور بشه برگرده.آخ چه خوب بود الان اینجا بود میزدم لهش میکردم.هی از سر و کولش میرفتم بالا تا دادش در بیاد.در حالیکه داره خاطرات سر تا پا دروغ oldpilot رو میخونه و یه جوری محوش میشه که انگار داره کتاب مقدس میخونه برم و کامپیوتر رو با زدن دکمه پاور خاموش کنم و فرار کنم اونم هی داد بزنه و دوباره روشنش کنه.

ظرفها قطار شدن روی اپن.یخچال پره خرت و پرته که باید جا به جا بشه کی حال داره؟منکه نیستم.راستی همسری تا اتمام ماه رمضون وقت داره از فروشگاهه محله کارش با تخفیف ۱۶درصدی خرید کنه.بین پلوپزـ آرام پز و پلوپز معمولی و پلوپزـ گرم نگهدارنده کدوم رو توصیه میکنید؟بگما من هم پلوپز دارم هم آرام پز.اما جدا جدا بعدشم این فرصت خوبیه چرا استفاده نکنم؟البته هر چی بخوام میتونم بردارم اما یه پلوپز ۴ نفره از همه چی برام بهتره چون ماله خودم انقدر بزرگه که اگه بخوام فقط به اندازه خودم و همسری توش غذا بپزم همه برنج ته دیگ میشه و خلاصه حروم میشه.حالا نظراتتون رو بدید ببینم کدوم بهتره؟

اینم عکس دختر کوچولوم که خواسته بودید.اولیش ماله بیست روزگی و دومی عکسیه که تازگی برای پاسپورتش انداختیم.عکس ها رو تا چند ساعت دیگه به دلایل امنیتی و کشف شدگی بر میدارم.امیدوارم تا اون موقع دیده باشیدشون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 7:56  توسط عسل خانوم | 

همسری رفته مسافرت.هم فال و هم تماشا.مسافرت کاری بود ۲ روزه و به طوره اتفاقی همون شهری بود که خانواده پدری همسری اهله اونجا هستن.دیگه همسری الان رفته خونه مادربزرگش و هیچ هم به یاده من نیست.کلا همسری آدم رمانتیکی نیست ولی اگه چیزی ازش بخوای از جون برات مایه میگذاره.دلم براش تنگ نشده دلخور هم هستم که فقط ۱ بار بهم زنگیده اونم با زوره اس ام اسی که من بهش زدم.اما بی خیال.خوب چی کارش کنم؟دیگه طبیعت همسری ما هم همینه میشه عوضش کرد؟نه دیگه نمیشه.نرود میخ آهنین در سنگ.

دختریم خوابیده.خیلی هم راحت خوابید و اصلا اذیت هم نکرد همش هم بازی کرد و خندید.البته صبح مامانم رو استاد کرده بوده اینه که مامانم هم زنگ میزنه بابام از سره کار بیاد خونه و بهش کمک کنه.فردا نمیرم دانشگاه باید بمونم دختری رو نگه دارم و مامانم هم بیچاره بره دنباله کارای من.آخه امروز مدارکم رو بردم برای ترجمه و به یه سری مشکلات برخوردم که باید برطرف بشه و مامان جونم داوطلب شده بره دنباله اون کارا منم دخترم رو نگه دارم.البته بین خودمون هم بمونه ها من از کلاس دوشنبه بدم می اومد آخه بعد از ظهره و هم اون موقع ها اوج بدقلقیه دختریه و خوش خوابیه من.حالا این هفته رو پیچ زدم هفته دیگه رو چه کنم؟مامان فردا باید بره وزارت علوم و بده گواهی اشتغال به تحصیلم رو تایید کنن بعدشم دوباره عسل بدو کارا بدو.عسل بدو کارا بدو.تا این مدارک از خوان اول بگذره من پیر شدم.آخه من اصل دیپلم و پیش دانشگاهیم رو موقع ثبت نام دادم به دانشگاه که توی پست قبل توضیحش رو دادم مدرک دیپلم موقتم رو هم پیدا نکردم حتی تا دانشگاه قبلیم و مرکز دانشگاه آزاد هم رفتم اما نبود که نبود.البته من یه نسخه ترجمه شده ازش دارم که ماله ساله ۲۰۰۱ هستش و تایید وزارت امور خارجه و قوه قضاییه رو هم داره و کاملا معتبره فقط ترجمه ماله ۷ سال پیشه اونم باید ببرم دوباره وزارت امور خارجه مهر تمدید بهش بزنن و بعدشم...اوهههههههه هنوز هفت تا مرحله دیگه مونده.البته اگه دانشگاه و دختری نبودن( زبونم لال)یکی و روزه هم میشد همه این کارا رو انجام داد اما الان دست و پام بسته هست دیگه.دانشگاه که تموم میشه باید سریع بیام خونه تا دختری بی تابی نکنه و دوباره فردا صبح باید برم فقط یه پنج شنبه هم تعطیلم که اونم همه ادارات تعطیل هستن و عملا به درد نمیخوره.من اگه این مامان و بابا رو نداشتم که جورم رو بکشن باید چی کار میکردم؟خدا رو شکر که از بهترین نعمتهاش به من داد.پدر و مادر خوب و بچه سالم.خدا رو شکر.

دانشگاه هم میرم و میام دیگه مثله روزای اول برام هیجان نداره دلم برای دوستم تنگ شده که دوباره با هم این کلاسای خسته کننده رو دودر کنیم بریم بگردیم.این استاد که حرف میزنه ها من خوابم میگیره بد فرم.باز خوبه کلاس ها هر کدوم ۱ ساعت و نیمه و فاصله بین این کلاس تا بعدی هم نیم ساعت خالیه اما بازم هر روز این مسیر دور رو رفتن کلافم میکنه.آخه اینم برنامه ریزیه؟هر روز دانشگاه؟پس فردا دانشگاه مراسم افطار داره بدم نمی اومد برم البته خیلی هم مهم نبود اما خوب...به خاطره دختری نمیتونم برم.بچه گناه داره همون صبح تا ظهر بدونه من کلی اذیت میشه.چه زندگیه یکنواختی شده ها.هر روز یه برنامه مشخص بدونه هیچ تغییری.روزای تکراری.(ببین دوری از شوهر چه به روزم آورده).

من میرم بخوابم.اگه آقای همسر افتخار بدن و یه لحظه به بنده توجه کنن شاید یه کم با همسری اس ام اس بازی کنم.شایدم نه.حالا ببین ها یه فردا خونه هستم کلی کار ردیف شده که باید انجامشون بدم.یه خروار بادمجون رو باید پوست بگیرم و سرخ کنم و ایضا کدو.بعدشم بسته بندی و فریزر.ماهیچه برای دختری خریدم باید خورد کنم و بشورم و بسته کنم و ... از این دست کارهای خونه همیشه هست.

من حوصله ندارم یکی به داده من برسهههههههههههههههههههههههههههههههههههه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:32  توسط عسل خانوم | 

دختری شامش رو خوب خورد از آبگوشت خوشش اومده بود.بدون دردسر دهنه کوچولوش رو باز میکرد و برای هر لقمه کلی هیجان زده میشد.بعد از غذا یادم افتاد که داروهاش رو بهش ندادم.اول کلسیمش رو دادم بر عکسه همیشه خوردش البته نه راحت اما بالاخره...بعدش نوبت ویتامین آد بود دیگه دلش نمیخواست بخوره.به زور بهش دادم.به زور که یعنی هر چی سرش رو این طرف و اون طرف کرد من تسلیم نشدم.یه دفعه پرید توی گلوش و نفسش بند اومد برش گردوندم که بزنم پشتش.نفسش بالا نمی اومد ترسیدم محکم تر زدم بالا آورد هر چی خورده بود رو بالا آورد اما هنوز نفسش میرفت و می اومد.دست و پام رو گم کردم دوباره بالا آورد از بینی کوچولوش غذا میزد بیرون.روح از بدنم رفت انگار.یخ کردم.نفسش اومد اما نه خوب.هی قطع میشد.یه دفعه انگار با همه قدرتش هوا رو کشید توی ریه هاش و با فشار داد بیرون و با بلندترین صدای ممکن گریه کرد.بردمش حموم.چند دقیقه زیره آب گرم توی بغلم گرفتمش و پشتش رو ماساژ دادم ازش معذرت خواستم که به زور بهش دارو داده بودم.باهام قهر بود.نمی خندید.تنش رو شستم و نشوندمش توی وانش بهم خندید.دلم لرزید.پیچیدمش لای بزرگترین حوله خونه و آوردمش بیرون.باباش فرش رو تمیز کرده بود.دادمش بغل باباش و ولو شدم روی مبل.دست و پام از شوک ماجرا حسش رو از دست داده بود.از لای حوله از توی بغل باباش بهم میخندید انگار میگفت نگران نباش من هنوزم دوستت دارم.الان خوابیده.آروم و بی دردسر.دیگه هرگز تا آخر عمرم به کاری که خودش نخواد مجبورش نمیکنم.

 

گوشیم نوکیا ۶۳۰۰ هست.رنگشم نقره ای سفیده.ممونم همسری.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:44  توسط عسل خانوم | 

بالاخره با ۲ ساعت تمام دوندگی و با این و اون چونه زدن تونستم یه گواهی اشتغال به تحصیل بگیرم.صبح که نامه اولیه رو به راحتی از دانشگاه گرفتم گفتم آخ جون چه بی دردسر.فقط وقتی نامه رو بهم میدادن گفتن ببر اداره کل اونجا هم تایید کنن.منم با خودم گفتم یه امضاست دیگه اما نه جونم...ماجرایی بود خودش.اون نامه فقط یه درخواست بود و نامه اصلی رو تازه اینجا باید میگرفتم در واقع اداره کل هم اذیت نمیکنه اما خوب من هنوز پرونده اصلیم از دانشکده ارسال نشده به اینجا یعنی نه فقط ماله من ماله هیچ دانشجویه دیگه ای هم نرفته چون هنوز فایل ثبت نام بازه.اما با کلی بالا و پایین رفتن از طبقات درست شد و تونستم یه گواهی بگیرم که کارم رو راه میندازه البته مشکله دیگه ای هست اونم اینه که اصل مدارک رو که من برای ترجمه نیاز دارم موقع ثبت نام تحویل دانشگاه شده و دانشگاه هم اونا رو تا ماه آینده میفرسته اداره کل و بعدش با درخواست میشه فقط ۳ روز اونا رو گرفت و بعدش پس داد.من البته تمامه گواهی موقت ها رو دارم و تقریبا مطمئنم همون ها هم کاره منو راه خواهد انداخت به مامانم گفتم مدارکه قدیمی رو بگرده ببینه پیداشون میکنه یا نه؟

روزه دوم هم گذشت همه بچه ها با هم دوست شدیم و کلاس کلا جو خوبی داره و من راضی هستم خصوصا که خیالم هم بابت دختر کوچولوم  راحته.همسری هم راضیه شکر خدا.راستی همسری به مناسبت قبول شدنم برام یه گوشی خریده حالا امشب که دیدم چه جوریه میام و تعریف میکنم.

فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 19:0  توسط عسل خانوم | 

اول مهر( حالا دومش چه فرقی میکنه؟)چه احساسی به آدم میده؟من وقتی مدرسه میرفتم از اول مهر متنفر بودم به نظر من اصلا هم فصل شکفتن نبود و در زنگ مدرسه و شادی و خلاصه کله اون اراجیفی که توی اون شعر معروف آغاز سال نو فصل شکفتن است میگه.وقتی دانشگاه میرفتم زیاد برام فرقی نداشت چون من ترم تابستون هم میگرفتم و اینه که خیلی اومدنه ماهه مهر رو احساس نمیکردم اما امروز فرق داشت برام امروز شروع دوباره ای بود برام بعد از یه وقفه ۳ ساله یعنی دقیقا به زمانه سنی که از ازدواجم میگذره.همون احساسی رو داشتم که وقتی ماه آخر بارداریم میرفتم صدای قلب دخترم رو بشنوم.یه چیزی بین غرور و امید و حس تازه شدن.ساعت ۶ از خونه اومدم بیرون و دختری رو سپردم به باباش که ببرتش خونه مامانم و خودم با خیال راحت توی هوای صبحگاهی قدم زدم.از ترافیک نگم خیلی بهتره که واقعا سرسام آور بود و یه مقداری حالت خفقان رو تزریق میکرد توی رگهای آدما.نمیدونم این التهاب شهر به خاطره اول مهره و به زودی میخوابه یا نه؟

رسیدم دانشگاه و رفتم سره کلاس و حالش رو بردم تمیزی کلاسا با دانشگاه قبلی من قابل مقایسه نبود تازه مثلا من واحد تهران مرکز بودم.برخورد استاد هم خوب بود و چون درسی برای خوندن نبود استاد از بچه ها خواست خودشون رو معرفی کنن و بگن که چه طوری آلمانی رو یاد گرفتن تقریبا نصف بچه ها خودشون مدتها اونجا بودن و باقی هم بالاخره دستی از دور بر آتش داشتن حالا فعلا قراره هفته دیگه برای تعیین سطح کلاس یه امتحان بدیم تا بعدش ببینیم دنیا دسته کیه؟ساعت دوم هم استاد نداشتیم و من رفتم دنبال نامه گواهی اشتغال به تحصیل البته چون خطاب به سفارت نامه رو میخواستم خیلی سفت سخت گرفتن برای مهر و امضا و اینکه باید از ۱۰۰ جا مهر بشه و اتوماسیون و ...تا یه مقداریش انجام شد تا فردا ببینم میتونم نامه رو بگیرم یا نه بعدشم باید ببرم نامه رو اداره کل اونجا هم تایید بشه و باقی داستان.دیگه بعدش سریع اومدم خونه البته شاید سریع واژه درستی نباشه چون با وجود ترافیک سرعت لاکپشت از آدم خیلی بیشتره.رسیدم سره کوچه روحم داشت برای دیدن دخترکم پر میکشید مامان که در رو باز کرد و دخترکم با اون لبخند شیرینش توی بغل مامان اومد جلو احساس کردم که قلبم ریخت.بغلش کردم از دیدنم ذوق کرده بود با هم ناهار خوردیم و بعدش زدمش زیره بغلم و اومدیم خونه و هر دوتایی مثله سنگ خوابیدیم.یادم رفت بپرسم فردا با توجه به اینکه امشب احیاست برنامه شروع کلاسا چه طوریه؟حالا من همین طوری با برنامه همیشگی میرم یا هست یا نیست دیگه.خدا کنه کاره نامه فردا درست بشه و تکلیفم رو بدونم.راستی وقتی رفته بودم بخش آموزش برای گرفتن گواهی دانشجوهای جدید رو دیدم که از تجدید نظر سازمان سنجش رد شده بودن و اومده بودن ثبت نام.خوشحالم که سازمان سنجش به وعدش وفا کرد.

یه دوستی برام کامنت گذاشته و نوشته من نباید خودمو باهوش بدونم چون قبولی من فقط به خاطره نقص کاره سازمان سنجش بوده و بیچاره اون کسایی که ۱ سال درس خوندن ولی من فقط ۱ ماه خوندم و...

دوسته عزیز ممنونم که انقدری از وبلاگ منو خوندی و متوجه شدی که من فقط ۱ ماه درس خوندم ( چون فکر کنم حداقل باید یه ۳ یا ۴ تا پست خونده باشی تا متوجه کوتاه بودن مدت مطالعه من شده باشی)منم خیلی متاسفم بابت مشکلی که سازمان سنجش برای بچه هایی به وجود اورد که ۱ سال درس خونده بودن و رتبشون ۲ رقمی بوده و...من اصولا خیلی آدمی نیستم که به مهارتهام ببالم چون مهارتی که من دارم رو هم دیگری به راحتی با گذاشتن زمان کافی میتونه کسب کنه.من زبان آلمانی رو از بچگی یاد گرفتم و به لطف مدت کوتاهی که در آلمان بودم و ماهواره به جرات میتونم بگم که به این زبان نسبتا مسلطم و امیدوارم بدونی که بلد بودن زبانی که تو به عنوان زبان تخصصیت انتخاب میکنی و رشته مورد نظرت چقدر شانس قبولیت رو بالا میبره.دوست ندارم دلت رو بشکنم که اومدی اینجا و نظر دادی ولی خوب باید بدونی که من رتبم توی زیر گروهم ۶ بوده و اگه تو فکر میکنی رتبه ۶ نباید بره دانشگاه تهران من دیگه نمیدونم اون وقت چی بگم؟اگه انسان منصفی باشی و قصدت از گذاشتن اون کامنت برای من خالی کردن عصبانیتت نبوده باشه بعید میدونم که دوباره برام کامنت بگذاری اما مطمئنم که برای دیدنه اثر کلامت روی نوشته این دفعه من حتما بازم میای اینجا تا پست جدیده منو بخونی.امیدوارم دفعه بعد منصفانه تر در هر موردی قضاوت کنی چون منم مثله تو برای کسانی که قربانی اشتباه سازمان سنجش شدن متاسفم.در ضمن اگه بازم اومدی و تصمیم گرفتی برام کامنت بگذاری تبریک بابت رتبه ۱ رقمیم یادت نره.

انقدر حرف زدم یادم رفت از اولین روز شروع به کار همسری بگم.روزه خوبی بوده براش خودش که احساسه خوبی داره.فردا همسری و ۶ نفر  دیگه که به تازگی استخدام شدن مراسم افطار با مدیر عامل دعوت شدن و هفته دیگه هم یه توره ۲ روزه میرن به شهری که کارخونه اونجاست برای آشنایی بیستر با کار و ...

خدایا شکرت.چی بگم؟تو خودت میدونی که تا چه حد ازت ممنونم که به زندگیم سر و سامون دادی.ببین با یه حرکت سرانگشت تدبیر و رحمت تو چه طور زندگی من از این رو به اون رو شد؟ممنونم.تو عشق و امید و آرامش رو به ما برگردوندی.ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 21:30  توسط عسل خانوم | 

فردا باید برم دانشگاه.من میترسم.استرس دارم.انگار میخوام برم کلاس اول.هم خرکیفه گرفتم که دوباره به زندگیه اجتماعی برمیگردم هم یه جورایی دلم میخواد به همون روالی که تا حالا بوده توی پیله تنهاییم باشم.رک و راست اینه که خودمم نمیدونم چی میخوام.فقط اینکه صبح ساعت ۵ باید بیدار بشم که تا ۶ حاضر بشم و برم بیرون و بعدش همسری ساعت ۷ که میره بیرون دختری رو میبره خونه مامانم.خدا کنه دختری آروم بمونه.خدا کنه من به موقع برسم.خدا کنه روز اوله کاریه همسری خوب باشه.خدا کنه همه چیز خوب پیش بره.خدا کنه..خدا کنه..خدا کنه..یه عالمه آرزوی خوب.

دیشب رفتیم شام بیرون.خیلی خوش گذشت واقعا خیلی.شام رفتیم همون جایی که وقتی دوست بودیم گاهی میرفتیم.با دختری که وارد شدیم قلبم یه جوری شد.۴ سال پیش وقتی می اومدیم اونجا اصلا مطمئن نبودیم که روزی وصلمون ممکن بشه چه برسه به اینکه با دختر کوچولومون بیایم اونجا.دختری انقدر بلند بلند حرف زد که من و همسری حسابی سرخ شده بودیم.یه تیکه نون دادیم دستش در سوت ثانیه تبدیل به پودر نون شد بعدش یه تیکه مرغ دادیم دستش اونم شوت شد روی زمین.نیفتادهاااااااااااااااااا شوت شد.یه پسره جوونی هم بود با دوست دختره عنقش اومده بود شام بخوره میزه جلوی ما نشسته بودن از بدو ورود ما هی قربون صدقه دختری رفت.وقتی هم نشستیم هی برمیگشت و با دختری خوش و بش میکرد آخرش گفتم میخواید بغلش کنید؟گل از گلش شکفته شد.گفت منم یه بچه دارم البته بچه برادرمه و...و دختری رو با محبت بغل کرد دوست دخترش هم هی میگفت نکن.نگیرش.نق نق نق.پسره هم نامردی نکرد دختری داد بغله دختره.دختره ما هم لب برچید و با بغض زل زد به دختره.آخرش هم برگشت بغل من و یه عالمه دعاهای خوب خوب هم براش شد.اونا رفتن یه زنه با پسرش اومد جاشون نشست دختری هم توی بغل من بود و از سره شونه من داشت دنیا رو سیاحت میکرد شروع کرد با خانومه خوش و بش کردن و قهقه زدن و دستاش رو هم باز کرده بود و آماده بود بپره بغله زنه.منم دیگه هیچ خوشم نیومد یه دقیقه دخترمون رو دادیم بغله یه نفر حالا فکر میکنه بغله همه باید بره.اصلا به روی خودم نیاوردم و ندادمش بغله زنه.

امروز از صبح داریم میشوریم و می سابیم که خونه تمیز باشه واسه از فردا که من دیگه زیاد وقت ندارم برای نظافت و این چیزا.انقدر مشغول بودیم که غذا هیچی حاضر نکرده بودیم یه مقداری آلبالو پلو از دیروز مونده بود همون رو خوردیم برای شام هم که هیچی به هیچی یه دفعه دیدیم زنگ زدن و یه کاسه بزرگ آش برامون نذری آوردن خوردیم و دعاشون هم کردیم که چه به موقع به ما آش رسوندن.هنوز آشه توی شکممون جا به جا نشده بود که دوباره زنگ زدن و یه کاسه دیگه آش آوردن.خوب دستتون درد نکنه که نذر میکنید و نذری میدید زرشک پلو و چلو کباب هم غذاهای خوبی هستن برای نذر خیلی هم زود حاجت میدن.همین دیگه من برم کیف و کتابم رو  مرتب کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:39  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM