
![]() |
![]() |
|
|
فردا شب قراره با همسری و دختری بریم شام بیرون و یه جشن کوچیک خدا جون ممنونم.خوشبختیم رو میبینی؟من خوشحالم انقدر که حتی روزه عروسیم هم نبودم.ممنونم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:53 توسط عسل خانوم |
|
|
گره سه ساله زندگیم باز شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:25 توسط عسل خانوم |
|
|
دخترم
امروز ثبت نام دارم.دلم شور میزنه و استرس دارم.خنده داره.انگار باره اوله میرم دانشگاه.همون حسی رو دارم که ۶ سال پیش روز اول دانشگاه داشتم همچین از کناره دیوارها راه میرفتم که انگار اگه از وسط حیاط میرفتم بقیه دانشجوها منو میخوردن.ترم آخر اما دیگه صاحب دانشگاه بودم با بهترین دوستم چه آتیشها که نسوزوندیم.یادش به خیر.ساعت ۱ باید اونجا باشم البته تا ساعت ۴ هم میشه اما من از اون دسته آدم ها هستم که دوست دارم همه کارام رو اول وقت انجام بدم.( دخترم داره از ذوق مرگی
بعدا نوشت رفتم ثبت نام کردم.احساس عجیبی دارم آره بابا یه چیزی تو مایه های حسی که ندید بدید ها دارن اما از فضای دانشگاه و برخورد مسئولین بگم که عالی بود و به نسبت اونچه من توی دانشگاه آزاد تجربه کرده بودم تفاوت از زمین تا آسمان بود.دانشگاه نوساز و بزرگ بود و همه چیز خوب بود.سایت دانشگاه کاملا فعال بود( استفاده هم کردیم همسرم رو دوست دارم. رسیدیم خونه جنازه بودیم مامانم و دختری هم نبودن.ظاهرا انقدر دختری گریه کرده بوده که مامان برده بودتش سره کوچه توی مسیری که ما از اون ور میایم ما هم امروز از یه مسیر دیگه برگشتیم.مامان که زنگ زد قلبم پرپر زد برای در آغوش کشیدنه دخترم.اومدن بالا.بداخلاق سرش رو گذاشته بود روی شونه مامان تا صداش کردم خندید و قلبم رو به آتیش کشید بعدش مامان همه وجودم رو به آتیش کشید |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:34 توسط عسل خانوم |
|
|
امروز خونه هستم ولی فردا باز باید برم بیرون برای ثبت نام دانشگاه.این روزا عجیب احساس زنده بودن میکنم.دوباره میرم توی خیابون و هوای آلوده تهران رو نفس میکشم.از زمان شروع بارداریم تا حالا تقریبا از زندگی اجتماعی به دور بودم.پریشب برای اولین بار خودم رو اون طور که هستم پذیرفتم و رفتم تولد یکی از دوستان همسری برام کمی سخت بود مخصوصا که خواهره صاحب تولد و دوست دخترش خیلی ترکه ای بودن اما همه تلاشم رو کردم که به خودم مسلط باشم و نسبتا موفق بودم البته یه جاهایی از خط داشتم میزدم بیرون اما شکر خدا تونستم خودم رو مهار کنم.دختری هم بد نبود و کمی خوابید و کمی بازی کرد ولی آخراش حسابی خوابش می اومد و ما هم کم کم میخواستیم بریم و نمیشد دیگه بخوابونمش اینه که هی جیغ میزد و گریه میکرد اما شب خوبی بود.خوشحالم که دارم بازم فعالیت و روابط اجتماعیم رو از سر میگیرم اما دلم هنوز پی دختریه.چی کارش کنم ؟ کجا بگذارمش؟به کی اعتماد کنم و شیشه عمرم رو بدم دستش؟فقط به مامانم اعتماد دارم اونم میگه من نگه نمیدارم البته میفهممش که دلش از گریه های دختری خون میشه اما خوب اگه همه تحمل کنیم بعد ۲ هفته عادت میکنه.نمیدونم چی کار کنم.فردا که برم ثبت نام و برنامه کلاسیم رو بگیرم همه چیز معلوم میشه.شاید فرجی شد. دیشب با هزار تا امید و آرزو نودل رو پختم.ای بابا من هر وقت میخوام خیلی برای یه غذا از خودم مایه بزارم گند میزنم به غذا و میره پی کارش.انقدر مواد درست کرده بودم و عینه ابله ها همش رو ریختم روی نودل که...مقدار موادم به رشته به جرات میتونم بگم ۵ به ۱ بود دیگه خودتون حساب کنید حیف رشته به اون خوشمزگی من و همسری نصفش رو خام خام خوردیم مزه پفک هندی میداد اساسی.همسری برای اینکه دله من نشکنه یه خورده خورد و بعدش دید بهتره از این به بعد خیلی گشنمه گشنمه نکنه وگرنه من تصمیم میگیرم سنگ تموم بگذارم و گند میزنم به هر چی پیشینه خوب که در آشپزی امروز همسری داره میره یه جایی برای کار مصاحبه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:24 توسط عسل خانوم |
|
|
بالاخره رفتم و اصل مدرک لیسانسم رو گرفتم اومدیم بیرون با همسری گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟گفتیم به یاده روزای دوستی بریم هایلند.یه سوسیسی چیزی بخریم بریم خونه.رفتیم آرژانتین.هایلند هم هایلند قدیم.بیشتر جنساش ایرانی شده بود و اصلا فروشگاه حسابی لخت بود.نه سوسیسی و نه پنیری.همش ماکارونی اونم نصفش ایرانی با شکلات.حالا بی انصافی هم نکنم اما خداییش خیلی کیفیتش پایین اومده بود.ما هم دو بسته نودل خریدیم و یه بسته ماکارونی ایتالیایی.توی سایت مطبخ خاله خانوم یه چیزی یاد داده با نودل اونو میخوام درست کنم.رسیدیم خونه دیدم مامانم دختری به بغل دمه در ایستاده.ظاهرا از لحظه خروج ما از خونه دختری مامان رو استاد کرده بوده.میخوام بنویسم هاااااااااااااا اما همسری داره مداحی میکنه با این مضمون که دختری پدرت از گرسنگی شهید شد برم به شکم آقامون اینا برسم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:56 توسط عسل خانوم |
|
|
این روزا دائم در حاله دویدن بعدش راه افتادیم بریم یه جا پیدا کنیم که از مدارک اسکن بگیرم چون دانشگاه تهران قانونش اینه که اول باید به صورت اینترنتی ثبت نام بشه بعد رفتیم پست برای ارسال تاییدیه تحصیلی و درخواست کارت ملی و بعدش اداره گذرنامه و ...انقدر راه رفته بودیم ماهیچه های پام درد گرفته بود اما دختری خیلی خانوم بود و در نهایت همکاری توی کالسکش نشسته بود و فقط گاهی نق میزد که بغلم کنید ما هم بغلش میکردیم و ۵ دقیقه بعد دوباره می نشست توی کالسکش یه شیشه هم شیر خشک براش برده بودم خیلی کمکم کرد و باعث شد دختری ۴ ساعت بیرون دوام بیاره.خلاصه دیروز کلی کار انجام دادیم ولی هنوز هم کلی مونده اما بعدش دیگه کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه بشنیم زل بزنیم به تلفن ببینیم خاله جانم کی خبر میده که با درخواست تحصیل من موافقت شده یا نه؟ دیروز صبح که میخواستیم از خونه بریم بیرون ماهیچه گذاشتم بپزه که وقتی برمی گردیم غذا داشته باشیم اومدیم خونه دیدم آب غذا سر رفته و گاز به گند گشیده شده.امروز هم کلی کار انتظارم رو میکشه چون فردا باز علاف کوچه خیابونم خونه رو باید تمییز کنم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:13 توسط عسل خانوم |
|
|
دیروز رفتیم شهر دوران دانشجویی همسری.یه شهره نسبتا کویری توی تراس اون خونه زیبا و باشکوه ایستاده بودم و انگار روحه همه اون کسایی که سالها پیش اونجا زندگی میکردن توی بدنم حلول کرده بود و دلم می خواست همه بدنم تجزیه بشه و سلول سلوله بدنم توی اون خونه درندشت پخش بشه.سردابش.اتاقای تو در توش.پنجره های مشبکش.شیشه های رنگیش همه و همه هنر اصیل ایرانی رو به رخ من میکشید.وسط حیاطش یه حوض کم عمق ولی خیلی بزرگ بود.آخ که زبونم قاصره از بیان اون همه زیبایی و معماریه شگفت انگیز.نمیدونم خاصیت روزای قشنگ عاشقیه یا تاریخ عمیق ما که اون مسافرت یکروزه رو برای من تبدیل به زیباترین خاطره عمرم کرد.دلم میخواست دیروز هم بریم اما وجوده دختری دست و پامون رو بسته بود.این اولین سفر دختر کوچولوی ما بود که خیلی سخت بود اما به مراتب بهتر از تصور من بود.سره راهمون بین قم و تهران یه استراحتگاه خیلی شیک هست به اسم آفتاب و مهتاب که ما صبحونه رو اونجا خوردیم.فوق العاده گرون بود اما خیلی تمیز بود و واقعا خوشایند بود که می دیدم وسط راه یه همچین جایی هست مثله یه مروارید میدرخشید بسکه تمیز و شیک بود قیمتای بالاش هم باعث شده بود که هر کسی اونجا نیاد اینه که محیط خیلی آرومه.البته خیلی بد و خودخواهانه هست حرفه من اما خوب متاسفانه حقیقته که قیمت بالا باعث شده محیط گزینش شده باشه.چندین نوع خوراکی و نوشیدنی به صورت سرو سرویس گذاشته شده بود هم گرم و هم سرد.ما برای دختری هم صبحونه گرفتیم که خانوم مثله شاهزاده ها نشست توی کریرش و همش رو خورد البته از هر کدوم یه خورده.۱ تخم مرغ آبپز+ ۱ خرما +پنیر پرورده و مربای هویج.هزینه صبحونه ۳ نفر شد ۱۴۵۰۰ تومن.البته اعتراف میکنم که کمی زورم اومد از پولش.اما در عوض دستشوییش به پوله غذاش میارزید فکر نمیکنم دستشویی دربار ملکه انگلیس هم به بزرگی و شیکی و مدرنی دستشویی اینجا باشه.بگذریم. داشتیم برمیگشتیم که همسری محکم کوبید روی پیشونیش و گفت که کارت سوخت رو صبح توی پمپ بنزین جا گذاشته.مسافرت کوفتم شد همش فکر میکردم اگه کارت گم شده باشه جواب بابا رو چی بدم؟خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی به همسری نگم و استرسش رو بیشتر نکنم اما وقتی رسیدیم تهران و رفتیم پمپ بنزین و گفتن فردا صبح باید بیایم و سوال کنیم دنیا روی سرم خراب شد و حرفای بدی به همسرم زدم الان که فکرش رو میکنم از خودم بدم میاد که دله بیچاره رو چقدر با زخم زبونام شکستم.خدا منو ببخشه اما دسته خودم نبود.همش فکر میکردم جواب بابا رو چی بد آخه ۴۰۰ لیتر توی کارتش بود و اگه گم میشد...وقتی عصبانی میشم باید بتونم خودم رو کنترل کنم آخه گم شدن کارت بنزین چه ربطی به خانواده همسری داشت.همسری میدونم اینجا رو میخونی منو ببخش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:18 توسط عسل خانوم |
|
|
باید خوشحال باشم اما نیستم قرار بود نتایج جمعه بعد از ظهر بیاد و منم حسابی کفری بودم روزه قبلش دختری رو برده بودم برای چکاپ ماهانه و دکترش شک کرد به اینکه دختری کمبوده کلسیم داشته باشه عکس از مچ دستش نوشت و من و همسری رفتیم که دختری رو ببریم رادیولوژی و باید دوباره عکس رو میاوردیم که دکترش ببینه اگه بدونید دختری موقع عکس انداختن چه طوری من و باباش و خانم عکاس باشی رو فیلم کرده بود.دمر خوابیده بود و داشت زور میزد که صفحه ای رو که مچش رو روی اون گذاشته بودن که عکس بگیرن بخوره باباش گرفته بودش که تغییر حالت نده منم داشتم براش دسته کلید تکون میدادم که حواسش پرت بشه و یه لحظه ثابت بمونه.عکس نشون داد که دختری مبتلا به راشیتیسم بوده و بر اثر آفتاب خوردگی و عوامل دیگه درمان شده اما به هر حال رشد استخوانیش عقب افتاده و باید آمپول بزنه و شربت کلسیم بخوره و هر روز نیم ساعتی توی آفتاب باشه فردا داریم میریم شهری که همسری توش دانشجو بوده تا مدرک لیسانس همسری رو بگیریم.همین دیگه فعلا بای بای.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:9 توسط عسل خانوم |
|
|
خبرای خوب زیاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:55 توسط عسل خانوم |
|
|
این روزا حال چندان خوبی ندارم حوصله نوشتن هم ندارم.خونه حسابی بمب خورده اما دلم نمیخواد جمعش کنم.همش انگار منتظرم که یه اتفاقی بیفته که نمیدونم چیه؟خیلی منتظر اعلام نتایج کنکور هستم تا کارای مهاجرتمون رو شروع کنم.نتیجه دانشگاه آزاد امروز اومد اما من اصلا شرکت نکرده بودم حالا باید تا جمعه صبر کنم.اونم تا جمعه بعد از ظهر.میمیرن درست خبر بدن چند روزه میخوام دختری رو از شیر بگیرم و ببندمش به شیر خشک که بتونم رژیم بگیرم و این دنبه ها رو آب کنم اما نمیدونم چرا نمیخوره همچنان شیر خودم رو میخواد و تا شیشه رو میبینه همچین لباش رو چفت میکنه که انگار قراره زهر بخوره.منم چند روزی بود رژیم گرفته بودم شیرم شده قطره قطره دختری هم که شیر خشک نمیخوره شیرم که داره خشک میشه حالا همه با هم بگردیم پیدا کنیم پرتقال فروش را. صبحی در خونمون رو زدن.زنگه در ما خیلی صداش گوشخراشه اینه که همه در میزنن یعنی فقط غریبه ها که این موضوع رو نمیدونن زنگ میزنن.من اگه از قبل منتظر کسی نباشم و یا بدونم مثلا همسایه هست و کسه خاصی نیست اصلا به روی خودم نمیارم و در رو باز نمیکنم چون همیشه لباسم یه جوریه که نمیشه باهاش برم جلوی غریبه حتی اگه زن باشه( ای بابا چهار دیواری اختیاری).حالا صبح دیدم یکی داره در میزنه نه زنگ هاااااااااااااااااا داره در میزنه.محکم می کوبید به در.منم نمیتونستم به رو نیارم چون صدای تلویزیون بلند بود و خب معلوم بود یکی توی خونه هست.از چشمی نگاه کردم.چراغ راهرو خاموش بود و من فقط هاله ای از یه زنه ریز نقش سر تا پا سفید پوش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:47 توسط عسل خانوم |
|
|
بابام صبح دختری خیلی خوابش می اومد.هی چشمش رو می مالید اما تا بابا بود نمیخواست تسلیم خواب بشه و بخوابه.بابا که رفت بردم خوابوندمش.انقدر خسته بود که اصلا تقلا نکرد و زود خوابید.ده دقیقه بعد زنگ زدن.از پای آیفن میپرسم کیه؟میگه از شهرداری اومدم.قبض برق و تلفن رو بیارید دمه در.(بسم الله این دیگه چه صیغه ایه؟)حالا همسری هم قبض ها رو برده بود پرداخت کنه.میگم قبضا خونه نیست.آقاهه فکر کرد لابد تنبلیم میاد میگه من میرم دوباره میام(نه خدایی مشکوک نبود؟)15 دقیقه بعد دوباره زنگ زد.دختری هم از صدای زنگ در بیدار شد دیشب به دختری سرلاک میدادم اونم داشت به من کمک میکرد و در امر خوردن حسابی همکاری میکرد انقدر که به ازای هر یه قاشقی که من بهش میدادم خودش یه مشت برمیداشت ومیمالید به صورتش انقدری که صورتش کاملا سرلاکی شده بود انگار ماسک زده باشه.غذاش که تموم شده بردم صورتش رو شستم ولی یه تیکه توی ابروش از زیره دستم در رفته بود حالا سرلاکی هم نبود ها یه کم نوچ بود.بعدش بردم خوابوندمش وقتی خوابید همسری اومد پیشمون.همین طور که دوتایی داشتیم با غرور و افتخار به شاهکارمون نگاه میکردیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:29 توسط عسل خانوم |
|
|
دختر کوچولوی بعدا میام ادامش می نویسم الان کار دارم باید برم.پدربزرگ |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:0 توسط عسل خانوم |
|
|
روزا دارن روی یه ریتم خیلی کند حرکت می کنن.نمیدونم منتظر چی هستم؟نمیدونم رفتن از ایران کاره درستیه یا نه؟نمیدونم ناهار چی بپزم؟دلم میخواد هیچ کاری نکنم.به هیچی فکر نکنم.جوابهای کنکور تا ۲۰ روزه دیگه میاد و بعد تازه بدو بدوها شروع میشه.بازم خوبیش اینه که حداقل اون موقع میفهمیم کجای کاریم.این همسری من دیشب رسما تمامه توصیه های پزشک اطفال صبح همین طور که داشتم فرنی دختری رو بهش میدادم داشتم آهنگ نازنین من رضایا رو گوش میکردم.همین طوری هی ادا در میآوردم و شعر رو با خواننده خطاب به دختری میخوندم و تازه به جای کلمه نازنین من اسمه دختری رو میگذاشتم.همسری هم خواب بود.یه دفعه با خودم گفتم ببین تو رو خدا اگه الان با همسری دوست بودیم برای اون میخوندم....همسری همسری همسریه من ...دل بی تو میمیره....تن سردم تازه داره با تو جون میگیره....همسری همسری همسریه من مثله تو کی دیگه....میتونه بهم نشون بده که زندگی شیرینه؟ دلم یه لحظه برای همسری سوخت آخه از وقتی دختری اومده فسقل بچه |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم شهریور 1387ساعت 9:24 توسط عسل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|