تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

فردا شب قراره با همسری و دختری بریم شام بیرون و یه جشن کوچیک ۳ نفره بگیریم.سه شنبه ۲ مهر برای ما شروع جدیدیه.ما به خاطره لطفی که خدا یکباره به زندگی ما سرازیر کرد تا همیشه قدردان هستیم.خدا میدونه اگه همین طور پیش میرفت تا کی من و همسری با هم میموندیم عشقمون داشت زیره باره مشکلات عدیده مالیمون له میشد.آره ما مشکلی نداشتیم چون پدره من و گهگاهی پدر همسری زندگی ما رو تامین میکردن ولی من خسته شده بودم دیگه اینطوری نمیخواستم ادامه بدم حاضر بودم جدا بشم اما دیگه از پدرم خرج زندگیم رو نگیرم.همسری کار میکرد اما گیره یه آدم فلان فلان شده افتاده بود که از سادگی و صداقت و وجدان کاری همسری نهایت سواستفاده رو کرد و در ازای ۱۰ ماه کارکرد همسری فقط یک چهارم حقه همسری رو بهش داد و همسری هم که نه قراردادی داشت و نه چیزی مجبور بود چیزی نگه.توی روزای بیماری دختری یکبار این به ظاهر مرد به همسری نگفت آیا پول لازم داری یا نه برعکس زنگ میزد و با طلبکاری میگفت کارا مونده و چرا نمیای؟همسری بارها رزومه فرستاد به جاهای مختلف اما خبری نبود تا اینکه بابام به یکی از سربازهای سابقش که حالا برای خودش توی یه شرکت معروف کسی بود گفت و اونم البته ناز کرد ولی روی بابا رو زمین ننداخت و گره سه ساله زندگی ما باز شد.البته تقریبا ۲ سالش رو همسری سرباز بود و پدره من موقع ازدواج ما قبول کرد که پول تو جیبی منو که کم هم نبود همچنان به من بده تا وقتی سربازی همسری تموم بشه و همون پول خرجی زندگی ما بود.پدر همسری هم هر چند ماه یکبار یه خرده کمکی میکرد اما من میخواستم خودمون پول دربیاریم نمیخواستم جیره خوار کسه دیگه ای باشیم.خسته شده بودیم.عشقمون به باد میرفت.من همسری رو بی عرضه میدیدم و همسری منو خودخواه و عصبی.دائم در جنگ و کشمکش.دختری تنها بهانه معصومانمون بود برای ادامه راه.چون هیچ کدوم حاضر نبودیم در صورت جدایی حضانت رو به اون یکی بسپاره.به هر حال انگار خدا دید دوران آزمایش ما تموم شده.نمیدونم قبول شدیم یا نه؟نمیدونم تونستیم اثبات کنیم که واقعا عاشقه هم بودیم یا نه؟نمیدونم دله خدا برای آینده دختری لرزید یا برای عشق و روزای ۱۹ سالگی من و ۲۱ سالگی همسری؟ولی یه دفعه همه چیز از این رو به اون رو شد.پذیرفته شدن من در بهترین دانشگاه کشور اونم در ازای فقط ۱ ماه درس خوندن که درهای مهاجرت رو به رومون باز کرد و بلافاصله بعد از اون استخدام همسری در یه جای خوب و معتبر که آرامش رو در مدت باقیمونده به ما هدیه کرد.خدایا شکرت که روزهای سخت ما رو تموم کردی.خدا رو شکر که در حالیکه زندگیه ما به مویی بند شده بود و هر لحظه آماده گسستن بودیم ما رو به طناب محکم رحمتت متصل کردی.خدایا تو رو سپاس میگم به خاطره اینکه پدر و مادری به من دادی که با وجوده مخالفت شدیدشون موقع ازدواجه من ۳ سال باره زندگیه منو به دوش کشیدن تا زندگیه ما پایدار بمونه.خدایا چه طوری تو رو سپاس بگم که در حالیکه داشتم به رفتن فکر میکردم زندگیم رو نجات دادی.آره توی این مدت خوب یاد گرفتم که پول خوشبختی نمیاره اما نبودنش بدبختی میاره و یاد گرفتم حتی اگه کسی بهت پول بده و بی منت هم که باشه آدم استقلال میخواد و دسترنج خودشو میخواد.(میشه یه نفرین هم بکنم؟خدایا اون صاحب کار بی وجدان همسری رو به تو واگذار کردم همیشه همسری رو اضافه کاری نگه داشت و آخر هم ۶ ماه حقوق به همسری نداد.به  تو واگذارش کردم به زمین بزنش فقط بی زحمت وقتی زدیش زمین منم خبر کن که ببینم و دلم خنک بشه)(آهان خدا جونم میشه یه دعای خارج از برنامه هم بکنم؟میشه متابولیسم بدنه منو دستکاری کنی که ماهی ۱۰ کیلو وزن کم کنم؟این شکم آویزون رو خودت به صورت شکمی در بیار که بهار ۸۶ بود.الهی آمینننننننننننننننننننننننننن.)

خدا جون ممنونم.خوشبختیم رو میبینی؟من خوشحالم انقدر که حتی روزه عروسیم هم نبودم.ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:53  توسط عسل خانوم | 

گره سه ساله زندگیم باز شد  .خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شکرت.( نخیر با خانواده همسری آشتی نکردیم.گفتم گره باز شد نگفتم گره افتاد توی زندگیمون که)همسری توی یه شرکت لوازم خانگی معروف استخدام شد.بیمه و مزایا و اضافه کاری و همه چیز.با تشکر از بند پ و بابا جونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:25  توسط عسل خانوم | 
دخترمBaby Girl از اون سرتق هاست که دومی نداره البته مامانم معتقده این خودش دومیه و اولی خوده بنده بودم.صبح صبحونش رو نخورد.بینیش رو هم نگذاشت تمیز کنم الان هم از میز تلویزیون آویزیونه و قصد کرده حتما رسیور رو بکشه از توی طبقه پایین و یه زبون بزنه ببینه چه مزه ای داره.از روزی که سینه خیز رفتن رو یاد گرفته و البته الان دیگه حسابی هم ماهر شده یه دقیقه یه جا بند نمیشه.من هم خیلی مامانه سخت گیری نیستم.میشینم کنار و نگاهش میکنم که اتفاقی براش نیوفته اما میگذارم همه جا بره فقط وقتی میره سمت کالسکش و با اشتیاق تصمیم میگیره چرخاش رو مزه مزه کنه مجبور میشم اقدام کنم.الان نشوندمش توی روروئکش که یه ثانیه آروم بگیره.دستش مونده روی یکی از دکمه های سینی جلوی روروئکش داره همین طور آهنگ میزنه.بچم ذوق کرده چه جورررررررررررررررررررررر.هنوز پاش درست به زمین نمیرسه و البته کاربرد این وسیله رو هم نمیدونه.عیبی نداره اینم مثله چیزای دیگه کم کم یاد میگیره.

امروز ثبت نام دارم.دلم شور میزنه و استرس دارم.خنده داره.انگار باره اوله میرم دانشگاه.همون حسی رو دارم که ۶ سال پیش روز اول دانشگاه داشتم همچین از کناره دیوارها راه میرفتم که انگار اگه از وسط حیاط میرفتم بقیه دانشجوها منو میخوردن.ترم آخر اما دیگه صاحب دانشگاه بودم با بهترین دوستم چه آتیشها که نسوزوندیم.یادش به خیر.ساعت ۱ باید اونجا باشم البته تا ساعت ۴ هم میشه اما من از اون دسته آدم ها هستم که دوست دارم همه کارام رو اول وقت انجام بدم.( دخترم داره از ذوق مرگی دیوونه میشه هنوز دستش روی اون دکمه مونده)

 

بعدا نوشت

رفتم ثبت نام کردم.احساس عجیبی دارم آره بابا یه چیزی تو مایه های حسی که ندید بدید ها دارن.بابا دانشگاه سراسریه دیگه.بزن زنگو.اما راستش وقتی این حس شادمانیهYah کودکانه میگذره یه عالمه حس عجیب و غریب یه دفعه سرازیر میشن توی مغزم.همه بچه ها متولد سالهای ۶۸ و ۶۹ بودن و من ۶۳ هستم.نمیدونم چه حسیه مامان بزرگ بچه های کلاس بودن؟همه به زبان آلمانی مسلط هستن خوب البته منم هستم ولی خوب یه جورایی میترسم.کلاسا هر روزه هفته هست به جز پنجشنبه و جمعه ها و محله تشکیلش هم انتهای امیرآباده که به من خیلی خیلی خیلی و بازم تاکید میکنم خیلی دوره.دختری هم امروز مامانم رو رسما استاد کرده بود و مامانم با عصبانیت هر چه تمام تر گفت که دختری بیخ ریش صاحبش.البته میدونم که وظیفه مامان نیست و کاره من کاره خلاف عادته که با یه بچه ۷ ماهه راه افتادم دوباره برم دانشگاه.نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم؟به هیچ وجه به مهد و پرستار فکر نمیکنم تنها گزینه مامانه و یا اینکه انصراف بدم.کسی نیست یه راهی جلوی پام بگذاره؟

اما از فضای دانشگاه و برخورد مسئولین بگم که عالی بود و به نسبت اونچه من توی دانشگاه آزاد تجربه کرده بودم تفاوت از زمین تا آسمان بود.دانشگاه نوساز و بزرگ بود و همه چیز خوب بود.سایت دانشگاه کاملا فعال بود( استفاده هم کردیمComputer)این در حالیه که ما توی دانشگاهمون یه اتاق به اسمه سایت داشتیم که به قدرت خدا در طی ۴ سال تحصیلمون هرگز درش رو باز ندیدیم.یه قرآن هم بهمون در انتهای روند ثبت نام هدیه دادن و یه کارت دعوت به صرف افطار برای ورودیهای جدید و یه برگه که به ما این امکان رو میده یه معاینه کامل به منظور تعیین سلامتمون به صورت رایگان داشته باشیم.یه جورایی متاسفام که دانشگاه آزاد با اون در آمد هنگفتش هرگز به خواب هم نمیبینه این کارها رو برای دانشجوهاش بکنه.کاش توی روزای داغ ۱۸ سالگیم بیشتر درس میخوندم و عمرم رو توی دانشگاه آزاد هدر نمیدادم الان هم مدرکم معتبرتر بود و هم کلی پول توی جیب بابام پس انداز شده بود.همسری هم که امروز تمامه مدت با من بود همین نظر رو در مورد خودش داشت که ای کاش اون روزا درس رو جدی تر میگرفته.

همسرم رو دوست دارم.Heart Smileهمیشه دوستش داشتمHeart Smile.وقتی تحسینم میکنه.وقتی به دختری میگه باید به من افتخار کنه.وقتی منو نوازش میکنه من رو تبدیل به خوشبخت ترین میکنه.خودش هم میدونه تنها مشکله بین ما چیه؟همیشه همین یه عامل بین ما اختلاف انداخته بین مایی که ازدواج عاشقانمون تا مدتها نقل مجلس همه بود.خدا کنه این مشکل هم حل بشه و ما حداقل قبل از رفتمون از ایران ۱ سال با دله خوش زندگیه مشترکمون رو تجربه کنیم.بی هیچ استرسی.همسر عزیزم به خاطره همیشه همراه بودنت ممنونم.کدوم مردی مثل تو پل میشه که همسرش از روش عبور کنه؟عشقم رو میفهمی؟گرماش رو حس میکنی؟هنوزم قدر اولین باری که توی چیتگر از دوچرخه افتادم زمین و عاشقت شدم دوستت دارم.

رسیدیم خونه جنازه بودیم مامانم و دختری هم نبودن.ظاهرا انقدر دختری گریه کرده بوده که مامان برده بودتش سره کوچه توی مسیری که ما از اون ور میایم ما هم امروز از یه مسیر دیگه برگشتیم.مامان که زنگ زد قلبم پرپر زد برای در آغوش کشیدنه دخترم.اومدن بالا.بداخلاق سرش رو گذاشته بود روی شونه مامان تا صداش کردم خندید و قلبم رو به آتیش کشید بعدش مامان همه وجودم رو به آتیش کشید و کلی فحشم داد که آخه الان چه وقته درس خوندنهReading a Book با یه بچه کوچیکBaby Girl که انقدر به تو وابسته هست؟تایم گرفتیم دقیقا ۱ساعت و ۲۰ دقیقه توی راهیم حالا کمی بیشتر و کمی کمتر هر روز هم ۴ ساعت کلاسه.صبح باید ساعت ۶ از خونه برم بیرون تا ۸ سره کلاس باشم اینش مهم نیست من همیشه سحر خیز بودم اما دخترم رو چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:34  توسط عسل خانوم | 

امروز خونه هستم ولی فردا باز باید برم بیرون برای ثبت نام دانشگاه.این روزا عجیب احساس زنده بودن میکنم.دوباره میرم توی خیابون و هوای آلوده تهران رو نفس میکشم.از زمان شروع بارداریم تا حالا تقریبا از زندگی اجتماعی به دور بودم.پریشب برای اولین بار خودم رو اون طور که هستم پذیرفتم و رفتم تولد یکی از دوستان همسری برام کمی سخت بود مخصوصا که خواهره صاحب تولد و دوست دخترش خیلی ترکه ای بودن اما همه تلاشم رو کردم که به خودم مسلط باشم و نسبتا موفق بودم البته یه جاهایی از خط داشتم میزدم بیرون اما شکر خدا تونستم خودم رو مهار کنم.دختری هم بد نبود و کمی خوابید و کمی بازی کرد ولی آخراش حسابی خوابش می اومد و ما هم کم کم میخواستیم بریم و نمیشد دیگه بخوابونمش اینه که هی جیغ میزد و گریه میکرد اما شب خوبی بود.خوشحالم که دارم بازم فعالیت و روابط اجتماعیم رو از سر میگیرم اما دلم هنوز پی دختریه.چی کارش کنم ؟ کجا بگذارمش؟به کی اعتماد کنم و شیشه عمرم رو بدم دستش؟فقط به مامانم اعتماد دارم اونم میگه من نگه نمیدارم البته میفهممش که دلش از گریه های دختری خون میشه اما خوب اگه همه تحمل کنیم بعد ۲ هفته عادت میکنه.نمیدونم چی کار کنم.فردا که برم ثبت نام و برنامه کلاسیم رو بگیرم همه چیز معلوم میشه.شاید فرجی شد.

دیشب با هزار تا امید و آرزو نودل رو پختم.ای بابا من هر وقت میخوام خیلی برای یه غذا از خودم مایه بزارم گند میزنم به غذا و میره پی کارش.انقدر مواد درست کرده بودم و عینه ابله ها همش رو ریختم روی نودل که...مقدار موادم به رشته به جرات میتونم بگم ۵ به ۱ بود دیگه خودتون حساب کنید حیف رشته به اون خوشمزگی من و همسری نصفش رو خام خام خوردیم مزه پفک هندی میداد اساسی.همسری برای اینکه دله من نشکنه یه خورده خورد و بعدش دید بهتره از این به بعد خیلی گشنمه گشنمه نکنه وگرنه من تصمیم میگیرم سنگ تموم بگذارم و گند میزنم به هر چی پیشینه خوب که در آشپزی از خودم به جا گذاشتم.

امروز همسری داره میره یه جایی برای کار مصاحبه کنه خدا کنه درست بشه و بیکاری تموم بشه درسته که این چند روز همش بدو بدو داشتیم و بیکار نبودیم اما دیروز توی راه میگفت خسته شدم از بس توی خونه بودم.نمیدونم والا شاید خدا دلش به رحم بیاد و همسری بتونه کار پیدا کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط عسل خانوم | 

بالاخره رفتم و اصل مدرک لیسانسم رو گرفتم.مبارکم باشه بعد از ۲سال و نیم.تقاضای ریز نمراتم رو هم دادم.متصدیش میپرسه برای چی میخوای؟اصلا برای هر چی میخوام شما وظیفت اینه که ریز نمره بدی چی کار داری برای چی میخوام؟۴۵۰۰ تومن هم پولش رو دادم که البته ۱ ماه دیگه حاضر میشه( این همسری هم نشسته هی میگه چایی شیرین بده چایی شیرین بده.انقدر لجم میگیره ازش.ما تازه که ازدواج کرده بودیم همسری خیلی فرز بود چون دوران دانشجویی هم شهرستان بود خودش همه کاراش رو میکرد اما الان انقدر تنبل شده که چیزی نمونده موقع غذا خوردن دهنش رو باز کنه بگه بذار توی دهنم من دیگه به زحمت نیفتم)بعدش دوباره عازم سازمان سنجش شدیم برای گرفتن گواهی قبولی با خودمون هم فکر کردیم الان ۱ هفته گذشته و حتما دیگه آبها از آسیاب افتاده اما زهی خیال باطل اوضاع بدتر بود که بهتر نبود هنوزم توی سالن آدم روی آدم موج میزد و هنوزم متصدی های بخش های مختلف قدر غاز نمیفهمیدن.رفتیم دایره صدور گواهی هر چی به یارو میگیم میگه من نمیدونم آخرش همسری میگه ببخشید پس شما اینجا چی کاره هستید؟میگه من اصلا ماله اینجا نیستم من کارمندم اینجا شلوغه منو گذاشتن اینجا.( جا داره همین جا از سازمان سنجش به خاطره حس عمیق همکاری و مسئولیت تشکر کنم)آخرش فرستادنمون دبیرخونه درخواستمون رو گرفتن و گفتن ۱ ماه دیگه سر بزنید.( بله دیگه)اما بگم از این اقدام عجیب سازمان سنجش که قراره دوباره انتخاب رشته صورت بگیره که رسما به حق چیزای نشنیده صدا و سیما هم با این شلوغ کردن قضیه کاری کرده کارستون.من میفهمم که حق خیلی ها ضایع شده خیلی هم متاسفم و خوشحالم که سازمان سنجش داره اشتباهش رو جبران میکنه اما این شلوغ کاری تلویزیون باعث شده هر کی دلش میخواد تفریح کنه بیاد شکایت بنویسه به قوله همسری تیریه در تاریکی.توی صف دبیرخونه منتظر بودیم که نامه رو تحویل بدیم دوتا دختر خندان و بشاشHippieHippie  هم کناره ما در حاله گل گفتن و گل شنیدن توی صف بودن دقیقا عینه این پیرزنها که دارن رد میشن میبینن یه جا مردم صف کشیدن می پرسن ننه اینجا چی میدن؟بعد بدونه اینکه منتظر جواب بمونن میان توی صف.به خدا این دخترها هم همین طور بودن.توی دلم گفتم مرسی روحیه ببین حقشون خورده شده چه میخندن.پرسیدم خانوم شما رتبتون چند شده؟میگه من ۲۵۰۰۰ دوستم ۲۳۰۰۰ Gemini.واقعا نباید به این همه درس خوندن آفرین گفت؟این همه اعتماد به نفس رو نباید تحسین کرد؟با این رتبه چه توقعی از خودش داشته؟

اومدیم بیرون با همسری گفتیم چه کنیم چه نکنیم؟گفتیم به یاده روزای دوستی بریم هایلند.یه سوسیسی چیزی بخریم بریم خونه.رفتیم آرژانتین.هایلند هم هایلند قدیم.بیشتر جنساش ایرانی شده بود و اصلا فروشگاه حسابی لخت بود.نه سوسیسی و نه پنیری.همش ماکارونی اونم نصفش ایرانی با شکلات.حالا بی انصافی هم نکنم اما خداییش خیلی کیفیتش پایین اومده بود.ما هم دو بسته نودل خریدیم و یه بسته ماکارونی ایتالیایی.توی سایت مطبخ خاله خانوم یه چیزی یاد داده با نودل اونو میخوام درست کنم.رسیدیم خونه دیدم مامانم دختری به بغل دمه در ایستاده.ظاهرا از لحظه خروج ما از خونه دختری مامان رو استاد کرده بوده.میخوام بنویسم هاااااااااااااا اما همسری داره مداحی میکنه با این مضمون که دختری پدرت از گرسنگی شهید شد برم به شکم آقامون اینا برسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 19:56  توسط عسل خانوم | 

این روزا دائم در حاله دویدن هستیم.از این جا به اون جا.دیروز محلمون رو ۱۰۰ بار بالا و پایین شدیم برای واریز کردن پول برای گذرنامه و سازمان سنجش و هزینه ثبت نام و... بعدش محضر برای اینکه همسری رضایت بده که من و دختری بتونیم پاسپورت بگیریم و از کشور خارج بشیم خداییش خیلی رفته روی اعصابم فرق اینجا با افغانستان Arabic Veilچیه اون وقت؟مگه من عاقل و بالغ نیستم؟مگه من درس نخوندم؟مگه الان این من نیستم که ویزا داره میگیره پس چرا حق انتخاب ندارم؟چرا باید یکی دیگه به من اجازه بده تا  بتونم از طبیعی ترین حقوقم بهرمند بشم؟اینجا چه خبره؟من زنم کالا که نیستم.اون وقت بلندگو میگیرن دستشون و هوار هوار میکنن که در غرب با زن Hippieمثل کالا رفتار میشه.آره جونه عمتون.ولش کن بابا دیروز به حده کافی حرصش رو خوردم.حالا دفتر داره هم ترک ۱۰۰ درجه بود از اوناششششششششششش.هر چی هم آدم دوره خودش جمع کرده بود همه ترک.هر کی وارد اتاق میشد شروع میکرد ترکی حرف زدن دختری هم یه دفعه جوگیر شد زد زیره آواز اصرار هم داشت که حتما از کله من بره بالا.هیچی دیگه واسه یه امضا نیم ساعت معطل شدیم بسکه طعم پول شیرینه و حاج آقا یه لحظه هم نمی تونست توی در آوردن پول اهمال کنه میخواست هم زمان ۱۰۰ تا کار انجام بده.

بعدش راه افتادیم بریم یه جا پیدا کنیم که از مدارک اسکن بگیرم چون دانشگاه تهران قانونش اینه که اول باید به صورت اینترنتی ثبت نام بشهComputer و بعدش حضوری.به قدرتی خدا دهنمون صاف شد تا یه جا پیدا کردیم که از مدارک اسکن بگیره.همه جا تا ما می گفتیم اسکن میخوایم رنگشون میشد عینه گچ و لکنت زبان میگرفتن و آخرش هم در حالی که داشتن سکته میزدن اعلام میکردن که اماکن دستور داده اسکن مدارک غدقنه چون احتمال سو استفاده هست حالا تو فکر کن اسکن عکس اشکالی نداره و همه هم میدونن تا حالا از پخش عکس مردم چه داستانهایی به وجود اومده بعدشم به قول همسری اگه آدم اینکاره باشه یه اسکنر میخره میگذاره خونش بی سر و صدا کارش رو میکنه.ای بابا مغز که نباشه جون در عذابه.

بعد رفتیم پست برای ارسال تاییدیه تحصیلی و درخواست کارت ملی و بعدش اداره گذرنامه و ...انقدر راه رفته بودیم ماهیچه های پام درد گرفته بود اما دختری خیلی خانوم بود و در نهایت همکاری توی کالسکش نشسته بود و فقط گاهی نق میزد که بغلم کنید ما هم بغلش میکردیم و ۵ دقیقه بعد دوباره می نشست توی کالسکش یه شیشه هم شیر خشک براش برده بودم خیلی کمکم کرد و باعث شد دختری ۴ ساعت بیرون دوام بیاره.خلاصه دیروز کلی کار انجام دادیم ولی هنوز هم کلی مونده اما بعدش دیگه کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه بشنیم زل بزنیم به تلفن ببینیم خاله جانم کی خبر میده که با درخواست تحصیل من موافقت شده یا نه؟

دیروز صبح که میخواستیم از خونه بریم بیرون ماهیچه گذاشتم بپزه که وقتی برمی گردیم غذا داشته باشیم اومدیم خونه دیدم آب غذا سر رفته و گاز به گند گشیده شده.امروز هم کلی کار انتظارم رو میکشه چون فردا باز علاف کوچه خیابونم خونه رو باید تمییز کنم که اگه مامان اومد اینجا دختری رو نگه داره تو دلش نگه دستم درد نکنه با این دختر بزرگ کردنم.فعلا مشغله بزرگ ذهنم اینه که مامانم قبول نکرده که روزایی که من دانشگاه دارم دختری رو نگه داره و من نمی دونم باید چه خاکی به سرم بریزم؟خدا کنه نظرش عوض بشه فعلا که خیلی قاطعانه میگه عمرا.آخه دختری خیلی به من وابسته هست چند بار که پیشه مامان گذاشتمش آخراش خیلی گریه کرده مامانم هم میگه من اعصابم خورد میشه که نمی تونم ساکتش کنم دلمم براش میسوزه و نگهش نمیدارم.خدا کنه کلاسا یه جوری باشه که به برنامه همه بخوره.ثبت نام هم که ۲۶ هست میشه چند شنبه؟بذار ببینم میشه سه شنبه؟نمیدونم.یه جور استرس دلچسبی دارم انگار اولین باره میرم دانشگاه.چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده دو در کردن کلاسا و رفتن به دربند به جای کلاس.چقدر با دوستم میرفتیم میلاد نور.یادش به خیر.اما این بار فرق داره خیلی هنر کنم و دو در کنم کلاس رو یا مثلا استاد نیاد سریع جیم نمیشیم بریم بازار با بچه ها.باید سه سوت برگردم خونه و به کارا برسم.واقعا دوران خوبی بود دوران دانشجویی و خونه بابا نشینی.حیف که قدر ندونستیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 7:13  توسط عسل خانوم | 

دیروز رفتیم شهر دوران دانشجویی همسری.یه شهره نسبتا کویری که تقریبا یه چیزی تو مایه های داهات کوره بود اما خوب برای تماشا جالب بود اما ۴ سال توش زندگی کنی...نمیدونم.از آسمون آتیش میبارید و به خاطره ماه رمضون شهر خیلی خلوت بود همسری هم هی میرفت توی این ساختمون می اومد بیرون میرفت توی اون ساختمون. سرگرم کردن دختری هم برای خودش پروژه عظیمی بودClown آخرش همسری از حراست اجازه تردد گرفت و ماشین رو برد توی دانشگاه و اوضاع کمی بهتر شد حداقل به آب دسترسی پیدا کردیم .درس خوندن توی یه همچین جایی خیلی کسل کننده به نظر میرسه البته بگما این پسرا هیچ وقت به خودشون بد نمیگذرونن فکر کن ۸ تا دوست بودن توی یه خونه.هنوزم وقتی دوره هم جمع میشن ساعتها از خاطراتشون حرف میزنن اونم خاطره هایی که آدم از خنده روده بر میشه.از بلاهایی که سره هم آوردن.از بلاهایی که سره صاحبخونشون آوردن و ...یه بار وقتی ما با هم دوست بودیم ماه رمضون سال ۸۴ با هم رفتیم شهرشون که کارای مقدماتی فارغ التحصیلیش رو انجام بدیم.به مامانم اینا گفته بودم تا عصر کلاس دارم و شام هم با همسری میخورم اینه که دیر میام.از ساعت ۷ صبح من نشستم توی دانشگاه منتظر تا ساعت ۱۰ که همسری با یکی از دوستاش که بعدها شد شاهده عقدمون اومد.چه خوش گذشت اون بار.برگشتنی هم رفتیم کاشان و از یکی از اون خونه های قدیمی و زیبای اونجا دیدن کردیم بعدش همسری به کوب با سرعت هرچه تمام تر رانندگی کرد تا تهران که منو به موقع برسونه خونه.

توی تراس اون خونه زیبا و باشکوه ایستاده بودم و انگار روحه همه اون کسایی که سالها پیش اونجا زندگی میکردن توی بدنم حلول کرده بود و دلم می خواست همه بدنم تجزیه بشه و سلول سلوله بدنم توی اون خونه درندشت پخش بشه.سردابش.اتاقای تو در توش.پنجره های مشبکش.شیشه های رنگیش همه و همه هنر اصیل ایرانی رو به رخ من میکشید.وسط حیاطش یه حوض کم عمق ولی خیلی بزرگ بود.آخ که زبونم قاصره از بیان اون همه زیبایی و معماریه شگفت انگیز.نمیدونم خاصیت روزای قشنگ عاشقیه یا تاریخ عمیق ما که اون مسافرت یکروزه رو برای من تبدیل به زیباترین خاطره عمرم کرد.دلم میخواست دیروز هم بریم اما وجوده دختری دست و پامون رو بسته بود.این اولین سفر دختر کوچولوی ما بود که خیلی سخت بود اما به مراتب بهتر از تصور من بود.سره راهمون بین قم و تهران یه استراحتگاه خیلی شیک هست به اسم آفتاب و مهتاب که ما صبحونه رو اونجا خوردیم.فوق العاده گرون بود اما خیلی تمیز بود و واقعا خوشایند بود که می دیدم وسط راه یه همچین جایی هست مثله یه مروارید میدرخشید بسکه تمیز و شیک بود قیمتای بالاش هم باعث شده بود که هر کسی اونجا نیاد اینه که محیط خیلی آرومه.البته خیلی بد و خودخواهانه هست حرفه من اما خوب متاسفانه حقیقته که قیمت بالا باعث شده محیط گزینش شده باشه.چندین نوع خوراکی و نوشیدنی به صورت سرو سرویس گذاشته شده بود هم گرم و هم سرد.ما برای دختری هم صبحونه گرفتیم که خانوم مثله شاهزاده ها نشست توی کریرش و همش رو خورد البته از هر کدوم یه خورده.۱ تخم مرغ آبپز+ ۱ خرما +پنیر پرورده و مربای هویج.هزینه صبحونه ۳ نفر شد ۱۴۵۰۰ تومن.البته اعتراف میکنم که کمی زورم اومد از پولش.اما در عوض دستشوییش به پوله غذاش میارزید فکر نمیکنم دستشویی دربار ملکه انگلیس هم به بزرگی و شیکی و مدرنی دستشویی اینجا باشه.بگذریم.

داشتیم برمیگشتیم که همسری محکم کوبید روی پیشونیش و گفت که کارت سوخت رو صبح توی پمپ بنزین جا گذاشته.مسافرت کوفتم شد همش فکر میکردم اگه کارت گم شده باشه جواب بابا رو چی بدم؟خیلی جلوی خودم رو گرفتم که چیزی به همسری نگم و استرسش رو بیشتر نکنم اما وقتی رسیدیم تهران و رفتیم پمپ بنزین و گفتن فردا صبح باید بیایم و سوال کنیم دنیا روی سرم خراب شد و حرفای بدی به همسرم زدم الان که فکرش رو میکنم از خودم بدم میاد که دله بیچاره رو چقدر با زخم زبونام شکستم.خدا منو ببخشه اما دسته خودم نبود.همش فکر میکردم جواب بابا رو چی بد آخه ۴۰۰ لیتر توی کارتش بود و اگه گم میشد...وقتی عصبانی میشم باید بتونم خودم رو کنترل کنم آخه گم شدن کارت بنزین چه ربطی به خانواده همسری داشت.همسری میدونم اینجا رو میخونی منو ببخش( خوبه حالا بل نگیر)صبح همسری رفت پمپ بنزین و خدا رو شکر کارت اونجا بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 21:18  توسط عسل خانوم | 

باید خوشحال باشم اما نیستم یعنی هم هستم و هم نیستم.اوضاعمون قمر در عقربه و حسابی رشته امور از دستمون در رفته و کله پا شدیم.با این حال چون قول داده بودم بیام مفصل بنویسم اومدم و چون دیدم ظاهرا ۱ نفر توی این وبلاگستان به این بزرگی هست که نوشته هامو دنبال میکنه خودمو موظف دیدم بیام و بنویسم حتی اگه چندان حوصله ندارم.

قرار بود نتایج جمعه بعد از ظهر بیاد و منم حسابی کفری بودم روزه قبلش دختری رو برده بودم برای چکاپ ماهانه و دکترش شک کرد به اینکه دختری کمبوده کلسیم داشته باشه عکس از مچ دستش نوشت و من و همسری رفتیم که دختری رو ببریم رادیولوژی و باید دوباره عکس رو میاوردیم که دکترش ببینه اگه بدونید دختری موقع عکس انداختن چه طوری من و باباش و خانم عکاس باشی رو فیلم کرده بود.دمر خوابیده بود و داشت زور میزد که صفحه ای رو که مچش رو روی اون گذاشته بودن که عکس بگیرن بخوره باباش گرفته بودش که تغییر حالت نده منم داشتم براش دسته کلید تکون میدادم که حواسش پرت بشه و یه لحظه ثابت بمونه.عکس نشون داد که دختری مبتلا به راشیتیسم بوده و بر اثر آفتاب خوردگی و عوامل دیگه درمان شده اما به هر حال رشد استخوانیش عقب افتاده و باید آمپول بزنه و شربت کلسیم بخوره و هر روز نیم ساعتی توی آفتاب باشه تا ۲ ماه دیگه بعدش دوباره عکس میدازن تا بببینن پیشرفت چه طوری بوده؟بردیم به دکترش نشون دادیم و داروها  رو گرفتیم آمپولش رو همون جا زد و برگشتیم خونه مامان اینا چون باید ماشین بابا رو میگذاشتیم سره جاش و در ضمن خونه هم غذا نداشتیم.ناهار خوردیم و یه چرت زدیم و اومدیم خونه.همین تا فردا شد یعنی پنجشنبه کار محل کار همسری با مشکلاتی مواجه شده بود که چند روزی به همه مرخصی داده بودن اینه که همسری خونه بود سره ظهر یکی از دوستاش زنگ زد همون که هم محلیشونه و هر وقت همسری میره اونجا دیگه باید با بیل مکانیکی از اونجا بیاریش بیرون و راجع به کنکور من پرسید( فضولچه)همسری که تلفن رو قطع کرد گفت عسل برو سایت سنجش رو چک کن ببین شاید نتایج اومده باشه.گفتم نه گفتن فردا میاد.گفت حالا و برو.تا صفحه باز شد دیدم اولین تیتر نوشته اعلام نتایج نهایی کنکور ۸۷.برق سه فاز بهم وصل شد هول شدم گفتم همسری جلو نیا میخوام خودم تنها ببینم.دویدم و شماره داوطلبیم رو آوردم و...چند لحظه بعد صفحه باز شد نوشته بود عسل .... شماره داوطلبی....مترجمی زبان آلمانی دانشگاه تهران.شروع کردم به جیغ زدن و دوره خونه دویدن و جفتک انداختن همسری دختری رو بغل کرد و اومد جلو و بوسم کرد In Loveو تبریک گفت و تشکر کرد که به خاطره آیندمون جون کندم بعدش نوبت من شد که تلفن رو بردارم و خبر بدم.شب هم دو تا از دوستامون اومدن خونمون که شیرینی قبولی من رو بخورن( از قبل طی کرده بودن که شیرینی کباب باشه).اومدن و خوردیم و خندیدیم و بعد از مدتها با دل راحت نشستم و حالش رو بردم.جمعه هم به خالم زنگ زدم و با هم مفصل حرف زدیم و بهم گفت دقیقا چه مدارکی رو باید بدم ترجمه و ... بعدش مامانم اومد.طفلک اومده بود تا اسمم رو خودش توی کامپیوتر ببینه میگفت همش میدونسته من قبول میشم اما نه به این خوبی.خدایی کسی فکرشم نمیکرد.من  دلم رو به سیستان بلوچستان خوش کرده بودم و چیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی شد.یه عروسک هم برای دختری آورده بود ببین تو رو خدا من درس خوندم کادوش رو دختری گرفت . شنبه هم یعنی دیروز دختری رو گذاشتیم پیش مامانم و با همسری رفتیم دنبال کارها.اولش رفتیم اداره پست برای گرفتن فرم گذرنامه بعدش رفتیم  اسکندری برای گرفتن اصل لیسانسم چون اون رو هم باید بفرستم شاید اونجا بعدها بتونم معادلش کنم.که خدا رو شکر بهم ندادن چون گفتن باید موقتش رو میاوردی.بیچاره همسری آی حرص خورد چون موقع راه افتادن گفت بیار مدرکت رو منم گفتم نمیخواد لازم نمیشه.بعدش رفتیم سازمان سنجش تا ببینیم میتونیم گواهی مبنی بر قبولی من بگیریم یا نه؟که دیدیم اوه اوه چه خبر بود جلوی سازمان سنجش.عینه تظاهرات شلوغ بود همه اومده بودن برای شکایت.به همسری گفتم اگه الان اینا بفهمن که من دانشگاه تهران قبول شدم میریزن سرمون و تا میخوریم می زننمون.فرم تقاضا رو بهم دادن و گفتن برم هفته دیگه بیام که این قائله خوابیده باشه و  سرشون خلوت باشه.هفته دیگه هم ثبت نام دانشگاهه و تصمیم دارم ثبت نام کنم و تا زمانی که بریم که فکر کنم پروسش 1 سالی طول بکشه بخونمReading a Book بعدش واحدهایی که پاس کردم رو ترجمه میکنم و با خودم میبرم بعدش رفتیم دارالترجمه تا بدم دیپلم و گواهی پیشم رو ترجمه کنن و دیگه بعدش اومدیم خونه . ناهار هم هیچی نداشتیم گفتیم بریم از سوپر مارکت سره کوچه کالباس بخریم.توی مغازه بودیم که یه دفعه همسری گفت عسل اونجا رو و به سمت در اشاره کرد یه دفعه دیدم مامانم با دختری ایستادن و دارن به ما نگاه میکنن بال در آوردم رفتم دختری رو بغل کردم و بوس بوسیش کردم دلم باز شد اصلا.دلم براش حسابی تنگ شده بود تقریبا 5 ساعت بود ندیده بودمش.مامان گفت گریه میکرده آورده بودتش بیرون که حواسش پرت بشه.شب همسری رفت که بره سلمونی سره کوچه بود که زنگ زد و گفت عسل چیزی نمیخوای من سره کوچم.منم گفتم نه اما همسری نیم ساعت بعد اومد گفتم کجا بودی؟گفت با موبایل حرف میزدم معلوم شد که دره جایی که همسری توش کار میکرد تخته شده و همسری بیکار شده اونم تو این شرایط که خیلی پول لازم بودیم.ترجمه برگی 12 تومن میگیره و سفارت هر مهری که پای مدارک بزنه 45 تومن که قربونش برم منم یه کوه مدرک دارم  و تازه این شروعشه.اعصابم خیلی خورده خدا کنه خدا نقشه خوبی برامون کشیده باشه وگرنه اینبار دیگه بخوریم زمین...ولش کن.

فردا داریم میریم شهری که همسری توش دانشجو بوده تا مدرک لیسانس همسری رو بگیریم.همین دیگه فعلا بای بای.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:9  توسط عسل خانوم | 

خبرای خوب زیاده سر فرصت میرسم خدمتتونفقط اینکه من مترجمی زبان آلمانی دانشگاه تهران قبول شدم اسمم رو همین الان توی سایت سنجش دیدم بعدا میام و مفصل روده درازی میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 14:55  توسط عسل خانوم | 

این روزا حال چندان خوبی ندارم حوصله نوشتن هم ندارم.خونه حسابی بمب خورده اما دلم نمیخواد جمعش کنم.همش انگار منتظرم که یه اتفاقی بیفته که نمیدونم چیه؟خیلی منتظر اعلام نتایج کنکور هستم تا کارای مهاجرتمون رو شروع کنم.نتیجه دانشگاه آزاد امروز اومد اما من اصلا شرکت نکرده بودم حالا باید تا جمعه صبر کنم.اونم تا جمعه بعد از ظهر.میمیرن درست خبر بدن.بابا بعد از ظهر از ساعت ۱۲:۰۱ شروع میشه شما دقیقا چه زمانی مورد نظرتونه؟حالا ببین اگه من تا اون موقع دق مرگ نشدم.

چند روزه میخوام دختری رو از شیر بگیرم و ببندمش به شیر خشک که بتونم رژیم بگیرم و این دنبه ها رو آب کنم اما نمیدونم چرا نمیخوره همچنان شیر خودم رو میخواد و تا شیشه رو میبینه همچین لباش رو چفت میکنه که انگار قراره زهر بخوره.منم چند روزی بود رژیم گرفته بودم شیرم شده قطره قطره دختری هم که شیر خشک نمیخوره شیرم که داره خشک میشه حالا همه با هم بگردیم پیدا کنیم پرتقال فروش را.

صبحی در خونمون رو زدن.زنگه در ما خیلی صداش گوشخراشه اینه که همه در میزنن یعنی فقط غریبه ها که این موضوع رو نمیدونن زنگ میزنن.من اگه از قبل منتظر کسی نباشم و یا بدونم مثلا همسایه هست و کسه خاصی نیست اصلا به روی خودم نمیارم و در رو باز نمیکنم چون همیشه لباسم یه جوریه که نمیشه باهاش برم جلوی غریبه حتی اگه زن باشه( ای بابا چهار دیواری اختیاری).حالا صبح دیدم یکی داره در میزنه نه زنگ هاااااااااااااااااا داره در میزنه.محکم می کوبید به در.منم نمیتونستم به رو نیارم چون صدای تلویزیون بلند بود و خب معلوم بود یکی توی خونه هست.از چشمی نگاه کردم.چراغ راهرو خاموش بود و من فقط هاله ای از یه زنه ریز نقش سر تا پا سفید پوش رو میدیدم(نه بابا پری مهربون نبود)تو دلم گفتم وااااااااااااااا.مامان چرا بی خبر اومده؟آخه مامانه منم همیشه فقط فقط و فقط سفید می پوشه.مانتو و روسری و شلوار همش سفید خیلی هم لاغر و ریز نقشه.در رو باز کردم میبینم زنه همسایه هست.خیلی جوون بود شاید همسن من بود.هراسون گفت ببخشید من در همه واحد ها رو زدم فقط شما در رو باز کردید کسی هست توی خونتون سوسک بکشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟چند ثانیه طول کشید تا مغزم سوالش رو دریافت کنه.گفتم والا منم و دختر ۷ ماهم هیچ کدوممون هم نمیتونیم سوسک بکشیم.اون بیچاره هم مایوس و هراسون رفت.خدا میدونه شاید سوسکه تا الان خورده باشتش.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط عسل خانوم | 

بابام اومده بود اینجا.پوشک و شیر و ماهیچه خریده بود.میگم بابا جون برای چی این کار رو میکنی خوب خودمون میخریم.میگه برای تو نخریدم که غر میزنی.برای دختری خریدم ماهیچه رو میریزی توی سوپش.شیر هم خودت میخوری که به این بچه شیر بدی.آخ بابا کاش این غرور لعنتی میرفت به جهنم تا بهت بگم چقدر دوستت دارم.تو بهترین بابایی بودی و هستی که هر دختری می تونه داشته باشه.همیشه همراهم بودی.توی روزای عاشقیم.توی روزای بارداریم.توی روزایی که دختری مریض بود.همیشه اولین نفر تو بودی آخرین نفر هم تو بودی.همیشه با من بودی و هستی.بابا  بگو وقتی برم اون وره دنیا بدون حضوره تو چی کار کنم؟بابا دوستت دارم.بهت افتخار میکنم.تو برای من بهترین زندگی رو ساختی.کودکیم رو غرق شادی و خنده کردی.می پرستمت بابا.عاشقتم.بابا کاش زمان به عقب برمیگشت تا من دختر بهتری برات میشدم.کاش بدونی چقدر دوستت دارم.به خاطره همه چیز ازت ممنونم

صبح دختری خیلی خوابش می اومد.هی چشمش رو می مالید اما تا بابا بود نمیخواست تسلیم خواب بشه و بخوابه.بابا که رفت بردم خوابوندمش.انقدر خسته بود که اصلا تقلا نکرد و زود خوابید.ده دقیقه بعد زنگ زدن.از پای آیفن میپرسم کیه؟میگه از شهرداری اومدم.قبض برق و تلفن رو بیارید دمه در.(بسم الله این دیگه چه صیغه ایه؟)حالا همسری هم قبض ها رو برده بود پرداخت کنه.میگم قبضا خونه نیست.آقاهه فکر کرد لابد تنبلیم میاد میگه من میرم دوباره میام(نه خدایی مشکوک نبود؟)15 دقیقه بعد دوباره زنگ زد.دختری هم از صدای زنگ در بیدار شد.زیره لب یه فحشی به اقاهه دادم که باعث شده دختری بیدار بشه و رفتم به سمت اتاق که به دختری شیر بدم و دوباره بخوابونمش.یاده بچگی هام افتاده بودم و شیطون شده بودم و تصمیم نداشتم در رو باز کنم از تصمیمی که گرفته بودم نخودی می خندیدم.دختری هم از خنده من خندش گرفته بود و آقاهه هم که لابد به منظوره پلید من پی برده بود دستش رو گذاشته بود روی زنگ و حالا هی زنگ میزد.منم لبم رو گذاشتم روی گوش دختری و پتو رو کشیدم روی سرمون و توی گوش دختری گفتم دختری مثلا ما خونه نیستیم.

دیشب به دختری سرلاک میدادم اونم داشت به من کمک میکرد و در امر خوردن حسابی همکاری میکرد انقدر که به ازای هر یه قاشقی که من بهش میدادم خودش یه مشت برمیداشت ومیمالید به صورتش انقدری که صورتش کاملا سرلاکی شده بود انگار ماسک زده باشه.غذاش که تموم شده بردم صورتش رو شستم ولی یه تیکه توی ابروش از زیره دستم در رفته بود حالا سرلاکی هم نبود ها یه کم نوچ بود.بعدش بردم خوابوندمش وقتی خوابید همسری اومد پیشمون.همین طور که دوتایی داشتیم با غرور و افتخار به شاهکارمون نگاه میکردیم یه دفه همسری گفت توی ابروش سرلاکیه .نگاه کردم دیدم راست میگه( اگه حالتون بد میشه بقیش رو نخونید)با آب دهنم پاکش کردم بعد میبینم همسری داره بر بر منو نگاه میکنه.بعدش خطاب به دختری میگه بابایی مامانت فکر میکنه تو بچه گربه ای خودشم مامان گربه(دیدید گربه ها چه طوری بچه هاشون رو میشورن؟)شانس آوردی همه هیکلت رو اینطوری نشست.آخ همسری وقتی نمکدون میشی نمیتونم بگم که دوستت ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط عسل خانوم | 

دختر کوچولویBaby Girl من رسما غذاخور شده.نه تنها خودش بلکه تمامه لباساش هم به خوبی غذا خوردن رو یاد گرفتن انقدر که هم زمان با قاشق دستش رو میکنه توی ظرفش و میماله به لباسش.عاشقه پوره شده.بیشتر از همه پوره هویج دوست داره یه بشقاب بهش بدی جیکش در نمیاد و تا ته میخوره.خرگوش کوچولوی مامان.(پیرو این مسئله ما چیزایی که دوست نداره رو با پوره هویج قاطی میکنیم و به خوردش میدیم)بعدش پوره سیب زمینی رو دوست داره اونم ای همچین با اشتها میخوره ولی بازم نه مثله هویج اما از پوره کدو متنفره اینو از حالتی که به صورتش وقته خوردنش میداد به راحتی می شد فهمید.عاشقه غلتیدنه تا میگذارمش زمین سریع پشت و رو میشه.اینا رو گفتم که بگم چقدر برام جالبه که یه بچه ۶ ماهه هم برای خودش یه شخصیت منحصر به فرد داره از همین حالا یه چیزایی رو دوست داره و یه چیزایی رو نه.بالاخره هم من هنوز نفهمیدم شخصیت آدما ذاتیه یا اکتسابی؟فعلا که دختری داره در جهت اثبات ذاتی بودنه شخصیت آدم به کوب تلاش میکنه.با جیغ کشیدنش در حالیکه من و همسرم هرگز جلوش بلند حرف نمیزنیم.با علاقه مندیش به یه سری غذاهای خاص و...یه روزی دختر بچه خامی بودم توی ۲۱ سالگی عروس شدم در حالیکه تصورم از ازدواج همون لباس عروس بود و ماشین گل زده بود و حالا چی شدم؟یه مامان که از یه صدای بچش میفهمه چی می خواد.میگن فقط مادر زبونه بچه رو میفهمه راست میگن.البته باباش هم معمولا منظوره دختری رو میفهمه.نوزاد که بود هر گریش یه جور بود.گریه گرسنگی یا خواب آلوده بودن.اون وقت ما به هرکی میگفتیم گریه های دختری با هم فرق میکنه هیچ کس باور نمیکرد و فکر میکرد ما داریم چرند میگیم.

بعدا میام ادامش می نویسم الان کار دارم باید برم.پدربزرگ دختریBaby Girl داره میاد اینجا.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:0  توسط عسل خانوم | 

روزا دارن روی یه ریتم خیلی کند حرکت می کنن.نمیدونم منتظر چی هستم؟نمیدونم رفتن از ایران کاره درستیه یا نه؟نمیدونم ناهار چی بپزم؟دلم میخواد هیچ کاری نکنم.به هیچی فکر نکنم.جوابهای کنکور تا ۲۰ روزه دیگه میاد و بعد تازه بدو بدوها شروع میشه.بازم خوبیش اینه که حداقل اون موقع میفهمیم کجای کاریم.این همسری هم حرص منو در میاره با این زبان خوندنش.نمیخونه میگه فکرم مشغوله حالا بیا بهش حالی کن که اگه یه مقداری زبان بلد باشی اونجا در بدو ورود مشکلات کمتری داری.بله در این مواقع حرف منو تایید میکنه اما در عمل....سه هفته هست روی بحث صرف فعل و ضمیرها موندیم.دهنم کف کرد بسکه گفتم بخون بخون.ای بابا اصلا نخون به من چه.برو اونجا از صفر شروع کن حالش رو ببر.انگیزت هم اون وقت بیشتره.من چرا خودمو خسته کنم؟با دختری سر و کله بزنم با همسری هم سر و کله بزنم؟

من دیشب رسما تمامه توصیه های پزشک اطفال دختری Baby Girlرو گذاشتم در کوزه که هر کی خواست بره آبش رو بخوره.هی میگه به غذای بچه شکر نزن.نمک نزن.ادویه نزن.تازه همون یه ذره شیری که همه دکترای دیگه میگن عیبی نداره برای توی فرنی و پوره و حریره بادوم آقای دکتر ما میگه:نههههههههههه.منم دیشب گفتم بی خیال دکتر و کتاب.یه پوره سیب زمینی با کره و شیر برای دختری درست کردم اونم با خوشی تمام قان و قون کنان خورد و شب هم سیر و راحت خوابید.صبح هم برای صبحونه بهش فرنی دادم با شیر و شکر.شکه شده بود و نمیدونست قاشق رو بکنه توی چشمش یا دهنش.بسکه هر روز فرنی با آب بدون شکر( به عبارتی کوفت) خورده بود.این دکترا الان میگن شیر گاو به بچه ندید ال میشه و بل میشه.اون وقت من تمامه دوران نوزادی و شیرخواریم رو با شیر گاو تغذیه شدم و نه ال شدم و نه بل.حالا من نمیگم به دختری میخوام یه لیتر شیر گاو بدم ولی بابا این بیچاره هم آدمه فقط ابعادش یه کم کوچیکه.این طفلی هم دوست داره غذای خوشمزه بخوره.حالا خوشمزه هم نه ولی دیگه انقدر آبکی و بیمزه...برای ظهرش میخوام بهش پوره هویج بدم( صد البته با شیر و کره.....اگه الان دکتر دختری بفهمه این شکلی میشیم)ومرغ.اصلا من میخوام مثله قدیمیها بچم رو بزرگ کنم که از غذای خودشون میدادن بچه میخورد.

صبح همین طور که داشتم فرنی دختری رو بهش میدادم داشتم آهنگ نازنین من رضایا رو گوش میکردم.همین طوری هی ادا در میآوردم و شعر رو با خواننده خطاب به دختری میخوندم و تازه به جای کلمه نازنین من اسمه دختری رو میگذاشتم.همسری هم خواب بود.یه دفعه با خودم گفتم ببین تو رو خدا اگه الان با همسری دوست بودیم برای اون میخوندم....همسری همسری همسریه من ...دل  بی تو میمیره....تن سردم تازه داره با تو جون میگیره....همسری همسری همسریه من مثله تو کی دیگه....میتونه بهم نشون بده که زندگی شیرینه؟

دلم یه لحظه برای همسری سوخت آخه از وقتی دختری اومده فسقل بچهBaby Girl شده قبله من و پاک همسری از یادم رفته.حالا دختری هم خرکیفه شده بود از اینکه داشتم براش آواز میخوندم و بلند بلند میخندید فقط وقتی رسیدم به اونجا که میگه...وقتی کرواتم رو بستی....خودم هم خندم گرفت آخه دختری رو تصور کن که داره با اون دستای عروسکیش کروات میبنده.خدا رحم کرد دختری الان خوابیده وگرنه میرفتم محکم میچسبوندمش به خودم و میچلوندمش بسکه همین الان هم از تصور دوباره این صحنه خندم گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM