تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

یه عالمه ظرف توی سینک دارن انتظارم رو میکشن که برم و بشورمشون.من نمیدونم این چه داستانیه که من هی ظرف میشورم به 1 ساعت نرسیده باز قطار ظرفها تا روی اپن میرسه؟مگه دوتا آدم و یک عدد یک پنجم آدمیزاد(دختری رو گفتم)چقدر ظرف کثیف میکنن؟

بالاخره دیروز موفق شدم فیلم The Other Boleyn Girl  رو بعد از چند روز در 3 مرحله با اعمال شاقه ببینم.این فیلم رو چند روز پیش که با همسری و دختری Baby Girlرفته بودیم قدم بزنیم از کنار خیابون خریدم.کیفیتش حرف نداره ( به قول یکی از دوستای همسری خارجیا نیت میکنن فیلم بسازن اینجا کنار خیابون همون فیلم رو میفروشن)خلاصه چند روزی بود منتظر فرصت بودم که بشینم و این فیلم رو ببینم که با وجوده گل دخترم اصلا فرصت نمیشد.بالاخره در سه مرحله موفق شدم ببینمش.یه بار شب که دختری خوابیده بود 20 دقیقش رو دیدم یه بار صبح که مشغول خواب روزانه بود 40 دقیقش رو دیدم بقیشم در حالیکه نصف حواسم به سرگرم کردن دختری بود دیدم.بدیش این بود که به زبان اصلی بود(اینکه معلومه که دوبله نبود) و زیر نویس هم نداشت منم اصلا هیچی انگلیسی حالیم نیست.آخه از بچگی روی زبان دیگه ای متمرکز شدم اینه که حتی توی مدرسه هم چیزی یاد نگرفتم.خلاصه چون ماجرای فیلم رو از قبل میدونستم و یه کلماتی رو هم این وسط میفهمیدم دست و پا شکسته یه چیزایی حالیم شد.خیلی هم تحت تاثیر قرار گرفتم مخصوصا که فکر میکنم داستانش واقعی بود و خوش ساخت و قشنگ هم بود.

دیروز برای دختری یه غذای جدید پختم که خیلی خوشش اومد و خوب خوردconnie_feedbaby.gif( ماکارونی رو با آب ماهیچه و جعفری پختم بعدش با همون آب و گوشت ماهیچه میکسش کردم)برام خیلی عجیبه احساسی که به دختری دارم.انقدر خوشم میاد وقتی دهنه کوچولوش رو برای قاشق باز میکنه.یه کم که سیر میشه و ولعش میخوابه شیطون میشه دستش رو میکنه توی کاسه غذاش و 5 تا انگشنش رو با هم میکنه توی دهنش البته توی راه تا برسه به دهنش با لباسش و پاهاش هم تصادف میکنه و همه جاش رو به غذا آلوده میکنه منم جلوش رو نمیگیرم خوشم میاد وقتی بازی میکنه بالاخره باید یه جوری غذا خوردن رو یاد بگیره دیگه.بعداز ظهر هم با باباش بردیمش حموم.دختری یه اردک داره که توی حمام زندگی میکنه(اسباب بازیه البته)عاشقه مزه این اردکشه.تا میگذاریمش توی وانش و اردک رو میدیم دستشconnie_36.gif سریع میکنتش توی دهنش بعدش هی اردک لیز میخوره می افته توی آب دختری دوباره صیدش میکنه و میکنه توی دهنش.کوچیکتر که بود جیغ میزد که اردکم رو بدید دستم الان خودش برش میداره.از حمام که اومد یه کاسه پر هم سرلاک خورد و خوابید حالا ساعت چنده؟هفت و نیمه شب.اما بعدش بیچاره شدیم چون شاهزاده خانوم ساعت 10 سرحال سرحال از خواب بیدار شدن و امر فرمودن که باهاش بازی کنیم من و همسری هم حسابی خوابمون می اومد.هیچی دیگه ما شدیم شهربازی که بلکه بتونیم دوباره خانوم خانوما رو خواب کنیم.که البته زهی خیال باطل.ما جونمون داشت از خواب در میرفت اون وقت این جوجه مثله بچه گربه از سر و کول ما میرفت بالا.شیطون هم شده و دیگه یه جا بند نیست.درست عینه بچه گربه شیطونه وقتی بلندش میکنیم پاهاش رو جمع میکنه توی شکمش مثله بچه گربه ها اونا هم وقتی مامانشون بلندشون میکنه همین کار رو میکنن.من از بچگی تا قبل از ازدواجم روی هم 10 تا گربه داشتم اصلا عاشقه این موجودات بودم اما بعد از ازدواج همسری نگذاشت دیگه که گربه داشته باشم  مهم نیست الان خودم یه پیشی ناز نازی دارم.

همین طوری روی همه خانواده روی تخت دراز کشیده بودیم و به نوبت داشتیم برای دختری ادا در میاوردیم.یه دفعه من به همسری گفتم یادته وقتی برای کنکور میخوندم   Reading a Book چقدر پنیر...(اسمه درستش رو نمیدونم به خاطره همین اینطوری نوشتم.یه جور املته شمالیه.پنیر معمولی رو با روغن سرخ میکنی بعد یه مقدار زیادی زردچوبه میزنی.شوید خشک بهش اضافه میکنی و تخم مرغ رو توش میشکنی)میخوردیم؟یه دفعه یه جوری نگاهم کرد و یه جمله رمانتیک گفت.خوب شنیدن جمله رمانتیک از همسری خیلی عجیب نیست اما لحن و حالتش مهمه چون همیشه با حالت طنز میگه که بعدا دامنش رو نگیره.مثلا میگه خره من کیه؟منم همیشه میگم عینه آدم محبت کن.مثله وقتیکه دوست بودیم.بهش گفتم چی شد که یه دفعه احساست قلبنه شد ؟گفت یادم افتاد که چقدر برای قبول شدنت اون موقع زحمت کشیدی.منم گفتم عیبی نداره تو بعدا اونجا برام جبران میکنی(دیدم تنور داغه گفتم نون رو بچسبونم)ولی با همین جمله رسما مردم از خوشی.از لذت اینکه مهمترین آدم زندگیم.همسر سر به هوام ارزش کار منو دیده و قدرشو میدونه.دیگه من روی تخت نبودم روی ابرا توی آسمون هفتم بودم.ببین تو رو خدا ما زنا چه بدبختیم با یه جمله خشک و خالی میشیم خوشبخت ترین و با یه جمله دیگه میشیم بدبخت ترین.

بعدا نوشت:شوهر جونم میدونم از شرکت میای اینجا رو چک میکنی.واسه چی لج منو در میاری؟بهت میگم برو بیسکویت بخر با شیر کم چرب.میگی تخم مرغ هم بخرم؟میگم نه!رفتی شیر پرچرب خریدی.بیسکویت نخریدی به جاش تخم مرغ خریدی؟بهت میگم ببر شیرها رو عوض کن.راهت رو میکشی میری سره کار؟باشه عزیزم شب که میای خونه!!!!!!بهم میرسیم.بگذار یه شب تو بگی فلان چیز رو شام بپز من به جاش هویج پخته جلوت بگذارم ببین چه حالی میده.

بعدا بعدا نوشت:همسری ممنونم که وقتی اومدی بیسکویت و شیر کم چرب خریده بودی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:20  توسط عسل خانوم | 

روزای تعطیل رو دوست دارم مخصوصا وقتی چندتاش پشت سرهم می افته.با اینکه هر وقت همسری اینطوری خونه باشه حتما دعوامونم میشه   اما لحظه های خوب هم زیاد پیش میاد مهم تر از همه اینکه دختری دوتا عاشق سینه چاک پیدا میکنه و خوب کار منم خیلی کمتر میشه.شنبه دختری رو بردیم واکسن زدیم.هر بار من اصلا نمیرفتم توی اتاق باباش میبردش اما این بار رفتم آخه بغل من آرومتره چون کمتر وول میخوره خانومه مسلط تر واکسن میزنه و دردش هم بعدا کمتره.رفتم اما چه رفتنی دختری اول نفهمید چی شده داشت میخندید و باهام بازی میکرد که نامرد این زنه همچین تا ته ته ته سوزن رو کرد توی رون خوشگل دخترم اونم گریش در اومد همچین ریسه رفته بود که من قلبم انگار وایساد از درد دیگه نگاه نکردم زل زدم به پنجره.خدا رو شکر تا ۶ ماه دیگه واکسن نداره.برگشتنی هم انقدر بی حال بود روی شونه باباش خوابش برد اما مشکل تازه شروع شد.دو سری قبل هنوز کوچیک بود مزه ها رو نمیفهمید راحت بهش استامینوفن میدادیم اونم میخورد و خوب تب هم نمیکرد و راحت بودیم.این سری ناقلا کار یاد گرفته بود توی دهنش نگه میداشت و وقتی ما خیال میکردیم قورت داده همه رو میریخت بیرون تا یه ربع بعد هم هی تف میکرد که اگه خدایی نکرده یه قطره هم اشتباهی خورده اونم بیاد بیرون.نتیجه این شد که تب کرد اونم چه تبی تا نزدیک ۳۹ درجه رفت.بی حال هم شده بود اما با وجود بی حالیش بازم دارو نمیخورد من و باباش هم هی میبردیمش دستشویی و دست و پاش رو میگرفتیم زیره آب تا بالاخره تبش اومد پایین و خدا رو شکر الان هم به کل خوب شده.در راستای اینکه من فکر میکردم سرلاکه دختری مزه بادمجون میده رفتم براش سرلاک برنجی خریدم که راستش به نظره خودم خیلی خوشمزه هستش اما دختری لب نمیزنه.میگه من همونو میخوام اونو همچین با اشتها میخورهconnie_feedbaby.gif برای این یکی حتی لباش رو هم به هم چفت میکنه مبادا یه قاشق بره توش.خلاصه که خیلی سرتق شده.(میدونم خیلی عقده ای بازیه آدم برای هر چیزی که میشه با کلمات گفت از این شکلکها هم استفاده کنه آقا شرمنده من عقده دارم من عاشق این شکلکها هستم به بزرگیه خودتون ببخشید)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 7:31  توسط عسل خانوم | 

دختری رو با باباش فرستادم خرید که خودم بتونم یه دقیقه استراحت کنم.اگه الان شوهری بود میگفت برو دراز بکش استراحت کن هی میره تو اینترنت بعدم میگه خستم!خستم!!!!!!

دیشب دختری اولین سوپ عمرش رو خورد.چیزه فوق العاده بی مزه ای بود.مرغ و سیب زمینی و هویج و جعفری بدون هیچ نوع نمک و ادویه ای.فقط اجازه داشتم وقتی آماده شد چند قطره کوچیک آب لیموی تازه بهش اضافه کنم.والا من و شوهری به اتفاق معتقد بودیم که آب به مراتب طعم بیشتری داره تا این به اصطلاح سوپ اما دختری خودش رو کشت براش و چندان با خنده و هیجان میخورد که من نگران شدم که نکنه شیر من مزه زهره مار میده که این بچه برای این چیزای بی مزه این طور سر و دست میشکونه.بابابزرگش هم که آماده هست این شاهزاده خانوم بگه ف...ایشون تا فرحزاد بدو بدو بره در راستای اینکه خانوم دیشب اولین سوپ زندگانیشون رو میل کردن رفته یک کیلو ماهیچه خریده ساعت ۱۰ شب آورده داده به ما که برای نوه شون سوپ بپزیم خانوم بخورن و هی برای بابابزرگشون پوشک پرکنن.من و باباشون هم بوقیم.دیشب بابام از قبل زنگ زده بود گفته بود میاد منم هی دختری رو بیدار نگه میداشتم که بابام بیاد ببینتش.حالا لوله آب آپارتمانه بابا اینا ترکیده بود و هنوز نیومده بود دختری هم هی چشم و بینیش رو می مالید یعنی نا مسلمون من خوابم میاد منو ببر بخوابون.آخرش من دیدم نه این بابام بیا نیست دختری رو بردم بخوابونم.چشماش سنگین شده بود و داشت می افتاد که بابام اومد و خوب مسلما این حرفا که دختری داره میخوابه حالیش نبود چون اصولا فقط به خاطره دختری اومده بود دختری رو گرفته بغلش و شروع کرده قربون صدقه رفتن که خانوم انگار نه انگار تا چند ثانیه پیش هلاک یه دقیقه خواب بوده شروع کرد با پدربزرگش بازی کردن و خندیدن.لابد بابام هم خیال کرد ما از روی بدجنسی گفتیم دختری خوابیده!

برم تا این پدر و دختر نیومدن با خرده فرمایشاتشون دمار از روزگار من دربیارن یه چرت بخوابم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 12:10  توسط عسل خانوم | 

من برگشتم آقامون اینا لطف کردن سره بنده منت نهادن و اجازه دادن که این ضعیفه هم وبلاگ  داشته باشه صد البته زیره نظره ایشون یعنی مطالب ابتدا باید از فیلترینگ ایشون رد بشه بعد ثبت بشه.(با صدای مامانه هانیکو بخونین)آقااااااااااااااا خیلی ممنونم.سپاسگذارم که از گناه منه حقیر گذشتید و اجازه ادامه دادن نوشتن رو به من دادید.آقااااااااااااااااااااااااااااا.not worthyزبان

دو روز پیش داشتم راجع به یه مسئله ای توی نت میگشتم یه چیزه پزشکی راجع به دختری میخواستم بدونم کلمه نوزاد رو جستجو کردم و خب طبیعیه که کلی لینک بهم معرفی شد.توی اونا یه لینکی بود به نام نوزاد ترسناک.کنجکاویم باعث شد صفحه رو باز کنم.باید دانلود میکردم.وقتی دانلود تموم شد....چی میدیدم؟قلبم از شدت غم فشرده شد.یه نوزاد دختر یه نوع بیماری بسیار کمیاب داشت که بلافاصله بعد از تولد پوستش در مجاورت هوا نمیدونم چی چی شده بود و سیاه و تکه تکه شده بود.به جای صورت یه تیکه پوست سیاه بود و به جای اعضای چهره فقط حفره.دردناکش این بود که طبق توضیحاتی که روی فیلم میدادن فهمیدم که جنین توی شکم مادر یک جنین نرمال بوده اما این بیماری که خیلی خیلی نادره باعث شده بود برای همیشه ظاهره انسانی رو از دست بده.ایناش مهم نبود برام اون چیزی که باعث شد بشینم جلوی مانیتور و زار بزنم این بود که نوزاد بیچاره داشت خودش رو میکشید و مثله حرکت آهسته فیلما خودشو آهسته تکون میداد و داشت از بزرگی جاش لذت میبرد و خودشو برای زندگی آماده میکرد حتما خدا بهش وعده یه آغوش گرم داده بوده و اون حتما منتظره مادرش بود که بیاد بغلش کنه و اون بتونه بازم به صدای قلب مادرش گوش بده و شیر بخوره اما...یه عالمه پرستار که تف به روشون بیاد دورش جمع شده بودن و موبایلهاشون رو در آورده بودن و فیلم میگرفتن بچه بیگناه رو مسخره میکردن و میخندیدن و اصلا انگار از زندگی درد آوری که برای این بچه و خانوادش در پیش بود خبر نداشتن.واقعا احساس سوزش میکردم توی قلبم دلم میخواست میرفتم و بچه رو بغل میکردم و بهش شیر میدادم.منم یه مادرم.کوچولوی منم بدو تولد بیمار بود توی دستگاه بود و گریه میکرد ولی من با اینکه ۱ روز بود سزارین شده بودم هر روز ۲ بار میرفتم بیمارستان.شیر هم نداشتم اما آغوش مادرانه که داشتم.بار دوم هم که توی ۱۵ روزگی جای دیگه ای بستری شد دیگه خونه نرفتم و شبانه روز پیشش موندم.چون اون کوچولوی من بود و به مادرش نیاز داشت.نمیتونم به مادر این بچه ایرادی بگیرم چون درک میکنم که شکستن رویاها چه دردناکه اما به خدا دلم میخواست تک تک اون پرستارا رو مینداختم توی روغن داغ که تا مغز استخونشون بسوزه.میفهمم که بغل کردن اون نوزاد چندش آور بود اما حالا که اینکار رو نمی کنید اون قهقه زدن ها چیه؟میگن خدا دردی که میده تحملش رو هم میده خدا خودش به این خانواده رحم کنه.کاش فرشته کوچولوش رو برگردونه پیش خودش.چی بگم قلبم هنوزم از درد اون لبریزه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:57  توسط عسل خانوم | 

این وبلاگ به علت کشف شدگی توسط همسر گرامی و تقاضاهای  عصبانی    پی در پی ایشان مبنی بر اینکه بنده غلط کرده ام وبلاگ ایجاد نموده ام و دیگر از این غلط ها تکرار نمیشود برای همیشه تعطیل است.برای پایداری دیکتاتوری مرد ایرانی  اجماعا صلواتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:12  توسط عسل خانوم | 

هر کسی می دونه که توی یه نزدیکی موفق چندین میلیون اسپرم رها میشه و هر زنی هم هر ماه حداقل ۱ تخمک رو داره.دیشب که دختری مثل یه تیکه ماه خوابیده بود و من باید جلوی خودم رو میگرفتم که قورتش ندم یه دفعه به این فکر کردم که اگه این اسپرمی که دختری ما رو تشکیل داده انقدر زبل نبود و سریع نمی رفت توی تخمک درم ببنده و بگه ورود باقی اسپرم ها ممنوع!چه بسا الان ما به جای یه دختری یه پسری داشتیم.یا مثلا یه جفت دختری و پسری!مثلا یه دختری با یه دماغ گگگگگگگگگنده مثل خانواده شوشو یا یه پسری سیاه سوخته مثله بابای من.فکر کن یه دختری دماغ گنده سیاه سوخته!ولی خدا خواست و دختری شد.دلبند مامان!عمر مامان!

همیشه دلخورم از بلایی که حاملگی و زایمان سرم آورد.افسردگی دائمم و هیکل نخراشیدم.منی که همیشه یه لب بودم و هزار خنده و خوش هیکلیم زبانزد بود....مدتهاست که با همسری رابطه زناشویی خاصی نداریم بسکه حالم از خودم بهم می خوره فکر میکنم یعنی اونم با خودش فکر میکنه که من چقدر چاق شدم؟یعنی نسبت به ترکهای پوستم چی فکر میکنه؟...با خودم درگیرم.همسری دیشب میگه عسل تازگی ها وقتی باهات حرف میزنم یه جوری نگاهم میکنی انگار داری میگی خفه شو!!!!!!!!اگه اینطوریه من باید خیلی بیشعور باشم.میگه مدتهاست تا بهت دست میزنم دادت میره هوا و دختری رو بهونه میکنی و میری کنار.نمیدونه من از هیکلم خجالت میکشم و دلم نمیخواد اون منو اینطور ببینه.

دیروز صبح تلویزیون داشت یه برنامه عروسکی نشون میداد راجع به قیام کاوه آهنگر و فریدون و ضحاک.خیلی هم خوش ساخت بود فکر کنم ۲ هفته پیش هم از همین مجموعه داستان جمشید رو پخش کرد.روحم تازه شد که بالاخره ایرانی ها به فکر افتادن که کمی هم به فرهنگ خودمون بپردازیم جای القای فرهنگ عربی.خیلی عجیب بود برام که صدا و سیما با اون جهت گیری مغرضانه حاضر شده از دین زرتشت به خوبی یاد کنه و زنای ایرانی رو بدون روسری نشون بده در حالی که اسب سواری میکنن و تیر اندازی بلدن و از همه مهمتر بلدن از عقلشون استفاده کنن.داشتم با لذت ذره ذره برنامه رو می دیدم که برق رفت.کاردم میزدی خونم در نمی اومد.همسری دید الانه که دیوونه بشم گفت پاشو بریم راه بریم بعدشم بریم فروشگاه.دختری رو چپوندیم توی کالسکش و راه افتادیم.توی راه به جز چند کلمه حرفی بینمون رد و بدل نشد.من نمیدونم توی لحظات سکوتمون همسری به چی فکر میکرد اما من به شخصه داشتم به روزای دوستیمون فکر میکردم و حرارت و شورمون.یعنی به این زودی پیر شدیم؟برای دختری یه قوطی سرلاک با طعم سه میوه خریدیم.اولین سرلاک عمرش.راستش من شنیده بودم سرلاک خوش مزه هست اما به نظره منکه مزه بادمجون میده اما دختری دوست داره.دیروز چند قاشق بهش دادم بعدش گفتم حالا دفعه اولی زیاده روی نکنم.دیگه بهش ندادم اما دختری که خیلی ناراحت شده بود شروع کرد به گریه با هیچی هم ساکت نمیشد آخرش باباش بلندش کرد و راهش برد تا یادش بره داشته سرلاک میخورده.

دیشب این طبقه بالایی ما عروسی داشتن.صدای موزیکشون رو تا آخر باز کرده بودن جوری که شیشه ها میلرزید خدا میدونه با چه مکافاتی دختری رو خوابوندم دلم میخواست برم و بهشون تذکر بدم بعدش به خودم گفتم عسل داری غیر قابل تحمل میشی هااااااااااا.عروسی خودت یادت رفته؟حالا اینا به کنار یکی به من بگه اینا تو خونه ۶۰ متری چه طوری عروسی گرفتن؟نه خیال کنید آخر شب اومدن اینجا عروس داماد رو دست به دست بدن گفتن حالا یه قری هم اینجا بدیم هاااااااا نه! از ساعت ۶ بساطشون به راه بود.

پاشم برم به زندگیم برسم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:1  توسط عسل خانوم | 

دختری هر ساعتی بخوابه صبح ساعت ۶ بیداره بعدش دوباره ساعت ۷ یا ۸ میخوابه اما دیگه خوابه من خراب شده.دیشب ساعت ۱۱ خوابید صبح ساعت ۶ بیدار شد و الان دوباره به من یه مرخصی ۱ ساعته داده.دو روزه که به جمع غذا خورها پیوسته و داره با فرنی و لعاب برنج و حریره بادوم صفا میکنه.الان هم برنجش داره میپزه تا شاهزاده خانوم بیدار بشن و میل کنن.شوهری هم خوابیده بیدار شد باید گوشش رو بگیرم و بیارم باهاش زبان کار کنم.اصلا اسم درس که میاد عینه بچه ۷ ساله چموش میشه.

دیشب مهمون داشتیم دوستای دانشگاه همسری اومده بود یه ۷ نفری بودن البته اومدنشون چیزه تازه ای نیست معمولا هر ماه یا هر ۲ ماه میان و میرن.تا قبل از اومدن دختری حسابی غذا میپختم و پذیرایی میکردم اما از وقتی حامله شدم خودشون هر بار میان از بیرون غذا میارن و ظرفاشم جمع میکنن و میرن.دیشب اینا تا اومدن دختری بنای خوابم میاد گذاشت منم رفتم توی اتاق که بخوابونمش نفهمیدم کدوممون زودتر خوابیدیم.۱ ساعتی خوابیدیم و البته واسه مردا هم بهتر با هم میگن و میخندن و با خیال راحت از دختر بازیهاشون میگن.تنها عضو متاهلشون شوهریه.خلاصه دختری بیدار شد و با هم از اتاق اومدیم بیرون دله یکی دو تا از دوستای همسری پر میزد که شازده خانوم رو بغل کنن اونم تازه غریبی کردن یاد گرفته و جز بغل من و باباش بغل هر کی میرفت گریه سر میداد.بعدش دید نه بابا این قوم یاجوج ماجوج حرف حساب حالیشون نیست دوباره شروع کرد نق زدن و خمیازه کشیدن که مثلا من خوابم میاد دوباره من رفتم توی اتاق و مگه این بچه میخوابید یه ذره شیر میخورد بعدش زل میزد به من و میخندید بابا من قلبم ضعیفه این اینطوری دلبری میکنه خوب من سکته میکنم از خوشی.انقدر بازی نخواب و بخند طول کشید که دوستای همسری رفتن البته از قبل هم گفته بودن شام نمی مونن.اونا رفتن و همین طوری از توی سالن داد زدن عسل خداحافظ.حالا ساعت چنده ۹.اینا رفتن و دختری بنای گریه که من رو از اتاق ببر بیرون و بیرون رفتن همان و اینکه دختری دید غریبه ها رفتن همان.تا ساعت ۱۱ نخوابید و هی خندید تازگی ها هم خندش صدا دار شده و قهقه که میزنه آدم میخواد براش بمیرههههههه.

برنامه رفتنمون هم سرجاشه الان توی زمان انتظار هستیم تا جواب کنکور بیاد و من برم ثبت نام بکنم بعدش یه نامه مبنی بر دانشجو بودنم از اون دانشگاه بگیرم و مدارکم رو بفرستم.زمان گرفتن پذیرش ۳ ماهه و ویزا هم ۳ ماه طول میکشه حالا ما میگیم ۹ ماه.اول تابستون دیگه میریم.فعلا فقط با چند تا از این شرکتهای حمل و نقل بین المللی بار تماس گرفتیم و چند و چون بردنه وسایل خونمون رو پرسیدیم که دیدیم با ۱ تومن میتونیم همه زندگیمون رو زمینی بفرستیم و ۱ ماه بعد توی اونجا تحویل بگیریم خودشون میان پک میکنن و بیمه میکنن و میبرن.خیلی می صرفه.مامانه من خیلی جهازه خوبی به من داده بود خودمونم توی این مدت کلی چیز خریدیم سیسمونی دختری هم کاملا نو هست و واقعا حیفم میاد بفروشمشون تازه من همه اینا رو خریدم خدا تومن بعدش ازم میخرن ۲زار دوباره باید برم اونجا کلی پول بدم همینا رو بخرم.ما هم که اول بسم الله آهه زیادی توی بساط نداریم که بخوایم بریز و بپاش کنیم اینه که تصمیم گرفتیم همه چیز رو بار کنیم و با خودمون ببریم.فعلا همین برای قدم بعدی گفتم که حداقل باید تا اول مهر صبر کنم.چیزی نیست زمان زود میگذره.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 8:52  توسط عسل خانوم | 

من میترسم.خیلی زیاد از ناشناخته ها میترسم.دیروز انتخاب رشته کردم و میدونم که بالاخره یه جایی قبول میشم که بشه ازش نسبت به دانشجو بودن من توی ایران گواهی گرفت.میدونم که از زمان ارسال مدارکم فقط ۶تا ۸ ماه طول میکشه و بعدش میپریم به سمت ناشناخته ها.خیلی میترسم.من همین جا هم با همسری کلی مشکل دارم چه برسه به اونجا!دارم بهش زبان یاد میدم البته هروقت که وقت بکنیم استعدادش خیلی خوبه و چون این زبان انگلیسی نیست میفهمم که سختشه.اما اگه اینجا کمی بلد باشه اون ور براش راحت تره.از این میترسم که رفتار بچه گانش رو با خودش بیاره که معلومه میاره.با این رفتار ۲۶ سال اومده بالا میشه بگذارتش کنار؟همه نا امیدمون میکنن و میگن شما میرید ولی دوام نمیارید و برمیگردید و همین پولتون هم به باد میره بعدش میاید و کاسه گدایی دست میگیرید.میدونم.منم میترسم اما ترسم نباید مانع از این بشه که امتحانش کنم.به خاطره دختری این کار رو میکنم.به خاطره موجودی که به خاطره خودخواهی من به دنیا اومده و یه زندگیه خوب حقشه.اونجا میتونه اگه بخواد اما اینجا اگه بخواد هم نمیشه.به خودم وعده روزای سخت رو دادم هرچند که هیچ تصوری ازشون ندارم.به خودم وعده روزای دلتنگی و بی پولی رو دادم اما تحمل میکنم به خاطره دخترم.به خاطره موجودی که نه ماه با شیرین ترین رویاها توی شکمم حملش کردم و در نهایت نگرانی از آینده به دنیا آوردمش.باید یه کاری برای اون و خودم و همسری بکنم.من تازه ۲۴ سالمه خیلی جوون تر از اونی هستم که باقی عمرم رو اینجا بگذرونم.باید بپرم هر چند که ترس از سقوط دارم.

دیروز بعداز ظهر زنگ زدم به موبایل همسری رجکتم کرد گفتم میخواد بهم زنگ بزنه آخه معمولا من که زنگ میزنم قطع میکنه و خودش میگیره چند دقیقه گذشت و زنگ نزد دوباره زنگ زدم رجکتم کرد بعد خر عصبانی وجودم اومد بالا و هی زنگ زدم آخر سر گوشی رو برداشت و با لحنه بدی گفت سره جلسم .چی کار داری؟خوب راستش منم هیچ کاری نداشتم که زرت زرت زنگیدنم رو توجیه کنه.قطع که کردم نشستم به فکر کردن که آی من چه بدبختم.کو اون عشقمون؟کو اون کسی که به من از گل نازک تر نمی گفت؟بعدش به خودم گفتم عسل خانوم خودت رو جمع کن هفتصد بار پشت هم زنگیدی.خوب دیدی رجکتت میکنه حتما کار داره دیگه.حق داره عصبانی باشه.تو هم بیخود نشین ماتم بگیر.برای شام یه لازانیای توپ درست کردم که وقتی اومد خرش کنم که غرغر نکنه که برای چی انقدر زنگیدی؟

اینم بساط ماست داریم کجدار و مریض پیش میریم تا ببینیم چی میشه؟زندگی جدیدی جلوی رومونه.ما داریم از ایران میریم.خدا رو شکر.بالاخره از پوسته در میایم اینجا داریم میپوسیم از همه چی!از اینکه درس بخونی ولی باهاش کار نکنی!واسه لونه موش اجاره یه قصر رو بدی!قیمت مواد خوراکی سالی ۲۰ بار بالا بره!ترافیک باشه!کارت روی هوا باشه!زندگی جدید من به تو سلام میکنم.میتونی پوستم رو بکنی ولی خواهش میکنم در ازای چیزی که ازم میگیری اونی که شایستمه بهم بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 8:4  توسط عسل خانوم | 

این مردا چرا نمیتونن مثل زنا دقیق باشن؟دیروز همه چیز خوب بود روز خوبی با همسری داشتم و شب هم دو تا از دوستامون اومدن اینجا و پرینترشون رو آوردن که من از انتخاب رشتم پرینت بگیرم.اونا رفته بودن و همسری داشت شام میخورد.قابلمه رو هم گذاشته بود کنار دستش که برق رفت.داشتم کمک آماده خواب میشدم که دیدم صدای کشیده شدن قاشق توی قابلمه میاد.اومدم میبینم همسری داره به قصد کشت کف قابلمه تفلن رو با قاشق فلزی میتراشه.از عصبانیت داشتم به مرز جنون میرسیدم.بهش میگم همسرییییییییییییییییییییییییی!آخه واسه چی قاشق میکشی کف این قابلمه که میدونی من از گل نازک تر بهش نمیگم؟میگه من قاشق نکشیدم من با این کفگیر تفلنه جمع کردم یه گوشه با قاشق برشون داشتم.خوب اوضاع بدتر شد چون علاوه بر اینکه قاشق رو کشیده به قابلمه داره حواس بینایی و ششنوایی من رو هم زیر سوال میبره.چرا واسه مردا انقدر سخته که بگن ببخشید.حواسم نبود؟؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:53  توسط عسل خانوم | 

چند روزی نبودم.درگیر یه سری مسائل بودیم و سرمون خیلی شلوغ بود.دختری خوابیده کناره باباش و منم در کمال آسودگی ۱ لیوان شیرم رو خوردم و نشستم دارم تایپ میکنم.دختر خاله سه شنبه ساعت ۵ صبح رفت.دو تا تابلو براش درست کرده بودم از عکسایی که توی ایران گرفته بود که خیلی خوشش اومد.مامان اینا توی فرودگاه کلی پول دادن که این دوتا قاب پک بشه و دورش از این کیسه حباب دارها بکشن و روش برچسب بزنن شکستنی.بعدش بازم هر دوتا شکستن.به افتخار هواپیمایی ایران ایر حالا دستتتتتتتتت.

دومین خبر مربوط به پیدا شدن دوست دوران دبیرستانم هست که ۲ سال بود ازش بی خبر بودم.چند روز پیش که خونه مامانم بودم زنگ زد اونجا و خلاصه هم رو یافتیم!دیشب هم با شوهرش اومد اینجا و بعد...برقا رفت و ما موندیم و ۲تا دونه شمع!حالا به افتخار جمهوری اسلامی دستتتتتتتتتتتتت!(اونا هم رفتن خونشون)

سومین خبر اینه که سره نامزدیه خواهر جان شوشو بساطی به پا شد که در کتابها بنویسن.پدر جان شوشو و مادر جان شوشو نگران بودن که نکنه همسری بره و مجلس رو بهم بزنه که راستش منم بدجوری تنم میخارید که این کار رو بکنیماما اونا چنان از روی ترس برای پیشگیری ما رو قهوه ای کردن با فحش و تهدید ما دیدیم بهتره اونا به ما شر نرسانن ما غلط بکنیم سمتشون بریماینه که الان خواهر جان شوشو یه خانمه نیمه متاهل به حساب میاد و من از همین جا دعا میکنم که داماد یا زن داشته باشه یا خسیس باشه یا خانواده فولاد زره داشته باشه و از همه مهمتر دست بزن توپ داشته باشه!آمین

چهارمین خبر که بهترینشه اینه که من کنکور قبول شدم و رتبه ای که آوردم مطمئنم میکنه که قبولی رو دارم البته اگه سازمان سنجش طی یک اقدام متحیرانه که ازش بعید نیست امسال قبولی ها رو از آخرین رتبه برنداره.خوبیش اینه که من فقط یه قبولی میخوام حالا هر چی که باشه و هر جا که باشه.هر دهات کوره ای هم باشه عیبی نداره برام.دلیلش هم اینه که ما دنباله گرفتن ویزای تحصیلی از کشوری هستیم که خالم ساکنشه و اونجا شرط دادنه این ویزا اینه که توی کشور خودت دانشجو باشی.راستش خیلی سخت بود اما خدا رو شکر که شد.من حامله که بودم یه بار زد به سرم که من وقتی میتونسم بچه بودم و خر شدم و دانشگاه آزاد قبول شدم بس که پی همه چی بودیم جز درس حالا هم که بیکارم و باید بچه داری کنم این چه وضعشه؟رفتم لیسانس سراسری ثبت نام کردم.بعد از ۲ روز هم حسی که گفتم خوابید و رفت پی کارش و ما هم یادمون رفت کنکوری بوده.تا اینکه سره موعده خونمون صاحبخونه فرمودن ۳۵۰هزار تومن بزارید روی اجاره.ما هم گفتیم اینه؟رفتیم دنباله خونه که دیدیم بهتره جامون رو دودستی بچسبیم اوضاع خیلی خرابتر از این حرفاست.با صاحبخونه مذاکره کردیم و ۳۵۰ شد ۲۰۰ که بازم با وضعیت کاری همسری برامون خیلی زیاده.منم با خودم گفتم آدم نیستم اگه اینجا بمونم که ساله دیگه بازم همین بلا سرم بیاد.با خالم حرف زدم و اونم گفت راحت ترین ویزا تحصیلیه که کله روندش ۶ ماه طول میکشه.منم یاد ثبت نامم افتادم و فقط هم ۱ ماه فرصت بود.مامانم صبح ها از ۸ تا ۱۲ دختری رو نگه میداشت و همسری هم عصر که می اومد خودمم این وسط هر وقت میخوابید درس میخوندم تا اینکه جواب داد و قبول شدم الان چیزی رو به خودم قول نمیدم اما بر اساس رتبه های پارسال من میتونم شهید بهشتی مترجمی قبول بشم که خیلی عالیه!حالا تا خدا چی بخواد و قسمت چی باشه.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 8:42  توسط عسل خانوم | 

همسری دیروز نرفت سرکار.سردرد رو بهانه کرد که بخوابه.آخه خیلی خوش خوابه اما از وقتی دختری اومده دیگه خوب نخوابیده.من هر روز صبح میرم خونه مامانم.اولش تصمیم گرفتم نرم و حالا که همسری خونست بمونم و سنگامونو وا بکنیم.اما بعدش دیدم بازم دعوامون میشه و بهتره بی خیال بشم.همسری رو صدا زدمو دوتایی عکسای دختری رو گلچین کردیم و بعدشم من دختری رو حاضر کردم و رفتم.تمامه روز هم نه من بهش زنگ زدم و نه اون به من.نمیدونم چرا الان یه خاطره به ذهنم رسید که کاملا بی ربطه اما تعریف میکنم.دختری ما وقتی به دنیا اومد تا ۷ روز بیمارستان مرخصش نکرد البته مشکل خاصی نداشت فقط مقداری از مایع درون رحم رو خورده بود.بعد که آوردیمش خونه چند روز بعد شروع به خون دفع کردن کرد که بیمارستان بستری شد.من باید پیشش می موندم و روحیم هم افتضاح بود دائم گریه میکردم.مامان و بابا و همسری هم دوبار صبح و شب می اومدن پیشم.همسری همیشه میخندید و میگفت چیزیش نیست.می پرسیدم تو نگران نیستی؟میگفت نه میدونم هیچی نیست.(هیچی نبود به شیر گاو آلرژیک بود).خلاصه ما دختری رو آوردیم خونه و من دیدم همسری فرشها و مبلها و...رو شسته اون وقت فهمیدم اونم ناراحت بوده و استرس داشته اما بروز نمیداده آخه اون وقتی خیلی ناراحته سرش رو با کاره خونه گرم میکنه.ناراحت بوده اما به خاطره من چیزی بروز نمیداده بیچاره.

مامانم رفت دنبال کارهای بلیط دخترخاله من و دختر خاله هم حوصلمون حسابی سر رفته بود.من بهش گفتم ببین بیا تو دختری رو نگه دار من برم بالای کمد ببینم چی پیدا میشه سرمون رو گرم کنیم.آخه بالای کمد دیواری های خونه مامانم پر از خرت و پرت های قدیمیه.اگه گفتی چی پیدا کردیم؟نامه های مامان دخترخاله به مامانم وقتی تازه از ایران رفته بوده و با بابای دخترخاله آشنا شده بوده.حسابی سرمون گرم شد و خندیدیم.بعدشم یکی از خاله هام اومد دیدن دخترخاله.این خالم همیشه با همه قهره الانم فقط برای خاطره دخترخاله  اومده بود.زبونش نیش داره.تا از در رسیده به من میگه واه واه واه چیه شدی کوه چربی وزنت حتما باید بالای ۹۰ باشه(این منم هااااا)بابا من میگم چاق شدم اما آخه ۹۰؟بابا من نسبت به قبلم میگم چاق شدم خاله جان شما که پاک ما رو منور کردید!دختری رو دیده میدونه ما با خانواده همسری رابطه نداریم و از هم بدمون میاداااااااااا میگه وای دختری شده کپی پدرشوهرتآخه خاله جان شما فقط یه عکس از پدر همسری دیدی چه طوری متوجه شباهت شدی؟بعدشم همه میگن و مستندات هست که دختری کپی برابر اصل بچگیه منه.منم دیدم اوه اوه اوضاع خرابه خاله جان امروز مثله اینکه چشمشون ما رو گرفته.به بهانه خوابوندن دختری رفتم توی اتاق و دختری هم نهایت همکاری رو کرد و گرفت خوابید و منم همین طور.بیدار شدم میبینم خاله جانم با دلخوری رفتن چون دخترخاله باهاش نرفته و جواب یه سری متلکهای خاله جان به بنده را بعد از خوابیدن من داده.عصر برگشتم خونه میبینم همسری حسابی قبراقه.خوب خوابیده بود و حالش هم خوب بود رفت عکسها رو بده برای چاپ و برگشتنی هم غذا گرفته بود.کار کاشان هم مثل اینکه جور نشده و دوباره ما باید بشینیم وره دله هم.یه روز قناری بشیم چه چه بزنیم.یه روز مرغ عشق بشیم یه روز هم مثل سگ و گربه به هم بپریم!حالا امروز روزه چیه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 7:31  توسط عسل خانوم | 

من واقعا دارم همه سعیم رو میکنم که زندگیم رو درست به جلو ببرم ولی یه نفره نمی تونم.دیشب با همسری دعوام شد بهش گفتم اگه امکان طلاق داشتم حتی یه لحظه هم باهاش نمی موندم.گفتم خیال نکن اینکه دارم باهات زندگی میکنم یعنی دوستت دارم.گفتم منتظرم یه فرصت مناسب پیش بیاد و ترکت کنم.البته دعوا دو طرفه بودا فکر نکنید اونم وایساد بر و بر منو نگاه کرد.تقصیر اون بود همسری دوتا دوست توی محله خودشون داره که هر ۳ یا ۴ ماه میبینتشون.اما هر بار که میره پیششون دیگه باید به زوره دعوا از اونجا کشیدش بیرون.برعکس باقی دوستاش که به راحتی اینجا میان و میرن این دوتا چون از اول ماجرای عروسی ما طرف خانواده همسری رو گرفتن هرگز هم اینجا نمیان.دیروز اصلا قرار نبود همسری بره اونجا اما ظهر از کاشان رسیدن تهران و رفته اونجا که عصر بره جواب آزمایشاش رو بگیره و بیاد خونه.بهش میگم من میرمم خونه مامانم میای اونجا؟میگه آره تو برو من نیم ساعت دیگه راه می افتم ساعت ۷ اونجام.حالا ساعت چنده ؟تازه ۳:۳۰ .ساعت ۷ زنگ زدم ببینم کجاست میبینم هنوزم اونجاست.دلم میخواست بکشمش.یعنی نه تازه مرگ عادی ها.میخواستم تکه تکش کنم.هیچی دیگه منم اومدم خونه خودمون گفتم این رفت ۱۰ شب بیاد جلوی مامانم و بابام بد میشه.ساعت ۹:۳۰ اومده.طلبکار هم هست.میگه آبروم رو بردی بسکه زنگ زدی.من میرم اونجا حرف میزنیم زمان از دستم میره.کاش یه معجزه ای بشه و ما از هم جدا بشیم.

راستی اون لوبیا ها رو ریختم دور.بسکه نپختمشون به جای جوونه زدن ترشیدن.اون وقت مامانم یه کنسرو قرمه سبزی باز کرده برای دخترخاله میگه اینو عسل خانومی آورده.اونم خورده و با هیجان میگه خیلی عالی بود.باید مارکش رو از مامان بپرسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 6:31  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM