تبليغاتX
Daisypath Anniversary tickersLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

همسری نیم ساعت پیش رفت کاشان.یه پروژه بهشون خورده و رفتن امروز که کارگاه رو ببینن.خدا کنه کار خوبی باشه و جور بشه.درسته که اون وقت هفته ای یه بار همسری رو میبینم اما فکر کنم به نفع رابطمون باشه.مدتی دوری شاید دوباره گرممون کنه و بهمون نشون بده که دلمون برای هم تنگ میشه.امیدوارم که بشه.

دیشب لباس توره دختری رو اتو زدم رسما مردم تا اتوش تموم شد بسکه چین داشت و لبه های تور دوزی شده.یه لباس عروس کامل بود در عوض خیلی خوشگل شد.آخه توی مغازه کمی چرک شده بود و بر اثر تا شدن چروک بود.اصلا جلوه نداشت فقط من به استعداد بالقوش پی بردم و خریدمش و الان باید ببینی چی شده.اصلا من دلم میخواد خدا یه گونی پول به من بده من برم همش رو برای دختری لباس بخرم.به خدا یه جفت جوراب هم برای خودم نمی خرم.فقط و فقط دختری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دخترخاله دیشب زنگیده و برای امروز تقاضای قرمه سبزی کرده نه که دیروز همه هنرم رو نشونش دادم الان فکر میکنه من ته ته ته آشپزم.

آهان تا یادم نرفته خواهر جان شوشو دیشب اس ام اس زده و شوهری رو به جشن نامزدنگشون دعوت کرده و کلی جمله سوزناک در باب ناپایداری دنیا و عشق به برادر و چشم به راه موندن عروس و ...از خودشون در کردن.حالا هر کی ندونه فکر میکنه این خانم با این همه جمله با احساس چه گوهر یکدانه و بی همتایی هست دیگه اون روزاش رو که من و همسری رو از چاه مستراح عبور میدادن رو که نمی بینن.نمیگم خیال میکردم همیشه مجرد می مونه اما با اون همه بدی که به ما کرده بود دلم نمی خواست انقدر راحت براش همه چی برگزار بشه.بگذریم که چه ها به ما کرد منکه حلال نمیکنم.کاش آدمای مذهبی هر چی در باب عادل بودن خدا میگن راست باشه.کاش واقعا خدایی باشه که بتونه جواب کارهای آدما رو بده.

یه آلبوم نوزاد برای دختری خریدم یه روز باید بشینم از بین این ۲۰۰۰ تا عکسی که داره(جدا ۲۰۰۰ تا هست)چند تا جدا کنم و بدم چاپ کنن.من هنوزم حس میکنم این عکسایی که آدم توی کامپیوتر داره عکس نیست و عکس همون هایی هست که چاپ میکنن.حالا نمیخوام کله آلبوم رو پر کنم ها فقط میخوام ۲۰ تا بدم برای چاپ.این آلبومه یه صفحه داره برای شجره نامه.بدجوری کرم افتاده بهم که شاخه پدری رو به جز اسمه همسری به کل خالی بگذارم اما نمیتونم چنین ظلمی به همسری بکنم.درسته که از خانوادش بریده اما حتما ته دل دوستشون داره اگه این کار رو بکنم دلش میشکنه.خب بابا اسماشونو مینویسم ولی قدر یه دوزاری هم به عنوان فامیل دختری قبولشون ندارم.اونا همون فامیل هم باشن برای ما بسه.ایشالا سرشون هم گرم باشه که به ما کرم نریزن.نه من واقعا میخوام بدونم این خواهر جان شوشو با خودش چی فکر میکنه؟که بعد از اون همه هنری که در راه آزار دادنه ما از خودشون به خرج دادن ما پا میشیم میریم مراسم ایشون و میگیم وای قربونت برم عزیزم شینیونت ماه شده!آرایشتم که نگو جیگر شدی به خدا.واه واه اون مادر شوهرته؟کوفتش بشه عروس به این خوبی و نازی.به این نجابتو خانمی.وای عزیزم اینم کادوت به همسری گفتم شده از گشنگی بمیریم هم باید به خواهرت یه هدیه بدیم که چشم همه در بیاد بسکه این دختر به گردن ما حققققققققققققققققققققققق داره!

نه جونم من که خر نیستم.بسه هر چی تو دوره دوستی آدم حسابشون کردم.

ای بابا آقا جان من معترضم!این خانم کلی در زمینه نرسیدن ما به هم و بعدش طلاق گرفتن ما از هم فعالیت کرده توپ.حالا بره خوشبخت بشه؟پس عدالت خدا کجاست؟حال ندارم تعریف کنم اما همین بس که مادر جان و پدر جان شوشو سره ما که بود میگفتن واه واه واه یعنی چی آدم دختر نامزد نگه داره چه برای خودش و چه پسرش!عقد و عروسی با هم.ما حوصله رفت و آمد و چپیدن اون دوتا تو اتاق و هر عید کادو دادن رو نداریم.بعدشم ما دختره عذب داریم.نامزدی حرفشم نزنین!حالا چه جوریاست که برای دخترشون نامزدی میگیرن؟قضیه یه بوم و دو هواست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 5:57  توسط عسل خانوم | 

دختری داره خوابه عصرش رو مزه مزه میکنه.هر وعده خوابش ۴۵ دقیقه هست بعدش با یه لبخند شیرین بیدار میشه و قلب من تندتر میتپه انگار داره از سینه بیرون می یاد.صبح ایستاده بودم پشت اپن آشپزخونه و همین طور که آروم آروم چایی میخوردم به لذت بخش ترین تصویر عمرم نگاه میکردم:دخترم!کوچولوی من روی تشکش بود و با جدیت تلاش میکرد که سینه خیز بره البته هنوز زوده و نمیتونه اما اون مصممه گاهی از ناتوانیش کلافه میشه و جیغ میزنه همین قدر که این صحنه بزرگ شدنش و تلاشش برای بالیدن زیباست دردناک هم هست.دخترم داره به سرعت بزرگ میشه.لحظه ها مثل آب از لابلای انگشتام میچکن و من نمیتونم نگهشون دارم.

دخترخاله ۱۱ سالم برای اولین بار به تنهایی اومده ایران.کشوری که ملیتش متعلق به اونه اما براش غریبست.حوصلش سر میره و ما نمیدونیم چه طوری سرگرمش کنیم فقط گاهی دخترک با اون لبخند نمکینش سرگرمش میکنه اما گاهی از دست اونم کاری ساخته نیست.اولش با شوق و ذوق اومد اما الان دیگه براش کسل کننده شده.امروز آورده بودمش پیش خودم و دختری.براش ته چین پختم تا حالا نخورده بود و براش جالب بود که ماست رو با برنج بپزی انقدر خوشمزه بشه.وقتی هم که برق رفت پاک کلافه شده بود.نه تلویزیون و نه ماهواره و نه کامپیوتر دیگه مونده بودم چه خاکی به سرم بریزم.اونم با اوقات تلخی رفت ولو شد روی تخت و خدا رو شکر خوابش برد.قرار بود همسری زود بیاد ببرتش بیرون با هم گوشی موبایل ببینن که براش کاری پیش اومد و نشد که زود بیاد.چند دقیقه پیش هم بابا و مامانم اومدن دنبالش و بردنش و بار سنگین سرگرم کردن دخترخاله ما از دوشمون برداشته شد.دیشب دختری رو با یه شیشه شیر گذاشتم پیشه مامانم و دخترخاله رو بردم خرید البته بیشتر به قصد تماشا رفتیم اما برای دختری ۲ تا پیراهنه یه وجبی خریدیم.یکیش کاملا تور سفیده مثل لباس عروس و یکی صورتی چهارخونه.به شوهری فقط سفیده رو نشون دادم اگه میدید دوتا براش خریدم کلی به جونم نق میزد که این بچه یه عالمه لباس داره برای چی دوباره خریدی؟خب منم هیچی نگفتم اونم مثله همه مردا انقدر به این چیزا بی توجه که اگه یه بار تنش کنم هم اصلا نمیفهمه این نو هست و قبلا داشته یا نه.اینم یه حسن بزرگه مرداست!

امروز دلتنگ همسری هستم.دلم براش تنگ شده.دیشب وقتی خوابیده بود نگاهش کردم و دلم لرزید درست مثل اولین بار که دیدمش اون بار هم دلم لرزید و یکی زیره گوشم گفت خودشه.از دیروز که فهمیدم مشکل شوهری نیست بلکه احساس بد من بعد از زایمان نسبت به خودم و اطرافمه کم کم دوباره حس میکنم میشه دوستش داشت.باید صبر کنم باید قوی باشم.طوفان ها میان و میرن.باز هم می سازیم و باز هم طوفان میاد و ما باز هم می سازیم و آباد میکنیم رسم دنیا اینه.من ستون خانواده سه نفریم هستم باید قوی باشم.باید بهتر باشم.باید دوباره عسل خانومی سابق باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:3  توسط عسل خانوم | 

دیروز یه روز نسبتا خوب داشتم با همسری.دارم فکر میکنم شاید این همسری نیست که من ازش دلخورم این خودمم که دیگه خودم رو دوست ندارم.از هیکلم و اوضاع زندگیم که بعد از ورود دختری به کل بهم ریخته دلخورم.خودم رو لایق خوشی نمیبینم اینه که روی همسرم ایراد میگذارم البته اونم گاهی توپ رو اعصابم رژه میره ولی خوب...دیروز صبح داشت پلنگ صورتی میدید دختری هم هی نق میزد که منو بلند کنید منم دستم کفی بود هی بهش میگم بچه رو بلند کن به جاش در حالیکه زل زده به صفحه تلویزیون برای دختری صوت میزنه.کاردم میزدی خونم در نمی اومد به خدا.با کلی جیغ مجبورش کردم بچه رو بلند کنه اونم بلند کرده با کلی غرغر.اما عصری خوب بود قرار بود همسری خونه رو تمیز کنه.نظافت همیشه با همسریه من فقط گاز و مایکروفر و یخچال رو تمیز میکنم باقی کارها از جمله شستن دستشویی و حمام و سرامیک ها و جارو برقی همیشه دست شوهری رو بوسیده.بهش گفتم این بار استثنا من فردا تمیز میکنم به جاش بیا بریم با هم راه بریم.دختری رو نشوندیم تو کالسکه معروفشو راه افتادیم.۲ساعت پیاده روی کردیم و حرف زدیم برای ما که ماه هاست از هم دور افتادیم مثل آب حیات بود.بعدش هم رفتیم خونه مامانم.خدا رو شکر برادرم که این روزها به خاطره مسائل طلاقش خیلی بهم ریخته بود بهتر بود و برای اولین بار بعد از اینکه برگشته ایران با دختری بازی کرد.دفعه های قبل مرده متحرک بود و هیچ نگاهی به دختری نمی انداخت.مسلما که برای دختری مهم نیست اما خیلی به چشم من و همسری می اومد.اصلا برادرم دیروز یه جور دیگه بود شکر خدا چون بعد از این مدت که منو دیده تازه دیشب موقع خداحافظی میگه عسل خانومی خیلی خپل شدی حیف اون هیکل قشنگت نبود؟خلاصه منم گفتم دیگه مرگ یه بار شیون یه بار نمیشه که هر کی از راه میرسه یه چیزی بار ما کنه؟فقط نگران کم شدن شیرم هستم.نمیدونم باید چی کار کنم؟در راستای آب کردن دنبه ها صبح ساعت ۷:۳۰ دختری رو برداشتم و رفتم خونه مامانم که از دوچرخه ثابتشون استفاده کنم.برای روز اول ۲۰ دقیقه رکاب زدم و جونم در اومد بعدشم یه ربع نشستم تا حالم جا بیاد و بعد دوباره راه افتادم که بیام خونه توی راه دختری خوابید اینه که الان فرصت شد بیام بنویسم.

خوب دیگه پاشم برم به زندگیه درهم برهمم برسم.یه مشت لوبیا رو ۳ روزه خیس کردم که قرمه سبزی بپزم فکر کنم اگه امروز به دادشون نرسم جوونه بزنن.قرمه سبزی که میخورم دختری دل درد میگیره حالا این بار خیس کردم لوبیاش رو ببینم چی میشه.

فعلا...شاید برگشتم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:11  توسط عسل خانوم | 

دیروز صبح همسری می خواست قبل از رفتن سره کار بره بانک قسط بده بهش گفتم منم میام که با کالسکه دختری رو ببرم خونه مامانم که بالاخره قضیه خریدن کالسکه رو بگم و خودم رو خلاص کنم.بعد از مدتها با همسری پیاده روی کردیم که واقعا خوب بود با اینکه حرف خاصی جز روزمرگی ها رد و بدل نشد اما خب...اما از خونه که راه افتادیم بهش گفتم فرمون ماشین دختری دسته منه تو بد رانندگی میکنی اینه که جنگ اول بهتر از صلح آخر شد و دیگه اعصاب خوردکنی هر بار رو سره اینکه آقای شوهر با کالسکه مثل ماشین مسابقه برخورد میکنه نداشتیم.دختری هم ظاهرا توی کالسکه جدیدش راحت بود چون همه راه چرت میزد.سره کوچه مامانم شوهری رفت و من و دختری هم رفتیم خونه مادرجون دختری.رسیدیم زنگ زدم که مامان بیاد دختری رو ببره بالا منم کالسکه رو بیارم.مامان اومد و هر چی من زور زدم متوجه نشد که این کالسکه یکی دیگست آخرش سره پله ها خودم گفتم اونم تا دمه در خونه دعوا کرد اما بازم خیلی بهتر از اونی شد که فکر میکردم.فکر کنم من الکی مامانم رو بی منطق تصور میکنم.چون کاملا درک کرد که اون یکی سنگین و بزرگ هست.تا عصر اونجا موندیم بعدش هم همسری اومد دنبالم و پیاده برگشتیم خونه.توی راه همسری گفت من میخوام کالسکه رو برونم.گفتم بیچاره شدیم ببین حالا چه طوری روزه به این خوبی جهنم میشه!با این حال گفتم باشه...اما!!!!!!!!!!!!!!!!!گفتم اگه یه جا ببینم بد رانندگی میکنی گواهینامت رو باطل میکنم.دقیقا همین جمله رو با خنده گفتم و فکر کنم لحنم معجزه کرد شاید هم همسری هم حاله ویراژ دادن نداشت اما تا خوده خونه مثل یه راننده با شخصیت رانندگی کرد.فقط دو تا کوچه مونده به خونه دختری جیغ زد و همسری بغلش کرد و روندن کالسکه خالی به من محول شد.

رسیدیم خونه و من داشتم به سمت آسانسور میرفتم که دیدم همسری ایستاده جلوی تابلوی اعلانات خوب من هرگز این کار رو نمی کنم آخه کی ممکنه برای ما نامه بده؟موقع اومدنه قبض ها هم که نیست!گفتم چیه؟بیا دیگه!گفت نامه داریم.گفتم هااااااااااااااااا؟رفتم می بینم مامان جان شوشو نامه دادن نیست که ما درست از ۱ هفته قبل از عقد رابطمون به علت مخالفت ایشون کات شد و بعدش انقدر از طرف ایشون توهین شد که ما هم دیگه سراغشون نرفتیم حالا که دمه عروسی خواهر جان شوشو به وجوده همسری نیاز هست برای حفظ آبرو هی میان سراغ همسری نه من و دختری هااااااااا فقط شوهری!یه بار هم اومدن دمه در که همسری اصلا در رو باز نکرد و گفت اول باید دله عسل خانوم به دست بیاد تا من در رو باز کنم.خوب واسه اونا هم راحت تره برن دنباله سیمرغ تا اینکه اسمه منو بیارن اینه که رفتن.حالا مادر جان شوشو نامه داده بود که مثلا دله همسری رو به دست بیاره اما به کل زده بود زیره هر حرفی که زده بود و هر کاری که کرده بود و نوشته بود من کاری نکردم توی کل نامه هم اسمی از من و چوب هایی که تو آستین من فرو کرده بودن نیاورده بودن .آی دلم میسوزه آی دلم می سوزه!زمان عروسی من همه چی اخ و پیف بود حالا واسه گل دخترشون همه چیز از واجباته!باشه خدای ما هم بزرگه.همین که همسری به خاطره من دو سال ونیمه اسمشون رو نیاورده برای من کلی ارزش داره.اصلا یکی از خصوصیات عالی همسری همینه که میبینه خانوادش با ما چه کردن.

انقدر دلم میخواد خواهر جان شوشو با اون همه کرمی که به زندگی ما ریخت بدبخت بشه.چرا نخوام؟مگه اونا همه کاری نکردن که من و همسری بهم نرسیم؟مگه همه کاری نکردن که بعدش طلاق بگیریم؟

آخ خدایا میگن هستی.عادلی.بزرگی...خودتو نشون بده من این قوم الظالمین رو به تو واگذار کردم همچین توپ حالشون رو بگیر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:24  توسط عسل خانوم | 

دختری رو گذاشتم روی تشکش اونم داره به کوب تلاش میکنه سینه خیز بره منم نشستم و به کوشش بی وقفش نگاه میکنم.داره زور میزنه اما حتی ۱ سانت هم جلو نمیره.کمکش نمی کنم خودش باید به تنهایی یاد بگیره فقط گاهی نگاهش میکنم که تنفسش دچار مشکل نشده باشه.

دیروز ظهر با همسری رفتیم خیابون بهار تا برای دختری یه کالسکه کوچیک عصایی بخریم بسکه این کالسکه سیسمونیش بزرگ و سنگین بود و دوتا پله نمیشد بالا و پایین بردش.به قصد خریدن یه کالسکه عصایی نهایتا ۵۰ تومنی رفتیم به جاش یه کالسکه چیکوی غیر عصایی ۱۲۰هزار تومنی خریدیم.جمیعا میتونید به ما بگید خرررررررررررررررررررر.البته اینم با کالسکه های بزرگ چیکو فرق داره.جلوی بچه سینی نداره و جلوی دسته هل دادنش برای مادر هم همین طور و ظرفیتش هم ۲۰ نفر نیست.یه چیزه کوچیک و جمع و جور و سبک ولی خوب بازم اونی نیست که ما به نیتش رفته بودیم.عین سگ میترسم مامانم بفهمه که خودمونم رفتیم براش کالسکه خریدیم.خوب دلش میشکنه.آخه اون موقع هی همسری و مادری گفتن بچه کالسکه نگیر بذار به وقتش ببین چی بهتره همونو بگیر.منم که واقعا بچه بودم گفتم وا...نه نمیشه...سیسمونی باید کامل باشه.حالا چی جواب مامانم رو بدم .بگم مامان جونم کالسکه شما بعد از ۲ بار مصرف برای همیشه بایگانی شد؟

اصلا کلا من بعد از اومدن دختری انگار تازه بالغ شدم و کم کم یاد گرفتم که از عقلم هم استفاده کنم.بدترین قسمتش اینه که اولین چیزی که بعد از این بلوغ زیره سوال رفت ازدواجم بود که همش همش و بازم همش بر مبنای احساس بود و بس.نه که همسری بد باشه ها.نه خداییش.اون خیلی مهربون و ساده و خونگرمه و کاملا از هر نظر منو حمایت روحی میکنه و واقعا تنهام نمیگذاره ولی خوب...عشق تنها کافی نیست.فاکتورهای دیگه ای هم لازمه.اینکه با همسری نمیشه از چیزایی که آزارت میده مثله همین عدم اعتماد به نفسم به خاطره چاقی بعد از زایمانم حرف بزنم چون به کل سیستم پاسخگوییش با اونی که من توی خانوادم یاد گرفتم فرق داره.برای اینکه نشون بده من سخت میگیرم و این چیزه مهمی نیست میگه وای...اه اه اه...شورش رو در آوردی.یا توی یه جمعی انقدر حرف میزنه که مجال حرف زدن به احدی نمیده حالا مهم نیست چیزی راجع به اون موضوع بدونه یا نه!آسمون و ریسمون رو به هم می بافه و حرف میزنه.با کالسکه دختری که میریم بیرون با کالسکه همچین ویراژ میده انگار بچه عروسکه و اینم ماشین کنترلی.نمیدونم دوست داشتن چقدر مهمه؟اصلا مهمه؟هیچ وقت مهم بوده؟ولی اینو میدونم که اگه بار دیگه میخواستم ازدواج کنم تنها چیزی که لحاظ نمیکردم دوست داشتن بود.اما خوب با این فرهنگ گل وبلبل ما دختر و پسر کجا همو بشناسن؟نهایتش میرن کافی شاپ و سینما و آخرش میگن ما از هم شناخت کامل داریم.

من گیج و منگم بین عیبها و حسنهای همسری.کدوم کفه سنگین تره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7:47  توسط عسل خانوم | 

من عسل خانومم تازه ۲۴ ساله شدم و یه دختری ۵ ماهه دارم نمیدونم قراره اینجا چی بنویسم و اینکه تا چه مدت اینجا رو ادامه میدم اما به هر حال امروز شروعش کردم.من همیشه سحر خیزم نه به یمن برکت وجود دختری نه!از اول همیشه اینطوری بودم .یه لیوان شیر برای خودم میریزم و دختری رو که اونم صبح زود بیدار میشه رو میگذارم توی کریرش و می شونمش کناره میزه کامپیوتر.دخترم مثل بچگی های خودم جیغ جیغو هست و اگه هر ۱ ثانیه یکبار نگاهش نکنم و براش شکلک در نیارم خونه رو میگذاره روی سرش.بدترین قسمت زندگیم خونه دار بودنمه که به کل منو از صحنه اجتماع حذف کرده از این نظر که وقتم رو با دخترم میگذرونم و اونو از محبت سیرآب میکنم خیلی خوشحالم ولی از اینکه  اون دختر پرشور که یه لحظه تو خونه بند نمی شد تبدیل به یه مرغ خونگی شده خیلی ناراحتم .زندگیم اگرچه بد نیست اما انگار یه چیزی کم داره.شور زندگی نداره.نمی دونم از کی اینطور شد اما شد.نمی دونم چه طوری باید دوباره زنده بودن رو به این زندگی تزریق کنم اما میدونم که باید کاری کرد.

الان زندگی خیلی از مردم اینه اما من همیشه میگفتم ماله من باید فرق داشته باشه اما...شوهری از ساعت ۶:۳۰ از خونه میره بیرون تا ۷ بعد از ظهر برای کاری که بیمه نداره و قرارداد نداره و حقوقش هم هرگز سر ماه نیست.تازه بیچاره مثلا مهندسه.منم با یه لیسانس روانشناسی به درد  هیچی نخوردم جز فرزندپروری.

ولش کن قرار نیست این وبلاگ همش از این چیزا باشه اینجا مثله ضربان قلب گاه بالا میره و گاهی پایین میاد و همینم زندگیه.یه بار که خیلی از زندگی به تنگ اومده بودم ( تازه هنوز ازدواج هم نکرده بودم)پدرم بهم گفت زندگی تپش قلبه بالا میره و پایین میاد.از بالا رفتنش لذت ببر و از پایین اومدنش نترس.حالا هم با فکر کردن به اون جمله دارم روزای سخت رو میگذرونم به امید اینکه بازم تپش زندگیمون بالا بره.البته ما با وجود این چیزایی که گفتم اصلا مشکل مالی نداریم ولی بالاخره این عدم امنیت شغلی تو این اوضاع نابه سامان دله آدم رو میلرزونه(دختری انقدر جیغ زد بردم تحویل باباش دادمش که توی رختخواب داشت وول میخورد ولی حال نداشت بلند بشه الان داره اونجا جیغ میکشه).باقیش رو بعدا مینویسم برم تا این دختری باباش رو از پنجره پرت نکرده پایین.

دختری رو خوابوندم و برگشتم.میخواستم بگم سردی حاکم بر زندگیم از بارداریم شروع شد با اینکه ورود دختری کاملا خواسته و برنامه ریزی شده بود اما تحول بزرگی بود.ویار من خواب بود و سه ماه اول در خواب گذشت بعدش هم به خاطره مشکل جفت سر راهی استراحت بودم و به کل از تمام فعالیتهای فردی و مشترک با همسری دور موندم بعد از زایمان دختری مشکلاتی داشت که ما رو تا ۱ ماه اسیر بیمارستان کرد و بعدش هم من به خاطره ۱۹ کیلو اضافه وزن چنان دچار کمبود اعتماد به نفس شدم که دیگه توی هیچ جمعی حاضر نشدم تا این لحظه.البته لحظه های خوب هم من و شوهری و دختری زیاد داریم اما من دلم اون عسل خانوم لاغر و شاد رو میخواد و اون دوران خوشی و بی خبری رو.انقدری از درسام یادم مونده که بدونم اینا اثرات تغییرات هورمونیه ناشی از زایمان و شیردهیه اما دونستنش هم تحملش رو آسون نمیکنه.اگه شیر نمیدادم رژیم میگرفتم و خودم رو از شر این چربی ها خلاص میکردم اما تا من میگم نمی خوام شیر بدم یه جماعتی با لنگه کفش میافتن دنبالم و وظایف مادری رو بهم یادآوری میکنن سرلشکرشون هم دکتره دختریه که هر بار به من میگه خودتو لاغر کن و تا من میگم رژیم میگه اصلا و ابدا و تا میگم شیر خشک میگه اگه یه وعده هم بهش دادی دیگه اینجا نیا!

چه معجونی شد شروع وبلاگ ما درست مثل زندگیم پر از همه چیز شد.حالا وایسا بدتر هم میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 7:51  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
آرام عزیز
شیرین بانو
حال من بی‌ تو
لیلی نازنین و آراز
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
تربچه های مامان
از قلب کویر
روزهای آبی من
شازده خانوم
سالهای دور از خانه
بلاگ می‌
و اینک آخر دنیا
روزانه های تربچه و پیازچه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM