تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years TickerLilypie 2nd Birthday Ticker عسل خانوم

من حالم خوبه.رسیدم و همه چیز عالیه.صبح با خاله و دختر خالم و دخترم رفتیم توی رود دانوب شنا کردیم.

جدا شدن از همسری خیلی‌ سخت بود.مخصوصا آخرش دم کنترل گذرنامه که نگاهمون به هم گره خورد.دیشب به یاد اون نگاه کلی‌ اشک ریختم اما الان خیلی‌ خوبم.مامانم و برادرم و خانوادهٔ همسری اومدن بدرقه.شب میام و بیشتر مینویسم.فعلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:58  توسط عسل خانوم | 
کامپیوتر خونه درست زمانی که نیت کردم پست آخر رو بگذارم ترکید الان توی کافی نت فرودگاه هستم.چی بگم؟حس رفتن دارم.گریم میگیره هر لحظه.بغض دارم.شوهرم رو دارم میگذارم و میرم.مثله مرگ میمونه.۴۰ کیلو اضافه بار بهم خورد که ۲۰تاش رو دارم میبرم توی پرواز و باقی رو به لطف دختری ندید گرفت.همین.

خدا میدونه کی دوباره بیام و بنویسم اما میام...

ساعت ۱۱:۳۰پروزام میپره.دعا نمیخوام اما بیادم باشید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:19  توسط عسل خانوم | 
من حال ندارم.حوصله ندارم.همش دلم میخواد نق بزنم!چرا تموم نمیشه؟چرا شنبه نمیاد؟چرا حجم کارا انقدر زیاده؟چرا هیچی سره جاش نیست؟چرا بابام درد داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همسری هم نیست بزنم لهش کنم دلم خنک بشه.امشب ساعت ده پرواز داره اول هواپیما میره اصفهان بعد میاد تهران.بعدش کو تا از فرودگاه برسه خونه!!!!!!!!!!!!!!بیدار میمونم.خیر سرمون شنبه داریم میریم که ۱ سال همو نبینیم اون وقت ۴ روز همسری رو فرستادن ماموریت.الان کاملا قابلیت اینو دارم که بزنم هر چی شوهر و قوم شوهر و خانواده و فامیل و دوسته رو با خاک یکسان کنم.اعصاب ندارم.این زنه همسایه بالایی هم صداش رو انداخته ته حلقش داره عربده میکشه الله اکبر.انقدر هوار داد کرد که بالاخره ۲ تا بچه از کوچه پایینی باهاش هم صدا شدن.بقیه مردم هم که هیچ...دیشب خونه مامانم اینا بودم انقدر مردم به صورت جمعی الله اکبر گفتن و شعار دادن که من رسما مشنگ شدم.همش هم نگران بودم دختری از خواب نپره.خوب یه مرد هم بهشون اضافه شد...دارن شعار میدن.

من دلم میخواد نق بزنم...هوار بکشم...بزنم یه چیزی رو جر بدم...ای خدا این شنبه رو زودتر برسون.خسته شدم.خناق گرفتم.حوصلم سر رفته.

زنه میگه مرگ بر دیکتاتور...مرده از خونه روبرویی داد میزنه مرگ بر منافق.آخ جون الان دعوا بالا میگیره برم یه کم ناخن بسابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 22:17  توسط عسل خانوم | 

شاخ غول را شکانیده و کامنت جواب دادیم.ای عجب...پریا برو بخون حالش رو ببر.ببین چه زرنگ شدم.

مامان تربچه ها خیلی خیلی ممنونم.واقعا لطفت دلم رو شاد کرد.سعی میکنم باهات تماس بگیرم.بسکه تو ماهی.

 

امشب شب تولدمه.فردا صبح خورشید که طلوع کنه بیست و پنج ساله میشم.بزرگ شدن مزش تلخه.امسال اولین سالیه که تولدم انقدر سوت و کور و بدونه کیکه!همسرم ماموریته.پدرم بیمارستان بستریه.مادرم خسته هست و برادرم ساکت.حتی محضه نمونه خانواده شوهرم هم تهران نیستن و همشون رفتن مسافرت.منم و خودم و دخترم که هنوز نمیدونه تولد چیه؟صبح یه عکس از نوزادیم نشون دخترم دادم و گفتم مامانی ببین نی نی!سریع عکسه نی نی رو با گوشیه تلفن شبیه سازی کرد و عکس رو لوله کرد و گذاشت در گوشش و گفت الو...خندم گرفت.اینم خودش یه هدیه بود.فردا آخرین جلسه کلاس رانندگیم بود.کنسلش کردم.گذاشتمش برای دوشنبه.سه شنبه هم امتحان میدم یا قبول میشم یا نه!دیروز برام روز پرکاری بود.شش تا کیسه بزرگ لباس و عروسک و خرت و پرت دادم خیریه و ۵تا کیسه زباله بزرگ هم آشغال گذاشتم دمه در.طفلک مامانم از صبح و خالم و دخترش از ساعت ۴ اومدن کمکم.یه سری از وسایلم رو هم کادو دادم به دختر خالم و خالم.مثله کریستالهای توی بوفم.مثله اون قوری و فنجونای مربعی شکل که عاشقشون بودم.دیگه مهم نیست.دل کندم.دیگه اینجا خونم نیست.انگار اقامتگاه موقته!ساعت نه بود که همشون رفتن و دختری که کل روز توی دست و پا لولیده بود و تن به خواب نداده بود بیهوش شد و من بازم دو ساعتی کار کردم و بعد سرم گیج رفت و دیدم بهتره منم برم بخوابم تا نمردم.باورم نمیشد توی این سه سالی که ما اینجا بودیم چقدر وسیله و خرت و پرت توی این خونه ۵۷ متری چپونده بودیم.همه هم آشغال.از اون چیزایی که نه دلت میاد دور بندازی و نه استفاده میشه.ترتیبه همشون رو دادم.قابل استفاده ها رو بخشیدم و باقی رو به باکس زباله سره کوچه فرستادم. بدون ذره ای حسرت و دلسوختگی اولین لباس خواب بعد از ازدواجم رو که پاره شده بود راهی کیسه سبز زباله کردم.کشوها همه خالین.کمد دیواری اتاق داره نفس میشکه تا ماه آینده که باز آدمهای تازه ای بیان و پرش کنن.مردم کم کم میان و خریده هاشون رو میبرن.اون کسی که توی پست قبل گفتم تخت و کمد دختری رو خرید خل و دیوونه از آب در اومده بود حالا منم حال ندارم تعریف کنم چه ها شد...تخت و کمد رو فروختم به دوست پیرایه یکی از دوستای خوبم.روی تخت و کمد یه عروسک و وان و اردک حمام دختری و دو دست لباس هم بهش دادم.از دختره خوشم اومد.خونگرم بود.برای منم خوب بود حداقل میدونم بازم از این وسیله ها استفاده میشه.بیعانه اون خریداره اولی هم هنوز دستمه و خدا میدونه اون بالاخره تصمیم گرفت بیاد پول رو ببره یا تخت رو...واقعا حال ندارم تعریف کنم بسکه مزخرفه!صبح دوست پیرایه با مادرش و دخترخالش اومدن و تخت رو پسندیدن و به اینا هم ۵۰ تومن تخفیف دادم با اون چیزایی که گفتم و اونا هم رفتن تا دو سه ساعت بعد با وانت بیان که اومدن و بردنشون.عجیبه ها مایکروفر که میرفت اشک منم هی می اومد اون وقت تخت و کمده که میرفت من خوشحال بودم.دلم راضی بود.نه از پولش...از اینکه دسته کسی افتاد که به دلم نشسته بود.تخت و کمد که رفت اتاق برام غریبه بود.بزرگی و بازشدگیه جاش توی ذوقم میزد.ولی بالاخره که باید کند و رفت.وقته کندن و رفتنه منم خیلی خیلی نزدیکه!یک ساعت بعد از اونم اومدن دنباله بوفه.یادم رفته بود قبل از رفتنه همسری بهش بگم لوسترها رو باز کنه.خوده مرده مجبور شد بازشون کنه.فکر کن لوستر خونت رو باز کنن ببرن.عروس و داماد بودن و اول زندگی حال کرده بودن پس انداز کنن و کارگر نیاورده بودن.خوده داماد اومده بود با برادرش و عروس خانوم.یه کریستال هم که توش یه عروس و داماد بودن و خاله همسری به ما هدیه داده بود کادو دادم بهشون.اینا بوفه رو برداشتن و قلبه من لرزید دو زار مطمئن نبودم که سالم به پایین برسه چه برسه به خونشون.حتی وقتی از در بردنش بیرون و پاشون رو گذاشتن روی پله اول چنان زپرشکه هر دوتاشون در اومد و پای داماد زیره سنگینی بوفه خم شد که من به عروس گفتم خانوم من در رو میبندم که نبینم.تا مدتی هم منتظر بودم ببینم صدای خرد شدن شیشه میاد یا نه.خدا کنه سالم برده باشنش ولی بعیده همون اولش کوبیدنش یه لبه نرده راهرو.خدا کنه رنگش نرفته باشه.شبه قبلش قبل از خواب رفتم و دستم رو کشیدم روی بدنش و جای دستهای دختری رو از روی شیشه اش پاک کردم و ازش خداحافظی کردم.بهش گفتم بابت این مدت ازش ممنونم.بابت زیبایی و جلوه ای که به خونم داده بود.بابت شکوه و ابهتش که اولین بار پشت ویترین منو گرفت.بابت همه چیز.حتما الان نور چشم کسه دیگه ای شده خدا کنه همیشه براشون عزیز بمونه.خونه داره خالی میشه.فقط لباسای همسری مونده که شسته و بسته شده توی ساک گذاشتم تا ببریم خونه مادرشوهرم و دو تا کارتون که مقداری ظرفه که قراره مامانه رونیکا ببره برای جهیزیه یه عروس.دیروز کف خونه جای سوزن انداختن نبود و حالا کم کم داره خالی میشه.کابینتها.کشوها و خلاصه هر چیزی که تا ۲روز پیش پر بود حالا خالیه مثله دله من.هفته دیگه این موقع دوازده ساعت به پروازه من مونده.دکتر برای دختری شربت خواب آور داده برای مدت پرواز که نمیدونم بهش بدم و یا ندم و تمامه مدت پرواز دق بکنم که الان بقیه مسافرها چی میگن؟ظاهرا پرواز هم حسابی شلوغه چون خوده منکه به زور توش جا شدم وای به بقیه!

همین دیگه.اینم شب تولد من.سوت و کور...

دلم هیچی نمیخواد جز اینکه تا قبل از رفتنم بابام از بیمارستان بیاد بیرون و مشکلش بدون نیاز به عمل حل بشه.همین.ببین دمه آخری چی شد...چقدر روی بابا برای کارهام حساب کرده بودم...همش نقش بر آب شد.نکنه برم و بابام نیاد فرودگاه...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:52  توسط عسل خانوم | 

به کمک دوست بسیار خوبم مامانه رونیکا که هم توی دنیای مجازی دوسته خوبیه و هم توی دنیای واقعی بلیطم برای شنبه سیزدهم اوکی شد.اینکه الان چه حسی دارم توضیحش بسیار بسیار بسیار سخته.یه چیزی بینه استرس و دلشوره و شادی و امید و غم و تنهایی به جونم چنگ میزنه.این وسط وجود کسایی مثله مامانم که هی میگن این همه عجله لازم نیست و بذار همون ۲۴ مرداد برو مزید بر علته که احساس خناق زدگی داشته باشم!!!!!من از بچگی رضایت مادرم برام خیلی مهم بود اینه که این اعلام نارضایتیش و غرغرش از زود رفتنه من خفم میکنه.حسه منو شاید کمتر کسی بفهمه.حسه زندانی رو دارم که میدونه قراره اعدام بشه مثلا ۵ ماه دیگه همین انتظار براش زجر آور تره تا مرگ.حالا شاید این مثال خوبی نبود اما من همین حال رو دارم.اگه قراره برم دیگه باید بکنم و برم این انتظار بدتره!!!هر روز به این فکر میکنم که باید زنگ بزنم مردم بیان وسیلهاشون رو ببرن.هر روز از غصه دوری از همسرم اشک میریزم.هر روز از فکر جدا کردنه دخترم از باباش دیوونه میشم.این چه کاریه؟یه باره میرم و خلاص!!!!خالم برام یه خونه پیدا کرده البته به هر حال ۱ ماهی اولش میرم خونه اونا.۶۰ متره.دو تا اتاق داره و ۱۲۰۰ یور پیش میگیره و ماهی ۳۵۰ تا اجاره.برای اولش که باید از جیب بخورم زیاده اما خنده داریش اینه که بازم از اجاره اینجا ارزون تره.دیگه چی بگم؟الان قلبم تا زیره گلوم اومده بالا و دارم خفه میشم.راستش ته دلم آرزو میکنم از خواب بیدار بشم و ببینم اینا همش خواب بوده و من قرار نیست جایی برم.الان زنگ زدم به همسرم بهش گفتم رفتنی شدم.صداش یه لحظه گرفت ولی بعد زود به خودش مسلط شد و شروع کرد کارایی که باید انجام بشه رو ردیف کرد.تخت و کمد دختری هم دیروز فروخته شد.خریداره بعد از اینکه ۵۰ تومن تخفیف گرفته اشانتیون هم میخواد اگه به خدا نیتم رد کردنه تخته نبود در خونه رو باز میکردم و یه تیپا بهش میزدم و ردش میکردم بیرون.چند تا تیکه از وسیلهای دخترم روی تختش بود چشمه خانم رو گرفته بود هم میخواستشون هم نمی خواست پول بده.میگفت میخوام بفرستم شهرستان باید پوله وانت بدم.لجم گرفته بود که مگه تقصیره منه؟تازه شب زنگ زده که اون آویز بالای تخت رو بهم هدیه بده تخت بدونه اون جلوه نداره.هیچی نگفتم اما دارم براش...جمعشون میکنم و میگم فروختم.والا مردم رند شدن!!!!!!!!!!(یک عسل زهره مار گرفته تلخ)دیگه حال ندارم بنویسم.

در جواب دوستان...بله من اونجا هم وبلاگ مینویسم.همین جا رو هم مینویسم فقط نمیدونم چقدر طول میکشه تا به کامپیوتر دسترسی پیدا کنم چون به کامپیوتره خالم اینا نمیخوام دست بزنم و قراره برای خودم لپ تاب بگیرم.همین دیگه.فعلا...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:29  توسط عسل خانوم | 

دیشب بعد از اینکه تصمیم به زودتر رفتن گرفتم و با همسرم راجع بهش صحبت کردم سرم رو گذاشتم روی سینش و اشک ریختم.قلبم هر لحظه تیکه تیکه میشد.بعد از حدود ۶ سال باید عشقم رو ترک کنم.شرمنده وجودش بودم که دارم برای مدتی از دیدنه دخترکمون محرومش میکنم.شرمنده دخترم هم بودم که دارم از آغوش پدرش دورش میکنم.درد تا زیره گلوم اومده بود بالا.امروز صبح تمامه مدت کلاس رانندگی فکرم پی نگاه جذاب همسرم بود و خنده های دلبرانه دخترم برای پدرش از خودم متنفر بودم بابت تصمیمی که گرفته بودم.رسیدم خونه و رفتم سره کامپیوتر اینترنت پر بود از فیلمه کشته شدن دختره جوونی به دست بسیج.من اصلا سیاسی نیستم.سیاست پدر و مادر نداره.من نه تظاهرات رفتم و نه میرم و نه میگذارم کسی از نزدیکانم بره اما...حتما نباید سیاسی بود یا توی تجمع ها شرکت کرد تا درد کشید از اونچه داره اتفاق می افته!دخترک تیر میخوره و پخش زمین میشه.دو نفر میان بالای سرش و محل تیر رو فشار میدن.چشمای دختر مات و گنگ توی هوا میچرخه.یه دفعه خون از بینی و دهنش بیرون میزنه.مردم جمع میشن و نعره میکشن و دخترک پر میکشه و مادرش لابد توی خونه یه دفعه میبینه یه جای قلبش تیر کشیده و خالی شده...اشک توی چشمام حلقه زد اما دخترم کنارم بود و به حد کافی از صدای فیلم هیجان زده شده بود و من حق نداشتم اشک بریزم.توی دلم گفتم دخترم منو ببخش که از پدرت جدات میکنم.متاسفم که اونجا مجبوری بری مهد چیزی که من خودم ازش متنفر بودم خدا میدونه که دلم میخواست تو رو فقط توی بغل خودم پرورش بدم اما اگه توی این سن کم این درد رو بهت تحمیل میکنم ماله اینه که نمیخوام سالها بعد یه روز بری بیرون و من یه دفعه قلبم تیر بکشه!نمیخوام برای گرفتن حقت درد بکشی و بجنگی و تیر بخوری و بمیری!منو ببخش اما میخوام از جهنم ببرمت بیرون.امیدوارم تو و پدرت این خودخواهی رو به من ببخشید.امیدوارم هرگز منو بابت این تصمیم سرزنش نکنی.قسم میخورم هر کاری بکنم تا پدرت زودتر به ما ملحق بشه.قول میدم خانوادم رو به سلامت کنار هم نگهدارم.فقط دخترم این رو به من ببخش که تا مدتی از پدرت دور خواهی شد.آخه من مادرم نمیخوام سالها بعد نشکفته پرپرت کنن.

روحه دخترک پر کشیده شاد.قطره قطره اشکهای من نثاره روحش.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:22  توسط عسل خانوم | 

فردا نوشت:

الان از آژانس هواپیمایی اومدم.برای سیزدهم و بیستم رفتم توی لیست انتظار بسکه پروازها شلوغه!واسه اونایی که نمیدونن(البته محضه نمک پروندنه وگرنه کیه که ندونه لیست انتظار چیه؟)لیست انتظار یه جاییه مثله برزخ...یه جایی بینه زمین و هوا...نه میدونی بری دنباله کارات و نه میدونی نری دنباله کارات...به هر حال فردا به دندون پزشکی مشرف میشویم.شایدم امروز شدیم.

 ..........................................................................................................................................

سرعت زمان گاهی انقدر زیاده که ما عمرا هر چقدر عجله کنیم بهش نمیرسیم.بدون شک الان و توی این مقطع این حرف کاملا در مورد من و زندگیم صدق میکنه.هفته گذشته کلاس رانندگی ثبت نام کردم و پنج جلسه آیین نامه رو گذروندم و از پنجشنبه هم کلاس عملیم شروع شد.معلمم مرد جوونیه که خیلی دل میسوزونه و واقعا تمامه سعیش رو میکنه که از منه ترسو یه راننده بسازه.بد نیست اگه یادم نره که هر وقت دنده میگیرم یعنی قراره قبلش کلاج رو گرفته باشم و اینکه وقتی میگه بپیچ گاز ندم اوضاع نسبتا مساعد پیش میره...خودم به آموزشگاه گفتم وقت هی رد شدن و از نو اومدن رو ندارم و اونا هم این مربی رو بهم معرفی کردن.هر روز از ساعت ۶ صبح تا ۸ کلاس دارم و ساعت پنج صبح باید بیدار بشم.دختری رو میپیچم توی پتوش و بابام میاد دنبالمون.دختری میره خونه بابام و مامانم با من میاد تمرین.انقدر خوب و هیجان انگیزه که نمیفهمم کی گذشت...اما...خبری که اومدم بنویسم این نیست...اینا همه مقدمه چینیه...دخترخالم نمیاد.خیلی حیف شد کلی برای اومدنش برنامه داشتیم.خالم و همسرش از بابت جریانات داخلی نگرانن و میترسن که پروازها کنسل بشه و یلدا اینجا گیر بیفته.قیمت یورو هم که قربونش برم به لطف این شورشها روز به روز داره میره بالا...به هر حال...بعد از صحبت امروز من و خالم بنا بر این شد که من فردا برم آژانس هواپیمایی و بلیطم رو عوض کنم و بندازم برای ۲هفته آینده...بله خبرم همین بود.خالم میگفت انقدر ایرانی ها پروازهاشون رو کنسل کردن که ایران ایر دیگه پول نداره پول بلیطها رو پس بده.نمیتونم ریسک کنم.اگه به هر دلیلی پروازها لغو بشه من خونه خراب میشم.چون ویزای من فعلا ۴ ماهه هست و باید اول برم اونجا و دانشگاه ثبت نام کنم تا بهم ویزای اصلیم رو بدن تا الان هم ۱ ماه از ویزام رفته.یعنی وقتی برای تلف کردن ندارم.کلی کار دارم.ترجمه مقداری مدرک.خبر کردن مردم که بیان وسایلها رو که بیعانه دادن ببرن.دندونپزشکی.فرت کردن بارها و ...نگرانم.میترسم...اما میرم جلو.من میتونم یعنی باید بتونم.بدیش اینه که خالم و خانوادش اول مرداد به مدت ۳ هفته میرن سفر و من تنها میمونم البته اقوام دیگم هستن اما انقدر بزرگ شدم که بدونم نمیشه روشون حساب کرد.امتحان بزرگی در راهه و من چاره ای ندارم جز اینکه قبول بشم.

هر کی اینجا رو میخونه چه خاموش و چه کامنت گذار یه لحظه چشمات رو ببند و برام دعا کن الان خیلی به دعا نیاز دارم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 18:53  توسط عسل خانوم | 

شاید درست نباشه گفتن این حرف.شاید بی انصافی باشه اما خوشحالم که دارم دست دخترم رو میگیرم و از این مملکت گل و بلبل میبرم بیرون.میگم شاید بی انصافی باشه به این جهت که درست نیست آدم بگه من میرم حالا هر بلایی سره بقیه میاد به من چه!!!دائم ما*هوا*ره داره یه صحنه ای رو نشون میده که یه طرفداره ا*ن داره دسته یه پسر رو می پیچونه و دله من خون میشه.خوشحالم که دخترم کوچکتر از اونیه که متوجه بشه و خوشحالم که من بزرگتر از اونی هستم که از یاد ببرم.حالا به حرف همسری رسیدم.روز جمعه من دختری رو نشوندم توی کالسکش و رفتیم رای بدیم اما همسری نیومد گفت به رای من نیست من اسمه هر کی رو بنویسم اونا همونی رو که میخوان میارن و همین شد!!!!حالا منم همچین آدم سیاسی نیستم یعنی اصلا نیستم اما الزاما قرار نیست آدم سیاسی باشه تا از درد مردم درد بکشه.خدا رو شکر میکنم که ویزام رو گرفتم وگرنه به این شلوغی ها اگه میخورد خدا میدونه از درخواست ما چی در می آمد.به هر حال میگن آدم از حکمت خدا چی میدونه؟اون زمان که ویزای من بعد از ۱ ماه درخواست دادن اومد و همه تعجب کرده بودن وقتی صاحبخونه زنگ زد و گفت تخلیه کنید خدا رو شکر کردم و گفتم حکمتت این بود خدایا خواستی دربه در نشیم و حالا که به این بساط رسیده میگم خدایا شکرت خواستی توی مملکت خودمون آواره و دربه در نشیم.

وسایل خونه تقریبا تموم شده به جز اندکی خرده ریز و تخت و کمد دختری.جمعه آگهی داده بودیم جمعه بازار یه زوجه جوونی اومدن دیدن خانمه ۷ ماهه باردار بود و شوهره پسره جوونی بود که لابد خیال کرده بود ته زرنگه!من تخت و کمد نوئه ام دی اف رو با تشک خوشخوابش گذاشتم ۲۵۰ در حالی که میدونم توی بازار زیره ۵۰۰ نیست اون وقت پسره میگه من زیره ۲۰۰ میخوام.تازه نمیگه ۲۰۰ها میگه زیره ۲۰۰.بدیش اینه که تخته ترکیبی از رنگه صورتی و رنگه چوبه و کاملا دخترونه هست وگرنه تا حالا کلی مشتری داشته که بدبختانه همه پسر داشتن.اگه احیانا از بینه شما کسی میخواد برام پیغام بذاره.

این پیرزنه بازم اومد.برمیگردم.

..........................................................................................................................................

از روزیکه ما این خونه رو به نیت حراج باز کردیم این پیرزنه هر روز میاد.همونیه که گیر سه پیچ داده بود به یخچاله من.آخرش قیمتش رو تا ۳۵۰ برده بود بالا ولی من دلم اصلا نمیخواست یخچالم رو بهش بفروشم بسکه ظاهرش شلته شلخته بود همیشه هم بوی عرق میداد.دلم نمیخواست یخچاله مثله دسته گلم بره دسته همچین کسی بیفته.لابد طبقه هاش رو که من تا حالا نذاشتم یه خش بهشون بیفته میخواست با سیم ظرفشویی بسابه.یه بار اومد اینجا با دخترش که یه دختره ۲۸ ساله بود سره یه عروسک میخواست یه تخفیف نجومی بگیره و همسری اومد باهاش دعوا کرد و اونم رفت و تا سه روز نیومد و به خیال خودش با ما قهر کرد.خدایی هم هم خودش و هم دخترش خیلی غیر قابل تحمل بودن روی مخ آدم پاتیناژ میرفتن.بعد سه روز اومد و منم دیگه از سره ناچاری داشتم به این فکر میکردم که یخچال و لباسشوییم رو بدم ببره.سره قیمت کلی چونه زدیم و آخرش قرار شد بره از امین حضور قیمتش رو در بیاره بعد بر اساس اون توافق کنیم...ولی بازم دلم راضی نبود.زنه یه جوری بود.حسه منم یه جوری بود که انگار میخوام سفید برفی رو بفرستم به قصر جادوگر...و خدا کاره خودشو کرد...عصری یه خانمه مسنه خیلی شیک و تمیز و خوش برخورد اومد و یخچال رو دید و پسندید و فردا صبحش اومد و با همون قیمتی که من میخواستم یخچالم رو خرید...یه مقداری بیعانه داد و قرار شد ۱۵ تیر به بعد تحویلش بدیم.خیلی خوشحال شدم.زنه که رفت رفتم بدنه یخچالم رو بوسیدم و گفتم ببین آخرش جای خوب رفتی.لباسشوییم رو هم مادرشوهرم برداشت و خیالم از بابت اون هم راحت شد چون مادرشوهرم هم زنه خیلی تمیزیه!تختخوابمون رو هم مادرشوهرم برای خودمون خرید.یعنی گفت من اون موقع که خواهر جان شوشو داشت شوهر میکرد میخواستم اتاقش رو براش درست کنم و یه تخت دو نفره بزتم که تعطیلات میاد تهران(قرار بود برن ساوه)راحت باشه حالا برای عروسم این کار رو میکنم که تعطیلات اومدید ایران راحت باشید.خدایی لطف کرد چون تخت ما یه تخت تک بود بدون پاتختی و میز آرایش و روی دستمون مونده بود هر کی میاومد تا میدید تخت تکه میرفت.خلاصه همه یاری کردن تا ما فروشندگی کنیم.بعدا هم پیرزنه اومد کلی نفرین به جونه ما که چرا فروختیم و اینا...دوباره ۲ روز قهر کرد باز امروز اومد یه خورده خنزر پنزر خرید و رفت...آخرش هم گفت بساطتت تموم شد منو خبر کن بیام تهش رو ببرم حالا تهش چیه که این می خواد بیاد ببره خدا داند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:11  توسط عسل خانوم | 

دیشب بعد از شیر دادن به دختری خوابم نبرد.آدم بیکار هم که چه کاری برای انجام دادن داره؟مخم رو به کل تعطیل کردم و فرستادمش آخر هفته بره با خانوم بچه ها خوش بگذرونه خودمم سرم رو فرو کردم توی بالش و هی به همسری که آروم کنارم خوابیده بود فکر کردم و آبغوره گرفتم.کلی سناریوی سوزناک برای خداحافظیمون نوشتم و پا به پاش اشک ریختم.بیکاریه دیگه.همش تقصیره این جوجه بلاست اگه به موقع بگیره بخوابه و هی توی خواب نق نزنه خوب منم بیخواب نمیشم که هی به مغزم مرخصیه تشویقی بدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:23  توسط عسل خانوم | 

به لطف مادر و مادرشوهر وسیله های خونه تموم شد و فقط تخت و کمد دخترم و مقدار ظرف مونده به کل از خیر لباسها و عروسکهای دختری هم گذشتم.با اینکه خیلی راسخ تصمیم داشتم با اتمام وسایل خونه رو خالی کنیم و به خونه مامانم مهاجرت کنیم اما الان فکر میکنم عاقلانه تر همینه که تا اواخر تیر سره جام بمونم.کلاس رانندگی هم ثبت نام کردم که از شنبه شروع میشه.

دیشب این شوهر گل دسته ما افتاده بود به غر زدن و گیر دادن چرا دم خر درازه ؟چرا دره دیزی بازه؟هی سکوت میکردم و لبخند میزدم تا بدتر نشه اما توی دلم داشتم تصور میکردم چه خوب میشه جارو برقی رو روشن کنم و بکشمش توی جارو تا ساکت بشه.ای بابا مرد هم انقدر نق نق کنه؟رفتم خوابیدم تا خوابم ببره شازده همچنان داشت افاضات میکرد.یه وره دلم می گفت درکش کن اونم مثله تو استرسهای خودش رو داره اما اون ورش میگفت شیطونه میگه همچین بزنمش صدای بزغاله بده.(نه که شوهر ما قدش ۲ متر نیست و خیلی قده ما بهش میرسه از اون نظر).همین دیگه.اوضاع ما هم سلانه سلانه پیش میره تا روزه رفتنمون هم که هنوز خیلی مونده پس فعلا برای خودمون میچرخیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 7:0  توسط عسل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من متولد سال 63 هستم و همسری آخر 60 .ما بعد از یه دوره دوستیه 3 ساله 24 بهمن 84 ازدواج کردیم و ساعت 2:50دقیقه بعد از ظهر روز 23 بهمن 86 صاحب اولین فرزندمون که یه دختر ناز نازیه شدیم.روزی که این وبلاگ رو باز کردم عرصه بهمون خیلی تنگ بود.امروز اما پر از امید هستیم.برنامه های زیادی برای آینده داریم و به افق زندگیمون روشن نگاه میکنیم.هنوز راه درازی در پیش داریم و من اینجا مینویسم از خوشی ها و ناخوشی هامون.

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
پیوندها
گیلاس خانوم
من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
یک جای دنج
منتظر کفشدوزک نازم هستم
مامان غزل
زندگی خوب من
آرام عزیز
شیرین بانو
my velvet
حنا
بلاگ می
مریم و مجتبی
خانوم گلی
لیلی نازنین و آراز
صحرا
سطرهای زندگی
سحر خانوم
سمیه مامان نگار
یه اردیبهشتی تمام عیار
رونیکا
آرتین شکلات فندقی
من و ماهی کوچولوم
پیتی(.... این روزها)
یکتا دخترم
تربچه های مامان
مونس(کلبه سفید)
از قلب کویر
گنجشک بانو
روزهای آبی من
دل نوشته های یک مادر و برادر کوچکترش
غنچه های زندگی
شازده خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM